انجمن لوتی: عکس سکسی جدید، فیلم سکسی جدید، داستان سکسی
داستان سکسی ایرانی
  
صفحه  صفحه 8 از 9:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  7  8  9  پسین »

زمهریر


مرد

 
زمهریر (قسمت چهاردهم)

بی فایده س ! امروز دقیقا نوزدهم اسفند و فردا صبا پرواز میکنه به طرف آلمان و من تا اونجا که توان دارم و زبون بازی بلدم تلاش میکنم، تا اون رو متقاعد کنم که باهام ارتباطش رو قطع نکنه.. اما بی فایده س!
آخرین پیام رو براش آف میذارم.. بهش میگم: حداقل معرفت داشته باش باهام وداع کن.. خیلی پخته تر از این حرفا میدیدمت..
اما بازم هیچ جوابی نمیگیرم.. داروکم که همچنان داره به ریشم میخنده و میگه: خیلی احمقی..
بهش توجهی نمیکنم و میرم سراغ نوشته های صبا.. میخوام مرتبشون کنم..

صبا(5)

امروز دوشنبه س و طبق روال هر هفته، با همکارهام نهار رو میریم بیرون. ولی چنان چونه م با داروک گرم شده، که خودمم دلم نمیاد برم.. وقتی باش حرف میزنم، یه جورایی احساس آرامش دارم.. هر وقت میخوامش هستش! و هر وقتم که حوصلش رو نداشته باشم، ازم ناراحت نمیشه! اما دائم با هم داریم کل کل میکنیم! تلفن خونه زنگ میخوره.. بهش میگم:
بچه پرو یکم صبر کن جواب تلفن رو بدم..
گوشی تلفن رو برمیدارم و اسپیکرو میذارم روی گلوم و اون صدای نخراشیده که خودم رو آزار میده رو رها میکنم.. صدایی که هر بار میخوام حرف بزنم و توی گوش خودم مینشینه، تنفرم ازش بیشتر میشه..
-بله؟
سلام صبا..
هنگامه س..
-سلام چطوری؟
خوبم.. امروز که میای؟
برا چند لحظه مردد میشم! دارم به داروک فکر میکنم.. از یه طرف دلم میخواد مثه هر هفته برم با دوستام بیرون.. از یه طرف هم دلم نمیخواد داروک رو رها کنم و برم! یکم دل دل میکنم.. بازم صدای هنگامه میاد: چی شد دختر؟ میای؟
-آره میام..
خوبه.. امروز میریم اون رستوران سنتی.. همون که عاشق غذاهاشی..
-عالی..
میخوای بیام دنبالت؟
-نه.. خودم میام.. اینجوری راحترم..
باشه خوشگل خانوم.. پس دیر نکنی..
-خیالت راحت..
تماس با هنگامه که تموم میشه، میرم سراغ داروک..
-جناب داروک بنده باید آماده بشم برم.. اجازه میفرمایید؟
ای داد.. نمیشه منم باهات بیام؟
-نخیر.. که چی بشه؟
خب دلم باهاته..
-خودتو لوس نکن.. من باید برم دوش بگیرم و آماده بشم.. ساعت دو بچه ها تو رستوران منتظرمند.. موقع رفتن بهت سر میزنم..
باشه.. خوش بگذره..
از حمام میام بیرون و به سختی حوله م رو تنم میکنم، دل تو دل خودم نیست که قبل رفتنم باش حرف بزنم! براش پیام میدم..
-داری چیکار میکنی؟
ئه. تشریف آوردید؟ عافیت باشه.. میشه یکم حوله تونو باز کنید من ببینم زیرش چه خبره؟
-میترسم سردیت بشه..
ههههه..
-کووووفت.. مرتیکه هیز..
حالا واقعا میخوای بری؟
-آره خب!
نمیشه نری؟
-نه.. برا چی؟
نمیدونم چرا وقتی نیستی دلم میگیره..
-نه بابا!
پس قول بده منو ببری..
-چطوری؟
توی ذهنت.. فقط کافی منو تو ذهنت داشته باشی.. قول بده که منو میبری..
دارم به حرفش فکر میکنم.. از این حرفاش خوشم میاد.. من اون رو توی ذهنم میتونم همه جا ببرم! اما تا حالا نخواستم که توی ذهنم داشته باشمش.. به ظاهر به حرفش اهمیت نمیدم و میگم: دیرم شد.. چقدر حرف میزنی.. فعلا خدا نگهدار و آیدیم رو خاموش میکنم.. میبینم مینویسه..
هههههه.. منو با خودت ببر.. من به رفتن قانعم..
خنده م میگیره..
مینشینم توی ماشین و ویلچر رو میدم بالابر تا جمعش کنه روی سقف.. استارت میزنم و راه میفتم.. از وقتی که آی دیم رو بستم.. یک لحظه هم حرفای داروک از ذهنم بیرون نمیره! حس میکنم یکم قلبم تندتر میزنه.. وای خدا.. این داره چیکار میکنه با من؟!
توی رستوران وقتی روی تخت گبه شده دور هم نشستیم و داریم غذا میخوریم.. دائم چهره ش جلوی چشمام و اون حرفش که میگفت: منو تو ذهنت با خودت ببر.. حالا میفهمم که خیلی زیرکتر از این حرفاس.. خوب میدونه چطوری ذهن آدم رو به خودش مشغول کنه و تو تموم طول مدتی که با دوستامم، واقعا توی ذهنم دارمش! خنده میگیره..
وقتی میرسم خونه، ناخودآگاه دارم میرم طرف لپتاپم تا روشنش کنم و برم پیش داروک.. اما یباره خودم رو توی آیینه میبینم.. روی ویلچر.. در حالیکه اسپیکرم تو دستم.. قلبم فرو میریزه و سر جام میخکوب میشم! صبای توی آیینه داره با شماطت نگاهم میکنه! یه لبخند تمسخر گونه هم گوشه ی لباش! انگار یادم میافته کی ام و موقعیتم چیه..
صبای توی آیینه میگه: هووووی دختر کجا با این عجله؟! چی میخوای؟ به خودت نگاه کن.. تو کجا و داروک کجا؟ داری برا خودت دردسر درست میکنی.. به خودت نگاه کن.. تو موقعیت وابستگی رو نداری خانوم.. داری وابسته میشی..
میرم تا به خود توی آینه م نزدیک میشم و توی چشمای نگران صبا نگاه میکنم.. غم تو چشماش موج میزنه.. دلش برام سوخته و قطره های اشک از چشماش به حال نزار من راه میافته! از درون میشکنم.. میشکنم چون نمیتونم خودم باشم.. من احساس دارم.. من قلبم میطپه.. من زنده م..
اینبار صبای توی آینه سرم فریاد میکشه.. انگار خودتو نمیبینی خانوم؟! از صبای توی آینه متنفر میشم.. متنفر میشم که یادم میاره شرایطم چیه.. از روی نت رفتن انصراف میدم و میرم طرف اتاق خوابم.. پالتوم رو با زحمت در میارم و خودم رو میکشم روی تخت.. بالشم رو برمیدارم و میذارم روی صورتم و با تموم توانم توش گریه میکنم.. اونقدر گریه میکنم تا یه جورایی خالی میشم.. حس میکنم سبکترم.. اما بازم هجوم افکار گذشته تو ذهنم بیداد میکنه..

