انجمن لوتی: عکس سکسی جدید، فیلم سکسی جدید، داستان سکسی
داستان سکسی ایرانی
  
صفحه  صفحه 7 از 11:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  7  8  9  10  11  پسین »

عصیان


مرد

 
Ba_1_bak

درود بر شما

سپاسگزارم از لطفتون
داروک
     
  
مرد

 
عصیان (قسمت پانزدهم) نوشته ی داروک..

خب، کجا باید بریم مستر داروک؟
-قصد داشتم اول برم ظهیرالدوله، اما چون خیلی زود، بهتر بریم ستاد حفاظت اطلاعت نیروی انتظامی. یکم اونجا کار دارم و البته نمیدونم چقدر طول میکشه..
افروز با تعجب بهم نگاه میکنه و میگه: ظهیرالدوله کجاست دیگه؟!
-هههه. ظهیرالدوله یه قبرستون قدیمی، که هنرمندای بزرگی اونجا خاکند..
واقعا؟! کجا هست؟
-سربالایی دربند..
کیا اونجاند؟
-خیلیها.. ایرج میرزا.. ملک شعرا بهار.. فروغ فرخزاد.. رهی معیری.. داریوش رفیعی..
وااای.. از همه ی این کساییکه گفتی، من فقط فروغ رو میشناسم..
-مهم نیست..
خب حالا چیکار کنم؟
-هیچی، فعلا لطف کن منو ببر ستاد حفاظت اطلاعات..
میشه بپرسم اطلاعات چیکار داری؟!
-من اونجا کاری ندارم.. اونا با من کار دارند..
باهاشون درگیری؟
-نه، تو چند ماه گذشته، یه سری اتفاقاتی توی زندگیم افتاده، که ناخواسته باشون سروکار پیدا کردم..
برام از پرتو بگو..
وقتی اسم پرتو رو به زبون میاره، بغض گلوم رو میگیره..
-چی بگم؟
الان کجاست؟
-اشک توی چشمام جمع میشه.. برا اینکه نبینه، صورتم رو به سمت خیابون برمیگردونم..
هان؟ کجاست؟
-نمیدونم.. ترکم کرده..
ترکت کرده؟! عجیب! چرا؟
-خواهش میکنم افروز.. میشه در این مورد حرف نزنیم؟
قصد بدی نداشتم..Okey.. okey..sorry..
حالا دیگه بینمون یه سکوت عمیق برقرار شده و تا ستاد هر دومون توی فکریم.. وقتی از ماشین پیاده میشم.. بهش میگم:
ممکنه کار من طول بکشه.. تو مجبور نیستی وقتت رو هدر بدی..
نه نه.. من جایی کاری ندارم.. همینجا منتظر میمونم تا برگردی.. نگران من نباش..
کوله م رو میسپارم دستش و میرم داخل..
بعد از نشون دادن احضاریه، راهنمایی میشم به دفتر بازرسی و اونجا بازجویی میشم..
فرمی بهم میدند، که باید مشخصاتم رو توش بنویسم و بعد بازجو که یه سرهنگ پاسدار.. شروع میکنه اول در مورد ماجرای شورانگیز و فریدون سوالاتی ازم میپرسه و بعد درمورد قضیه ی جزیره.. بعد از توضیحات من و یاداشت برداشتن سرهنگ.. فرم رو باز میذاره جلوم و میگه: امضا و اثر انگشت..
خب حالا میتونید تشریف ببرید..
-دارم با خودم فکر میکنم، اینهمه راه رو اومدم، فقط برای چند دقیقه.. عجب! داروک صداش در میاد.. چی؟ اگه ناراحتی بگم حضرات ازت پذیرایی کنند؟ چطوره یک هفته اینجا نگهت دارند، شاید از اومدن این مسافرت راضی باشی؟
-خفه شو..
موقعیکه میخوام از در اتاق سرهنگ بیام بیرون، من رو خطاب قرار میده و میگه: آقای ...
برمیگردم و به سمتش نگاه میکنم..
اون سیصد میلیونی که از جزیره آوردی رو، سعی کن درست استفاده کنی..
برق از کله م میپره..
سرهنگ پیروزمندانه بهم لبخند میزنه و میگه:
نگران نباش.. فقط من خبر دارم.. چون من چک کردم که پول رو به حساب کی و چطوری واریز کردی..
باخودم دارم فکر میکنم.. حتما رشوه میخواد..
آره .. داری درست فکر میکنی.. منم تو بازیم.. سهم دارم از راز داری.. ندارم؟
داروک داره قهقه میزنه و میگه: خوردیش؟ نوش جووون..
برمیگردم و می ایستم جلوش و سعی میکنم روی خودم مسلط باشم.. نمیدونم داره بلوف میزنه یا واقعا خبر داره.. برا همین میگم:
-جناب سرهنگ.. این یه بازی جدید برا پاپوش درست کردن؟
نه.. به هیچ وجه.. فقط گفتم که بدونی منم خبر دارم و سهمم میخوام..
-اما من نمیدونم در مورد چی حرف میزنید!
هه! واقعا؟! بعد دست میکنه توی کشوش و یه پرینت از یه حساب بیرون میکشه و میندازه روی میز جلوی من.. نگاه میکنم، میبینم حساب نادیاست.. دور یه واریز را با ماژیک قرمز قلم گرفته و جلوش توضیح کامل داده که مبداء واریز بندرلنگه و شخص واریز کننده ، شهروز....
چیزی برای پنهون کردن وجود نداره.. تو چشمای پیروز سرهنگ نگاه میکنم..
خب، نظرت چیه شهروز جان؟
-تو بردی...
درست صحبت کن.. باید بگی جناب سرهنگ..
یباره توی سینه م میجوشه و عصبی میشم. ناخوداگاه فریاد میزنم.. لیاقتشو نداری.. اگه حرف اضافه هم بزنی.. تموم پولو میریزم به حساب دارالیتام و برمیگردم که از اتاق بیام بیرون.. دم در یک لحظه صبر میکنم و برمیگردم به سرهنگ که داره حیرون به من نگاه میکنه، برا چند لحظه خیره میشم.. دارم فکر میکنم چی بهش بگم..
-شماره ی منو داری.. شماره ی حسابتو برام مسیج کن.. فقط ده درصد میریزم به حسابت و به شرفم اگه رو داری کنی.. همه ی پولو آتیش میزنم.. شک نکن.. پای همه چیزشم می ایستم..
خون داره خونم رو میخوره.. مرتیکه ی رشوه گیر..
وقتی میرسم به افروز، سعی میکنم خونسرد باشم.. نمیخوام سوال پیچم کنه..
چقدر زود کارت تموم شد!
-کار مهمی نبود.. فقط باید خودم رو معرفی میکردم..
اوکی.. حالا کجا باید بریم؟
نگاه میکنم روی ساعت.. حدود ده صبح.. میگم:
-من اینجوری معذبم.. آخه نمیشه که من تورو راه بندازم دور شهر برا کارای شخصیم..
همونطور که داره رانندگی میکنه، لبخند میزنه و میگه:
اومدم اصفهان تلافی کن.. درضمن بهت گفتم نگران نباش.. من جایی کار مهمی ندارم.. حالا بگو کجا؟
-باید یه تماس بگیرم.. بعد زنگ میزنم به علیرضا.. دوستم که چند سالی اومده تهران زندگی میکنه..
هی.. شهروز لعنتی! چی شده یاد من کردی؟
-سلام علی چطوری؟
سلام عزیزم.. خوبم .. کجایی؟
-تهران..
