انجمن لوتی
صفحه  صفحه 10 از 11:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  7  8  9  10  11  پسین »
داستان سکسی ایرانی

عصیان

 مرد
#91   Posted: 13 Nov 2021 23:47


 1 Star

ارسالها: 240
Nima63mn

سپاسگزارم
داروک
 
     
  
 مرد
#92   Posted: 13 Nov 2021 23:49


 1 Star

ارسالها: 240
Ba_1_bak

درود بر شما.

شما بسیار به بنده لطف لطف دارید. خوشحالم که راضی هستید
داروک
 
     
  
 مرد
#93   Posted: 19 Nov 2021 17:22


 1 Star

ارسالها: 240
عصیان (قسمت بیستم) نوشته ی داروک..

به فکرم رسید به مهشید پناه ببرم.. برا همین برگشتم و سریع وارد اتاق مهشید شدم. داشت لباس میپوشید و لباسهای چیده شده ش رو جمع میکرد.. لبخند پیروزمندانه ایی به لب داشت!
چیه آقا شهروز، میبینم که گیر افتادی؟
-مهشید خواهش میکنم عاقلانه رفتار کن..
عاقلانه؟! هاها.. کله سحر مثه دزدا اومدی تو خونمون و میخواستی بهم تجاوز کنی! حالا میگی عاقلانه رفتار کنم؟! شرمنده ام و بعد با صدای بلند شروع کرد پدرش رو صدا کردن.. بابا .. بابا..
-مهشید خواهش میکنم این کارو با من نکن..
بچه پرو یادت رفته چند دقیقه پیش که داشتی لباسامو قیچی میکردی؟ چقدر بهت التماس کردم.. حالا دهنتو سرویس میکنم.. بابا.. بابا..
داشتم از ترس سکته میکردم.. وای خدا من رو تو این وضعیت بگیرند چه بلایی سرم میاد؟ جواب بابا و مامان رو چی بدم؟ بگم رفته بودم خونه ی این دختره چه غلطی بکنم؟
فقط یه راه داری بچه پرو.. موبایلتو بدی بهم..
-موبایلو برا چی میخوای؟
اونش به تو ربطی نداره.. یا موبایلو میدی یا همین حالا پدرمو میکشم اینجا و دیگه خودت میدونی چی میشه..
چاره ایی ندارم.. مهشید هم دستش رو جلوی من دراز کرده و منتظر که موبایلو ازم بگیره! از روی ناچاری موبایل رو بهش میدم.. مهشید در کمدش رو باز میکنه و میگه: برو تو اینجا..
منم به سرعت وارد میشم و اون درو نیمه بسته میذاره روی هم و به سرعت از اتاق بیرون میره..
اونقدر احساس بدی داشتم، که دلم میخواست خودم رو بزنم.. اه.. اینا کجا بودند دیگه؟! حدود یک ربع بعد، صدای مهشید رو از طبقه ی پایین شنیدم که میگفت: هی دزد ناموس.. بیا خبر مرگت برو گمشو..
از کمد اومدم بیرون و رفتم طرف طبقه ی پایین..
مهشید رو نمیبینم.. وارد حیاط که شدم، دیدم روی همون صندلی زیر درخت توت نشسته و منتظره که من از خونه خارج بشم.. میخوام برم طرفش که میگه:
اگه یه قدم دیگه بیای جلوتر، اونوقت همسایه ها رو میکشم اینجا..
-موبایلمو بده..
هر وقت دلم خواست میدم.. فعلا برو گورتو گم کن.. سریع و بعد با یه لحن کشدار گفت: عوضی آویزون..
دست از پا درازتر از خونه خارج شدم..
روز آخری که قرار سروش و مادرش برگردند.. حدود ساعت دو بعد از ظهر مهشید میاد دم خونه! داشتم از بالکن نگاهش میکردم.. بهم اشاره کرد بیا پایین..
رفتم در باز کردم ..
گوشیم رو گرفت جلوم و گفت:
بیا تحفه خان، اینم گوشیت.. فیلممو پاک کردم.. وای به حالت اگه یبار دیگه دور و بر خودم ببینمت..
خیلی نزدیک به در ایستاده بود.. دستم رو دراز کردم که گوشیم رو بگیرم.. ولی به جای گرفتن گوشیم مچ دستش رو گرفتم و با یه حرکت کشیدمش توی خونه و در رو بستم..
بخدا دست بهم بزنی جیغ میزنم.. کثافت.. تو آدم بشو نیستی!
-یالا جیغ بزن.. بزن دیگه.. چرا لالمونی گرفتی؟ جیغ بزن..
چسبوندمش به دیوار و خودم رو چسبوندم بهش.. شروع کرد با مشت کوبیدن روی سینه م..
دستاش رو گرفتم و خودم رو بیشتر چسبوندم بهش و دهنم رو میبرم جلو که لباش رو ببوسم.. صورتش رو ازم برگردوند..
ولم کن کثافت.. حالم ازت بهم میخوره.. ولم کن..
دستاش رو رها کردم و صورتش رو گرفتم بین دستام و لباش رو کشیدم تو دهنم.. همچنان که میبوسیدمش اون من رو مشت و مال میداد و من خونسرد به کارم ادامه میدم.. بعد چند لحظه رهاش کردم تا ببینم کارم چه نتیجه ایی داشته..
در حالیکه داشت دهنش رو با پشت دستش پاک میکرد گفت: تو دیوونه ایی.. خیلیم کثیفی..
بازم بهش هجوم بردم و لباش رو به کام کشیدم و اون باز همون حرکتها رو تکرار میکرد و من همچنان خونسرد و باز رهاش کردم.. داشت نفس نفس میزد.. از تلاش خسته شده، ولی هیجانزده بود.. بغض کرده و داشت مستقیم توی چشمام نگاه میکرد و با همون بغض گفت: چرا با من اینجوری میکنی؟ مگه من چیکارت کردم؟
بدونه اینکه حرفی بزنم، بازم خودم رو کشیدم طرفش و باز بوسیدمش.. اینبار مخالفتش کمتر شده بود. کم کم داشت می شکست و بعد چند لحظه بازم رهاش کردم.. بغضش شدید تر شده بود..
