انجمن لوتی
صفحه  صفحه 2 از 4:  « پیشین  1  2  3  4  پسین »
داستان سکسی ایرانی

زمهریر

 مرد
#11   Posted: 3 Dec 2021 13:42

 1 Star

ارسالها: 280
پرپر شدم
احترام و ادب و اخلاق
 
     
  
 
#12   Posted: 3 Dec 2021 14:25

 0 Star

ارسالها: 6
یه وقتایی داستانت اینقدر غمگین کنندس که میگم دیگه نمیخونم . اما امید داشتم بگی نادیا بردیش بیمارستان و خوب شده یه چیزی که دل آدمو شاد میکنه . خداکنه فقط داستان بوده باشه . من که حالم گرفته شد😔
 
     
  
 مرد
#13   Posted: 5 Dec 2021 01:38


 1 Star

ارسالها: 240
درود به همه

از همه شما عزیزانم به خاطر کامنتهاتون سپاسگزارم و امیدوارم که همچنان بتونم راضی نگهتون دارم.
اجازه بدید اینبار تک تک کامنتها رو جواب ندم و به این پست تشکر بسنده کنم.

خاک راه ایران زمین
داروک
داروک
 
     
  
↓ Advertisement ↓
 مرد
#14   Posted: 6 Dec 2021 18:12

 0 Star

ارسالها: 4
تاجایی که حافظه ام یاریم میکنه زیباترو پرمحتواترین داستانیه که خوندم. واقعا حس و حال خوبیه داستان خوندن اونم از قلم شما. عالی دمتون گرم پاینده باشید...
 
     
  
 مرد
#15   Posted: 7 Dec 2021 22:42

 0 Star

ارسالها: 6
داش نمیخوا ادامشو بزاری نسخیم
خاک راه ایران
 
     
  
 مرد
#16   Posted: 9 Dec 2021 02:29


 1 Star

ارسالها: 240
زمهریر (قسمت سوم) نوشته ی داروک..

