انجمن لوتی: عکس سکسی جدید، فیلم سکسی جدید، داستان سکسی
داستان سکسی ایرانی
  
صفحه  صفحه 9 از 11:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  7  8  9  10  11  پسین »

عصیان


مرد

 
دست خوش به قلمت گیج نوشتنت شدم خدای مرحبا
﷼﷼
     
  
مرد

 
hosenzad

درود بر شما.

از ابراز لطفتون سپاسگزارم
داروک
     
  
مرد

 
hamed811

درود بر شما

اولا که به بنده محبت دارید و دوما این زندگی ادامه داره و اگه بخوایند صبر کنید تموم بشه تا یکجا بخونید بعید میدونم این اتفاق بیفته.
داروک
     
  ویرایش شده توسط: darvack   
↓ Advertisement ↓
TakPorn
مرد

 
Shahram58

درود بر شما و سپاسگزارم از محبتتون.
داروک
     
  
مرد

 
عصیان(قسمت هجدهم) نوشته ی داروک..

سریع از جام بلند میشم و می ایستم بالای سرش.. سرم سنگین و درد میکنه.. همچنان مست و نشئه م.. اما دیگه دیدم خوب.. هنوزم وقتی برهنه میبینمش، نمیتونم ازش چشم بردارم! لخت مادرزاد خودش رو جمع کرده و همونطور که اشک داره از گوشه ی چشماش میریزه، بهم لبخند میزنه..
خواب بد میدیدی عزیزم؟
-تو کی از تهران برگشتی؟! اصلا چرا دنبال من اومدی؟
مینشینه توی تخت. با دستاش اشکاش رو پاک میکنه.. سعی میکنه جوری بنشینه که اندامهای جنسیش پیدا نباشه.. هنوزم بعد چهارسال از من شرم داره! زانوهاش رو میگیره توی سینه ش.. موهاش مثه یه چتر دور تنش و گرفته..
چونه ش رو میذاره روی زانوهاش و زل میزنه به عکس دونفرمون بالای تخت.. لبخندی محو روی لباش مینشینه و میگه:
اینقدر مغروز نباش شهروز..
-مغرور نباش یعنی چی؟ و از اتاق میرم بیرون و میرم طرف دستشویی و آبی به سر و صورتم میزنم.. خودم رو توی آینه نگاه میکنم..
-چرا اومده؟! مگه با اون پسره نیست؟ حالا چطور دنبال من اومدنش رو میخواد برا اون توجیه کنه؟
یاد آخرین حرفی که توی دادگاه در جواب حرفم زد میافتم (دیگه دوستت ندارم)
از دستشویی خارج میشم..
میبینم با لباس خواب توی آشپزخونه ست و داره قهوه درست میکنه.. میرم توی اتاق لباس میپوشم و برمیگردم میرم و توی آستانه آشپزخونه می ایستم..
-چرا اومدی؟
یباره عصبی برمیگرده طرفم و جیغ میزنه: عوضی اسممو صدا کن..
-برا من همه چی تموم شده.. میگم برا چی اومدی؟
نگاهش رو میبره توی قهوه جوش و آروم میگه: نگرانت بودم..
-هه، نگران من؟! خنده داره.. تو اگه نگرانی سرت میشد، وقتی زندان بودم، وقتی تبعید شدم و وقتی داشتم رنج دنیا رو از ندیدنت و خبر نداشتن از حالت میکشیدم باید نگران میشدی..
شهروز من اونوقت حالم خوب نبود..
-حالا که حالت خوب؟! برا همین دوست پسر گرفتی؟
برمیگرده با غیض توی صورتم نگاه میکنه.. حس میکنم داره دندوناش رو روی هم فشار میده..
یاد حرف دایی میافتم.. وقتی دوستداشتن میره، اگه رابطه ادامه پیدا کنه، فقط سکس.. چشمام رو میبندم.. میخوام این حرف تا اعماق وجودم بنشینه..
ساکت!
-دوست پسرت خوب؟ دوستش داری؟ به اونم میگی که همیشه با من بمون؟ بهش میگی همیشه باهاش میمونی؟ براش گریه میکنی؟
یکم مکث میکنم.. حرفی که میخوام بزنم رو دارم مزه مزه میکنم..
-سکسش چطوره؟ بهت حال میده؟
بازم تند و غصبناک نگاهم میکنه!
-بهش دادی؟ هاااان؟
دستاش داره میلرزه و تموم تلاشش رو داره میکنه، که جواب من رو نده..
-با توام.. بهش دادی؟
آروم جواب میده: تو مردی رو میشناسی که زنی رو برا سکس نخواد؟
خون به سرم هجوم میاره.. قلبم تیر میکشه.. دیگه عنانم از دستم در میره و با تموم وجود فریاد میزنم: جواب منو بده.. بهش دادی؟
بازم بدون اینکه بهم نگاه کنه همونطور که داره تموم بدنش میلرزه میگه: فکر کنم جوابتو دادم..
بازم فریاد میزنم: جواب منو واضح بده.. واضح واضح.. بهش دادی؟
یباره منفعل میشه و برمیگرده طرفم و همونطور که سیل اشک از چشماش راه افتاده فریاد میزنه و میگه: توی زندگی شما مردا فقط یه نگرانی وجود داره.. اونم وسط پای زنهاتونه.. آره بهش دادم.. چون میخواستم باش درد و دل کنم.. اما اونم اول ازم سکس خواست.. میفهمی احمق؟ تو باعثش شدی.. من به اون دادم.. حالا هر غلطی میخوای بکن..
دیگه توانی توی زانوهام نمیمونه.. تکیه میدم به چهارچوب و سر میخورم روی زمین.. بازم این بغض لعنتی میخواد بشکنه.. اما دیگه نمیخوام شکستنم رو ببینه.. اون مال من نیست.. دیگه عشق من نیست.. یکی بودنی وجود نداره، که گریه کردنم رو ببینه..
گاز رو خاموش میکنه و میاد طرفم و کنارم مینشینه و اشک همچنان از چشماش رونه. دستش رو جلو میاره که صورتم رو لمس کنه.. اما انقدر حالم بده که بازم فریاد میزنم:
-دست به من نزن و از جام بلند میشم..
-لعنت به تو پرتو.. لعنت به من.. لعنت به این زندگی کیری.. من این زندگی رو نمیخوام.. برو.. برو دیگه نمیخوام ببینمت.. چرا اومدی دنبالم؟ خشم برام حالت جنون درست کرده.. دسته ی طی کف شور رو باز میکنم و میرم توی پذیرایی. شروع میکنم وسائل توی خونه رو خرد کردن.. تلویزیون .. پخش.. لوستر..
لعنت به من که اینقدر گرفتار تو بودم.. کیرم تو این زندگی تخمی.. برو بیرون.. برو گورتو از زندگی من گم کن..
پرتو هراسون به اتاق خواب میره و سریع لباس میپوشه و میره طرف در خروجی.. من خسته و نفس بریده مینشینم روی مبل و سرم رو میگیرم بین دستام و بغضم میترکه..
پرتو همونطور که داره از ترس میلرزه، تو آستانه ی در ایستاده و اشکریزون میگه: من میرم عزیزم.. خودتو اذیت نکن.. خواهش میکنم آروم باش.. میرم عزیزم.. هر چی تو بخوای.. دیگه کنترلم دست خودم نیست و دارم با صدای بلند گریه میکنم.. باز ادامه میده:
دوستت دارم.. همیشه دوستت داشتم و همیشه هم دوستت خواهم داشت.. بعد درو باز میکنه و میره..
به محض خروجش از خونه، داروک رو میبینم که به دیوار تکیه زده و داره من رو نگاه میکنه و بعد شروع میکنه برام دست زدن.. لبخندی طعنه آمیز روی لباشه..
آفرین شهروز.. آفرین.. یکبار دیگه از دستش دادی! رفت.. بازم رفت.. آفرین..