تورو خدا شهروز بسه دیگه.. بذار برم..
-ههه.. منکه جلوتو نگرفتم.. میتونی بری..
با یه لحن مشکوک پرسید: یعنی برم؟! اذیتم نمیکنی؟
با این حرفش بازم مجبورم کردم ببوسمش و همین کار رو میکنم.. دیگه هیچ اعتراضی نداشت و یه جورایی با من همراهی میکرد! یه دستش رو آورد بالا و گذاشت روی صورتم! نفسهاش تندتر شده و حرکت دهنش حرص داشت..
از روی لباش صورتم رو میبرم زیر گلوش و پوست گلوش رو کشیدم توی دهنم.. آهی عمیق کشید.. آروم دستم رو از چادرش رد کردم و بردم زیر بلوزش و پوست تنش رو لمس کردم.. از هیجان لرزید و بعد دستم رو کشیدم بالا تا رسیدم به سینه هاش و برای اولین بار سینه ش رو لمس کردم..
نفس تو سینه ش گره خورد.. ایستادن روی پاهاش براش سخت شده بود.. دهنم رو بالا آوردم و گوشش رو کامل کردم توی دهنم.. چادرش رو که تا اون وقت سعی میکرد جمع و جور کنه، رها کرد و با بازوهاش سر من رو محکم به سرو گردنش فشار داد و از ته دلش یه نفس عمیق کشید.. تسلیم.. کار خودم رو کردم.. میدونستم که دیگه تا هر جا بخوام میتونم پیش برم.. اما اینجوری دوست نداشتم.. برا همین یباره رهاش میکنم و خودم رو میکشم عقب..
-میتونی بری مهشید..
از این حرکت من جا خورد.. کاملا مشهود بود که دلش نمیخواد این بازی تموم بشه.. اما غرورش اجازه نمیده که خودش رو بیشتر بشکنه.. به سختی چادرش رو جمع و جور کرد و گوشیم رو داد و با اکراه کشاب در رو کشید که خارج بشه.. توی آخرین لحظه برگشت و بهم نگاه کرد.. کاملا معلوم بود منتظر این که من یه حرکت دیگه بکنم.. ابروهام رو به نشونه ی بی تفاوتی بالا انداختم و اون با چهره ایی که عصبانیت ازش موج میزد از خونه خارج شد..
چند روز بعد، وقتی برای اولین بار وارد دفتر مجله شدم، تا اولین قراردادم رو ببندم، یه مسیج برام اومد که نوشته بود:
چقدر مردم محله در موردت احمقانه فکر میکنند! اونا فکر میکنند که هیچ پسری از تو آقاتر و بهتر تو محله نیست.. خبر ندارند که چه بیشرفی هستی..
جواب دادم: شما؟
یکی از همون دخترایی که به زور بهشون دست درازی کردی..
میفهمم که مهشید..
-اما من تا حالا به هیچ کس دست درازی نکردم!
حتما انتظار داری که باور کنم؟
-نه، هر جور راحتی..
دیگه این جمله رو نگو.. حالم بهم میخوره..
-خب چی بگم؟ واقعا هر جور راحتی فکر کن مهشید خانوم..
چرا فکر میکنی اسمم مهشید؟
-چون منتظر دختری نیستم جز مهشید..
تو خیلی بی ذاتی. خوب میدونی باید چطوری یه دختر رو گیر بندازی!
-واقعا؟ من اینجوریم؟
آره.. خوب میدونی دخترا کشته مرده ی این حرکات غیر متعارفند..
-اوه، خیلی داری بهم حال میدی! اما فعلا یه کاری دارم نمیتونم به این مسیج بازی ادامه بدم.. فعلا بدرود..
عوضی پست فطرت...
-هههه..
چند روز هیچ خبری از مهشید نداشتم.. نمیخواستم باش تماس بگیرم.. خودش باید میومد جلو.. یعنی من دیگه همه جوره راه رو براش باز کرده بودم.. حالا نوبت اون بود که خودش رو نشون بده..
عصر پنجشنبه بود و اهل خونه به جز سیمین، همه رفته بودند دیدار مردگان.. منم داشتم مینوشتم، که صدای زنگ خونه بلند شد..
-سیمین.. سیمین.. ببین کی زنگ میزنه..
من دارم عصرونه آماده میکنم.. پاشو تنبل خان..
-خانومی من دارم مینویسم.. برو جون داداش..
مرده شو خودتو نوشتنتو ببره.. آخه چه سودی داره این نوشتن تو، بدبخت توهمی؟
چند لحظه بعد سیمین اومد تو اتاقم و گفت: هی مرتیکه ی دختر باز.. یه خانوم خوشگل دم خونه کارت داره..
-یعنی کی میتونه باشه؟! خودم رو جمع و جور کردم و رفتم دم در خونه.. وای باورم نمیشه! مهشید پشت در بود!
سلام..
-سلام! اینجا چیکار داری؟
میخوام بهت حالی کنم، که فقط تو نیستی که کارای احمقانه بلدی.. دیدم که خونوادت رفتند بیرون و میدونم که فقط سیمین خانوم تو خونه ست.. نمیخوای دعوتم کنی؟
یکم نیگاش کردم و بعد از جلوی در کنار رفتم و مهشید هم سریع میپره داخل.. سعی کردم آروم و بی صدا وارد اتاقم بشیم.. چشمم افتاد به سیمین که داره ملامت بار نگاهمون میکنه و بعد به حالت افسوس سرش رو تکون داد.. از این کارش لجم گرفت..
وقتی وارد اتاقم شدیم و در رو بستم.. مهشید بلافاصله پرید و صورتم و گرفت و دهنش رو گذاشت روی دهنم.. منم دستام رو دور کمرش حلقه کردم و از جا بلندش کردم و بردمش روی تختم.. هر دومون هیجانزده و حریص بودیم
منو بزن عوضی.. بزن روی کونم.. آخ..آخ.. وحشی..


