انجمن لوتی: عکس سکسی جدید، فیلم سکسی جدید، داستان سکسی
داستان سکسی ایرانی
  
صفحه  صفحه 5 از 5:  « پیشین  1  2  3  4  5

لایه های سوخته زندگی


مرد

 
فصل دوم - بخش اول . سکانس هفتم
بعد از صبحانه، بابک با لبخند به خدیجه نگاه کرد و گفت:
خوشگل خانومی ، بیا با هم تو استخر آب‌تنی کنیم، یه کم حال کنیم!
خدیجه، که هنوز تو فضای لوکس ویلا غرق بود، با یه لحظه تردید، لباس خواب توری مشکی رو کنار گذاشت و با مایو یک‌تکه کرم‌رنگش آماده شد. دست بابک رو گرفت، و با کمک اون، آروم از پله‌های سنگی استخر پایین رفت. آب زلال و خنک، وقتی با پاهاش تماس گرفت، تنش رو لرزاند – یه حس سرزندگی تو وجودش موج زد، اما همزمان یه ترس خفیف از ناشناخته‌ها تو دلش جا خوش کرده بود. ذهنش پر از کشمکش بود: هیجان دیدار با بابک، گناه پنهان‌کاری از محمدرضا، و حس آزادی که تو این لحظه تجربه می‌کرد.
آب تا کمرشون رسیده بود. بابک با خنده گفت:
عشقم، ببین چقدر قشنگه اینجا! تو مثل یه پرنده‌ای تو این آب می‌مونی.
خدیجه با لبخندی لرزان جواب داد:
بابک... نمی‌دونم، همه‌چیز برام عجیبه. ترسیدم یهو.
بابک با اطمینان دستش رو محکم‌تر گرفت و گفت:
نگران نباشخوشگلم ، من باهتام. فقط لذت ببر.
مکالمه‌شون با کلمات گرم ادامه داشت – بابک از زیبایی خدیجه، چشمهاش که تو نور آب می‌درخشید، و لبخندش که دلش رو برده، حرف می‌زد. خدیجه، با وجود تردید، کم‌کم تو این فضای عاطفی جا افتاد.
خدیجه توی آغوش بابک حتی توی اب سرد استخر گرمی تن بابک رو حس می کرد. دستهای بابک که دور کمرش حس عجیبی بهش می داد هرچند این اولین بارش نبود که با مردی غیر از محمدرضا شوهرش هم آغوش می شود .
شاید این حسی که با پسری که تقریبا از خودش 15 سال کوچکتر بود هم آغوش میشه

آب‌تنی شروع شد. بابک با حرکات بازیگوشانه تو آب شنا می‌کرد، موج‌های کوچیک درست می‌کرد، و خدیجه رو دعوت می‌کرد که همراهیش کنه. خدیجه، با خنده‌ای که سال‌ها فراموش کرده بود، آروم دستاش رو تو آب تکون داد. صدای آب که دور بدنشون می‌پیچید، با خنده‌هاشون قاطی می‌شد. بابک یه بازی ساده پیشنهاد داد: *بیا ببین کی زودتر به اون طرف استخر می‌رسه!* و با هم به سمت دیگه شنا کردن – نه مسابقه‌ای جدی، بلکه لحظه‌ای شاد که حس رهایی رو تو خدیجه بیدار کرد.