جدی؟! الان کجایی؟
-حدود میدون انقلاب..
وسیله داری؟
-با یکی از دوستامم.. لطف کرده اومده دنبالم..
خجالت نمیکشی؟ کیو تهران داری که از من نزدیکتر؟
-بیخیال علی.. باور کن غافلگیرم کرد..
کی میتونم ببینمت؟ بیا خونه..
-نمیتونم بهت قول بدم.. چون فقط یک روز اینجام. گفتم که یه حالی ازت بپرسم نگی بیمعرفت..
حالا نمیشه یک روزم برا من بمونی؟
-اصفهان خیلی کار دارم.. باید زود برگردم..
پرتو چطوره؟
اه.. لعنتی.. همه هم سراغ پرتو رو میگیرند!
-خوبه علی جان.. خانوم بچه ی تو چطورند؟
خوبند.. سلام دارند.. شهروز یکاری کن ببینمت.. دلم برات تنگ شده..
-منم همینطور.. سعی میکنم ولی قول نمیدم.. راستی بعد از ظهر میخوام برم ظهیرالدوله.. میتونی بیای؟
عالی.. آره، آره.. هم فال هم تماشا..
-پس ساعت سه، سر ولیعصر قرارمون باشه..
خوبه..
-علیرضا منو سر کار نذاریها..
یعنی چی داداش؟!
-حالا نمیخواد قیافه ی حق به جانب بگیری.. یادم نمیره که حتی یبار هم درست سر قرارت نیومدی..
هههه.. نه خیالت راحت.. سر وقت میام..
-علیرضا من با یکی از دوستامم، خواهش میکنم با بد قولی آبرومو نبر.. باشه؟
باشه عزیزم.. گفتم که سر وقت میام..
-پس فعلا..
خدانگهدار داداش..
-بدرود..
افروز ماشین رو یه گوشه از خیابون متوقف کرده و تقریبا به طرف من نشسته و داره من رو برانداز میکنه...
با تعجب نگاش میکنم.. چی؟ چرا اینجوری نگاه میکنی؟
خب، جالب برام.. همیشه فکر میکردم باید یه آدم خیلی متفاوت باشی.. اما حالا از اینهمه عادی بودنت بیشتر جا خوردم..
-چی؟ انتظار داشتی شاخ و دم داشته باشم؟
نه.. واقعا نمیدونم چی انتظار داشتم.. اگه عکسهات رو ندیده بودم، شاید هیچ وقت نمیتونستم تصویری ازت توی ذهنم داشته باشم..
-چی بگم؟!
اگه کاری نداری بریم سراغ دوستای من..
-اونوقت میخوای به دوستات منو کی معرفی کنی؟
هر کی دلم بخواد.. میتونم بگم تو پسر عمه ی منی، که از اصفهان اومدی.. یا حتی میتونم بگم دوست پسرمی.. به کسی ربطی نداره.. اما فکر میکنم از جمعشون خوشت بیاد..
-باشه.. هر کاری دلت میخواد بکن..
وقتی از جلوی در دانشگاه داریم رد میشیم.. میبینم که یه جماعت نسبتا زیادی اجتماع کردند!
-افروز چه خبر؟!
امروز قراره تظاهرات بشه.. برا آزادی موسوی..
-واقعا؟
آره.. قراره ساعت پنج بعد از ظهر، از میدون انقلاب، مردم حرکت کنند به طرف تجریش.. خیلی از دوستای منم هستند.. الانم داریم میریم پیش همونها..
دقایقی بعد تو خیابون ولیعصر، روبه روی یه کافه متوقف میشه و به اتفاق وارد کافه میشیم.. تعداد زیادی دختر و پسر سر میزها نشسته اند،، که با دیدن افروز همه شروع میکنند به دست زدن و سرو صدا راه انداختن.. بازم داروک صداش در اومده..
بخدا داری میری توی یه هچل دیگه.. برگرد پسرجون..
-واااااای دوباره تو شروع کردی؟!
باور کن که دارم بوی دردسر میشنوم..
-نه که منم از دردسر بدم میاد.. ول کن داروکی.. گیر نده تورو خدا..
افروز شروع میکنه من رو به دوستاش معرفی کردن.. بچه ها این شهروز دوست من.. از اصفهان اومده.. شروع میکنم از روی ادب باهاشون دست دادن...
تعداد زیاد.. پس بعد از دست دادن با چند نفر.. دستام رو به عنوان عذرخواهی بالا میبرم و میگم:
من تسلیمم.. انرژی دست دادن با همه رو ندارم..
همه میخندند، که معلوم به لهجه م میخندند.. بوی قهوه و دود سیگار و اون فضای نیمه تاریک، حال و هوای خاصی داره..
به درخواست یکی از پسرا، که معلوم یه جورایی حکم رهبر جمع رو داره کنارش مینشینم.. افروز هم کنارم مینشینه..
همون پسر بازم دستش رو پیش میاره و با من دست میده و میگه:
من پیمان هستم..
بهش لبخند میزنم و دستش رو فشار میدم..
بعد شروع میکنه بچه هاییکه سر میزش نشستند رو معرفی کردن..
این یاسر.. این شیواست.. این خوشگل مهتابه.. این بچه قرتی شروین.. این گنده بک هم معروفه به عباس قصاب.. همه دانشجوی دانشگاه تهران هستیم، البته از رشته های مختلف.. حتما افروز بهت گفته، که عصر قراره تظاهرات بشه..
-آره.. اما نمیدونم هدفتون چی؟
واضح.. باید رهبر جنبش سبز آزاد بشه..
ابروهام رو به نشونه ی تعجب بالا میبرم..
شما طرفدار احمدی نژادی؟
-هههه.. نه!
پس شما هم جنبش سبزی هستی..
-نه.. من به این حرکتها اعتقادی ندارم..
چرا؟!
-فکر میکنم تفاوت چندانی بین موسوی و احمدی نژاد وجود نداره.. در کل فکر میکنم یه بازی زیرکانه ست، برا پایداری بیشتر جمهوری اسلامی..
پیمان آرنجاش رو میذاره روی میز.. یکم خم میشه و سعی میکنه از نیم رخ توی صورتم نگاه کنه.. توی چشماش میخونم که کنجکاو شده..
خب؟!
-خب، چی؟
بیشتر توضیح بده.. میخوام نظرت رو بدونم..
-فکر میکنم کل نظرم رو گفتم..
ببینم، یعنی منظورت این که موسوی هم دستش تو دست حکومت؟!
-نه حرفم این نیست، که اون داره بازی میکنه.. در اصل حکومت داره با اون برای ملت یه بازی راه میندازه.. ببین موسوی رو بالا بردند.. مردم بهش رای دادند.. بعد عزلش کردند.. حالا تفکرات میره دنبال این که موسوی باید برگرده سر پستش.. غافل از اینکه این مشغولی فکر مردم به این مساله، حواسشون رو از مهر چینی، برای حرکتهای بعدی پرت میکنه..
اما ممکنه این کار به یه انقلاب بکشه..
-هههه شوخی نکن پیمان جان.. بر فرض هر حرکت شدید از مردم.. دین و مذهب دست اینها رو باز گذاشته، که با تموم قوا مردم رو سرکوب کنند و بعد هم فورا یه دشمن فرضی میتراشند و با تکیه بر اون، هر انقلابی رو نابود میکنند و درضمن، فرض بر این که انقلابی صورت بگیره.. فکر میکنی انقلاب دیگه به نفع این مردم و مملکت؟