****************************************************

شهرام برای عید من و خونواده م و همینطور پدر و مادر و خواهر خودش رو به دبی دعوت کرد.. خوشحال بودم.. بلاخره توی زندگیم هیجانی افتاده بود، که خیلی ام رویایی بود..
از گشتن توی بازارها و خرید هر چیزی که به فکرم میرسید و یا فقط بهش دست میکشیدم برگشته بودیم به ویلایی که توش سکونت داشتیم.. حس کردم بین مادرم و مادر شهرام چیزایی رد و بدل شده، که سعی دارند من متوجه نشم.. ولی وقتی دیدم پدرم و پدر شهرام نشستند به مشروب خوردن و خانوم ها به نوعی دارند تشویقشون میکنند، یه جورایی شستم خبر دار شد، که نقشه کشیدند اونا رو مست کنند، تا من و شهرام شب رو با هم بگذرونیم.. از فکرش تنم مور مور شد.. درسته همسرم بود.. هیچ مانعی وجود نداشت.. اما اونقدر این فکر برام هیجان داشت که حس تنها بودن باهاش قلبم و به چنان طپشی وادار کرده بود، که احساس کلافگی داشتم..

*********************************

وقتی تیشرتش رو از تنش بیرون کشید و من رو با قدرت تو آغوشش فشرد، حس کردم هیچ اراده ایی از خودم ندارم! اون بدن ورزیده، یه لایه ایی نرم از مو روی سطحش رو پوشونده بود، که باعث میشد بیشتر حس کنم که یه زنم.. لبام رو با شور به دهن گرفت.. دلم غنج میزد.. هیچ وقت باور نمیکردم تن یه مرد تا این اندازه بتونه من رو از خودم به در کنه! ناخودآگاه انگشتام توی موهای سینه ش فرو رفت و تو دهنش نالیدم..
جونم قربونت بشم.. تو هم منو میخواستی؟
همونطور که سعی میکردم تو چشماش نگاه نکنم، با حرکت سرم بهش جواب مثبت دادم.. زمان زیادی نبرد تا هر دو برهنه باشیم.. آماده بودم تا اولین معاشقه ی زندگیم رو کامل کنم، که یباره شهرام خودش رو از آغوشم کند! روی لبه تخت نشست و گفت:
نه.. من به خودم قول دادم.. نمیتونم..
متعجب و حیرون داشتم نگاهش میکردم.. میخواستمش.. چرا داره خودش رو از من دریع میکنه؟!
تیشرتش رو برداشت و پوشید.. بهم برخورده بود.. برگشت سرم رو گرفت توی سینه ش و گفت: منو ببخش عزیزم.. من به خودم قول دادم، که تا عروسیمون اتفاقی بینمون نیفته..
حس کردم از شنیدن این حرفش بهترین لذت زندگیم تو قلبم نشست..