آب‌تنی تو استخر با خنده و شادی ادامه داشت. بابک و خدیجه با هم تو آب بازی می‌کردن – بابک موج می‌ساخت و خدیجه با دستاش سعی می‌کرد بهش آب بپاشه. جو شاد بود، و این لحظه‌ها حس رهایی رو تو خدیجه بیشتر می‌کرد. بابک با یه لبخند شیطنت‌آمیز، مکالمه رو شروع کرد و با کنایه به خدیجه گفت: *خوشگل خانومی من ، خوب اون نازیلات رو با این آب خنک استخر خنک کن، که بابک گردن‌کلفتم دیگه بی‌تابی می‌کنه
، اما خدیجه با خنده‌ای عصبی، خودش رو به نفهمی زد و گفت:
بابک، دیگه زیاده‌روی نکن، فقط حال کنیم!*
بابک با خنده جواب داد:
آره عشقم، فقط شوخی بود، ولی بیایم یه کم بیشتر حال کنیم!*
بعد از چند دقیقه، بابک با یه اشاره دست خدیجه رو دعوت کرد:
*بیا، از استخر بریم تو جکوزی دو نفره، آب گرمش حالتو خوب می‌کنه.*
خدیجه، با وجود تردید، با یه لبخند کوتاه قبول کرد. خدیجه و بابک هر دو از آب استخر بیرون آمدند، قطرات آب روی پوستشان می‌درخشید و نسیمی خنک پوستشان را نوازش می‌کرد. به همین دلیل نوک سیخ شده سینه هاش از زیر پارچه مایو خیلی مشخص ونمایان بود ، خدیجه مایوی خود را مرتب کرد و با خنده‌ای شرم‌آلود، نگاهش به بابک افتاد. بابک نمی‌توانست از تماشای چهره‌ی خندان و چشم‌های پر از زندگی او دست بکشد. لحظه‌ای کوتاه، اما پر از حس نزدیک شدن، برق نگاه و گرمای حضور، قلب هر دو را پر از هیجان و آرامش هم‌زمان کرده بود و به جکوزی نزدیک استخر رفتن. جکوزی با بدنه استیل براق و کاشی‌های طلایی، مثل یه مخفیگاه دنج کنار آب زلال استخر بود. طراحی‌ش جوری بود که دو نفر رو نزدیک هم نگه می‌داشت – حتی اگه ایستاده بودن، فاصله‌شون به حدی بود که حس حضور همدیگه رو کامل حس کنن. آب گرم با فشار ملایم از جت‌ها بیرون می‌زد و بخار نازکی تو هوا پخش می‌کرد.