*****************************************

امروز دقیقا ده روز از اون روز میگذره و من خودم رو توی خونه حبس کردم.. تلفن خونه رو کشیدم. گوشیم رو خاموش کرده م و آیفون رو قطع.. توی این ده شبانه روز روی هم رفته ده ساعت نخوابیدم.. اونم به زور الکل.. اونقدر غذا خوردن رو از خودم دریغ کردم، که به نهایت ضعف افتاده م! روی تختم نیمه بیهوشم و توی اوهام غرق.. حس میکنم دارم قبضه روح میشم.. حس میکنم دنیا تموم شده.. دیگه چیزی وجود نداره که انگیزه ی ادامه ی زندگیم باشه.. بازم این عوضی پیداش میشه! کنار تختم نشسته و داره نگاهم میکنه.. ب
سه دیگه.. ده روز خودتو سرویس کردی.. پاشو یه چیزی بخور.. همه دلواپستند.. پاشو یه سامونی به خودت بده تا بریم بیرون یه هوایی بخوریم..
-خفه شو داروکی..
چیزای دیگه هم هست که باید به فکرشون باشی.. کسایی هستند که دوستت دارند.. مامان، سیمین.. سپیده و سارا.. نادیا.. اون سارا کوچیکه.. دوستات.. پاشو.. میخوای به خودت ثابت کنی که خیلی آدم ضعیفی هستی؟!
مینشینم لبه ی تخت و روی ساعت نگاه میکنم.. حدود سه ی بعد از ظهر.. چشمم میافته به جعبه ایی که جلوی پام و عکسای پرتو رو ریخته م توش.. همه رو.. حتی اونهایی که با خودم داره..
هه.. دیگه بهش فکر نکن.. ارزششو نداره..
-یعنی حالا کجاست؟ حتما تو بغل اون پسره..
به تو ربطی نداره شهروز.. اون ازت جدا شده.. خیلی وقت.. بهت تعهدی نداره.. یادت رفته؟! پاشو برو یه دوش بگیر.. حالم داره از ریختت بهم میخوره..
از جام بلند میشم و یه راست میرم توی حمام.. خودم رو که توی آینه میبینم چندشم میشه.. آب گرم رو باز میکنم و میرم زیر دوش.. انگار آبی که داره روی سرم میریزه و تا پایین تنم سر میخوره، یه زنگار رو از جسم و روحم میشوره..
-رفت که رفت.. به جهنم که رفت.. کسی که مال موندن نیست همون بهتر که بره.. لیاقتش بغل خوابی با همون پسره ست.. چیز دیگه ایی نمونده که بخوام خودم رو براش آزار بدم.. بسه دیگه.. حتی نمیتونه دوستداشتنی وجود داشته باشه.. اون دیگه مال من نیست.. ههههه.. همیشه میگفت: مال یعنی خر.. دستام رو میذارم روی کاشیهای حمام و برای آخرین بار گریه میکنم..
-هر جا هستی خوش باشی.. آرزو میکنم اونقدر مردای بهتری توی زندگیت بیاند که برای همیشه من رو فراموش کنی.. همیشه دوستت داشتم و همیشه دارم.. این تنها چیزیه که برام میمونه..
از حمام که میام بیرون سبکم.. انگار زنی که زایمان کرده.. سینه م هنوز سنگین.. اما حس رهایی دارم.. یکمم گرسنمه.. میرم تو آشپزخونه و تخم مرغ نیمرو میکنم.. بعد تلفن خونه رو وصل میکنم.. آیفون رو هم همینطور و سپس گوشیم.. بعد از خوردن غذا لباس میپوشم و از خونه میزنم بیرون.. میخوام برم دیدن مامان و سیمین..
وقتی سیمین در خونه رو به روم باز میکنه و من رو تو آستانه میبینه شوکه میشه و تقریبا زبونش بند میاد.. بعد میپره و من رو تو بغلش میگیره و میزنه زیر گریه..
-آروم باش عزیزم.. چته؟
کجا بودی این دوهفته؟ ما که مردیمو زنده شدیم.. مامانی داره دق میکنه.. چقدر تو خودخواهی!
ساعتی که پیش مادر و سیمینم، فقط به گریه و گلایه و خوشحالی از سلامتی من میگذره و بعد از خونه میام بیرون.. قصد دارم برم کافه ی جاوید..
وقتی وارد کافه میشم، جاوید من رو از پشت بار میبینه.. چشماش گرد میشه و به سرعت میاد طرفم و وقتی بهم میرسه دستاش رو باز میکنه و من رو میکشه توی بغلش.. صداش بغض داره..
کثافت هرزه.. مرتیکه عوضی.. چرا یکم به فکر ما نیستی؟!
همو میبوسیم و میریم سر یه میز مینشینیم.. جاوید سیما رو صدا میزنه.. سیما میاد کنارمون.. با اون چشمای سبز و وحشیش.. با لبخند نگاهی بهم میندازه و میگه: من گفته بودم که تو بادمجون بمی.. اما این احمقها باور نمیکردند..
اولین چیزی که توی ذهنم میگذره این که، این دختر وقتی داره از پشت میده چه ریختی داره؟ دوستدارم درد کشیدنش رو ببینم.. از بس از اون چشماش حشر فوران میکنه! لحظه ایی از این فکر شرمنده ی خودم میشم.. یعنی هنوزم حس آزادی توی روحم ننشسته.. اما به سرعت یادم میاد که من یه مرد آزادم و هر کاری دلم بخواد و میلش رو داشته باشم میتونم بکنم.. حالا واقعا دلم میخواد این دختره رو بکشم توی رختخواب؟ انگار خیلیم بدم نمیاد! فقط اون ادا و اطوارش تو ذوق میزنه.. اگه یکم ساده تر رفتار میکرد شاید بهتر بود..
جاوید بهش میگه: براش یه ترک بیار..
بازم یکی از اون عشوه های خرکیش رو به رخ میکشه و میگه: با این که خیلی شکسته شده، اما چه برقی تو چشماشه! میبینی جاوید؟
برو دختر سر به سرش نذار..
باشه..
سپس ازمون دور میشه..
کجا بودی این مدت؟ خبر داشتم که از تبعید برگشتی.. اومدم خونه ببینمت نبودی.. خانوم فرخی هم که مرتب اینجا بود و کلافه. خیلی نگرانت.. اصلا حال و روز درست حسابی نداره.. میگفت: خبر دارم رفته تهران، اما از اون به بعد خبری ازش ندارم..
یاد نادیا میافتم.. این دختر با معرفت که توی این چهار سال، هر رنجی رو از طرف من تحمل کرده.. بدونه اینکه یکبار گلایه کنه!
راستی یه چیز دیگه.. مهشید برگشته..
-چی؟! مهشید؟
آره جون داداش..
-تو از کجا میدونی؟
اومد اینجا.. حدود ده روز پیش.. یکی دوبارم بهم زنگ زده به هوای تو..
-همینو کم داشتم! جاوید هیچ نشونی از من بهش نده.. باشه؟
خفه شو احمق.. نمیدونی چه تیکه ایی شده! باور کن اگه به من پا بده و بتونم بکنمش، فکر کنم بیست سال جوون بشم..
-ههه، کثافت.. خفه شو.. انگار یادت رفته دوست دختر من بوده؟
خب، من دارم میگم اگه عرضشو نداری تا من پا پیش بذارم؟
-میزنم توی دهنت جاوید. گه زیادی نخور..
ههه.. مرتیکه رو نیگا ! هنوز روش تعصب داره!