*************************************

بهار سال بعد با هم عروسی کردیم.. سه نوبت.. شیراز برای فامیلای من.. تهران برای فامیلای شهرام و رشت برای دوستای من و سپس یکماه برای ماه عسل به اروپا رفتیم.. روزای زیبا و رویایی با دو بدن پرشور و عاشق و بعد از اون به مالزی رفتیم، تا زندگی مشترکمون رو آغاز کنیم..
وقتی وارد خونه ی جدیدم شدم، برام باور کردنی نبود.. شبیه یه کاخ! مثه تو فیلما! دوتا خدمتکار بنگلادشی و یک راننده ی مخصوص.. آزادی زیادی نداشتم، چون شهرام فکر میکرد، که اینجا برای من چندان امنیتی وجود نداره.. مدتی بود که دلم میخواست محل کارش رو ببینم.. اما هربار که ازش میخواستم منم به شرکتش ببره بهونه ایی میتراشید و اگه زیاد گیر میدادم، میشد آغاز یه مشاجره و محدودتر شدن من!
توی یه سوپر مارکت با یه خانوم فیلیپینی آشنا شده بودم و هرزگاهی با هم تلفنی صحبت میکردیم.. البته قصد من قوی کردن زبانم بود.. قصد داشتم زبانشون رو یاد بگیرم، تا بتونم بیشتر جامعه شون رو درک کنم.. شش ماه از زندگی مشترکمون میگذشت، که بابا مهرداد با شریکش برای یه کار مالی به مالزی اومدن و شهرام هم به سفر کاری رفته بود.. برام عجیب بود که توی مسافرتهای کاریش بیشتر مواقع گوشیش خاموش بود و ممکنه بود حتی چند روز ازش بیخبر باشم! زندگیم یه جورایی بهم ریخته بود.. هربار ازش توضیح میخواستم، جو خونه به آشوب کشیده میشد و من مجبور بودم که سکوت کنم! تو مدت حضور پدرم خبر رسید که مادرم به خاطر بیماری قلبی که داشت بستری شده و به اصرار پدرم و با اجازه از شهرام به ایران پیش مادرم برگشتم.. حال مادرم بهتر شده بود.. اما هیچ تماسی از طرف شهرام نداشتم.. حدود دوهفته گذشته بود. اما همچنان من بیخبر ازاون.. به یاد خانوم فیلیپینی افتادم و باهاش تماس گرفتم.. ازش خواستم یه سری به خونه ی ما بزنه و اگه میتونه خبری برام بیاره.. چند ساعت بعد وقتی باهاش تماس گرفتم، حرفایی که میشنیدم برام قابل باور نبود..
خونه توسط پلیس بین الملل مصادره شده و خدمتکارها رو هم باز داشت کردند و چنین شد که متوجه شدم، شهرام اون مهندس تحصیلکرده که تو مالزی شرکت داره فقط یه قاچاقچی انسان..

ادامه دارد..
داروک
     
  ویرایش شده توسط: darvack   
مرد

 
عالی بود دمت گرم
﷼﷼
     
  
مرد

 
سلام
دادا جدیدا خیلی دیر به دیر میای
Nima63mn
     
  
↓ Advertisement ↓
مرد

 
زمهریر (قسمت پانزدهم)