حالا من مونده م و یه دنیا خاطره.. خاطره هایی از یه زندگی بی سرانجام.. از کساییکه دوستشون داشتم و دیگه توی زندگیم نیستند! ماههاست که دارم این خاطرات رو زیر و رو میکنم.. بی نتیجه.. فقط یه خاطره ست.. یعنی میخوام بگم قابل لمس نیستند.. نمیشه باهاشون معاشقه کرد! فقط توی ذهنم اند.. ماههاست که مثه شتر عصاری به دور خودم میچرخم.. بی هدف و پوچ! هیچ چیز نمیتونه توی وجودم شوق به وجود بیاره.. دلم میخواد شب روز و روز و شب بنشینم و فقط به گذشته فکر کنم.. به اون روزای خوبی که داشتم و قدرش رو نداشتم! به سروش صمیمترین دوستم! به پدرم.. به پرتو مهمترین زن زندگیم! به نادیا با ارزشترین گوهری که توی دوستام داشتم و اون حالا استخونهاشم پوسیده.. اشک از چشمام راه میافته.. دایی هادی که حال و روزم رو توی این پنج، شش ماه شاهد بوده صداش درمیاد:
چیه دوباره غمبرک زدی؟!
بهش لبخند میزنم..
چند روز بعد از مرگ نادیا، اومدم پیش دایی. همون پیره مردی که وقت برگشتن از تهران توی اتوبوس باش آشنا شدم، که بهش سری بزنم.. احساس میکردم نیاز دارم پیش یکی باشم، که حرف نزده حرفام رو بفهم.. لازم نباشه چیزی براش توضیح بدم و حالا میبینم که درست اومدم..
هیچ کدوم از مراسم های نادیا رو شرکت نکردم.. یعنی دیگه توانش رو نداشتم و وقتی اومدم پیش دایی، دیدم اونقدر مریض و تنهاست، که جای من فقط همینجا میتونه باشه.. با اینکه حال و روز خوشی نداشتم، اما توی این مدت سعی کردم، یکم به دایی برسم و اون هم مرتب از زندگی آشفته ی خودش برام تعریف کرده.. که شاید بتونه، یکم من رو آروم کنه.. دوستش دارم.. رابطه ی عمیقی بینمون برقرار شده.. چشماش ضعیف.. برا همین نمیتونه روی مانیتور زیاد نگاه کنه.. بهم میگه: بخون برام
و من میخونم و اون دائم میزنه تو پرو بالم!
مسخره کردی؟! این چه جمله ایی؟ این چه کلمه ایی؟ چرا مثه پسر بچه ها مینویسی؟! البته بلافاصله صحیحش رو بهم تقلب میده. اما بعضی وقتا یه جورایی ناامید میشم.. کتابی نیست که من درموردش حرف بزنم و اون شخمش نزده باشه! در برابرش حس بیسوادی دارم.. دائم بهم میگه:
پسر جون.. کسی که میخواد بنویس، بابت هر جمله ی نوشتنش، باید صد تا جمله بخونه.. تا نخونی نمیتونی بنویسی.. اینکه بشینی و یه چیزی رو مثه خاطره بنویسی، که نویسندگی نیست.. باید یاد بگیری که فضا سازی کنی.. باید بفهمی که هر کسی میتونه خاطراتشو بنویسه. ولی بین خاطره نوشتن و داستان نوشتن خیلی فاصله ست..
هفتاد سالش.. اما اندازه ی یه مرد هفتصد ساله تجربه داره! اونم متولد اسفند! هر دومون روز و شب رو بی هدف طی میکنیم و بزرگترین سرگرمیمون بحث درمورد ادبیات و سیاست! و بهترین برنامه هایی که باهم نگاه میکنیم اخبار..
البته ایشون علاقه ی وافری به فوتبال داره! چیزی که من نه بهش علاقه دارم و نه زیاد ازش سر درمیارم.. توان عجیبی توی مصرف مواد محرک و مخدر داره! تا اندازه ایی، که من بعضی وقتا مجبور میشم بهش اعتراض کنم.. که دارید زیاده روی میکنید! اون میخنده و میگه: نگران چی؟ اینکه بمیرم؟ خب بمیرم..
مدتی که شروع کردم، رمانی که در مورد جنگ مینوشتم رو ادامه میدم.. دائم توی اینترنت دنبال بدست آوردن مطالب جدیدم و بعضی وقتا هم به دیدن افرادی که بر حسب اتفاق باشون آشنا شدم و توی جنگ شرکت داشتند میرم و ساعتها پای حرفاشون مینشینم و نت برمیدارم و بعد میام تا اونها رو به رشته ی تحریر در بیارم..
هیچ خبری از پرتو ندارم! حتی نمیدونم کدوم کشور! دیگه غرورم اجازه نداد سراغ خواهرش برم. همیشه دارم آرزو میکنم، که شهره رو ببینم.. بارها با خودم تصمیم گرفته م، که برم تهران و دنبال شهره بگردم! اما بعد به این فکر احمقانه م خندیدم..
امشب با دایی شروع کردیم عرق خوردن.. کسی نیست جز من و اون.. پس پشت سر هم پیکهامون و به سلامتی هم خالی میکنیم.. اخبار صدای امریکا داره یه تصویری پخش میکنه که من یباره شوکه میشم.. خدا! چی دارم میبینم؟! باورم نمیشه دارم چنین صحنه ایی رو میبنم! برای اولین بار صحنه ی مرگ (ندا آقاسلطان) رو دارم میبینم! می خوردن رو رها میکنم و میرم جلوی تلویزیون مینشینم..
رو میکنم به دایی و میگم: کی این اتفاق افتاده؟
امروز سالگردش. مگه خبر نداشتی؟
-نه دایی. من از همه خبرها توی یکسال گذشته به دور بودم.
بازم حالم افتضاح.. توی سینه م شروع میکنه جوشیدن و اونقدر شوکه شدم که دلم نمیخواد حتی حرف بزنم.. وقتی برای دومین بار صحنه رو تکرار میکنند، دیگه اختیاری از خودم ندارم.. اونقدر این روزا روحم حساس شده، که با کوچکترین بهانه ایی میزنم زیر گریه و حالا که دیگه بهانه ش خیلی قوی.. پس اشک از چشمام راه میافته! حال دایی کم از من نیست! اما خود دارتر..
دایی یه پیک عرق میریزه و میده دستم..
گریه نکن پسر.. بخور..