وقتی از کافه بیرون میام.. شماره ی نادیا رو میگیرم..
سلام.. خوبی؟ سالمی؟
صداش بغض داره..
سلام.. هه، آره متاسفانه..
خفه شو مرتیکه ی خودخواه.. بخدا که هیچ بویی از شعور نبردی!
-اووهوم... میدونم..
کدوم جهنمی هستی؟
-از کافه جاوید همین حالا اومدم بیرون..
همونجا بمون دارم میام دنبالت..
-باشه..

********************************************

توی ماشین نادیا کنار پارک نشستیم و من همه ی اونچه اتفاق افتاده رو براش تعریف کردم.. اشک توی چشماش جمع شده و میگه:
باورم نمیشه عشقتون اینجوری تموم شد! تو چقدر پاک بودی و چه آرزوهایی براش داشتی! اما چی شد!
آه میکشم.. از ته دل..
سپس ماشین رو استارت میزنه و میگه:
خیلی ضعیف شدی.. رنگ به رو نداری.. بریم خونه برات غذا درست کنم..
محیط خونه ش مثه همیشه بهم آرامش میده و نادیا لباسش رو عوض میکنه و سریع میره آشپزخونه..
جالب! همه ی زنها فکر میکنند، باید برای مردی که دوستش دارند، آشپزی کنند! حتی متجدد ترینشون!
ساعت از نیمه ی شب گذشته و تموم حرفای نگفته رو همونطور که دارم آروم آروم مشروب میخورم، براش زدم.. همیشه سنگ صبورم بوده.. تنها زنی که دیدم حس حسادت رو توی خودش کنترل میکنه! حتی پرتو هم به این قدرت نمیتونست با این حس مبارزه کنه.. هر دومون کمی مستیم.. نگاه میکنم روی ساعت گوشیم و از جام بلند میشم..
-خب، ممنونم نادی.. من میرم خونه..
از جاش بلند میشه.. میز غذا خوری رو دور میزنه و میاد روبه روم می ایسته.. دستم رو میگیره و میذاره روی لباش.. توی دلم میلرزه.. بعد گونه ش رو میکشه پشت دستم.. یه چیزی داره درونم رها میشه.. انگار یه مرحله ی دیگه از رهایی داره توی وجودم آغاز میشه! من رو دنبال خودش میکشه توی اتاق خواب.. بعد برمیگرده و با من سینه به سینه میشه.. آروم سرش رو میذاره روی شونه م و میگه: دوستت دارم..
ناخودآگاه دستهام دور کمرش حلقه میشه و فشارش میدم به خودم..
-نادی من برا تو موندنی نیستم..
میدونم..
-نادی من دیگه با هیچ کس نمیمونم..
میدونم..
-میخوام هرزگی کنم..
میدونم..
-روی من هیچ وقت حساب نکن..
نمیکنم.. اما دوستت دارم.. هیچی هم نمیخوام..
نفسهاش تند شده و هوسهای خفته ی منم داره بیدار میشه.. بغلش میکنم و میندازمش روی تخت و شروع میکنم لباسهام رو درآوردن.. میخوام که به هیچ چیز فکر نکنم.. میخوام فقط عقده هام رو خالی کنم.. آروم سر میخورم توی بغل نادیا و اون محکم میچسبه بهم و دهنش توی دهنم گم میشه...

ادامه دارد...
داروک
     
  
مرد

 
سلام و خسته نباشید.
جناب داروک میخوام بدونم لذت میبری؟؟؟ نه واقعا لذت میبری از اینکه به مخاطبینت زجر بدی؟ بابا حداقل دو قسمت آپ کن...
تا میاییم گرم شیم تموم میشه.
اینو بدون که ازت راضی نیستیم و اون دنیا یقه ات رو میگیریم. حالا خوددانی....
     
  
مرد

 
مثل همیشه عالی ممنونم ازتون
Nima63mn
     
  
مرد

 
عصیان (قسمت نوزدهم) نوشته ی داروک..