بیست و چهار ساعت از خروج صبا گذشته، که میبینم آی دیش روشن میشه! خیز میگریم که براش پیام بدم.. میبینم پیامش میاد..
سلام شهروز جان..
تعجب میکنم! اولین باره که من رو شهروز خطاب میکنه! ساکن میمونم ببینم میخواد چی بگه. ادامه میده:
من چند ساعتی رسیدم آلمان.. حالم خوب.. گفتم بهت پیام بدم نگران نباشی.. ظاهرا نیستی..
شروع میکنم جواب دادن
-به به صبا خانوم.. یاد من کردند! حداقل میخواستی وداع کنی و بری..
ئه! هستی؟ منکه برات آف گذاشتم!
-ولی من پیامی نداشتم!
سریع متن آفی که برام گذاشته بوده رو کپی میکنه و منم میرم توی حافظه ی مسنجرم و میبینم کاملا درست! شرمنده میشم.. تو اون آف کاملا و مفصل باهام وداع کرده.. به چند دقیقه نمیکشه که دوباره چنان میونمون گرم میشه، که انگار نه انگار حدود پونزده روز جوابم رو نداده! بهم قول میده و جون من رو قسم میخوره که دیگه بیخربم نذاره.. وقتی دایی میفهمه صبا تماس گرفته، خیلی خوشحال میشه و میگه: خدا کنه هر جا هست تو آرامش باشه..

***********************************

چند روزی به عید مونده.. عصر یه روز پنجشنبه س و دارم با صبا کل کل میکنم که گوشیم زنگ میخوره.. نگاه میکنم رو صفحه ش میبینم ساراس.. به صبا میگم چند لحظه صبر کن تلفن دارم..
-سلام سارا خانوم.. عجب یاد من کردی!
سلام.. خوبی؟
-متاسفانه بعله..
ئه.. دیوونه.. درست حرف بزن.. متاسفانه برا چی؟
-همینجوری..
شهروز من فردا یه مهمونی گرفتم.. میخوام تو هم بیای..
-ههههه.. دم بریده! چه غلطا! مهمونی گرفتی؟!
آره خب.. مگه چیه؟ من آدم نیستم؟
-نه.. تو فرشته ایی.. هههه
-کووووفت.. با اون لحن مسخره ت..
-ببینم تو مهمونیتون مرجان خانوم هم تشریف دارند؟
بله.. البته داداششونم هستند..
-ایرادی نداره.. گاو به گاو میکنیم..
خیلی بی تربیتی.. من گاوم؟
-بابا این مثل.. چرا به خودت میگیری؟ البته بستگی به این داره که هر دوتون چقدر شیر بدید.. ههههه.. با یه صدای پر ناز و به ظاهر مغموم میگه:
خیلی نامردی.. من احمقو بگو زنگ زدم دعوتت کنم برا مهمونی.. ببین چی بارم میکنه!
-خب بابا.. جنبه داشته باش.. سارا من بهت بگما.. اگه اومدم و این دختره یذره شل ول بشه یه گوشه کاراشو میکنم..
چه خبره؟ انگار آمپر داروک خان رفته بالا..
همین وقت چشمم میفته روی آی دی صبا.. نمیدونم چرا از حرفی که زدم خجالت میکشم! برا همین حرف رو عوض میکنم و میگم: ساراجان من نمیتونم بیام مهمونیت.. چون فردا خونه ی مامان اینا همه جمعند.. قول دادم برم اونجا..
اهههه.. مسخره نشو دیگه.. بیا.. مهمونی من از ساعت شیش شروع میشه.. بیا دیگه..
-قول نمیدم.. اما چشم تلاشمو میکنم.. درضمن شما که دیگه حالا آقا میلاد رو دارید.. هههه.. به من چه نیازی داری؟
چرت نگو شهروز.. خودتم خوب میدونی، اگه همه ی دنیا جمع بشند، تو برام یه چیز دیگه ایی.. تو تموم گذشته ی منی.. زندگی من از وقتی با تو آشنا شدم شکل گرفته.. اصلا یادم نمیاد قبلش زندگی کرده باشم.. تو و نادیا همه کس منید.. بمیرم که دیگه اون نیستش..
بغضش میترکه و شروع میکنه آروم آروم هق هق زدن.. چشمای من پر اشک میشه.. همونطور که داره آروم آروم گریه میکنه بریده بریده ادامه میده:
اگه نادیا حالا بود، من هیچ ناراحتی نداشتم.. نادیا برام همه چی شده بود.. مادر.. خواهر.. دوست.. اونقدر دلم براش تنگ شده، که بعضی وقتا با خودم فکر میکنم.. ای کاش هیچ وقت ندیده بودمش..
دیگه نمیتونم جوشش اشک رو تو چشمام نگه دارم و صورتم خیس میشه..
-آره سارا.. برا منم همه چی بود.. نادی یه فرشته ی واقعی بود.. تنها کسی بود که منو برا چیزی که هستم دوستداشت.. هر دومون باختیمش...
بازم چشمم میفته رو مسنجر.. میبینم صبا پشت سر هم داره میگه: شهروز؟ کجایی؟ سعی میکنم مکالمه رو زودتر تموم کنم و این جو پر از حزن رو ترک کنم..
-باشه سارا جان.. اگه تونستم میام عزیزم.. قول نمیدم..
جون سارا سعی کن بیای.. فعلا کاری نداری؟
-نه قربانت خدانگهدار.. ارتباط رو قطع میکنم و به صبا میگم:
-چی اینقدر شهروز شهروز میکنی؟ صبر داشته باش..
چقدر حرف میزنی با تلفن.. مگه من الاف تو ام؟ الاغ..
-نه به اون وقت که بیست روز بیست روز میذاری میری.. نه به حالا که چند دقیقه هم تحمل نداری!
چی؟ اگه ناراحتی تا برم؟
-ای خدا.. اصلا نمیشه باهاش حرف زد.. شوخی سرش نمیشه..
بخدا امروز خیلی سرحالم.. خیلی امیدوارم که پاهام خوب بشه.. تازه قراره بعد از شونزدهم فرودین که پاهامو پروفسور معاینه کرد، برا حنجره م هم برم پیش متخصص.. خیلی امیدوارم..
-قربونت بشم خانومی.. من مطمئنم که همه چی درست میشه.. بهت قول میدم.. خیلی دلم روشن..
هههه.. اگه یکم فرصت بدی با یه صبای مدل 2012 در خدمتتم.. ههههه..
-ههههه.. خیلی بامزه ایی بخدا..
تلفنی با کی حرف میزدی؟
با خودم فکر میکنم اگه بگم سارا، تازه باید یه طومار توضیح هم پشتش بدم.. برا همین میگم با سیمین..
آهان..
خب شهروز جان من باید با نیما و دوست دخترش برم بیرون.. تو برنامه ت چی؟
-هیچی، من تو خونه هستم.. احتمالا با دایی میشنیم عرق خوری.. هههه..
جای منم خالی کن..
-اصلا به سلامتی شما میخوریم..
نوش جونتون.. فعلا کاری نداری؟
-خوش باشی آسمونی.. راستی بیرون رفتی حواست به این پسر مسرا باشه.. میدونیکه هلاک دختر شرقیند..
اتفاقا نمیدونی چه تحویلی میگیرند..
-خوشگلی دیگه.. میدونی صبا؟ من فکر میکنم وقتی مادرت تو رو باردار بوده ویآر سیب و هلو داشته، که اینقدر خوشگل شدی.. بر عکس مادر من، که ویآرش زغال بوده..
ههههه.. دیوونه.. مردم از خنده..
-نه جدی میگم.. آخه مگه اینهمه تفاوت بین منو تو میتونه منطقی باشه؟ یکی اینقدر خوشگل و یکی هم مثه من اینقدر بیریخت!
تا حالا به چشمات دقت کردی؟
-هههه.. نه..
بیشرف انگار مار تو چشماته.. من رفتم بسه دیگه.. بای.. و آی دیش خاموش میشه.. وقتی حرفی میزنه که خجالت میکشه، اینجوری در میره! بعد این حرفش میرم عکس خودم رو باز میکنم و از زوایای مختلف خودم رو بازبینی میکنم.. داروکی میخنده و میگه: آخه این دختره چی میگه؟ تو زندگیم آدم به بیریختی تو ندیدم..
-هی عوضی.. انگار این قیافه ی خودتم هستا..
عمرا اگه من به این بیریختی باشم.. ههههه..