اما من نمیتونم جلوی خودم رو بگیرم.. آخه چطوری میتونند برا حفظ قدرت کثیفشون اینجور بیرحمانه بچه های این خاک رو نابود کنند! اونقدر حالم بد میشه که بطر عرقم رو برمیدارم و از خونه میزنم بیرون. پیاده راه میافتم.. لحظه به لحظه ی جون دادن ندا جلوی چشمام مثه فیلم در حال تکرار و من هیچ کنترلی روی احساسم ندارم و فقط اشک میریزم.. اونقدر تو خیابونها بی هدف راه میرم و عرق میخورم و اشک میریزم، که زمان و مکان از دستم در میره..
به خودم که میام میبینم، وسط میدون انقلاب، مست مست دارم دور خودم میچرخم و بلند بلند با داروک حرف میزنم.. تنها چیزی که درموردش نسبتا هوشیارم، بطر عرقم که سعی میکنم زیر بغلم پنهونش کنم..
وقتی میخوام عرض میدون رو طی کنم، تا به طرف خونه برگردم، چشمم میافته روی یه بیلبرد بزرگ، که عکس حضرات خمینی و خامنه ایی با چهره ایی نورانی به روش برچسب شده..
از دیدنشون سر جام میخکوب میشم.. بطر عرقم رو از زیر بغلم برمیدارم درش رو باز میکنم و میگیرم طرف بیلبرد..
داروک فریاد میزنه.. سلامتی.. سلامتی هر دوتون.. میخورم که هزار سال سرقدرت باشید.. میخورم که هر چی دلتون خواست برا گسترش دینتون و خط مشی تون و افکار کپک زده تون جوون بکشید.. سلامتی آقا و بعد عرق و سر میکشم.. اونقدر مستم، که اختیار فک و دهنم خیلی دست خودم نیست و عرق از گوشه های لبم نشت میکنه و سر میخوره زیر گلوم و میره توی یقه م..
بوی تند الکل مشمئزم میکنه!
بطر رو از دهنم جدا میکنم.. بازم بغضم میترکه..
-آقا.. آقای من.. تو که پدر ملتی.. نداتو کشتند.. دیدی؟ حتما تو هم مثه من عرق خوردی و گریه کردی؟ آقا از دست من که کاری برنمیاد.. تو که پدر مایی و مادر هممونو گاییدی یه کاری بکن.. هه، آخه همینطوری که نمیشه پدر ملت باشی.. اصلا دینت اجازه نمیده که الکی پدر ملت باشی.. حتما یه کاری با مادرامون کردی..
-آقا.. آقای من؟ جون مادرت یه کاری بکن.. بابا بیخیال شو.. بیا پایین از اون تابلو.. آخه تو جات اونجا نیست.. تو حالا باید با من سر یه سفره نشسته باشی و با من عرق بخوری.. مگه پدر من نیستی؟ خب بیا پایین..
سلامتی.. سلامتی هر چی مرد.. سلامتی پدر ملتم.. ههه سلامتی همه ی مادرای ملتم، که دخترشون و جلو چشمشون پرپر کردند..
بعد شروع میکنم آواز خوندن.. تو مقام عشاق.. روی نت سل.. مستم، اما میدونم چی میخونم..
برادر دشمنم خونخواره امشب!
هوای خانه ظلمت بار امشب!
چراغی بر سر راهم بگیرید..
که دیو شهره شب بیدار امشب!
ههه.. دیگه صدا هم ندارم! سلامتی آقا..
آقا یه وقت فکر نکنی منظورم از دیو شهر شب شمایید خدا نکرده ها.. نه نه، شما پدر ملتی..
سلامتی..
توی اون مستی چشمم میافته دور و برم.. میبنم با اینکه شب از نیمه گذشته، اما تعدادی ایستادند و دارند به حرکات دیوونه وار من نگاه میکنند.. با همون لحن مستونه میگم: هههه.. چی؟! آدم مست ندیدید؟ بعد راه میافتم و باز شروع میکنم خوندن..
از خونه جوانان وطن لاله دمیده
از ماتم سرو قدشان سرو خمیده
چه کج رفتاری ای چرخ ! چه بد کرداری ای چرخ!
سر کین داری ای چرخ! نه دین داری نه آیین داری ای چرخ!
همینجور که دارم میخونم و راه میرم، یباره یکی از پشت فریاد میزنه: هی آشغال وایسا ببینم! اونقدر مستم که واقعا بیخیال همه چی شده م! برمیگردم.. سرم گیج میره و چشمام درست نمیبینه..
دوتا مامور با فرم پلیس دارند بهم نزدیک میشند! تعدادی از مردم هم دنبالشون راه افتادند! وقتی میرسند بهم، بلافاصله یکیشون با تموم قدرت یه چک میزنه زیر گوش من.. خوشبختانه اونقدر تنم بی حس، که خیلی دردم نمیگیره! برای همین میخندم..
مامور دستش رو دراز میکنه که بطر عرق رو از دستم بگیره.. دستم رو عقب میکشم.. بازم یه چک دیگه بهم میزنه و میگه: بده من بطری رو..
به سرعت میبرم طرف دهنم و یه جرعه ی سنگین ازش میخورم و باز میخندم..
اون یکی هم میاد جلو و بلاخره بطری رو از دستم میگیرند..
مردم دورمون حلقه زدند و دارند صحنه رو نگاه میکنند.. با همون حال مستی صدای یه نفر رو تشخیص میدم که فریاد میزنه.. چیکارش دارید؟ چرا میزنیدش؟ ولش کنید..
دوباره بغض گلوم رو میگیره و به سرعت میترکه.. همونطور که گریه میکنم شروع میکنم بلند بلند حرف زدن.. ولشون کنید.. بذارید هر کاری میخواند بکنند.. مگه ندیدید؟ مگه دخترتون رو ندیدید.. کشتندش.. بی گناه.. خون من که از اون رنگینتر نیست.. کشتندش.. همین بی شرفا..
مامورها دارند سعی میکنند دستای من رو از پشت دستبند کنند.. که با این حرفای من، انگار خون مردم به جوش میاد و شروع میکنند اعتراض کردن و تا میبینند که مامورها بی توجه اند، تعدادیشون خودشون رو جلو میکشند و سعی میکنند که از بستن دستای من جلو گیری کنند..
واضح که التهاب زیادی تو جمع.. انگار همه دنبال یه بهونه و یه فرصتند و بلاخره درگیری بین مردم و اون دو مامور یکم شدت میگیره و چون تعداد مردم زیاد، اون دوتا یه جورایی دست رو تو میرند و مردم من رو سریع سوار یه ماشین میکنند، تا از مهلکه در برم! درود به شرفشون..
وقتی برمیگردم خونه.. تو نگاه دایی عصبانیت میبینم.. بهم میگه: چرا گوشیتو با خودت نبردی؟نگران شدم..