******************************************

دم دمای صبح از خستگی بیهوش میشم و نزدیک ظهر از خواب میپرم.. سرم درد میکنه و حس میکنم سینه م سنگین.. تنفس برام سخت.. از جام بلند میشم و یراست میرم توی حمام...
از حمام که میام بیرون، یکم حالم بهتره.. میرم لپتاپ رو باز میکنم.. قصد دارم ادامه ی بازی رو بنویسم.. دستام که میره روی کیبورد، انگار از این دنیا میرم بیرون و تا زمانیکه مینویسم، ادامه دارد.. اصلا متوجه ی زمان و مکان نیستم..
بلافاصله کانکت میشم و بعد از دوهفته قسمت جدید رو میذارم توی سایت.. پستهای بچه ها همچنان پر از شکوه و گله ست.. بازم طبق معمول عذرخواهی و توجیه قصور میکنم و یک به یک ابراز لطفشون رو جواب میدم.. بعد مسنجرم رو باز میکنم، تا ببینم پیامی ندارم؟ که با یه چیز عجیب روبه رو میشم! آی دی رودابه روشن! و بلافاصله برام آلارم وب میاد.. وب رو رد میکنم.. پرتو پیام میده.. سلام عزیزم..
جواب نمیدم.. میخوام آی دی رو ببندم، که باز پیام میاد.. شهروز خواهش میکنم به حرفم گوش بده.. خواهش میکنم..
تصمیم میگیرم که گوش بدم ببینم چی میگه..
ادامه میده:
عزیز دلم به جون هر دومون قسم من با کسی نخوابیدم.. بخدا اون پسره دستشم بهم نخورده..
اونقدر از این جمله شوکه میشم که گیج میزنم..
الان ده روز که منتظرم بیای روی نت.. من تهرانم. برا همین نتونستم بیام خونه..
-پرتو بسه دیگه.. خواهش میکنم اینقدر منو بازی نده..
دوباره آلارم وب میاد و اینبار تایید میکنم و تصویر پرتو با صورتی خیس از اشک جلوی چشمام باز میشه.. دیگه تایپ نمیکنه و شروع میکنه حرف زدن..
بخدا من باهات بازی نمیکنم.. دارم حقیقت رو میگم..
من تایپ میکنم.. اگه این حقیقت، پس چرا به دروغ گفتی با اون پسره بودی؟
همونطور که سعی میکنه با دستاش صورت رنجورش رو بپوشونه میگه: عزیز دلم، اونقدر از اون حرفت جا خورده بودم، که از حرصم اون حرفو زدم.. شهروز من نمیتونم با کس دیگه باشم.. چطور میتونم تو رو از یاد ببرم؟ ممکن نیست.. جون پرتو وب بده ببینمت..
بهش وب میدم و دیگه از تایپ کردن خلاص میشم..
-اما اون پسره میگفت تو دوست دخترشی..
بخدا اینجوری نیست.. اون فقط هم دانشگاهیم و مدتها بود که بهم پیله کرده بود.. توی دانشگاه تابلوم کرده بود.. اون روز بهم گفت که فقط یبار بیام با خونوادش آشنا بشم و اگر نخواستمش هر تصمیمی گرفتم قبول میکنه.. منم تصمیم گرفتم برا باز کردنش از سر خودم و تموم کردن این غائله این کارو بکنم..
-هه اون حتی برات اسم هم انتخاب کرده بود.. مخملی..
بابا اون پسر خیلی ساده ایی.. از اینهاست که با یه کلمه عاشق میشه و با یک کلمه فارغ.. شهروز به جون تو قسم میخورم.. اجازه ندادم حتی دستمو بگیره.. من فقط مال توام..
-احمق مال یعنی حیوون اهلی.. یعنی خر...
میون اشک ریختنش میخنده و میگه: حالا دیگه حرفامو به خودم میزنی؟
اونقدر قلبم به آرامش رسیده، که دلم میخواد از خوشحالی لپتاپ رو بغل کنم..
-حالا کجایی؟
خونه ی شهره..
-ئه.. مگه شهره تهران؟
آره..
-چرا بهم زنگ نزدی؟!
آخه قربونت برم.. از بعد دستگیریت که تلفنت عوض شده و من شمارشو ندارم..
-میتونستی زنگ بزنی خونه ی بابا و از سیمین بگیری..
بخدا روشو نداشتم..
-کی میای خونه؟
منتظر بودم باهات حرف بزنم.. همین حالا راه میفتم میام..
-با چی میای؟
با ماشین خودم..
-هه.. مگه ماشین خریدی؟
آره.. بعد از اینکه از تو جدا شدم.. بابا برام یه ماشین خرید..