تسلیمم! حس فاعل بودن ندارم، اما تسلیمم! انگار یه نیرویی داره من رو به اون سمتی میکشه، که هیچ میلی بهش ندارم! شاید به خاطر این که این سکس به تلافی وانتقام داره پیش میره.. نادیا رو دوستدارم.. اما ته دلم هنوز یک دلی وجود نداره.. مثه مار داره تو بغلم میپیچه و سعی میکنه هر چه بیشتر لباش رو تو دهنم جا بده و دقیقا لحظه ایی که آماده م خودم رو لو بدم، گوشیم شروع میکنه زنگ خوردن! انگار یکی با تموم قدرت میزنه توی گوشم.. اولش میخوام بیخیال بشم.. اما نادیا دهنش رو ازم جدا میکنه و میگه: جواب بده.. ساعت حدود یک شب.. حتما واجب..
از نادیا جدا میشم و میرم سراغ گوشیم. از جیب شلوارم بیرونش میکشم و برمیگردم لبه ی تخت مینشینم و شماره رو نگاه میکنم.. افروز! ای بر خرمگس معرکه لعنت..
-سلام افروز..
هیجان زده میگه:
سلام! خوبی؟
-آره متاسفانه..
چرا گوشیت خاموش بود توی این ده روز؟!
-حالم خوب نبود..
چقدر خودخواهی! باید به فکر دور و بریات هم باشی.. ما خیلی نگرانت بودیم..
-ممنونم دختر مهربون..
چی شد؟ با پرتو چیکار کردی؟
-هیچی. جدا شدیم..
اون روز، همون وقت اومد دنبال تو.. دیدیش؟
-آره.. دیدمش..
همایون وقتی فهمید کی، دیگه بیخیالش شد..
-هه.. فرقی به حال من نمیکنه.. برا من همه چی تموم شده ست..
به هر حال از اون روز هیچ خبری ازش نیست.. نمیدونم خبر داری یا نه؟ هم دانشگاهی همایون.. میگه از اون روز دیگه نیومده دانشگاه!
-افروز در موردش حرف نزن.. برا من فرقی نمیکنه..
چی بگم؟! میدونم دیر وقت. حتما خوابت میاد.. بعدا تماس میگیرم..
-لطف کردی تماس گرفتی..
فعلا شبت بخیر..
شب بخیر..
وقتی تماس رو قطع میکنم، بازم پرتو تموم ذهنم رو پر کرده.. میخوام توجهی نکنم. برمیگردم و به نادیا که زل زده به من نگاه میکنم.. سعی میکنم لبخند بزنم و بعد دستم رو جلو میبرم و میکشمش توی بغلم و لباش رو میقاپم.. چشمم میفته بالای تخت..
داروک رو میبینم که دست به سینه لم داده روی بالش و داره من رو نگاه میکنه! با نیش خندی به وسعت تمام دهن گشادش! اونقدر نگاهش تیزه که داره قلبم رو سوراخ میکنه! ازش متنفر میشم.. برو گمشو.. دست از سرم بردار.. توی ذهنم جواب میده:
من مخالف این کارت نیستم.. اما عیب کار این که داری برا انتقام این کارو میکنی.. مسخره ست.. تو شان من نیست..
-اما من نادی رو دوست دارم..
آره میدونم که دوستش داری.. ولی اینجوری فقط داری خودتو بیشتر بهش مدیون میکنی.. داری فریبش میدی! وقتی باش بخواب که برا خودش باشه.. هوووم؟
-لامصب سکس سکس دیگه.. برو گمشو.. اه..
خود دانی.. ما که رفتیم...
نادیا دهنش رو از دهنم میکشه بیرون.. یباره سرد شده! صورتش رو میذار روی سینه م و یه نفس عمیق میکشه..

بی فایدس شهروز.. تو با من نیستی.. من اینو نمیخوام.. هنوز فکرت به یه جا مشغول.. انتظار ندارم که عاشقم باشی.. اما میخوام برا خودم با من باشی..
-عجب! اینم که حرف داروکی رو میزنه! ادامه میده:
من اگه اینجوری با تو معاشقه کنم، بعد با خودم مشکل پیدا میکنم.. سردی.. مثه کسیکه داره از روی اجبار این کارو میکنه.. میدونم که مخالفت نمیکنی.. اما من اینو نمیخوام.. میخوام وقتی با من سکس میکنی، اگه عاشقانه نیست، حداقل به من فکر کنی.. به سکس با من.. به دستات نگاه کن.. انگار سر شدند.. اونوقتایی که قصد سکس نداشتی، دستات مهربونتر از حالا بودند.. بعد آروم خودش رو از روی تن من بلند میکنه و میره جلوی آینه و لباساش رو مرتب میکنه.. مینشینم لبه ی تخت..
-درست میشم نادی.. برگرد پیشم..
نه من اون دختر چهار سال پیشم که اون گستاخیو داشته باشم.. نه تو هنوز خودتو اونقدر آزاد میدونی.. پس بیا رو راست باشیم.. میخوامت.. اما نه اینجوری.. آزاد میخوامت.
-اما من کاملا آزادم.. پرتو طلاق گرفته و الان هم دوست پسر داره و خودش گفت که باش خوابیده.. دیگه چطوری باید آزاد بشم؟
-موهاش رو جمع میکنه و بعد خم میشه لباسای من رو برمیداره میندازه تو بغلم و میگه: خودتو جمع کن مرد گنده..
هنوز توی شوکم.. می ایسته یکم نگام میکنه و بعد میاد طرفم. پیرهنم رو برمیداره و شروع میکنه بهم پوشوندن و من مثه احمقها با خودم میخندم.. نادیا میگه:
تو باید از بند خودت آزاد باشی.. میدونم تعهدی نداری.. اما با من بودنت به خاطر این نیست که منو میخوای..
بعد وقتی داره دکمه های پیرهنم رو میبنده ادامه میده:
تو بیشتر به یه مامان نیاز داری تا یه زن..
-مامان که دارم.. بهترینشم دارم..
آره.. اما فکر کنم پرتو بد بارت آورده!
شلوارم رو برمیداره و سعی میکنه پای منو توش جا بده..
-چطور؟
واضح.. رگ نمیزنی برا لباس پوشیدن! یه وقت خودتو تکون ندی خسته میشی!
-هههه.. خب شاید دلم نمیخواد بپوشم.. کمرم رو بلند میکنم تا شلوار رو کاملا بالا بکشه. وقتی داره زیپم رو بالا میکشه، تو چشمام نگاه میکنه. زبونش رو میکشه دور دهنش..
-خیلی سکسی هستی نادی!
خوب! بلاخره یه جمله ی خوشگلم از عروس خانوم شنیدیم! بعد دهنش رو میذاره روی دهنم و با تموم وجود میبلع!
خب پسر مامانی.. بدو برو خونت..
از جام بلند میشم و میرم توی آشپزخونه.. نادیا هم دنبالم میاد.. یه نیم لیوان مشروب برا خودم میریزم و سلامتیش میرم بالا..
درضمن آقا زاده، اینقدر مشروب نخور.. داری الکلی میشیا..
نوک انگشتام رو به نشان ادای احترام میذارم روی شقیقه م و با همون حالت به طرف در حرکت میکنم.. دنبالم راه میفته تا دم در خونه.. پشت در آپمارتمان یباره دیگه خودش رو میکشه تو بغلم و لب هم رو میبوسیم.. بعد در خونه رو باز میکنه و میگه: برو پسر گلم خونه.. آفرین مامانی..
-هههه، چرا داری بیرونم میکنی؟!
برا اینکه نمیخوام خبط کنم.. برو عزیزم..
-ولی من اصلا دلم نمیخواد امشب از پیش تو برم..
اما باید بری.. به دو دلیل.. اول اینکه بفهمی هر چی بخوای آنی برات آماده نیست و نمیشه که هر جور تو بخوای و دوم اینکه خودت با خودت یه دل بشی.. وقتی بهت میدم، که دلت یه دل باشه.. اما اونوقت جوری بهت میدم، که هیچ کس نداده باشه..
کله م سوت میکشه از این حرف زدنش..
-نادی اینجوری حرف میزنی بدتر حالمو دگرگون میکنی! جون شهروز بذار بمونم..
چقدر سیریشی پسر! اه.. نه به اونهمه بی تفاوتیت! نه به اینهمه سیریش شدنت! برو مسخره بازی در نیار..
-باشه.. بخت من تو کون خر! بعد این همه مدت.. هیییی روزگار!
برو دیگه میخوام درو ببندم..
-باشه و برمیگردم که برم.. نادیا هم به سرعت در رو میبند..
خنده م میگیره.. میرم جلوی آسانسور.. میبینم چراغ پارکینگ روشن! راه میافتم که از پله برم پایین.. سر پله ها که میرسم.. صدا باز شدن در واحد نادیا رو میشنوم.. برمیگردم سمت درو نگاه میکنم.. میبینم داره سرک میکشه.. وقتی میبینه میخوام از پله برم طرف پایین، شروع میکنه دویدن به طرف من.. تا بهم میرسه سرم رو محکم میگیره توی سینه ش و میگه:
دوستت دارم.. احمقتر از تو هیچ مردی رو توی زندگیم ندیدم..
سرم رو میبوسه وسریع برمیگرده طرف خونه ش!
-ههه.. این چی گفت؟! احمقتر از تو ندیدم؟! ههه.. آخه ما مردا کجا گیر کرده یم؟! بکنیم احمقیم! نکنیم احمقیم!