***************************************

بعد از مدتها یادم افتاده که هم نادیا و هم پرتو، خیلی دوستداشتند که بازی رو به یه سرانجامی برسونم..
آدرس سایتی که بازی رو مینوشتم میدم به مرورگر. اما از چیزی که برام میاره تعجب میکنم! یه صحفه باز میشه به نام گرداب! و به زودی متوجه میشم، که سایت توسط ارتش سایبری و سربازان گمنام امام زمان هک شده و.....
پس شروع میکنم دنبال یه سایت دیگه گشتن و خیلی زود یه انجمن بزرگ پیدا میکنم، که خیلی شبیه سایت قبلی و توی اون انجمن، اول روزان ابری رو آپلود میکنم و بعد از اون، هر شب یه قسمت از بازی رو..
نمیدونم من واقعا خوب مینویسم و یا بچه هایی که نوشته هام رو میخونند لطف زیادی بهم دارند! اما بعد آپلود کردن هر قسمت، با تموم اشتباهات تایپی، سیلی از تشویقها و تقدیرها راه میافته!
یاد حرفای پرتو میافتم، که بعد از نظرات بچه ها کلی من رو مسخره میکرد و میگفت: بیشرف فکر میکنه تخم دو زرده کرده! میخندم..

امروز حدود شش ماه که به نوشتن بازی دارم ادامه میدم. توی تاپیک روزان ابری، یه آی دی جدید برام پست زده، که بیشتر از همه توجهم رو جلب میکنه! یه آی دی به نام صبا نادری که نوشته:
سلام
عالی بود! شاهکار! لذت بردم.. مخصوصا اون قسمت هتل شیراز.. موفق باشی داروک عزیز..
صبا..

بخش هتل شیراز روزان ابری، برای خودم بیشترین ارزش رو توی اون داستان داره و این پست من رو مجذوب میکنه! خیلی از این حس سر در نمیارم! اما برام عجیب! به سرعت میرم توی پروفایلش.. چیز خاصی نمیبینم! به جز آی دی یاهووش.. دو روز بعد وقتی قسمت بیست و دوم بازی رو آپلود میکنم.. باز هم همون آی دی برام پست میزنه..

سلام داروك عزیز
من دیروز عضو شدم و كل امروز دانشگاه رو پیچوندم و نشستم داستان زیبات رو تا اینجا خوندم.. خیلی قشنگ.. واقعا تبریك میگم بهت با این قلم شیوا..
برخلاف داستانهای دیگر كه سراسر چرت و پرتهائی ست كه بعنوان سكس بخورد خواننده میدن، كه حتی توی فیلمهای آنچنانی پرنو هم چنین مزخرفاتی رو نمیتونی ببینی، سكس داستان تو بقدری روان هست، كه حس همذات پنداری به خواننده دست میدهد و منی كه یك دختر هستم، هرگز با آن احساس بیگانگی و شرم نمیكنم. نیازی به گفتن نیست كه منهم مثل سایر خوانندگانت بیصبرانه منتظر ادامه قصه هستم
موفق باشی
صبا

اونقدر نوع جمله بندیش رو دوست دارم، که بیشتر از ده بار میخونمش و متعجبم که چرا بین اینهمه نظرات و تشویقهای بچه ها.. این دوتا پست اینقدر من رو جذب کرده! ..

ادامه دارد...
داروک
 
     
  
↓ Advertisement ↓
↓ Advertisement ↓
↓ Advertisement ↓
 مرد
#17   Posted: 9 Dec 2021 18:56


 1 Star

ارسالها: 240
درود به همه

بابت اشتباهات تایپی که گاها توی نوشته ها هست از حضور همه عزیزان عذرمیخوام. خیلی از مواقع چنان بغضی هنگام نوشتن توی گلوم که خیلی به اشتباهاتم توجه ندارم. برای مثال کلمه ( فرصت) به اشتباه فرست تایپ شده و امکان ویرایش دیگه وجود نداره. مگر اینکه مدیر این بخش لطف کنه و اون رو اصلاح کنه.