-اوه.. پس هدیه ی جدایی از منم گرفتی؟!
اینجوری فکر نکن.. من هیچ وقت تو رو به هیچ چیز نمیفروشم.. روزی که ماشینو بهم داد، بهش گفتم اگه فکر میکنی داری بهم باج میدی اشتباه میکنی.. اونم گفت:
نه، من تو رو خوب میشناسم و میدونم که هیچ وقت نمیتونم از این پسره جدات کنم.. میدونم اینکارت هم موقتی.
-پرتو تو منو داغون کردی تو این چند سال..
تو چیکار کردی بیشرف خواستنی؟ تو منو داغون نکردی؟
-قربون اون حرف زدنت برم.. جون شهروز زود برسون خودتو بهم..
دوستت دارم عزیزم.. همین حالا راه میفتم.. همه ی وسائلمو توی این ده روز آماده گذاشتم، که به محض تماس باهات راه بیفتم..
-خب چرا نیومدی خونه؟
اونقدر اون روز عصبانی بودی که به خدا ترسیدم..
-جدا؟! نمردمو شنیدم که پرتو خانوم از یه چیزیی ترسیده..
وحشی.. اگه اون روز میتونستم ازت فیلم بگیرمو حالا برا خودت بذارم، اونوقت میفهمیدی چرا ترسیدم..
-خب بسه دیگه نیمخواد خودتو لوس کنی.. میدونیکه میمیرم برات..
هنوزم دوستم داری؟! واقعا؟! مثه قبلا؟
-باید یکم در موردش فکر کنم..
دوستت دارم عشقم.. من برم آماده بشم.. شهره رفته بیرون.. فکر کنم تا چند دقیقه دیگه برگرد.. به محض برگشتنش راه میفتم..
-منتظرتم عزیزم.. اینم شماره ی تلفنم.. تا راه افتادی یه زنگ بزن که از حالت با خبر باشم توی راه..
با پشت دستش اشکاش رو پاک میکنه و میخنده و میگه: وای خدا یعنی تا چند ساعت دیگه دوباره تو بغلتم؟
-دوستت دارم نازنینم.. زود بیا که یه دنیا حرف دارم برات..
لباش رو گرد میکنه و یه بوس با دستش برام میفرسه و میگه: فعلا بدرود آقای داروک..
-مواظب خودت باش عزیزم.. منتظرتم..
وب که بسته میشه و ارتباطمون قطع میشه، یه حال عجیبی دارم. وجد و ترس و دلهره و دلشوره و اشتیاق، معجون عجیبی از حالت روحی برام درست کرده! از روی صندلی بلند میشم و شروع میکنم چرخ زدن.. آروم آروم.. دستام رو باز کردم و میچرخم.. کم کم چشمام رو میبندم و به چرخ زدن ادامه میدم.. هر لحظه به سرعتم اضافه میشه و اونقدر میچرخم که از سرگیجه تعادلم بهم میخوره و میافتم روی زمین.. دنیا داره دور سرم میچرخه.. حال عجیبی دارم.. دارم با خودم فکر میکنم .. یعنی دوباره عشق داره میاد توی این خونه؟ یکم دراز میکشم تا حالت سر گیجه م رفع میشه.. بعد از جام بلند میشم و میرم توی پذیرایی، نگاه میکنم به وسائل خونه که همه رو خرد کردم.. خنده م میگیره.. تصمیم میگیرم آثار جرم رو جمع کنم و شروع میکنم به جمع و جور کردن.. عشقم داره برمیگرده! همه ی زندگیم.. دوباره میخواد بیاد پیشم.. خدا رو شکر میکنم که بین من و نادیا اتفاقی نیفتاد.


********************************************

حالا حدود ده ساعت، که از تماسم با پرتو میگذره.. اما هنوز نرسیده! حتی تلفن هم نزده! دلم داره شور میزنه.. کلافه م.. زنگ میزنم روی گوشی شهره.. اما بازم مثه همون وقت که از تبعید برگشتم گوشیش خاموش.. دلم مثه سیر و سرکه در حال جوشیدن.. خدایا چرا نرسیده؟! چرا تماس نگرفت؟!
از خونه میام بیرون که برم یکم راه برم. یعنی از دلشوره نمیتونم توی خونه بند بشم.. ساعت حدود نه شب.. به محض اینکه از خونه خارج میشم و توی پیاده رو در امتداد خیابون راه میافتم، یک نفر از پشت خودش رو بهم میرسونه و یه چیزی رو روی پهلوم فشار میده و میگه: سرتو بر نگردون.. این که توی پهلوت حس میکنی لوله ی اسلحه ست.. مستقیم برو و وارد اون کوچه بشو..