صبا (6)
همه چی توی تحقیقات بابا رو میشه.. شهرام رئیس باند قاچاق انسان بوده.. شرکتی که من فکر میکردم ایشون تو مالزی اداره میکرده، کارش جابجایی انسانهای درمونده از گوشه و کنار دنیا به اروپا و استرالیا بوده، که حضرت آقا اداره ش میکرده.. کم کم جنایتهاش رو میشه و من هر لحظه داغونتر.. بارها و بارها وقتی روی دریا احساس خطر میکردند، انسانهای بدبختی که برای مهاجرت به این باند اعتماد کرده بودند رو به خشم دریا سپرده بودند.. شهرام قاتل صدها انسان بود، که من عاشقش شده بودم.. هر زمان فکر میکردم، که دست چه حیوونه درنده ایی به تنم رسیده و بکارت روحم رو به چه موجود دیو صفتی تقدیم کرده بودم، چنان موجی از نفرت توی تنم لرزه میانداخت، که دیگه رنگ و بوی یه حالت روانی غیر متعادل برام درست کرده بود.. تیکهای عصبی.. افسردگی شدید.. گوشه و کنایه های اطرافیان و گزند زخم زبونشون روز به روز داغون وداغونترم میکرد.. شهرام محاکمه شد و در مالزی به حبس ابد توسط پلیس بین الملل محکوم شد.. تلاش پدرش برای آوردنش به ایران نتیجه ایی نداد و این تنها چیزی بود، که من رو راضی میکرد.. چون اینجوری هیچ وقت مجبور نبودم صورت نحسش رو ببینم.. بعد از مدتی برای فرار از اطرافیان پام رو توی یه کفش کردم، که میخوام برم رشت زندگی کنم.. با تموم مخالفت پدر و مادرم، مثه همیشه حرف حرف خودم بود و من به رشت برگشتم..
یکی از روزهایی که به یاد گذشته به محل گشت و گذار با شهرام رفته بودم.. چنان نا امیدی تو قلبم نشست، که وقتی به خودم اومدم، دیدم تو جاده ی تهرانم. با سرعت زیاد. در حالیکه حمله ی عصبی با قفل شدن سرو گردن و چشمام، عنان جسممو در دست گرفته.. خسته شده بودم.. من تحمل اینهمه بدبختی رو نداشتم.. پس پام رو روی گاز ماشین بیشتر فشردم و پشت یه کامیون رو نشونه رفتم و..