جالب شد! منظور تو این که باید دست رو دست گذاشت و نشست نگاه کرد؟
-به هیچ وجه منظور من این نیست.. چطوری بگم؟ این جامعه هنوز ظرفیت دموکراسی رو نداره و حتی اگه انقلاب هم بشه، بازم میفتیم توی یه دام دیگه.. چون فرهنگ دموکراسی مهمتر از خود دموکراسی.. انقلابها نابود کننده ی پایه های آزادی و دموکراسیند.. سال پنجاه و هفت تجربه ی بزرگی داشتیم..
میشه بگی پس چطور این ملت باید به آزادی برسند؟
سیگاری روشن میکنم و سعی میکنم فکرم رو متمرکز کنم..
-رسیدن به آزادی، طی کردن یه پروسه ست. به نظر من تئوریسین های سیاسی.. اونهایی که برش بیشتری دارند، باید سعی کنند اول فونداسیون آزادی رو پایه گذاری کنند.. البته من تئوریسین سیاسی نیستم و اطلاعاتم هم در اون حد نیست که راهکار بدم.. اما اول باید از فرهنگ شروع کرد..
چطوری میشه توی این فضای کاملا بسته و با این همه سانسور پایه های فرهنگی آزادی بنا گذاشت؟!
-خب، دقیقا منم مکان مبارزه رو این جا میدونم.. ما باید با سانسور و فضای بسته مبارزه کنیم.. زمان میبره.. اما مطمئن.. انقلاب برای مردمی که آگاهی دموکراسی و فرهنگ آزادی رو نمیدونند، چیزی به ارمغان نداره.. جز خونریزی..
سیگارم به انتها رسیده.. به افروز نگاه میکنم..
-میشه خواهش کنم یه قهوه ی ترک برام سفارش بدی؟
یباره افروز انگار از یه دنیای دیگه بیرون میاد و از جا میپره.. آره .. آره .. ببخش.. اونقدر غرق حرف زدنت بودم، که فراموش کردم..
پیمان میگه: در مورد نظرت فکر میکنم..
بهش لبخند میزنم..