خاک راه ایران زمین
داروک
داروک
 
     
  
 
#18   Posted: 9 Dec 2021 20:50
Streetwalker



ارسالها: 2866
darvack:
مدیر این بخش لطف کنه

انجام وظیفه شد.
هر مردی در درونش یک دیوث درون و هر زنی در وجودش یک هرزه درون داره.
 
     
  
 مرد
#19   Posted: 9 Dec 2021 21:15


 1 Star

ارسالها: 240
Streetwalker
زنده باشید
داروک
 
     
  
↓ Advertisement ↓
↓ Advertisement ↓
↓ Advertisement ↓
 مرد
#20   Posted: 16 Dec 2021 11:40


 1 Star

ارسالها: 240
زمهریر (قسمت چهارم) نوشته ی داروک..

دم دمای صبح و من دارم مینویسم. چشمام خسته، ولی خوابم نمیاد ! تو این سه ساله، بیخوابی برام یه عادت شده.. دایی هم هر چند دقیقه بیدار میشه و میگه: بخواب پسر..
-دایی یه دون قرص بهم بده شاید خوابم ببره..
بلند میشه مینشینه و از توی جعبه ی داروهاش یه دونه قرص آلپرازولام بهم میده.. تا حدودی داروها رو میشناسم.. داییم میدونه چی بهم بده!
میرم آشپزخونه قرص رو با آب میخورم.. برمیگردم کنار لپتاپ و باز شروع میکنم نوشتن.. تا قرص بخواد اثر کنه من قسمت جدید بازی رو تموم میکنم و میذارم توی سایت.. یکم آروم میگیرم..
هر قسمتی که مینویسم، انرژی زیادی ازم میگیره! برا همین با تاثیر قرص میخوابم..
حدود ساعت ده صبح که گوشیم زنگ میخوره! سابقه نداشت این وقت صبح گوشیم زنگ بخوره! نگاه میکنم رو صفحه.. شماره ی خونه ی مامان!
-جونم؟
صدای سیمین، با یکم هیجان! سلام..
-به سلام سیمین خانوم!
کجایی؟
-هستم در خدمت؟
مسخره بازی در نیار! اههه
-خب بگو چیکار داری؟
باید بیای اینجا..
-برا چی؟
مادر سروش اومده اینجا.. خانوم شرافت!
-جدی؟!
آره به خدا.. باید باهاش حرف بزنی.. اومده دنبال تو..
-باشه. حالا کارامو راست و ریس میکنمو میام..
پس زود بیا..
باشه.. فعلا..
منتظریم.. مواظب خودت باش..
ارتباط رو که قطع میکنم، دارم با خودم فکر میکنم.. یعنی چی؟ البته طبیعی که من با مادر سروش رو به رو بشم.. اما حالا باید در مورد سروش بهش چی بگم؟ بگم با چشمای خودم دیدم که تیر خورده بود و بعدم دیگه ازش خبر ندارم؟ چطوری من این حرف رو بهش بزنم؟ دایی از خواب بیدار شده. به هم سلام میکنیم.. داره حال پریشون من رو میبینه.. میگه:
کی بود زنگ زد؟
-سیمین..
چی میگفت؟
-مادر یکی از دوستام اومده خونمون..
خب نگران چی؟
مختصر براش میگم.. فکری میکنه و میگه: راهی نداری.. آخرش باید بگی بهش.. پس مرگ یبار شیونم یبار.. پاشو برو بگو و خلاص شو..
بعد دوباره سرش رو میذاره روی بالشش و میره تو چرت..
دایی درست میگه.. از جام بلند میشم و میرم توی حمام..
وقتی دارم صورتم رو اصلاح میکنم، میبینم خیلی داغون شدم.. نه به غذا اهمیت میدم نه به خواب.. برا همین صورتم بی حد تکیده شده..
داروک میگه: داغون شدی پسر! میخوای با خودت چیکار کنی؟
-مهم نیست.. یعنی انگیزه ایی نیست..
آره میفهممت.. درست میگی..
-ئه! چه عجب؟! یبارم حق به من دادی!
خب تو ام! حالا بل نگیر..
-نه جدی خودت قضاوت کن.. این زندگی من دارم؟ آخه چقدرش مقصر خودمم؟! -همه ش؟ فکر نکنم..
خب همه ی همه شم که نه.. اما خیلیش تقصیر خودته..
-باشه آقای داروکی..