خدیجه آروم تو جکوزی نشست، و آب گرم تنش رو نوازش کرد. گرما مثل یه آغوش نرم، خستگی و تنشش رو گرفت. بابک کنارش نشست، و فاصله نزدیکشون یه حس عجیب از صمیمیت و آرامش تو دل خدیجه ایجاد کرد. صدای جت‌های آب با ریتم تنفسش قاطی شده بود، و برای لحظه‌ای، دنیا انگار متوقف شده بود. خدیجه به آب زل زده بود، ذهنش پر از کشمکش – هیجان بودن با بابک، گناه پنهان‌کاری، و حس آزادی که تو این لحظه تجربه می‌کرد. بابک با صدایی آرام گفت:
*خوشگل خانومی ، حس می‌کنم اینجا فقط مال ماست... چقدر قشنگی وقتی اینجوری آروم هستی.
* خدیجه با لبخندی خجالتی جواب داد:
*بابک... نمی‌دونم، فقط می‌خوام این لحظه تموم نشه.*
بخار لطیف جکوزی روی پوستشان می‌نشست و محیط را به دنیایی نیمه‌واقعی، نیمه‌رویایی تبدیل کرده بود. بابک آرام‌تر از هر لحظه‌ی دیگری به خدیجه نزدیک شد، و هر حرکتش به گونه‌ای بود که انگار زمان هم نفس او را نگه داشته است.
نگاه‌هایشان در هم گره خورد؛ نگاه‌هایی که نه فقط یکدیگر را می‌دیدند، بلکه دل‌ها و آرزوهای پنهان را هم می‌خواندند. پیشانی‌هایشان آرام به هم رسید و خدیجه حس کرد دنیایش برای یک لحظه از محورش خارج شد؛ ضربان قلبش تند شد، نفسش گرم و پر از هیجان شد، و تمام دیوارهای محافظت و تردید فرو ریخت.
چشمانش بسته شد و هر نفس، هر لرزش، پر از اعتماد و گرمای نزدیک بود. سکوت، تنها سخنگوی احساساتی بود که در فضا شناور بودند؛ حس نزدیکی، هیجان و کشش عاطفی که هر ثانیه آن را عمیق‌تر می‌کرد.
در آن لحظه، همه چیز جز حضور همدیگر محو شد. حتی زمان انگار متوقف شده بود و جهان فقط دو قلب بود که بی‌صدا، اما با تمام قدرت، به هم نزدیک می‌شدند. هر نفس و هر لرزش، ترکیبی از اشتیاق، آرامش و شعف بود که تنها عشق می‌توانست چنین لحظه‌ای خلق کند.
زمان میان آن دو کش آمده بود؛ آن‌قدر آرام که گویی هر ثانیه به اندازه یک عمر طول می‌کشید. بخار نازک جکوزی در هوا می‌رقصید و نور ملایم اطراف، چهره‌هایشان را در هاله‌ای نرم و رؤیایی فرو برده بود.
بابک نگاهش را از چشمان خدیجه برنمی‌داشت. در آن نگاه، اشتیاقی آرام و احساسی عمیق موج می‌زد؛ احساسی که دیگر در قالب واژه‌ها نمی‌گنجید. خدیجه نیز بی‌آنکه چیزی بگوید، فقط به او نگاه می‌کرد؛ گویی میان سکوتشان گفت‌وگویی طولانی در جریان بود.
فاصله میانشان کمتر و کمتر شد. قلب خدیجه چنان می‌تپید که انگار می‌توانست صدای آن را بشنود. همه‌چیز در آن لحظه رنگ باخت؛ صدای آب، نورها و حتی گذر زمان.
و آنگاه، در نهایت آرامش و صمیمیت، لبخندی کوتاه میانشان رد و بدل شد؛ لبخندی که از هزار جمله گویاتر بود. نزدیکی‌شان دیگر نه از جنس هیجان لحظه، بلکه از جنس اعتمادی عمیق و احساسی مشترک بود که مدت‌ها در دل هر دو ریشه دوانده بود.
چشمان خدیجه بسته بود ولی خوب حس می کرد که لبهای گرم بابک روی لبهای تشنه اش احساس کرد آرامشی گرم در وجودش جریان یافته است؛ همان آرامشی که گاهی فقط در حضور کسی پیدا می‌شود که قلبت او را انتخاب کرده است. در آن لحظه، جهان برای هر دویشان کوچک‌تر از همیشه شده بود؛ جهانی که تنها از دو نگاه، دو قلب و یک احساس مشترک ساخته شده بود.
حس کنار هم بودن، با گرمای آب و بخار ملایم، یه ارتباط عمیق‌تر بینشون ایجاد کرده بود. خدیجه تنفسش رو تنظیم کرد، و بابک دستش رو آروم روی گونه خدیجه گذاشت – و با جرات تمام لبهای خدیجه را میک می زد و سیراب می شد . در همین لحظه خدیجه به خودش امد و سرش رو عقب کشید و نفس تازه ای کشید .
     
  
مرد

 
فصل دوم - بخش اول . سکانس هفتم
خدیجه تو جکوزی، با آب گرم که مثل یه پتو نرم دور بدنش پیچیده بود، غرق یه حس دوگانه شده بود. گرمای آب، عضلاتش رو شل کرده بود، اما ذهنش هنوز مثل یه طوفان در حال چرخیدن بود. هر بار که جت‌های آب به پوستش می‌خورد، یه لرزه خفیف تو وجودش می‌افتاد – نه فقط از سرما یا گرما، بلکه از آمیزه‌ای از هیجان، گناه، و کنجکاوی. تو عمق وجودش، یه حس آزادی بود که سال‌ها زیر بار مسئولیت‌ها و زندگی سرد با محمدرضا دفن شده بود – حالا انگار با هر حباب آب، داره به سطح می‌آد. اما کنار این آزادی، سایه‌ای سنگین از ترس و تردید هم بود؛ ترس از اینکه این لحظه لو بره، یا اینکه خودش رو تو آینه اخلاقیاتش نشناسه.