***************************************

ساعت سه بعد ازظهره و من و افروز ابتدای خیابون ولیعصر منتظر علیرضا هستیم.. گوشیم زنگ میخوره.. خودش..
کجایی داداش؟
-ما توی یه ماشین مشکی ابتدای ولیعصر منتظرتیم..
آهان دیدمتون..
چند لحظه بعد یه پراید سفید پشت ماشین افروز متوقف میشه و علیرضا از توش پیاده میشه..
من و افروز هم پیاده میشیم و بعد از مدتها دوری از هم، علیرضا رو میکشم تو بغلم و بوسه بارونش میکنم..
-عجیب! اینبار دیر نکردی؟!
اختیار داری داداشی.. میدونم اینجا اگه دیگه دیر کنم، ممکنه اون روی سگیت بالا بیاد..
علیرضا و افروز رو به هم معرفی میکنم.. بعد به افروز میگم.. خانومی شما میتونی بری به کارهات برسی.. به اندازه ی کافی شرمنده م کردی..
اخمهاش میره تو هم و میگه:
یعنی چی؟ میخوای دست به سرم کنی؟! منم میخوام بیام همونجایی که گفتی.. مگه اینکه مزاحمتون باشم؟
-نه مهربون خانوم.. مزاحم چی؟ منظورم این که از صبح تا حالا الاف من بودی.. شاید کاری داشته باشی خجالت بکشی بگی؟
نترسید جناب داروک.. منم مثه خودت رک رکم..
-باشه، پس بیاید با یه ماشین بریم.. من نظرم این که تو ماشینتو یه جا پارک کنی و با ماشین علی بریم..
وقتی از سرازیری کوچه ی ظهیرالدوله داریم به طرف قبرستون میریم.. میبینم که برعکس بیشتر مواقع، در نرده ایی قبرستون بازه.. چند سالی هست که نیومدم.. نمیدونم چرا هر وقت به این قبرستون میخوام وارد بشم ضربان قلبم بالا میره! علیرضا ماشینش رو پارک میکنه و هر سه پیاده میشیم و میریم داخل.. جمعیتی حدود دویست نفر اونجا حضور دارند، که وقتی جلو میرم، جا میخورم.. خانوم پوران فرخزاد روی یه صندلی کنار مزار فروغ نشسته و کامیار پسر فروغ هم کنارشون ایستاده.. یه جورایی ذوقزده میشم.. میرم توی جمع.. علیرضا و افروز هم میاند کنارم میایستند.. هر بار اومدم کنار قبر فروغ، انگار این سنگ من رو هیپنوتیزم میکنه! انگار وارد یه خلسه میشم.. همه به احترام فروغ یک دقیقه سکوت میکنند و بعد تعدادی به نوبت شروع میکنند اشعاری رو خوندن.. فضای دل انگیزی..
به خودم میام میبینم علیرضا نیستش! یکم دنبالش میگردم.. اما نمیبینمش.. به افروز میگم: علی رو ندیدی؟
چرا، چند دقیقه ی پیش داشت از در قبرستون میرفت بیرون..
با خودم فکر میکنم، حتما رفته دستشویی.. کم کم این اجتماع شروع میکنند پراکنده شدن و منم با افروز راه میافتم، تا هنرمنداییکه اونجا به خاک سپرده شدند رو به افروز معرفی کنم..
چند دقیقه بعد، یباره صدای تار علیرضا رو میشنوم.. هم صدای سازش رو میشناسم و هم مضراب زدنش رو.. سالها با هم تمرین داشتیم.. برمیگردم دنبال صدا.. میبینم کنار بقعه ی ملک شعرا، روی یه کنده ی درخت نشسته و شروع کرده ساز زدن.. جمعیت پراکنده شده یواش یواش با شنیدن صدای تار، دور علیرضا جمع میشند و منم دارم عین آهن ربا جذب هنر و صدای سازش میشم.. ماهور کوک کرده.. میفهمم داره چیکار میکنه.. کامل فیزیک صدای من رو میشناسه و دقیقا میدونه داره چه آتیشی تو دلم به پا میکنه..
ماهور(c بمل) ردیف و شیرین میزنه و من دارم آروم آروم میرم کنارش.. افروز ذوقزده میگه:
چه جالب علیرضا نوازنده ست؟!
وقتی میرسم رو به روش، سرش رو از روی ساز بلند میکنه و بهم لبخند میزنه..
لاکردار، میدونه چطوری تحریکم کنه.. هر لحظه پنجه ش گرمتر میشه و همه به احترام سازش سکوت کردند و در یه اوج و فرود به ماهور، یکباره سازش خاموش میشه و از زیر چشم بهم نگاه میکنه.. نمیتونم در برابر این حسی که داره تو سینه م میجوشه مقاومت کنم و بلاخره عنان حنجره و صدایم میره دست ساز علیرضا..
مرغ سحر ناله سر کن
داغ من را تازه تر کن..
..............................

وقتی آخرین بیت تموم میشه و هر دومون به ماهور فرود میایم و از اون حس میام بیرون.. میبینم که تقریبا صورت همه ی جمع از اشک خیس و صدای آروم کف زدن فضای قبرسون رو در برمیگیره..
علیرضا از جاش نیم خیز میشه و با من دست میده.. افروز چنان حیرت زده داره بهم نگاه میکنه که خنده م میگیره..
-چی دختر؟! چرا داری اینجوری نگام میکنی؟!
میخوام حرفمو پس بگیرم..
-کدوم حرف؟
اینکه متفاوت نیستی.. حرفمو پس میگیرم..
ههه.. بیخیال..