سه ماه بعد توی بیمارستان رشت از کما بیرون اومدم و به سرعت متوجه ی حادثه تلختر از زندگی با شهرام خودش رو به رخم کشید.. پاهام از کار افتاده بودند و حنجره م هم پاره شده بود و این آخر ماجرای سلامتی زندگی بیست و چهار ساله م بود.. از اون زمان تا به الان با تموم مشکلات و مخالفتهای خونواده م تنهای تنها توی همون خونه ی زمان دانشجویی، که دیگه حالا خریده بودمش عمر میگذرونم.. اما هنوزم امیدوارم..

******************************************

امروز پونزدهم فروردین و صبا توی ترن داره از کلن به هانوفر میره تا تو بیمارستان پروفسور صمیعی بستری بشه.. با من از توی ترن در حال صحبت..

شهروز باورت میشه ترن داره با سرعت سیصد و پنجاه کیلومتر حرکت میکنه، بدون اینکه احساس کنم؟
-واقعا؟
به جون تو.. خیلی عجیب.. فاصله ی هزارو خورده ایی کیلومتر رو در عرض چهار ساعت طی میکنه.. اما استرس دارم.. نمیدونم فردا چی میشه.. امشب بستری میشم و فردا پروفسور معاینه م میکنه..
-من دلم روشن صبا.. قول بهت میدم همه چی درست بشه..
میدونی وقتی پاهام خوب بشه.. اونقدر سریع میدوم که هیچ کس بهم نرسه..
-اما من اگه بخوام میتونم بگیرمت..
تو هم نمیتونی بگیریم..
-میتونی امتحان کنی.. البته منم ترجیح میدم نتونم بگیرمت.. چون اینطوری میتونم از پشت دیدت بزنم.. ههههه..
کووووفت.. مرتیکه ی هیز بیشرف.. جون تو جونت کنند منحرف و عوضی..
-ههههه..
شهروز شارژ لپتاپ داره تموم میشه.. نیما هم دیگه داره بهم چپ چپ نگاه میکنه.. از اونوقت که سوار ترن شدم، همه ش سرم تو لپتاپ.. حوصله ش سر رفت طفلکی..
-باشه آسمونی.. برو به خان داداش برس..
فعلا کاری نداری؟
-نه مواظب خودت باش و منو بیخبر نذار..
به محض اینکه بتونم میام رو نت.. فعلا..
خدانگهدار فرشته ی زیبا..

****************************************

-معلوم هست کجایی؟
حالم خوب نبود شهروز..
-چی شد؟
چی میخواستی بشه؟ دکتر گفت فعلا نمیتونیم براش کاری بکنیم.. فقط پنجاه جلسه برام فیزیوتراپی نوشت..
-خب عزیز من، اگه کاری نمیشد بکنی که فیزیوتراپی برات نمینوشت.. اون میخواد عصبهات رو آماده ی مراحل بعدی کنه..
چی داری میگی شهروز؟ تموم حرفاش با نیما رو شنیدم.. دکتر نمیدونست من آلمانی میدونم.. برا همین داشت راحت به نیما میگفت، که کاری از دست هیچ کس بر نمیاد.. البته راستش رو بگم خیلی هم به این قضیه امیدوار نبودم.. بیشتر امیدواریم به حنجرمه.. اگه فقط صدام برمیگشت، بازم خیلی خوب بود.. حالا دکتر یه متخصص برا حنجرم معرفی کرده. دو روز دیگه میرم پیشش..