**************************************************

توی تختم خوابیدم.. مست مستم و دارم خاطرات گذشته رو زیر رو میکنم..
تو اتاق سروش که طبقه ی دوم خونشونه، توی بالکن نشستم و دارم سیگار میکشم.. چشمم میفته توی حیاط خونه ی رو به رو. میبینم یه دختر زیر یه درخت توت بزرگ، روی یه صندلی لم داده و داره کتاب میخونه.. دامنی که به پاش داره بالا رفته و رونهای گوشتالود و سفیدش افتاده بیرون.. بی اراده چشمام زوم میشه روی پاهاش.. از نگاه سنگین من متوجه میشه و سرش رو میاره بالا و من رو میبینه که اونجور وقیح زل زده م به پاهاش.. لبخندی میزنه و دامنش رو میکشه روی پاهاش.. منم که حریص!
سروش میاد توی بالکن با بطر عرق.. به محض وردش، دختره از جاش بلند میشه و میره! موضوع رو به سروش میگم.. میخنده و میگه:
چیه؟ چشمت گرفته؟
-دختره خیلی سکسی!
ههه.. تو نمیدونی این چه پدرسوخته ایی.. اما از من مثه سگ میترسه..
-یعنی چی؟!
یبار تو محله یه پسر غریبه رو به خاطر مزاحمتش برا یه دخترای محل زدم.. این بدبخت دید.. از اون روز منو که میبینه فرار میکنه..
-اسمش چیه؟
به توچه کره خر؟ بس نیست اینهمه دختر دورو برت جمع کردی؟ و پیک هامونو پر میکنه..
-جون شهروز بگو اسمش چی؟
بچه جون این خیلی بی ذات.. کسی نیست که دم لای تله بده.. اونم به تو که دو سه سالی ازش کوچیکتری.. به خصوص حالا که دیگه دید خونه ی مایی، محال بهت پا بده..
-تو فقط اسمشو بگو؟
پیکهامون رو برمیداریم میزنیم به هم و سلامتی میریم بالا..
اسمش مهشید..
-اوه اسمشم بدک نیست.. اما خودش خوشگلتره اسمش..
ههه.. بیشرف مگه برا تو اسمشونم فرق میکنه؟
-واااای سروش چقدر خری! خب معلوم که فرق میکنه.. اسم دختر باید خوشگل باشه تا وقتی صداش میکنی خودت کیف کنی..
چه وقت از صدا کردن اسمش بیشتر کیف میکنی؟
-ههه.. اونوقت که داره جون میده.. اونوقت که نزدیک همه جونش از وسط پاش بیاد بیرون.. دقیقا اونوقت اگه اسمشو صدا کنی میبریش تا یه قدمی مرگ.. دیوونه میشه.. هههههه
حرومزاده! تو بیشرفترین کسی هستی که میشناسم!
-چرا بیشرفم؟
یه جوری حرف میزنی، انگار کارت تحقیق در مورد حالات روحی دختراست..
-اقتضای سنم.. درضمن، یکی از علتهایی که دائم با صنم دعوات میشه این که نمیدونی باید باش چطوری رفتار کنی. من فکر میکنم حتی نمیدونی باید چطوری بهش حال بدی..
خفه شو شهروز.. درمورد منو صنم اینجوری حرف نزن..
-اون غیرتت منو کشته! مرتیکه فکر میکنی واقعا نمیفهمم چرا دائم با هم کنتاکت دارید؟ اون بدبخت میخواد بهت بفهمونه که باید باش چطوری رفتار کنی.. اما تو اونقدر قد و احمقی که به جای یادگیری، مثه سگ هی میپری بهش! اگه مثه یه شاگرد خوب به حرفای من گوش کنی، روابطتون خوب میشه..
من اگه بخوام به حرفای تو گوش بدم، هر ماه باید یه دوست دختر عوض کنم..
پیک بعدی عرقم رو میرم بالا و میگم:
باور کن منم دوست ندارم اینجوری زندگی کنم.. اما هنوز اونکه میخوامو پیدا نکردم..
اونوقت میشه بفرمایید، برا پیدا کردن اون دختر چندتا دیگه رو باید بکشید توی رختخواب؟
-مگه بده؟ من هیچ کسو مجبور نمیکنم و به همه هم توضیح میدم، که ممکنه همین فردا ازت جدا بشم.. تکلیفم روشن.. درضمن اینو بدون.. دخترا هم مثه پسرا دوستدارند تنوع داشته باشند. فقط دوتا چیزه که باعث میشه خود داری کنند.. اول ترس و دومی حیایی که از خونواده بهشون سرایت کرده.. اگه این دوتا حس رو ازشون بگیری بیداد میکنند.. اونوقت پسرا باید از دخترا فرار کنند..
باز چشمم میافته توی حیاط اون خونه، میبینم دختره داره سرک میکشه ببینه سروش هستش..
خنده م میگیره.. به سروش میگم: پاشو برو تو ببینم این دختره میخواد چیکار کنه..
دست بردار! بذار حالمونو بکنیم.. همین وقت صنم وارد اتاق میشه..
به به دوباره شما دوتا وقت گیر آوردید؟! بخدا آخرش شما الکلی میشید..
-ههههه.. بیا صنم یه پیک بزن..
خفه شو شهروز.. اون مشروب نمیخوره..
-آره از ترس تو نبایدم بخور.. انگار سگ بستند..
صنم میاد جلو با سروش دست میده. منم برا شوخی دستم رو جلو میبرم. میدونم که سروش بهش اجازه ی دست دادن با هیچ کس رو نداده.. صنم توی شک میافته که دست بده یا نه! اما با چشم غره ی سروش شکش برطرف میشه..
-مرتیکه تو خجالت نمیکشی اینجوری بهش چپ نگاه میکنی؟! دیگه شورشو درآوردی! آخه چقدر مرتجعی؟!
خفه شو.. دوست ندارم کسی دستشو لمس کنه..
-صنم بخدا من جای تو بودم همین حالا این لندهور خر تعصب رو میذاشتمو برا همیشه میرفتم..
صنم میخنده و برا اینکه من رو خیط کنه، از پشت سر سروش رو میگیره توی سینه ش و روی موهاش رو میبوسه و میگه: هر چی آقامون بخواند..
-اه اه.. حالم بهم خورد از این لاو ترکوندن مسخره و بنده صفتانه و پیک عرقم رو میرم بالا..
صنم میگه: راستی بچه ها فرداشب خونه ی مریم دعوتیم.. تولدش..
-چرا یه جوری حرف میزنی انگار منم دعوتم؟
خب برا اینکه واقعا دعوتی..
-اما من با مریم هیچ حسابی ندارم..
آره.. اما مریم میدونه اگه تو تحفه رو دعوت نکنه، این آقا هم تشریف نمیارند و دوباره سر سروش رو میبوسه..
-ای خدا شانس بده.. کاش یکی هم پیدا میشد که راه به راه یه ماچم روی کله ی ما بکاره..
صنم جواب میده: تو دیگه خیلی پرویی! راستی آقا شهروز خونه ی مریم دختر بازی بی دختر بازی.. اوکی؟
-ای بابا صنم، یه جوری حرف میزنی که انگار!
صنم در حالی که صورتش رو مچاله کرده میگه: خب بسه بسه.. برا یکی جانماز آب بکش که نشناسدت..
پیک بعدی عرقم رو میرم بالا و میگم: من تسلیمم.. هر چی تو میگی درست..