*****************************************

علیرضا ما رو کنار ماشین افروز پیاده میکنه و هر چی اصرار میکنه که بیا بریم خونه.. افروز نمیذاره و میگه:
نه میخوام امشب رو با من باشه.. پس خواهشا اصرار نکنید..
علیرضا توی یه فرصت، که حواس افروز بهش نیست، توی گوش من میگه:
هی امشب با این عروسک چه حالی میکنی.. خوش به حالت..
-خفه شو علی..
خیالت راحت.. من به پرتو چیزی نمیگم.. برو خوش باش داداش..
-گفتم خفه شو..
باشه باشه.. آقا.. قبول، تو وفادار ترین مرد دنیایی.. اما منو نمیتونی گول بزنی..
از این حرف به اوج حیرت میرسم! آخه چطور یکی از نزدیکترین دوستام نمیدونه که شخصیت واقعی من چی؟ چرا فکر میکنه که من یه آدم..

افروز داره با تلفن حرف میزنه..
جانم؟
آره.. من با شهروزم.. دارم حرکت میکنم طرف شما.. کجایید؟
باشه باشه.. پیاده راه میفتیم طرف شما و بعد ارتباط رو قطع میکنه...
کنجکاو نگاهش میکنم..
پیمان بود.. تظاهرات داره راه میفته.. ازم میپرسید کجام.. با من میای؟ البته اگه نخوای نمیریم..
-نه.. دوستدارم بریم.. میخوام ببینم چه خبر..

ادامه دارد...
داروک
     
  
مرد

 
عذر خواهی میکنم ولی بنظرم مسیر داستان داره به یه سمت دیگه میره باتوجه به داستانهای قبلی که از شما خوندم البته پرواضح که نویسنده خوبی هستید و خط داستان رو گم نمیکنید فقط خواستم نظرمو بگم خسته نباشید جناب داروک
     
  
↓ Advertisement ↓
TakPorn
مرد

 
darvack
عالی
     
  
مرد

 
چیزی که تو داستانت جذبم می کنه اینه که شرح حال یه زندگیه با جزییات که شاید شامل صحنه های سکسی هم باشه.
درسته اینجا سایت سکسیه ولی تکرار داستانهای شبه فیلم سوپری تهوع آور میشه. بعضی از نویسندگان محترم فک میکنن باید حتماً تو هر قسمت یه چیزی وارد یه چیزه دیگه بشه تا داستان سکسی بشه و بعضاً تو تکرار این مطلب اینقدر افراط می کنند که خود خواننده مجبوره نصف بیشتر داستان را، خودش سانسور کنه .
یه زن مرد وقتی با هم آشنا شدند . یکبار سکسشون جذابیت داره . دیگه اینکه یبار تو طبقه بالا باشن یبار طبقه پایین . یبار اینجا و یبار اونجا، دیگه بنظر من بی معنی هستش . و بیشتر فکر می کنم نویسنده مطلب کم آورده داره طول داستان را زیاد می کنه.
اینکه شما این مطلب را رعایت می کنی داستان را جذاب می کنه.
منتظر ادامه داستانتون هستم.
باتشکر
     
  
مرد

 
Ba_1_bak

درود بر شما..
بازم از لطفتون سپاسگزارم.

در مورد توضیحاتتون باید عرض کنم بنده سکسی نویس نیستم.. اما اگه میبینید نوشته هام توی سایت سکسی آپلود میشه، علتش این که فضای امن دیگری نمیشناسم که بتونم دست نوشته هام رو نشر بدم.
داروک
     
  
مرد

 
darvack

از این که نظرات خوانندگان را میخونی و جواب میدید ممنونم. البته مقصود من هم از جسارتی که کردم متفاوت بودن داستان های شما با سایر داستان های این سایت بود . اتفاقاً من هم از این جور داستان ها خوشم میاد . و من هم احتمالاً به همون دلیلی اینجام که شما اینجا هستی و اون چیزی نیست جز سرکوب احساسات و عواطف و برده وار کردنمون تو این 40 سال گذشته .
متاسفانه خفقان راهی برای ابراز انزجار برامون نگذاشته جز مقاومت منفی. که از زمان مدرسه، از فرار کردن از صف نماز گرفته.تا سیگار کشیدن، معتادشدن بعضیامون، فیلم سوپر دیدن تو ویدیو، دست به دست کردن عکسای سکسی. وکلا هرچیزی که برادران حزب الهی خوششون نمیومد.
وحالا پناه آوردن به این سایت ها.
من نمیدونم اگه انقلاب نمیشد الان ما اینجا چیکار داشتیم!
     
  
مرد

 
Ba_1_bak

داروک
     
  
مرد

 
عصیان (قسمت شانزدهم) نوشته ی داروک...