ادامه دارد...
داروک
 
     
  
↓ Advertisement ↓
 مرد
#94   Posted: 20 Nov 2021 06:29

 0 Star

ارسالها: 12
جالب شد.
حدس میزنم اومدن دنبال پولا
 
     
  
 مرد
#95   Posted: 24 Nov 2021 15:45


 1 Star

ارسالها: 240
aaxxbb

درود بر شما

چیزی که داره آپلود میشه حاصل۱۱ سال نوشتن. البته نه بصورت مداوم.
هر چقدرش رو فرصت کنم ویرایش کنم میذارم تو سایت.

پیروز باشید.
داروک
داروک
 
     
  ویرایش شده توسط: darvack  
 مرد
#96   Posted: 24 Nov 2021 16:10


 1 Star

ارسالها: 240
عصیان (قسمت بیست و یکم) نوشته ی داروک..

-تو دیگه چه خری هستی؟
خفه شو برو جلو..
گوشی موبایلم که از روی عادت تو دستم رو نگاه میکنم و شماره ی نادیا رو میگیرم.. چون تاریک، متوجه ی حرکتم نمیشه و بعد با صدای بلند جوریکه نادیا واضح بشنوه میگم:
-مرتیکه این اسلحه رو از تو پهلوی من بردار.. اسباب بازی نیست..
گفتم خفه شو برو تو کوچه..
-هه.. کدوم سگی تو رو روکار کرده؟
وارد کوچه میشیم.. با فشار لوله ی اسلحه من رو به سمت یه ماشین هدایت میکنه..
یالا سوار شو..
میبینم یه نفر پشت رل نشسته.. غافل گیر شدم! از یه طرف دلواپس پرتوام و از این طرف نمیدونم با کی طرف شدم..
اسلحه مجبورم میکنه، که سوارشم و روی صندلی عقب جا بگیرم.. یارو هم مینشینه کنارم..
توی تاریکی به صورتش نگاه میکنم و سعی میکنم که چهره ش رو کنکاش کنم.. یه مرد حدود سی پنج سال.. با ریش و پشم زیاد و مثه بیشتر مامورای حکومتی یه پیرهن یقه آخوندی به رنگ سفید تنش، که تا بیخ گلوش رو بسته. موهاش کوتاه و فرق یکطرف باز کرده.. همیشه برام سوال بوده، که چرا بیشتر مامورای حکومتی پیشانی کوتاه و چشمانی نزدیک بهم و فرو رفته دارند؟!
مامور به محض نشستن توی ماشین، از کمرش یه ستبند بیرون میکشه و به دستای من میزنه..
-هههه.. چیه قاتل گرفتی؟
خیلی داری زبون درازی میکنی!
تصمیم میگیرم ساکت بمونم.. اونقدر توی دلم برا پرتو آشوب، که دیگه حوصله کل کل با این احمق رو ندارم.. میخوام ببینم بازم روزگار چه خوابی برام دیده..
یکم از شهر خارج میشیم و بعد در امتداد زاینده رود جلوی یه باغ ماشین ترمز میکنه..
وقتی وارد باغ میشیم، دیگه نمیتونم ساکت بمونم و میگم: خب انگار اینبار تصمیم دارید سر به نیستم کنید؟
اگه پروگی کنی و چیزی که ازت میخوایمو دریغ کنی، خیلی ام بعید نیست و سپس با لگد محکم میزنه به باسنم میگه: تکون بخور تن لش..
برا یه لحظه خونم به جوش میاد.. بهش میگم: حیوون پارسال گاز میگرفتی؟! پیشرفت کردی؟
خیز میگیره که دوباره لگد بپرونه.. خودم رو میکشم کنار.. پاش از کنارم رد میشه و یکم تعادلش بهم میخوره.. منم با دستای بسته میخوام حمله کنم طرفش، که اون یکی مامور میپره وسط و من رو میگیره و خطاب به اون اولی میگه: چه مرگت؟ و بعد من رو هل میده به طرف جلو و میگه: تو هم زبون درازی نکن.. راه بیفت..
وارد ساختمان باغ میشم و بعد وارد یه اتاق.. کسی رو که اونجا میبینم، همه چیز دستم میاد! سرهنگ بازرسی اطلاعات تهران، نشسته پای بساط تریاک.. چشمش به من که میافته، کامی که از تریاک گرفته و توی سینه ش حبس کرده رو به طرف من بازدم میکنه و میخنده و میگه: هااااان؟ تو آسمونا دنبالت میگشتم..
-هه.. پس این سگ وحشی اجیر شده ی سرهنگ پلیس؟
مامور از شنیدن این جمله، یباره آمپرش میره بالا و خیز برمیداره، دوباره بهم حمله کنه، که سرهنگ تشر میزنه.. آروم باش استوار.. بذار اول ببینم چه توضیحی داره.. بعد خطاب به من میگه: فکر کردی خیلی زرنگی؟ پولها رو هاپولی کردی رفت؟
-ببین جناب پول لیس.. من از تهران که برگشتم، یه مشکلی برام پیش اومد، که نتونستم صدقه سری کیرمو بهتون برسونم..
از این حرفم یباره عصبانی میشه و میگه: بچه مزلف انگار دلت میخواد تو همین باغ چالت کنم؟
-ههه.. سگ کی باشی.. چون اینجوری میدونیکه پول مول تو کون خر.. پس آرو گوز زیادی نکن مرتیکه تریاکی.. اگه پول میخوای همین حالا به این سگ بیشعورت میگی، من رو برگردونه خونه م، تا قضیه رو حل کنم.. اونقدر حالم بده و دلواپسی برا همسرم دارم، که اگه سریع این کارو نکنی.. به شرفم همه ی پولو جلوی چشمات آتیش میزنم.. تو هم بشین تریاکت رو بکش..
یکم به سرتاپام نگاه میکنه و میره توی فکر.. بعد میگه: تو ترس مرس حالیت نیست؟
-مرتیکه عملی، اگه پروندمو درست خونده باشی، میفهمی که من از تو دهن شیر اومدم بیرون.. جاییکه تو که هیچ، جد آبائتم خایه ی شو ندارند بهش فکر کنند.. پس برا من دیگه از این چسیها نیا که گرگ بالون دیدم.. تو بنده ی پولی.. میدونم خواهر و مادرتم جلوی چشمات بیارم روی نصفه آجر، صدات در نمیاد.. پس سریع بگو منو برگردونند تا پشیمون نشدم.. من اگه پولی به تو ندم.. تخمم نمیتونی بخوری.. چون اون حساب و اون پول هیچ سندی نمیتونه باشه برا به تله انداختن من.. اگه دارم اینکارو میکنم صرفا برا رفع دردسر.. اونقدر آشفتگی دارم که حوصله ی تو مرتیکه ی جنده رو ندارم... روشن؟
چند لحظه بعد از حرفای من مات و مبهوت بهم زل میزنه و یباره شروع میکنه بلند بلند خندیدن..
پسر تو دیوونه ایی.. ها ها ها ها.. میون خندیدنش ادامه میده: چه تضمینی هست که به حرفت عمل کنی؟
-ببین مرتیکه.. اون پول برا من هیچ ارزشی نداره.. اگه تو حسابم، چون راهی برا رهایی ازش پیدا نکردم..