وقتی میخوام وارد خونه ی مادرم بشم، از اینکه میخوام با مادر سروش رو به رو بشم هیجان دارم! نمیدونم چطوری اون خبر بد رو بدم.. سیمین در رو به روم باز میکنه..
-چه خبر؟
هیچی.. خانوم شرافت اومده که در مورد سروش بات حرف بزنه! طول دالون و حیاط رو با سیمین طی میکنم و بعد وارد پذیرایی میشم.. خانوم شرافت نشسته روی مبل.. مثه همیشه شیک و مرتب..
-سلام زهره خانم..
سلام شهروز جان! خوبی پسرم؟ و سعی میکنه از جاش بلند بشه که با من دست بده.. سریع میرم جلو، دستش رو میگیرم و اجازه نمیدم از جاش بلند بشه.. حدود چهل هفت یا هشت سال رو داره.. از اون زنای زود ازدواج کرده ست! اما بسیار زیباست.. یعنی زیبایی سروش از مادرش.. مینشینم رو به روش..
یکم حال و احوال ابتدایی رد و بدل میشه و بلافاصله میره سر اصل قضیه..
خب میخوام در مورد سروش باهات حرف بزنم.. من از همه ی اتفاق های افتاده خبر دارم.. بعد مکث میکنه و سعی میکنه بغضش رو قورت بده و باز شروع کنه به حرف زدن.. اما نمیتونه و میزنه زیر گریه! دستاش رو میگیره جلوی صورتش و شروع میکنه هق هق زدن..
هیچی ندارم بگم!
بعد چند لحظه که رو خودش مسلط میشه لا به لای اشک ریختنش شروع میکنه حرف زدن..
من همه چی رو میدونم.. اما یه سوال دارم ازت.. تو با چشمای خودت دیدی که سروش مرد؟
-برا چند لحظه فکر میکنم و میگم: نه.. دیدم تیر خورده بود.. اما مردن؟ نه ندیدم..
لبخند تلخی مینشینه رو لباش و نگاهش امیدوارتر میشه...
راستش من سه روز که اومدم ایران.. نمیدونم خبر داری یا نه؟
-نه.. من از شما هیچ خبری نداشتم.. دیدن سروش هم اونقدر بود که فقط به بحث جدل گذشت!
من تو همین سه روز دو بار احساس کردم سروشو دیدم..
یکم به هیجان میام!
ئه ! راستی؟! کجا؟
یبار رفته بودم از مغازه خرید کنم. حس کردم یکی از کوچه ی فرعی نزدیک خونه، داره سرک میکشه.. بخدا شهروز خودش بود.. باور کن..
-عجب! خب؟
یبارم توی تاکسی بودم.. نزدیک کوچه ی خودمون.. لابه لای مردم دیدمش.. تا اومدم به تاکسی بگم نگهدار گمش کردم! اما بخدا دیدمش.. خودش بود.. با همون قد بلندش.. اما ظاهرا داغون! و دوباره میزنه زیر گریه..
سیمین وارد اتاق میشه با چایی..
-من حرف شما رو قبول دارم.. چون ندیدم که سروش بمیره.. پس خودم دنباله ی این قضیه رو میگیرم.. خیالتون راحت..
یعنی بازم سروشم به من برمیگرده؟ چرا با من نیومد؟! و باز به گریه ش ادامه میده.. مادرم هم وارد میشه و کم کم جو عوض میشه..
منم به زهره خانوم قول میدم، که خودم پیگیر این ماجرا باشم.. تا عصر پیش مادرم و سیمین و زهره خانوم میمونم و نزدیک غروب برمیگردم پیش دایی.. اولین کاری که میکنم این که کانکت میشم و وارد سایت میشم..
اوه! مثه همیشه بچه ها شرمنده م کردند! تو این بین یه کامنت هم از صبا دارم، که بدون هیچ مقدمه ایی نوشته:
جون پرتو زودتر بنویس.. نگو پرتو شخصیت داستانته.. میدونم.. ولی به هر حال این روح پر احساس حتما تو زندگیش یه پرتوئی داره.. پس جون پرتوت بنویس داروك جان