از ولیعصر که سرازیر میشیم، میبینم گروه گروه موتور سوارهایی، با لباسهای شخصی، چفیه به گردن چون رمه هایی رمیده، خیابونها رو جولانگاه تاخت و تاز چهارپا گونه شان کردند! و بر سر هر کوی و برزن، دسته دسته افسار گسیختگانی در لباس پلیس، باتوم و اسلحه بدست منتظر شکار!
نمیدونم چرا توی تنم لرز میافته! اما قطعا از ترس نیست.. هر چه به طرف دانشگاه پیش میریم، این وضعیت وخیمتر و تنگنا بیشتر میشه! گاهی برای رد شدن از بین این توحش خفته، که منتظر جرقه ست و برای اینکه زیاد جلب توجه نکنیم تا بتونیم خودمون رو به جمعیت، که از دور موج میزنه برسونیم، ناخودآگاه با افروز نقش عاشق و معشوق بازی میکنیم و دست هم رو محکم فشار میدیم.. صدای همهمه ی شعارهایی که سر داده میشه از دور به گوش میرسه.. تقریبا تموم فرعی های خیابون بسته شده.. از بین جمعیتی که میبینم، چند مرکز دود هویداست.. معلوم که مردم آتیش روشن کردند..
کم کم داره نوع شعارها برام ملموس میشه.. به نظر میاد که مردم از سد دیوارهایی که قبلا از ترس و یا حیای ساده دلی حرمت نگه میداشتند، گذشته اند!
صدای سهمگین جمعیت، که باعث تهییج قلبهای رنج دیده و محروم مانده از عشق آزادی، تا بیکرانها رو پر کرده..
مرگ بر دیکتاتور..
مبارک، بن علی، نوبت سید علی..
متوجه میشم که افروز توی این سر و صدا داره با گوشی صحبت میکنه و دست من رو میگیره و به سمت دلخواه و توی جمعیت میکشه..
من متحیرم! دلم میلرزه! با اینکه مخالف این حرکتهام، اما شوقی توی دلم مینشینه که در وصف نمیگنجه.. بغض دارم و سینه م سنگین!
به این فکر میکنم، که چطور انسان عاصی از بند تحجر و خودکامگی، رنج میخره، خون میده، تا شاید نهال آزادی بکاره و چطور توی این انقلابات فردی و اجتماعی، باز آزادی ست که به یغما برده میشه!
دقایقی نمیگذره که نیروهای خودی و ناخودی و به قول دیکتاتور در حال نفرین شدن، نیروهای خودجوش، با سلاحهایی از زنجیر تا پنجه بکس و نیروی پلیس ضد مردم با باتوم، یورش وحشیانه ایی آغاز میکنند و مردم بی دفاع که تنها اسلحه ی آنها صدای طنین اندازشون، که به اوج رسیده، برای گریختن از اینهمه اعمال فاشیسم صفتانه، شروع به عقب نشینی میکنند و اونهاییکه شهامتی بیشتر دارند، با سر روی پیچیده در شالها، برای گریختن از شناسایی شدن، سینه سپر کرده، در برابرشان می ایستند و قربانی میشند.. سرها و دستها، سینه ها و فکهاست که در برابر چشمان گریونم میشکنه و من هیچ توانی ندارم و باز جمعیت گریزان منسجم شده و برای قربانی دادن به پیش میره.. اینبار گازهای اشک آوره که به سمت مردم شلیک میشه و چشمان مشتاق آزادی شان رو اشکبار میکنه..
مردم برانگیخته، آتیش بیشتری روشن میکنند. از پنجرهای خونه های مجاور خیابون، سیل کاغذ برای سوزاندن به خیابون سرازیر میشه.. اونها که جلو دار و پیش قراول این جمعیت نه چندان یکپارچه هستند، از شدت سوزش چشماشون، صورتهاشون رو روی دود آتشها میگیرند و به محض بهتر شدن وضعیتشون، باز به سنگرهای بیپناهشون برمیگردند.. سنگرهایی که تنها حفاظش اندام جوون و جسور خودشونه!
افروز رو در لابه لای جمعیت گم کرده م و چنان محو تماشای این صحنه های دلخراشم، که در یکی از حملات از قافله جا میمونم.. دختر و پسری که از بدو ورودم به جمعیت، بیشترین توجه من رو به خودشون جلب کردند و به نظر میاد که جفت هم هستند، با صورتهایی پیچیده، چون من از جمعیت عقب میمونند.. پسر دست دختر رو میگیره و سعی میکنه اون رو دنبال خودش بکشونه.. اما دختر اونقدر از گاز گرفتگی گیج شده، که نمیتونه موقعیت خودش رو درک کنه.. لشکر حرامیان وقتی به این جفت میرسند، با قصاوت تمام شروع به زدن هر دو میکنند.. باتوم و زنجیرها بالا میرند و بر سر و صورتشون فرود میاند.. خونم میجوشه.. به اطرافم نگاه میکنم، شاید وسیله ایی پیدا کنم.. اما هیچ چیزی وجود نداره.. به پشت سرم نگاه میکنم.. فقط چند نفر شهامت ایستادگی داشتند و باقیه همه خودشون رو از معرکه دور کردند.. ملتمسانه به اون چند نفر نگاه میکنم و اونها نگاهم رو میخونند. اتحادی تعریف نشده بینمون برقرار میشه و یکباره به طرف وحشیان هجوم میبریم.. پسر رو کشان کشان و کتک زنان در حال بردنند و با هجوم ما دختر را رها میکنن.. اولین کسی هستم، که به دختر میرسم.. ما بین چند مامور.. حال خودم رو نمیفهمم و به جمعشون میزنم.. خوشبختانه افراد هم پیمانم به من میپیوندند و من میتونم اون دختر رو از بین ماموران بیرون بکشم.. تقریبا بیهوش..
خم میشم از کمر میگیرمش و با تلاش زیاد بر روی شونه م قرارش میدم و به طرف جمعیت شروع به دویدن میکنم و به اولین خیابون فرعی که میرسم واردش میشم و تا جاییکه میتونم از معرکه خودم رو دور میکنم و در زمانیکه دیگه توان و انرژی حمل اون رو ندارم، روی کاپوت یه ماشین قرارش میدم..
سعی میکنم نفس بریده م رو تازه کنم.. بلافاصله چند نفر بهم میرسند و در بین اونها، همون پسر رو از روی لباسش میشناسم.. صورتش رو باز کرده.. جوون و زیباست.. با قامتی بلند و سینه ایی ستبر.. اولین کارش این که من رو تو آغوش میکشه و گریه کنان تشکر میکنه و بعد به سراغ دختر میره..
من خسته و دل شکسته، بی هدف با چشمانی خیس از اشک راه میافتم.. اونقدر سر درگم و بی هدف راه میرم و اشک میریزم، تا کم کم احساس سبکی بهم دست میده.. گوشیم شروع میکنه به زنگ خوردن.. افروز...
صدای شعارهای مردم از گوشی شنیده میشه...
کجایی شهروز؟
-نمیدونم..
یعنی چی نمیدونم؟!
-گم شدم.. نمیدونم کجام..
اسم خیابون رو نمیدونی؟
به اطرافم نگاه میکنم و یه تابلو پیدا میکنم و اسمش رو به افروز میگم و بعد ارتباط رو قطع میکنم و گوشه ی خیابون روی زمین مینشینم.. به نظر میاد که خاک مرده بر سرتا سر خیابون پاشیدند!
دقایقی بعد افروز رو میبینم، که با ماشینش روبه روم ترمز میکنه و داره من رو تو اون وضعیت اسفبار نگاه میکنه.. از جام بلند میشم و میرم سوار میشم..
-منو ببر ترمینال..
برا چی؟!
-میخوام برگردم..
چرا اینجوری شدی؟!
-حالم خوب نیست افروز.. باید برگردم..
لوس نشو.. اهههه.. امشب قرار دوستام بیاند خونمون.. میفهممت که چه حالی داری.. اما امشب تلافیشو درمیاریم.. بهمون خوش میگذره.. پس اذیت نکن..
-نیاز دارم به تنهایی.
وقتی برگردی اصفهان، میدونم اونقدر تنهایی، که از تنهایی سیراب میشی.. پس از اتفاقاتی که دیدی بیا بیرون تا بریم خوش باشیم.. اوکی؟
سکوت میکنم..