باشه باشه.. حرفت قبول.. پس نصف نصف..
-هه. آقای زرنگ باشی! ببین فقط سه دقیقه بهت وقت میدم.. که منو برگردونی.. تمام مکالماتمون همین حالا اونطرف خط، به واسطه نزدیکترین دوستم ضبط شده.. پس زور بیخود نزن.. اگه یکم دیگه اصرار کنی، ده درصدی که بات قرار گذاشته بودمو میکنم پنج درصد.. بعد دست میکنم تو جیب پیرهنم و گوشیم رو بیرون میکشم و نشونش میدم که خط باز..
اونقدر شوکه میشه که میگه: تو دیگه چه حرومزاده ایی هستی!
یه چشمک بهش میزنم و میگم:
معطل نکن سرهنگ.. سریع منو برگردون.. خونه که رسیدم، یه چک مینویسم میدم این آقازاده.. ببینم بهش اعتماد داری، یا مثه خودت آخر حرومزاده هاست؟
سرهنگ بافور رو میندازه روی منقل و نفسی عمیق میکشه و میگه: ببریدش چک رو بگیرید و برگردید..
وقتی بهم اشاره میکنند که راه بیافتم میگم: هی عملی؟ بگو دستمو باز کنه..
دستاشو باز کنید..
طول راه مامور خفقون گرفته.. میرسیم به خونه، با همون ماموره وارد خونه میشیم و راننده تو ماشین میمونه..
وقتی دارم از کمدم، دسته چک رو برمیدارم.. طرف دقیقا پشت سرم ایستاده.. تو برگشتن به طرفش، چنان با ارنجم میزنم زیر فکش، که با کون میخوره رو زمین.. میخواد دست ببره سمت اسلحه ش.. که یه لگدم میزنم زیر چونه ش و بعد اسلحه شو از کمرش بیرون میکشم و میذارم وسط دوتا ابروش.. رنگش میپره.. خنده م میگیره..
-نترس بدبخت.. نمیکشمت.. فقط میخوام حالیت کنم که چیزی برا باختن ندارم.. چکو میگیری و میری گورتو گم میکنی.. اگه یه وقت هوایی بشی و دورو بر خودم ببینمت.. اونوقت کاری که نباید بکنمو میکنم.. بعد لوله ی اسلحه رو از روی پیشونیش برمیدارم و شروع میکنم چک رو نوشتن.. سی میلیون تومن.. میدم دستش و میگم هری.. تا دم خونه همراهیش میکنم..
اسلحه رو بده..
ضامن خشابش رو فشار میدم.. خشابش میافته تو دستم.. شروع میکنم فشنگاش رو بیرون کشیدن و بعد خشاب رو جا میزنم و اسلحه رو میندازم جلوی پاش.. تا خم میشه برداره.. یه اردنگی بهش میزن، که با سر میره تو در خونه..
-اینم زدم که بی حساب باشیم.. سریع گورتو گم کن..
برمیگردم توی خونه و یراست میرم سر یخچال و بطر عرقم رو برمیدارم. مثه همیشه با یه دونه خیار، که خیلی ام پلاسیده شده، تو آستانه ی یخچال سر میکشم.. گوشیم شروع میکنه زنگ خوردن.. نادیاست...
-سلام نادی..
خوبی عزیزم؟ سالمی؟
-آره نترس من هفتا جون دارم..
ای کاش میمردی.. آخه من بدبخت چقدر باید از دست تو تنم بلرزه؟ کاش میمردی که دیگه میدونستم یه جا آروم گرفتی و میزنه زیر گریه..
-چته حالا؟
لابه لای گریه هاش میگه: آخه تا کی باید همش منتظر این باشم، که حالا یه اتفاق بدی برات میفته؟ کاش میمردی تا دلم یه دل میشد، که دیگه نیستی..
میذارم تا خوب عقده هاش رو خالی کنه.. بعد همونطور که داره فیر فیر میکنه میگه: چی شده بود دوباره؟ اینا کی بودند؟
منم کل ماجراهایی که از صبح اتفاق افتاده بود رو شروع میکنم تعریف کردن..
شما هر دوتاتون دیوونه ایید.. دیشب بهم میگی پرتو با یکی دیگه ست.. امشب بهم میگی پرتو داشته برمیگشته و حالا ناپدید شده! آخه این چه زندگی که تو داری؟ برو بمیر همه رو راحت کن..
-حالم خیلی بده نادی.. خیلی..
پاشو بیا پیش من.. تنها نمون..
-چی داری میگی؟ چشمم به در.. چطوری میتونم ول کنم بیام.. هیچ راهی به هیچ جا ندارم.. حتی یه شماره تلفن ازش ندارم.. نمیدونم چه غلطی باید بکنم..
چی بگم؟ بخدا دیگه تو کار تو درمونده م.. داری مشروب میخوری؟
-هه.. مشروب مال شما بچه مایه داراست.. من دارم عرق میخورم..
خب احمق عرق هم مشروب دیگه..
همونطور که دارم با نادیا حرف میزنم وارد اتاق خواب میشم.. چشمم میافته به جعبه اییکه عکسای پرتو رو توش جمع کردم.. بغض گلوم رو پر میکنه..
-فعلا کاری نداری؟ حالم خوب نیست..
نگران نباش حتما میادش.. به محض اینکه ازش خبری گرفتی، منم خبر کن..
-باشه حتما..
شب بخیر..
-شبت بخیر..
ارتباط رو که قطع میکنم.. خم میشم یکی از عکسهای پرتو رو از تو جعبه برمیدارم..
-عشقم؟ همه ی زندگیم؟ کجایی؟ کجا جا موندی؟ من که دارم دق میکنم..
توی سینه م احساس سوزش دارم..
تموم شب رو توی خونه و کوچه دارم چرخ میزنم و عرق میخورم.. با صدای هر ماشین که وارد کوچه میشه، نور امیدی توی قلبم میتاب و وقتی هوا روشن میشه، دیگه ناامید میشم.. پشت در خونه سرپا میشینم و اشک از چشمام راه میافته.. دیگه داره چه اتفاقی توی زندگیم میافته؟ پرتوی من کجاست؟
از جام بلند میشم و میرم توی خونه و بطر عرق رو میذارم توی یخچال.. تصمیم رو گرفتم.. به سرعت از خونه میام بیرون و یه تاکسی دربست میکنم و میرم طرف خونه ی پدر پرتو.. وقتی زنگ خونه رو فشار میدم، صدای مادرش رو از آیفون میشنوم که سراسیمه میپرسه کی؟
-سلام مادر..
ساکت میمونه.. اما معلوم صدام رو شناخته.. ادامه میدم:
-از پرتو خبر ندارید؟
میزنه زیر گریه و میگه: برو گمشو کثافت.. پاتو از زندگی بچه ی من بکش بیرون.. به من نگو مادر.. برو تا زنگ نزدم به 110 بیاد لاش کثیفتو جمع کنه و سپس آیفون رو میذاره..
داغونتر میشم.. احساس میکنم دیگه هیچی توی تنم نیست.. خالی خالیم!
تصمیم میگیرم برم بازار سراغ پدرش..
وقتی به بازار میرسم، میبینم مغازه تعطیل.. دیگه کاملا ناامید میشم..
بر میگردم خونه..