**************************************

امروز بیست سوم فرودین و صبا بیمارستان بستری شده. برای جراحی حنجره ش.. آخر شب میاد روی نت..
سلام..
-سلام آسمونی.. چرا هنوز بیداری؟
استرس دارم شهروز.. خیلی..
-خجالت بکش.. مگه پرستارها هم از جراحی میترسند؟
نه ترس نیست.. بیقراری دارم..
-بیقراری برا چی؟ دیوونه داری صدات رو بدست میاری دوباره..
وای به حالت شهروز...
-چرا؟
وقتی صدام برگرده.. مختو میخورم.. هههه..
-منکه از خدامه..
اینقدر حرف میزنم که بگی کاش همونجوری بود..
حرفاییکه صبا میزنه رو به دایی هم انتقال میدم.. دایی میگه: بهش بگو من اگه میخواستم دوباره ازدواج کنم، یه زن کرو لال میگرفتم، که اصلا نتونه حرف بزنه.. به صبا انتقال میدم..
هههه.. جون تو جون شما مردا کنند خودخواهید.. خب من میرم میخوابم.. پرستاره داره چپ چپ نگاهم میکنه.. البته اگه بتونم بخوابم.. صبح کجایی؟
-شاید یه سر برم دفتر مجله.. اما قبلش میرم کافه ی جاوید و بعد میرم دفتر مجله..
جراحی من ساعت ده و نیم صبح ایران میشه.. سعی میکنم قبل رفتنم تو اتاق عمل یه سری بهت بزنم.. اما منتظرم نباش..
-مگه میشه منتظرت نباشم آسمونی؟
اینقدرم ناز منو نکش.. لوس میشما..
-تو با شعورترین دختری هستی که تو زندگیم میشناسم..
هههه.. بیشرف زبون باز.. من رفتم.. شبت بخیر..
-شب تو هم بخیر خانومی.. استرس رو از خودت دور کن و به این فکر کن که تا چند روز دیگه مخ منو میخوری.. ههههه
شب خوش..