******************************************

خونه ی بزرگ ویلایی افروز، تو شمال شهر، غرق نور و دختر و پسر جفت جفت وارد میشند.. صدای موسیقی و خنده های گستاخانه و حرکات دلبرانه، چنان موج میزنه، که یه وقتایی حالت تهوع بهم دست میده! باور نمیکنم که توی این همه بدبختی، هنوزم میشه اینهمه خوش بود.. مادر افروز زنی میانسال با اون چهره ی جا افتاده ی غربی و چشمای آبیش، جلوی متفاوتی از دختران و زنان حاضر داره.. فارسی رو خوب، اما با لهجه ی شدید صحبت میکنه و بیشترین توجه رو توی مهمونها به من داره.. شاید سفارش افروز..
خسته م.. اونقدر که نیاز شدید به خواب دارم.. تحمل جو موجود برام سخت و سختر هم میشه، هر وقت صورتهای داغون و سرهای شکسته شده و چهرهای اشکبار جوونهای اتفاقات امروز توی ذهنم نقش مینده..
کاترینا مادر افروز، خودش رو به من میرسونه و با همون لهجه ی خوشگلش میگه: شهروز اگه ویسکی میخوری بیا آشپزخونه..
خیلی جوونتر از اونه که مادر افروز باشه و این برام میشه سوال.. همراه با کاترینا میرم به آشپزخونه و اون برام یه گیلاس پر همراه با یخ میریزه و میذاره جلوم.. رفتارش همراه با لوندی خاصی.. لوندی شرقی نداره و برا همین تو نگاه من تازگی داره.. برای خودش هم ویسکی میریزه و بعد دستش رو جلو میاره و گیلاسش رو میزنه به گیلاس من و با همون لهجه ی جذابش سلامتی میده.. وقتی داره اولین جرعه رو مینوشه، نگاهش مستقیم و کنجکاوانه توی چشمای من.. بهش لبخند میزنم..
-شما خیلی جوونتر از اون هستی که افروز دخترتون باشه؟!
هههه.. آره. آره.. افروز دختر من هست.. اما من اونو به دنیا نیاوردم.. افروز رو فرند من به دنیا آورده.. بعد فوت شد.. من با پدر افروز عروسی کردم و افروز شد دختر من..
-آهان.. حالا شد..
افروز وارد آشپزخونه میشه و میگه:
ئه! تو اینجایی؟ داشتم دنبالت میگشتم.. بعد نگاهی به کاترینا میندازه و میگه:
کتی خیالت راحت.. از شهروز چیزی بهت نمیرسه..
کاترینا بلند میخنده و میگه: دختره پرو..
کنجکاوانه به افروز نگاه میکنم.. دنبال منظورش میگردم..
چرا اینجوری نگاه میکنی؟! کاترینا نوشته هات رو خونده.. کاملا تو رو میشناس..
-جدی؟ مگه خوندنو نوشتن فارسی بلده؟!
آره.. این پتیاره خیلی باهوش.. اما پدر منو درآورد تا یادش دادم.. کاترینا داره از نوع حرف زدن افروز میخنده..
بعد میره بیرون و من شروع میکنم به ادامه ی باده گساری..
وسطای مهمونی دیگه کم میارم.. افروز که میاد بهم سر بزنه، بهش میگم: من باید بخوابم..
من رو میبره طبقه ی بالا و یه اتاق بهم میده، که یه تخت یکنفره توش..
اونقدر خسته و مستم، که به سختی لباسام رو از تنم در میارم و طبق عادت با شورت شیرجه میرم روی تخت.. آخ که چقدر حالم بده.. دنیا داره دور سرم میچرخه و تمام صحنه های دلخراش عصر امروز، داره از جلوی چشمام مثه فیلم رد میشه.. اونقدر تو این حالت میمونم تا از دنیای هوش برون میشم...

**********************************

با صدای افروز که داره به در اتاق میزنه، از خواب بیدار میشم.. خورشید داره از پنجره سرک میکشه و من سرم درد میکنه..
هی پسر.. نمیخوای بلندشی؟ پاشو دوش بگیر صبحونه آماده ست..
با سختی از رختخواب جدا میشم.. میرم در اتاق رو نیم باز میکنم و تنم رو پشت در پنهون میکنم..