********************************************

یکهفته ست که توی خونه نشستم و چشمم به در.. اما هیچ خبری ازش نشده! نمیدونم باید کجا برم دنبالش.. باز تصمیم میگیرم که برم خونه ی پدرش..
وقتی زنگ خونه شون رو فشار میدم و جوابی نمیگیرم، اونقدر عصبی میشم، که دلم میخواد فریاد بکشم.. همین وقت یکی از همسایه هاشون، که تا حدودی من رو میشناسه رو میبینم.. بهم میگه: خونه رو فروختند و چند روز پیش اسباب کشی کردند.. بازم توی سینه م میسوزه.. تصمیم میگیرم برم سراغ خواهرش.. اما حتی آدرس خواهرشم ندارم.. راه میافتم توی محلشون و اونقدر پرس و جو میکنم، تا آدرس خونه ی خواهرش رو پیدا میکنم و میرم سراغش..
وقتی خواهرش در به روم باز میکنه، میبینم چشماش سرخ! معلومه تازه گریه کرده! حال نزار من رو که میبینه، فقط ساکت نگاهم میکنه.. همونطور که اشک از چشمام داره سر میخوره به روی صورتم میگم:
-تو رو خدا یه خبری از پرتو بهم بدید.. خواهش میکنم..
با صدایی خسته و بغض آلود میگه: فقط یه کلمه جوابتو میدم و برا همیشه میری و وجود نحستو از زندگی ما میکشی بیرون.. پرتو با پدرو مادرم از ایران رفت..
-چرا یبار دیگه دارید بهم میگید از ایران رفت؟!
گفتم خفه شو و فقط برو گمشو و درمحکم میکوبه بهم..
و من خسته.. ناامید.. تنها.. سرگردون و بلاتکلیف پشت در میمونم..