دوباره بیشتر از ده بار میخونمش.. اونقدر حس شکم زیاد شده، که نمیدونم چیکار کنم! از یه طرف نمیخوام ارتباط از من شروع بشه و از طرف دیگه هم دلم میخواد ارتباط برقرار بشه! اما راهی پیدا نمیکنم.. راستش شهامت خصوصی پیغام دادنم ندارم! برا خودمم عجیب!
جواب پستها رو میدم و از سایت میام بیرون و شروع میکنم نوشتن.. نمیدونم چرا با دیدن پست صبا تحریک شدم برا نوشتن! توی طول نوشتن، فکرم هول و حوش صبا و پرتو میچرخه! یعنی رابطه ایی هست؟ یعنی میتونه پرتو باشه؟ حدود سه ساعت بعد، با تموم هوله رفتنا و وقت تلف کردنا، قسمت بعدی رو هم نوشتم و گذاشتم توی سایت. بازی (قسمت بیست و چهارم)
نگاه میکنم روی ساعت.. حدود ده شب.. شروع میکنم لباس پوشیدن.. دایی نگاهی به من که در حالا بالا کشیدن شلوارمم میندازه.. کجا شازده؟
-یه کاری باید انجام بدم.. باید برم محلمون..
این چه کاریه که ساعت ده شب انجام میشه؟!
-نگران نباشید.. چیزی نیست.. زود برمیگردم..
هی پسر.. نری برا خودت شر درست کنیا..
-نه خیالتون راحت و میزنم از خونه بیرون..
نیم ساعت بعد توی محلمونم.. هوا سرده و یکم سوز میاد! شروع میکنم تو کوچه های محله پرسه زدن.. از زیر بازارچه رد میشم.. تقریبا همه مغازه های بازارچه قدیمی طاق چشمه ایی تعطیل..
از بازارچه که میام بیرون، تو محوطه ایی هستم که بچه گی با سروش و باقیه بچه ها فوتبال بازی میکردیم.. میبینم زیر یکی از درختای بلند اون مکان، چند نفر دور یه آتیش ایستادند.. میرم طرفشون.. میدونم بچه های محله ند..
میرم تا میرسم نزدیکشون.. یکشون با صدای بلند میگه: به آقا شهروز.. باقیه هم میچرخند طرفم.. همه شون با دیدن من صدای خوش اومدی خوش اومدیشون بلند میشه و من میرم جلو.. رضا.. شهرام.. آرمین.. محسن و شهریار ایستادند.. همه بچه های یه نسل از من جونترند.. برخورد خوبشونم از روی ادبشونه.. اما به هر حال سالهاست که همدیگه رو به عنوان هم محله ایی میشناسیم..
-چطورید بچه ها؟
همه با هم جواب میدند! هر کی یه کلمه ایی..
-چه خبر؟ تعریف کنید؟
محسن: چه خبری میتونه باشه شهروز خان! بخدا خسته شدیم تو این مملکت.. شوما نگاه کن هیچ تفریحی که در خور ما بدبختا باشه، یعنی جیبمون اجازه بده وجود نداره! تفریحمون همینه که هر کودممون از سرکار یا دانشگاه که بیایم، سریع بیام اینجا یه آتیش روشن کنیم تا بقیه بیاند و دور هم جمع بشیمو کسو شعر بگیم! البته ببخشید بی ادبی کردم..
-هههههه.. خب میتونید کسو شعر نگید.. هههههه
نه بخدا جدی میگم.. آخه ما بدبختا باید چیکار کنیم تو این خراب شده؟
-حالا زیادم گله نکن.. خودمون اینجوری دوستداریم.. بگذریم.. بچه ها سروشو جدیدا ندیدید؟
یکم بهم نگاه میکنند . یباره شهریار میگه: آقا سروشو من یه هفته پیش دیدمش! شهروز خان. مگه رفیق شما نیست؟ همه میگند یه روزی همه چیتون با هم بوده؟ آقا داغون بود..
بغض گلوم رو میگیره..
-خب؟
هیچی.. رفته بودم بازار مسجد جامع.. برگشتنی سر سبزه میدون دیدمش.. رفت توی کاروونسرا..
-مطمئنی خودش بود؟
آره آقا شهروز.. مگه میشه سروش خانو نشناسیم؟اما یه جوری بود! مثه یه آدم مریض..
بعد یکم منو من میکنه و ادامه میده: یه چیزی میخوام بگم، اما جان شهریار ازم ناراحت نشید.. سروش خان مثه معتادها بود! بعد با خجالت سرش رو زیر میندازه..
-میتونی آدرس دقیق اون کاروونسرا رو بهم بدی؟
اصلا هر وقت دستور بدید خودم میام میبرمتون..
-فدای تو بشم شهریار جان.. آدرسو بدی کافی..
با بچه ها وداع میکنم و ازشون جدا میشم و راه میافتم که از کوچه پس کوچه برم طرف سبزه میدون.. سیگاری روشن میکنم و به راه رفتن ادامه میدم..
حدود ساعت یازده و نیمه که میرسم پشت در اون کاروونسرا..
در چوبی و بزرگش بسته شده.. میرم جلو در میزم.. از تو صدای خنده و شوخی میاد.. بعد چند بار در زدن بلاخره یکی میاد جواب میده.. در که باز میشه یه جوون حدود بیست سال رو میبینم که از فرط اعتیاد، هیچ دندونی توی دهنش نیست.. با یکم خشونت میپرسه، چیکار داری؟
سعی میکنم لبخند بزنم.. راستش من با یه نفر کار دارم به اسم سروش شرافت.. اگه میشه صداش کنید..
یکم من رو برانداز میکنه و میگه: من نمیشناسمش.. یعنی مال اتاق ما نیست.. صبر کن تا ببینم کسی میشناستش.. در رو میزنه بهم و میره و باز چند دقیقه بعد یه نفر دیگه میاد درو باز میکنه..