**************************************

ساعت هفت و نیم صبح و من از دلواپسی برا صبا دارم تو رختخواب دنده به دنده میشم.. تموم شب رو از استرس بیدارم.. جالب که خودم حالم دست کمی از صبا نداره! بلاخره کلافه میشم و از رختخواب جدا میشم.. آبی به سرو صورتم میزنم.. مینشینم به انتظار صبا.. اما بی فایده س.. تا ساعت نه و نیم صبر میکنم و دیگه از اومدنش نا امید میشم.. لپتاپ رو میذارم تو کوله م و از خونه به مقصد کافه ی جاوید میزنم بیرون.. سارا دیروز ازم خواسته، که برا دیدنش برم اونجا.. ظاهرا موضوع مهمی که تلفنی بهم نگفت..
وقتی میرسم کافه، اولین کارم این که کانکت میشم و مسنجرم رو باز میکنم.. به محض باز شدن مسنجرم، میبینم پنج دقیقه ی قبل از صبا آف داشتم..
سلام شهروز.. من تا پنج دقیقه دیگه میرم اتاق عمل.. از این پرستاره خواهش کردم، فقط چند دقیقه بهم فرصت بده، که این دم آخر باهات حرف بزنم.. خیلی حالم از استرس بده.. انگار نیستی.. عیب نداره.. حتما برات کار پیش اومده.. میبوسمت.. بدرود.. صبا..
به زمین و زمون فحش میدم، که چرا تو خونه منتظر نموندم، تا خیالم راحت بشه رفته اتاق عمل.. تو همین بین سارا از راه میرسه..
سلام..
-سلام عزیزم چطوری؟
خوبم.. شهروز گفتم ببینمت چون من تقاضا دادم به آقای فرخی که منتقلم کنه تهران.. اونقدر صریح و با سرعت این خبررو میده که جا میخورم!
-تهران برا چی؟!
-میلاد کارشناسی ارشد تهران قبول شده. منم میخوام برم اونجا که تنها نباشه.. میخوام کمکم کنی..
-سارا چی داری میگی؟ من همینجا هم نمیتونم به تو برسم.. میخوای بری تهران دق مرگم کنی؟ تو رو خدا تو دیگه برام دردسر درست نکن..
شهروز دوستش دارم.. نمیتونم ازش جدا باشم..
-وای خدایا منو بکش و از دست هر چی زن تو این دنیا، راحت کن..
لوس نشو دیگه مخالفت نکن.. میدونی اگه بگی نباید بری نمیرم.. اما اگه نرم خیلی بده..
-اصلا حالا چه وقت قبول شدن کارشناسی ارشده؟ مگه کنکور حالا بوده؟
نه.. ترم قبل قبول شده، اما یه ترم مرخصی گرفته و حالا داره میره..
-سارا بخدا اگه اتفاقی برات بیفته من زندگی این پسرو نابود میکنم که تو رو هوایی کرده..
لحنش رو لوس میکنه و میگه:
آخه چه اتفاقی؟ اونجا خونه میگیرم.. منم که دارم درسم رو میخونم.. دعا کن منم تهران قبول بشم.. بخدا زندگیم خوب میشه.. قول بهت میدم نگرانت نکنم..
-کی قراره بری؟
یک هفته ی دیگه..
-هر غلطی دلت میخواد بکن.. اما هر روز باید با من در تماس باشی..
چشم..
-نگاش کن دختره پرو چطوری خرم میکنه ها..
ههههه.. قربونت بشم که اینقدر مهربونو با شعوری..
-آره جون عمه م.. خیلی با شعورم، چون میذارم تو با یه پسر بری تهران زندگی کنی!
شهروز اذیت نکن دیگه.. بخدا بیخبرت نمیذارم..
-باید این پسره رو بیاری باش حرف بزنم..
چی میخوای بهش بگی؟
-به تو ربطی نداره.. حرف مردونه س..
باشه.. هر چی تو بگی.. پس راضی؟
-چیکار میتونم بکنم؟
وای فدات بشم.. میرم خبرو به میلاد بدم.. سپس از ذوقش از جا میپره و جلوی همه خم میشه صورت من رو یه ماچ محکم میکنه و به سرعت از در بیرون میره..
سیما برام مثه همیشه یه قهوه ی ترک میاره.. میخورم و از کافه میزنم بیرون.. قصد دارم برم دفتر مجله.. دلم برای فرخی تنگ شده و همینطور میخوام ببینم برای سارا توی تهران چیکار میکنه و درضمن از استرس جراحی صبا هم در حال فرارم.. وقتی به چهار راه نظر میرسم و قصد دارم، که از اون رد بشم.. یباره چشمم میفته اول خیابون چهارباغ بالا و شهره رو میبینم توی یه ماشین.. وای خدا.. شهره! پاهام شروع میکنه لرزیدن.. ماشین شهره توی ترافیک گیر کرده و نمیتونه حرکت کنه.. فاصله ش با من حدود بیست متر.. شروع میکنم دویدن.. قلبم با چنان شدتی در حال طپیدنه، که دم و باز دمم مشکل پیدا کرده! درست آخرین لحظه که میرسم به ماشین شهره، ترافیک باز میشه و شهره حرکت میکنه و من جا میمونم.. نگاهی به دور و برم میکنم.. یه تاکسی داره مسافر سوار میکنه.. از همونجا داد میزنم.. بیست هزار تومن دروازه شیراز.. راننده با تعجب برمیگرده به سمتم نگاه میکنه.. مسافرها که در حال سوار شدنند همه متحیر میشند.. بیست هزار تومن برای یه کورس؟! معطل نمیکنم.. سریع میپرم در جلو رو باز میکنم و میگم: ------التماست میکنم.. فقط منو برسون به اون ماشین.. خواهش میکنم.. راننده لبخندی میزنه و به مسافراییکه دارند سوار میشند تشر میزنه: درو ببندید.. و راه میفته.. توی سینه ی من بیدادی بپا میشه.. شهره.. ای خدا.. حتما میدونه پرتوی من کجاس.. بغض گلوم رو میگیره و راننده داره تلاش میکنه از لابه لای ماشینها رد بشه و خودش رو به ماشین شهره برسونه....

ادامه دارد..
داروک
     
  
مرد

 
سلام
بقیه قسمت های زمهریر کی آپ میشه؟
     
  
مرد

 
سلام دادا ازت توقع دارم حداقل یه تاریخ بزاری که کی ادامه داستان رو میزاری
سپاس
Nima63mn
     
  
مرد

 
درود بر داروک عزیز
دادا نیستی دلمون برا قلمت تنگ شده
یه خبری چیزی از خودت بده
Nima63mn
     
  
مرد

 
درود به همه.

چند روزی رو مهمون یکی از هتل های جمهوری کثیف اسلامی بودم. 🤪 دیروز آزاد شدم و بزودی بقیه نوشته ها رو آپلود میکنم.

خاک راه ایران زمین
داروک
داروک
     
  
مرد

 
درود بر داروک
امیدوارم سلامت باشی بی صبرانه منتظر ادامه قلمت هستیم
Nima63mn
     
  
مرد

 
سلام جناب داروک عزیز
داستان یا بهتر بگم رمانت رو از اول خوندیم . خیلی قشنگ نوشتی جذب نوشته ات شدم . امیدوارم زودتر قسمت های جدید رو بذاری . بیصبرانه منتظر ادامه اش هستم
Goul
     
  
صفحه  صفحه 8 از 9:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  7  8  9  پسین » 
داستان سکسی ایرانی

زمهریر

رنگ ها List Insert YouTube video   

 ?

برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.

 

 
DMCA/Report Abuse (گزارش)  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti
↑ بالا
Copyright © 2009-2024 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites

RTA