وقتی وارد خونه میشم.. داروک رو میبینم که نشسته روی تختم و داره زار میزنه.. دیدی رفت؟ دیدی دوباره تنهام گذاشت؟ اینبار که من از خودم نروندمش.. اینبار که میخواستم زندگیمو عوض کنم.. چرا اینکارو بامن کرد؟ حالا من کجا پیداش کنم؟ داروک میگه: همه دارند دروغ میگند.. پرتو جایی نرفته..
میرم روی تختم ولو میشم.. حس میکنم عصیان زندگیم رو عصیان زده کرده.. حس میکنم از همیشه تنهاترم.. من این زندگی رو نمیخوام.. بازی رو نمیخوام.. دیوار رو نمیخوام.. عصیان رو نمیخوام. من پرتو رو میخوام. عشقم رو میخوام... چرا زندگیم منجمد شده؟! چرا حس سرما زدگی دارم؟! چرا حس میکنم دارم وارد زمهریر میشم.. وای بر من ! کجا رفتی عزیز دلم؟...

پایان بخش عصیان...
داروک
 
     
  
↓ Advertisement ↓
↓ Advertisement ↓
↓ Advertisement ↓
 مرد
#97   Posted: 24 Nov 2021 16:12


 1 Star

ارسالها: 240
درود و عرض ارادت.

بخش عصیان تموم شد و از این به بعد وارد بخش جدید به اسم ( زمهریر ) میشیم

امیدوارم که نوشته های نه چندان پخته من دوستان رو راضی نگهداره.

خاک راه ایران زمین
داروک
داروک
 
     
  
 مرد
#98   Posted: 24 Nov 2021 20:24

 0 Star

ارسالها: 12
darvack
یادش بخیر سایت آویزون.
رفتم روزان ابری را پیدا کردم خوندم. عالی بود . یادمه اسم داستانت گاهی میومد جلو چشم و با اسم عجیب غریبی که براش انتخاب کرده بودی خیلی حال نمی کردم که حتی بازش کنم. البته یادم نیس دقیقاً تو سایت آویزون دیده باشم.
البته خیلی هم با داستانهای دنباله دار حال نمی کردم. چون سایت سکسی هم بود معلومه ته دنبالدار سکسی چیه ، "تعریف سکسهای های تکراری"
اما خوندن داستانات تو این سایت و البته تاخیری که تو آپلود داری باعث شد برم و بخونم.
فضاهایی که تو داستانت شرح میدی برام کاملا آشناست . احتمال میدم با یه تقریب کوچیک یکی دو ساله همسن باشیم.
منم تو همون سال دانشجو بودم. البته اگه منظورت 78 بوده باشه. و البته من اونروز دانشگاه نبودم ولی وضعیت شهر را بعد از درگیری دیدم.
یه دور دیگم فک میکنم سال 82 یا 83 بود.
بهر حال خوشحالم که اون روز این داستان را نخوندم. چون الان مطمئنم لذتی که از خوندن الانش بردم اونروز نمی بردم.
بهرحال یکی از دلایل جذابیت داستانات برام ترسیم فضاهایی هست که ما توش زندگی کردیم.
بهر حال همون حرف تکراری را بازم تکرار میکنم. چون خودت باعث این حرف تکراری هستی
"خیلی عالی می نویسی."
 
     
  
 مرد
#99   Posted: 25 Nov 2021 03:57


 1 Star

ارسالها: 240
Ba_1_bak

من که باشم که بر آن خاطر عاطر گذرم
لطفها میکنی ای خاک درت تاج سرم

درود بر شما.
بله روزان ابری رو اولینبار برای آویزون نوشتم و اسم به قول شما عجیب غریبش وام گرفته از شعر (داروک) نیما یوشیج بود.
قاصد روزان ابری داروک، کی میرسد باران؟

به هر حال از لطف و محبتتون نسبت به خودم سپاسگزارم و خوشحالم که مسیر واقعی دست نوشته های بنده رو متوجه شدید.
پیروز باشید
داروک
داروک
 
     
  
↓ Advertisement ↓
↓ Advertisement ↓
↓ Advertisement ↓
 مرد
#100   Posted: 26 Nov 2021 00:29

 1 Star

ارسالها: 280
باز یک داستان عالی و زیبا که ما خواننده هارو مسمم کرد دنبالش باشیم. منتظر ادامه داستان در تایپک جدید خواهم بود که زود تر شروع بشه.

فقط امیدوارم برای پرتو اتفاقی نیفته که محو میشم من به شخصه خودم، نادیا یا کاراکتر های دیگ نمیتونن جاش رو پر کنند.

با تشکر مارو زیاد تو مستی داستانت قرار نده
احترام و ادب و اخلاق
 
     
  
صفحه  صفحه 10 از 11:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  7  8  9  10  11  پسین » 
پاسخ شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که بازگفت کردید برگردید
رنگ ها List Insert YouTube video   

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.

 

↓ Advertisement ↓
↓ Advertisement ↓
↓ Advertisement ↓
 
DMCA/Report Abuse (گزارش)  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti
↑ بالا
Copyright © 2009-2021 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites

RTA