************************************

سرو صدای موسیقی و جیغ و داد دخترا به وقت رقص، خونه مریم رو پر کرده.. منم که عین این املهای عقب افتاده ی مجلس ندیده و رقص ندیده، یه گوشه برا خودم نشستم و دارم رقاص ها رو نگاه میکنم.. نمیدونم.. شاید به بهونه ی دیدن رقص دارم دخترا رو میچرم! سروش و صنم وسط جمع دارند خودشون تکون تکون میدند.. منم دور و برم رو نگاه میکنم و تا میبینم کسی حواسش بهم نیست از تو جیب کتم اون بطر عرق کتابیم رو در میارم و سلامتی خودم میرم بالا..
یباره میبینم یه دختر با یه لباس زرشکی چسبون و کوتاه میاد دقیقا مینشینه روبه روی من .. اولین چیزی که به ذهنم خطور میکنه، این که چقدر خوشگل و سکسی! وای چقدر چهره ش آشناست! داره بهم نگاه میکنه و لبخند میزنه.. هر چی فکر میکنم یادم نمیاد کجا دیدمش! اونم رونهای گوشتالو خوش ترکیبش رو انداخته رو هم و جلوی چشمای من به نمایش گذاشته.. یه جورایی حواسم رو به خودش جمع کرده و دائم بهم لبخند میزنه..
چند لحظه بعد سروش و صنم از جمع جدا میشند و میاند کنارم.. صنم میگه: اینو ببین چه پسر مودبی! چیزی به تور نزدی؟
به صنم یه چشمک میزنم و به دختره اشاره میکنم..
-این کی؟
هر دوشون برمیگردند به دختره نگاه میکنند.. سروش میگه: ئه این آتیشپاره اینجا چیکار داره؟! بعد خطاب به من میگه: خاک تو سر خرت! نشناختیش؟!
-نه! چهره ش خیلی آشناست.. اما نشناختمش!
واقعا که خیلی خنگی ! دیوونه این همون مهشید خانوم، که دیروز دلتو برده بود..
-ئه! واقعا.. عجب! پس برا همین یه ریز داره بهم لبخند ژکوند تحویل میده.. من حالا برمیگردم و از جام بلند میشم و میرم طرف مهشید..
-سلام..
یه نگاه پر منت به سرتا پام میندازه و میگه: سلام.
-میتونم بشینم کنارتون؟
چی؟ میخوای مخمو بزنی؟ موفق نمیشی..
از این حرفش جا میخورم.. یکم بهش زل میزنم و بعد آروم خودم رو کنارش جا میدم..
کی بهت اجازه داد بشینی؟
-خیلی تند نرو دختر کوچولو..
وا ! تو که هنوز دهنت بو شیر میده.. برو پسرجون کار دست خودت میدی.. بزرگتر از تو هم تو خماری. تو که عددی به حساب نمیای.. من با کسی نمیپرم..
-آینده معلوم میکنه..
هاهاها.. چند سالته عزیزم؟
چشمام رو تنگ میکنم و با یه چهره ی مضحک بهش لبخند میزنم.. همین وقت سروش تند و سریع میاد طرفمون.. با اون قامت بلندش.. می ایسته جلوی من و بعد خم میشه دست من رو میگیره و من رو از جا بلند میکنه و میگه: مامانم زنگ زده، حالش خوب نیست. باید بریم..
به مهشید نگاه میکنم.. ابروهاش رو به حالت تمسخر بالا میندازه..