سلام آقای خواب آلو..
-سلام صبح بخیر..
توی حمام حوله هست.. سریع دوش بگیر بیا پایین..
بعد از دوش یکم حالم بهتره.. لباس میپوشم و میرم طبقه ی پایین.. وقتی با صدای افروز میرم به طرف آشپزخونه، صدای یه مرد رو میشنوم، که داره با هیجان یه چیزی رو تعریف میکنه. وارد که میشم، از دیدن اون مرد جا میخورم. پسری که دیروز جفتش رو از معرکه کشیدم بیرون، الان روبه روم! اونم از دیدن من همین حالت بهش دست میده.. از پشت میز صبحونه بلند میشه و با هیجان میاد طرفم و میگه: باورم نمیشه! تو اینجایی پسر؟! و باز من رو میگیره تو بغلش و شروع میکنه بوسیدن!
اونقدر مهربون، که یه جورایی حس شرمندگی دارم.. بعد رو میکنه به افروز و کاترینا، که دارند با تعجب به ما نگاه میکنند و میگه: این پسر دیروز جون مخملی رو نجات داد.. تا آخر عمرم مدیونشم..
افروز با تعجب میپرسه: مخملی کی؟
و بعد رو میکنه به من و قبل از جواب اون پسر میگه: ایشون همایون عموی من.. همایون بازم صورت من رو میبوسه و میگه: گفته بودم که توی دانشگاه چشمم دنبال یه دختره؟
خب آره.. اما نگفتی بودی اسمش مخملی! ههه.. این دیگه چه اسمی؟!
احمق نشو افروز.. من اسمشو گذاشتم مخملی.. چون پوستش به لطافت مخمل.. نیم ساعت دیگه باهاش قرار دارم..
افروز میگه: حالا دیروز شهروز چیکار کرده که جون مخملی رو نجات داده؟
همایون هم شروع میکنه با هیجان قضیه رو تعریف کردن و تو تموم مدت که داره ماجرا رو تعریف میکنه، دستش دور شونه ی من حلقه شده و من از خجالت برافروخته..
بعد نگاه میکنه روی ساعتش و میگه: چون آقا شهروز اینجاست، منم میرم مخملی رو برمیدارم و میام، تا هم ازش بابت دیروز تشکر کنه و هم امروز رو با هم بگذرونیم.. دوباره صورت من رو میبوسه و با همه وداع میکنه و میره..
با رفتن همایون، افروز میخنده و میگه: خیلی مهربون.. ساده س اما نترس.. ما عاشقشیم.. چند ماه که از یه دختر داره حرف میزنه.. حالا ببینیم سلیقه ش چی.. بیا، بیا بشین صبحونه بخور..
تونگاه کاترینا یه چیزی موج میزنه، که من اصلا ازش خوشم نمیاد.. سعی میکنم کمتر حرف بزنم و تا چیزی ازم سوال نشده جواب ندم..
برنامه ی امروزت چی؟
تو نگاه افروز یکم مات میمونم و بعد میگم: برنامه ایی ندارم.. تو اولین فرصت برمیگردم اصفهان..
نمیشه چند روز بمونی؟ اگه بمونی میریم شمال..
-نه، اصلا حالم مساعد نیست.. باید برم خونه ی خودم.. دلم برا یکی خیلی تنگ شده..
هههه.. پرتو؟! اما اونکه ترکت کرده!
-آره.. اما بوش توی خونه مونده..
ابروهاش رو به علامت تعجب میبره بالا..
توی پذیرایی نشسته م و دارم اتفاقات افتاده ی دیروز رو به صورت اشاره توی لپتاپ تایپ میکنم، تا ذخیره شون کنم.. که صدای زنگ خونه بلند میشه.. افروز در رو باز میکنه و تعارفات بفرمایید و خوش اومدید شروع میشه.. منم لپتاپ رو میبندم.. قلبم داره تند میزنه! غیر عادی! شاید از هیجان روبه رو شدن با کسی، که دیروز تونستم از معرکه بکشمش بیرون.. میخوام از جام بلند بشم.. اما توان ندارم.. چرا من اینجوری شدم؟! زانوهام داره میلرزه.. صداهای خوش و بش داره به پذریرایی کشیده میشه و من به سختی خودم رو روی پاهام استوار میکنم.. از هیجان حال تهوع دارم.. اونقدر داره قلبم تند میطپه، که به وحشت افتادم.. با صدای همایون که میگه: اینم شهروز ناجی جونت، برمیگردم که به طرفم ادای احترام کنم.. از دیدنش سرم گیج میره.. تعادلم بهم میخوره، پام به مبل گیر میکنه و باز به روی خود مبل ولو میشم.. باورم نمیشه.. چی دارم میبینم.. پرتو.. پرتوی من؟!

ادامه دارد....
داروک
     
  
مرد

 
داستانت جوریه که وقتی می خونی حس نمی کنی یه داستانه و با ناراحتی کاراکتر اصلی ناراحت می شی و با هیجان اون برانگیخته و وشادیس ، شاد.
مرسی . ولی کاش شروع خوندش را نمی کردم کلا از سریال بیزارم چون دوس دارم یبار بخونم یا ببینم تا آخرش.
ولی خوب گیرم انداختی با اون دوتا داستان اولت دلم نیمود دنبال نکنم.
خیلی منتظرمون نزار لطفا.
     
  
صفحه  صفحه 7 از 11:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  7  8  9  10  11  پسین » 
داستان سکسی ایرانی

عصیان

رنگ ها List Insert YouTube video   

 ?

برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.

 

 
DMCA/Report Abuse (گزارش)  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti
↑ بالا
Copyright © 2009-2024 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites

RTA