یه مرد حدود سی و پنج سال.. گرد و تپل! با یه سبیل پر و دسته کتری شکل! اونم با یکم خشونت میپرسه: فرمایش؟
-اگه میشه سروش شرافت رو صداش کنید. باش کار دارم..
شوما؟
-من صمیمیترین دوستشم..
حالا که نیستش.. اسمتون چی؟ اومد بهش میگم..
یکم کلافه میشم.. با اکراه میگم من شهروزم..
یباره چشمای یارو برق میزنه.. سرش رو میاره جلو، بیرون رو نگاه میکنه و میگه: شهروز خان نیستش.. اما برا دیدنش هر کاری بگید میکنم! چون اگه بدونه شما اینجایی فرار میکنه..
-یعنی چی؟! مگه شما منو میشناسید؟!
بله بابا.. اینجا همه غلام اخلاق سروش خانند.. همه شما رو به اسم میشناسند.. بارها ماجراهای دوستیتون رو برامون تعریف کرده.. من میدونم که شوما رفیق واقعیشی.. جون عزیزم حیف این پسر.. اگه میتونی ببرش.. حالا رفته بیرون.. رفته دوا بخره.. هیچ کس جز من فامیلشو نمیدونه.. هر کاری هم شما دستور بدید برا برگردوندنش میکنم..
حیرون دارم به حرفای این یارو گوش میکنم.. سروش رفته دوا بخره؟! من چیکار باید بکنم؟
گرد و تپل ادامه میده: حالا هم من میگم دم در نایستید. چون اگه برسه ببیندتون در میره.. یا بیاید تو. یا برید تا بیادش..
-نه میام تو تا بیاد..
دلم رو میزنم به دریا و میرم تو.. یارو جلوی من راه میافته و هی مرتب میگه بفرمایید و منم پشت سرش حرکت میکنم.. از سمت راست حیاط از یه پله به طرف بالا میریم و بعد یه چرخش نود درجه و وارد یه راهرو قدیمی کاه گلی میشیم.. سمت چپم ستونهایی، که بینش خالی و میشه ازین بالا کاملا رو حیاط دید داشت و سمت راستم چندین اتاق وجود داره که از توی هر کدومش صدای خنده و شوخی میاد و انواع و اقسام بوهای مواد محرک و مخدر به مشام میرسه! دم یکی از اتاقها میایسته. در چوبیش رو باز میکنه و میگه: بفرمایید آقا شهروز.. کفشام رو در میارم و وارد میشم.. یه سالن بزرگ با همون ساخت قدیمیش.. حتی سقف هنوز آیینه کاری قدیمی داره! یه جمع حدود ده نفر رو میبینم..
یکی از اونها یه سینی جلوش و داره تریاک میماله! جمع یکم اولش از دیدن من شوک زده به نظر میاد.. اما گرد و تپل سریع من رو معرفی میکنه.. بچه ها آقا شهروز دوست سروش خان.. اومده ببردش!
همه از جاشون بلند میشند و شروع میکنند با من دست دادن..
متعجبم! مگه سروش چطوری با اینها رفتار کرده که اینقدر مریدشند! مکانی رو بهم تعارف میکنند و یه لیوان چایی میذارند جلوم! و من که سرما زده م، سریع لیوان چایی رو برمیدارم و اونها رو نگاه میکنم.. اکثرا معتاد شدیدند! بازم همون مرد که دیگه حالا تو حرفای دیگران میفهمم اسمش شاهپور، ادامه میده و همونطور که حرف میزنه از جیبش یه سیگار بیرون میاره و شروع میکنه کف دستش خالی کردن! و بعد یه تکه حشیش به قول خودش چاق میکنه و به من تعارف میکنه.. میخندم..
چرا میخندید؟ اهلش نیستید؟
-والا چی بگم؟! نه اهلش نیستم.. یاد اونباری افتادم که دایی سیگاری بهم داده بود و من کشیدم و ماجرای معاشقه با پرتو!
به بچه ها سپردم سروش خان اومد خبرمون کنند، که حاذق باشیم..
-دستت درد نکنه.. بازم یه سیگار روشن میکنم و شروع میکنم دود کردن و دارم با خودم فکر میکنم.. چرا سروش سر از اینجا در آورده؟! چرا نیومد سراغ من؟
یباره در چوبی سالن با یه صدای قیژ باز میشه! و یه نوجوون تو آستانه ش پیدا میشه و میگه: سروش خان اومدند..
شاهپور سریع من رو وارد یه پستو میکنه و میگه: از سوراخ این در میتونید ببینیدش.. هر وقت صلاح دونستید خودتون بیاید بیرون.. در رو میبنده و من توی تاریکیم.. تنها نور از شکاف همون مکانی که شاهپور گفت میتونم سروش رو ببینم...

ادامه دارد..
داروک
 
     
  
صفحه  صفحه 2 از 4:  « پیشین  1  2  3  4  پسین » 
پاسخ شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که بازگفت کردید برگردید
رنگ ها List Insert YouTube video   

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.

 

↓ Advertisement ↓
↓ Advertisement ↓
↓ Advertisement ↓
 
DMCA/Report Abuse (گزارش)  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti
↑ بالا
Copyright © 2009-2021 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites

RTA