******************************

صبح زود از خونه زده م بیرون که برم مدارک معافیتم از خدمت رو تکمیل کنم.. سر خیابون منتظر تاکسیم و بلاخره یکی پیدا میشه و من مینشینم جلو.. پشت سرم سه تا دختر نشستند..
یک هفته از اون شب گذشته و من دو بار دیگه، برا دیدن مهشید رفته م خونه ی سروش و هر بار هم مهشید، با رفتارش من رو مسخره کرده! یجورایی از دستش عصبانیم.. دنبال یه فرصت میگردم، که حالش رو بگیرم..
دخترای توی تاکسی دارند پچ پچ میکنند و بعد چند لحظه موهام از پشت کشیده میشه.. عصبانی میشم.. اما سعی میکنم به روی خودم نیارم.. صدای یکی از دخترا رو میشنوم که میگه: جوجه ست.. اما خیلی پروئه.. اون دوتا دیگه میزنند زیر خنده و دوباره موهامو میکشند.. با عصبانیت برمیگردم، که میبینم مهشید بین دوتا دختر دیگه نشسته و از خنده برافروخته شده..
سلام..
-سلام.. مگه آزار داری موهامو میکشی؟
میدونی؟ هر وقت میبینمت، به این فکر میکنم، که اگه استنلی ( لورل و هاردی) میرفت مخ یه دخترو بزنه، خیلی به تو شباهت داشت. هه.
اونقدر جلوی اون دتا دختر از این حرفش عصبانی میشم، که دلم میخواد بزنم توی دهنش. سعی میکنم خونسرد باشم..
چی؟ چرا زبونت بند اومده؟
-هر چیزی به وقتش.. نوبت منم میرسه..
وای نگو ترسیدم بخدا.. بچه جون چی پیش خودت فکر کردی؟ یه دانشگاه پسر از من فراریند.. حالا تو میخوای منو بترسونی؟!
-تو اگه بدونی با چه دیوونه ایی طرفی جلو زبونتو میگیری..
آره.. ههه.. قیافت خیلی به دیوونه ها میخوره..
یباره اون دوتا دختر شروع میکنند خندیدن و بین خنده هاشون خطاب به راننده با سر و صدا و تکرار مرتب آقا نگه دار.. آقا نگهدار.. از ماشین پیاده میشند..
مهشید میاد کنار پنجره ی من و میگه: میبینم یاد گرفتی هر روز خودتو بذاری خونه شرافت! زور بیخود نزن به جایی نمیرسی.. حالا هم کرایه ی ما رو حساب کن تا یکم حالت جا بیاد و بعد هر سه در حالی که با خنده دارند من رو مسخره میکنند از ماشین دور میشند.. خیلی حرصم گرفته..

********************************

روز دومی که سروش و مادرش رفتند مشهد برای زیارت و خونه رو سپرده ند به من.. منم که کارم شده بود توی اتاق سروش بنشینم و اتاق مهشید رو دید بزنم.. اونم که بیداد میکنه.. کار به جایی رسیده بود، که به راحتی جلوی من لباس عوض میکرد و هر بار خودش رو با یه ست جدید به رخم میکشید و بعد هم می ایستاد پشت پنجره و برام زبون در میاورد.. تصمیمم رو گرفتم.. که خدمتش برسم.
روز پنجم و مهشید همچنان به رفتارش ادامه میداد.. هر بارم که بیرون خواستم باهاش حرف بزنم، مسخره م میکرد.. دیگه از دستش عقده ایی شده بودم.. حدود پنج صبح بود و من همونطور که داشتم مینوشتم چشمم به اتاق مهشید.. زیر نور شب خواب واضح میدیدمش که روی تخت خوابیده..
یهو دیدم چراغهای طبقه ی پایین خونشون روشن شد و چند دقیقه بعد، پدرو مادرش و دوتا خواهرای کوچیکش از خونه خارج شدتد.. صدای پدرش رو شنیدم که داره برا مادرش توضیح میده، که برای برادرش اتفاق بدی افتاده و باید برند شیراز.. بدونه اینکه مهشید رو بیدار کنند! دیگه بهتر از این نمیشد.. سریع لباس میپوشم و تو لوازم سروش یه چسب نواری، مخصوص بسته بندی پیدا میکنم و از خونه زدم بیرون.. نگاهی توی کوچه ی خلوت انداختم.. همه جا سوت و کور..
رفتم پشت درخونه ی مهشید.. نگاهی به در انداختم و جای پاهام رو انتخاب کردم و با سه حرکت خودم رو کشیدم بالا و بعد پریدم توی حیاط.. هیجان داشتم، اما روی تصمیمم مسر..
رفتم طرف ساختمون و وارد شدم.. آروم و بی صدا، خودم رو رسوندم طبقه ی بالا و بعد پشت در اتاقش یه تیکه از چسب رو کندم و بعد دستگیره ی در رو گرفتم و سعی کردم بی صدا بازش کنم.. قلبم به سرعت میزد.. میتونستم تصور کنم، مهشید از دیدن من چه حالی میشه.. آروم وارد اتاق شدم.. رفتم کنار تختش.. با یه لباس خواب نخی نه چندان بلند خوابیده و قسمت اعظم رونهاش بیرون از اون بود..

آروم صداش کردم.. مهشید.. مهشید.. متوجه ی صدا شد و سعی کرد چشماش رو باز کنه.. وقتی کاملا پلکهاش رو باز کرد چسب رو زدم روی دهنش و دستاش رو گرفتم.. ترسید و شروع کرد تقلا کردند و دست وپا زدن.. دیدم قبل از اینکه بتونه خودش رو از دستای من بکشه بیرون، باید یه کاری بکنم.. نشستم روی سینه ش و شروع کردم دستاش رو با چسب باند پیچی کردن.. اونم تلاش میکرد با زانوهاش به من ضربه بزنه که البته تا حدودی هم موفق بود.. اما من دستاش رو کامل بستم و بعد از روی سینه ش بلند شدم و از تخت کشیدمش پایین.. چیزیکه برام جالب بود، این که خیلی زود روی ترسش غلبه کرده و با خشونت در حال تلاش برای نجات خودش بود.. آوردمش پایین تخت و دستاش رو به میله ی اون بانداژ کردم.. بعد رفتم توی دراورش دنبال یه وسیله ی برنده گشتم.. پیدا کردم.. یه قیچی.. برش داشتم و برگشتم سمتش که همچنان داشت اوم اوم میکرد و سعی میکرد دستاش رو از تخت باز کنه.. رفتم پشت سرش و زیر گوشش گفتم: اگه قول بدی دختر خوبی باشی و جیغ نزنی، دهنت رو باز میکنم..
از عصبانیت در حال انفجار بود.. اما چاره ندارشت.. پس قبول کرد.. منم دهنش رو با احتیاط باز کردم..
نفس عمیقی کشید و گفت: کثافت چطوری اومدی تو اتاق من؟! اگه یه جیغ بزنم بابام بیدار میشه و اونوقت خدمتت میرسه..
هههه.. خیالت راحت.. هیچکی خونه نیست.. بعد شروع کردم از پشت یقه ی لباسش رو بریدن..
عوضی میخوای چه غلطی بکنی؟!
-هیچی.. میخوام لختت کنمو بشینم این بدنیو که چند روزه داری به رخم میکشی رو سیر نگاه کنم..
تو غلط میکنی.. بابا. بابا..
مجبور میشم بازم چسب رو بزنم به دهنش..
-مهشید خانوم کسی خونه نیست.. خونوادت چند دقیقه قبل رفتند شهرستان.. مثه اینکه یه مساله ی مهمی اتفاق افتاده بود.. حالا دوستداری دهنت بسته باشه یا بازش کنم؟
کلافه شده بود.. ولی چاره ایی نداشت..
-هوووم؟ بازش کنم؟
با سرش اعلام موافقت میکنه.. به محض اینکه دهنش رو باز میکنم، شروع میکنه از یه ترفند دیگه استفاده کردن..
ببین آقا شهروز.. بخدا اصلا به تو نمیاد آدم بی شخصیتی باشی.. همه کسایی که توی محله میشناسنت میگند خیلی با مرامی..
-آره آره درست میگند.. من خیلی با مرامم و لباسش رو تا پایین چیدم و از تنش در آوردم.. با یه ست زیر لیمویی جلوی من ایستاده بود.. بندای سوتینش رو چیدم و سوتینش مثه فنر در رفت..
شهروز خواهش میکنم بسه.. ادامه نده..
-شرمنده م.. بهت گفتم نمیدونی با چه دیوونه ایی طرفی.. فکر کردی شوخی میکنم؟
بعد شروع کردم شورتش رو چیدن و چند لحظه بعد مهشید خانوم، با کون برهنه جلوی چشمای من.. فوق العاده بود.. زیبا و سکسی.. سعی میکرد پاهاش رو بهم بچسبونه تا چیزای کمتری دیده بشه و چهره ش از شرم برافروخته شده بود.. مچ پاهاش رو گرفتم و به پایه های تخت بستم تا پاهاش از هم باز بمونه و بعد اومدم عقب یه صندلی درست گذاشتم روبه روش و نشستم به نگاه کردن.. از دیدن این بدن زیبا، خیلی تحریک شدم.. اما هنوز کار دارم..
-مهشید تو فوق العاده ایی! خیلی هیکلت سکسی دختر! ببینم؟ من نفر چندمم که این بدنو میبینم؟
کثافت بی خونواده.. تا حالا اجازه نداده بودم کسی دستش بهم بخوره، چه برسه به اینکه لخت ببینه منو..
-آهان! پس برا همین توی این پنج روز با من اینجوری میکردی؟ خب هر کاری یه تاوانی داره.. اما خداییش کم نظیری..
بسه عوضی.. بازم کن.. بذار لباس بپوشم..
-هههه.. باید گریه بیفتی و التماس کنی تا ولت کنم..
تو دیوونه ایی.. روانی.. محاله گریه کردنمو ببینی.. پدرم برگرده همه چیو بهش میگم.. از دستت شکایت میکنم.. آبروتو میبرم.. حالا ببین..
-وای خدا من از کجای این دختر شروع کنم.. عجب گوشتی!
خفه شو بیشرف.. دستت بهم بخوره دنیا رو میکنم تو حلقم.. اونقدر جیغ میکشم که همه ی همسایه ها بریزند اینجا..
از جام بلند شدم و رفتم پشت سرش.. صورتم رو بردم لای موهاش و دستمم گذاشتم روی کمرش..
-چه بوی خوبی میدی خوشگل! چقدر تنت گرم.. میخوام همه جاتو لمس کنم.. بعد آروم باسنش رو فشار دادم.. دیگه نتونست خودش رو کنترل کنه و زد زیر گریه..
غلط کردم شهروز.. خواهش میکنم اذیتم نکن.. خواهش میکنم..
دلم براش میسوزه.. همیشه این گریه کردن دخترا، من رو خلع سلاح میکنه.. اومدم عقب و با موبایلم ازش فیلم گرفتم.. بعد دورش زدم و از چهره ی اشکالودش هم فیلم گرفتم و بعد آروم دستاش رو باز کردم..
به سرعت نشست لبه ی تختش و بدنش رو جمع کرد و همونطور که داشت اشک میریخت گفت: چرا ازم فیلم گرفتی؟
--باور کن هیچ قصد بدی ندارم. فقط میخوام برا همیشه بدونی که با یه دیوونه طرفی.. هان؟ یادت که نمیره؟
جون مامانت فیلمو به کسی نشون نده..
-ههه هنوز اونقدر بی شرف نشدم.. گفتم دیوونه م.. نگفتم بیشرفم.. خدا نگهدار مهشید خانوم و از اتاق بیرون اومدم.. با اینکه دل کندن ازش خیلی برام سخت..
وقتی از پله ها میخواستم سرازیر بشم، یهو صدای بهم خوردن در خونه و به دنبالش باز شدن در پذیرایی اومد! جا خوردم! ترسیدم و قلبم شروع کرد با شدت هر چه تمامتر طپیدن!یعنی کی میتونه باشه؟! صدای یه خانوم که به نظرم اومد باید مادر مهشید باشه به گوشم رسید که میگه: حالا چرا اینقدر عصبی رفتار میکنی؟ ایشالا که چیزی نشده و یه مرد که باید پدر مهشید باشه جواب میده: باید اون سند رو پیدا کنم.. شاید نیاز بشه..
من درست مثه دزدی که تو تله افتاده باشه سر درگمم..

ادامه دارد..
داروک
     
  
مرد

 
فقط واسه تو میام ادامه بده خیلی عالی می نویسی . هرجای دیگه دنیا بود از رو داستانت فیلم میساختن. چرا ما باید تو یکی بدترین نقطه کره خاکی بدنیا بیایم.
حالا شاید یه عده بیان بگن بدتر ازما هم هست. من از نظر فقر مالی عرض نمی کنم . کجای دنیا را میشناسید که اگه کسی تلاش بکنه فقط بخاطر تضاد عقیده جلوی پیشرفتش را بگیرن. غیر از اینجا و کشورهای دوست و برادری همچون کره شمالی.
     
  
مرد

 
aaxxbb

درود بر شما.

نه بخدا
هر وقت فرصت کنم و ویزایش کنم آپ میکنم.
داروک
     
  
صفحه  صفحه 9 از 11:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  7  8  9  10  11  پسین » 
داستان سکسی ایرانی

عصیان

رنگ ها List Insert YouTube video   

 ?

برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.

 

 
DMCA/Report Abuse (گزارش)  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti
↑ بالا
Copyright © 2009-2024 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites

RTA