چشماش به سطح آب دوخته شده بود، و انعکاس نور تو آب مثل یه بازی نور و سایه، ذهنش رو مشغول کرده بود. قلبش تند می‌زد، نه فقط از نزدیکی به بابک، بلکه از خودش – از زنی که تو این سه ماه، با هر چت و هر تماس، کم‌کم از خودش فاصله گرفته بود. حس می‌کرد انگار یه نسخه جدید از خودش داره متولد می‌شه، کسی که شهوت و نیازهاش رو دیگه نمی‌تونه نادیده بگیره. تو لحظه‌ای، یاد پارمیس و محمدرضا افتاد – تصویر خواب‌آلود دخترک و نگاه سرد شوهرش تو ذهنش فلش زد – و یه تپش گناه تو سینه‌ش نشست. اما این حس، مثل موجی که به سنگ می‌خوره، سریع با صدای خنده بابک محو شد.

بابک کنارش بود، و حضورش مثل یه نیروی مغناطیسی، خدیجه رو به خودش می‌کشید. حس نزدیکی‌ش، با اون دست آروم رو شونه‌ش، یه جور اطمینان کاذب بهش می‌داد – انگار داره بهش می‌گه که این لحظه، فقط مال اونا و هیچ‌کس دیگه‌ای. خدیجه نفس عمیقی کشید، و بوی عطر نارگیل جکوزی با هوای مرطوب، یه حس نوستالژیک توش بیدار کرد – مثل خاطراتی که هیچ‌وقت نداشته، اما دلش می‌خواست داشته باشه. تو دلش، یه جنگ ساکت بین عقل و قلب بود؛ عقل می‌گفت برگرد، اما قلبش، با هر قطره آب گرم، بیشتر تو این فضا غرق می‌شد. این حس پیچیده، مثل یه گره تو گلوش، اجازه نمی‌داد حرفی بزنه، فقط به آب زل زده بود و سعی می‌کرد خودش رو تو این لحظه گم کنه.
اما از سوی دیگه این بابک بود که هریس و گرسنه پس از اولین بوسه داغ و هیجانی منتظر ورود به دنیای زیبای خدیجه بود . هریس و کاملا شهوانی به چشمان خمار شده خدیجه که حالا داخل جگوزی شل و بی حال خودش را به بابک سپرده بود نگاه می کرد .
حالا وقتش بود واولین حرکت برق آسایی که به خدیجه قول داده بود را آغاز کرد همانطوریکه در داخل جگوزی خدیجه روی پله نشسته بود و بابک ایستاده بر او مسلط بود از روی پارچه مایو نوک سینه های خدیجه را یا دو انگشت شصت و اشاره محکم گرفته و شروع به فشار دادن و کشیدن کرد.
این حرکت چنان برق آسا و یهوی بود که خدیجه در آنی توان اعتراض نداشت و چنان از خود بیخود و جیغ های نیاز و شهوانی اش بلند شد و هرچقدر می خواست التماس بکنه ولی شهوت و لذت ختی اجازه نمی داد با دست مخالفت خودش رو اعلام بکنه فقط این حس درد و لذت را تواما تجربه می کرد .
....بابک تورو خدا تورو خدا ااااااااااااااااای
جونم جونم عشقم جونم چیه تو رو خدا چی ؟
........بابک ولش کن دارم میمیرم
....جووووون گفته بودم کاری باهات می کنم که اشکت دربیار خانومی
.........باشه بابک تورو جون مادرت ولش کن دارم از حال میرم خواهش می کنم
.......اوووف باشه از حال برو ولش نمی کنم
جیغ و جیغ و باز هم جیغ
وقتی انگشتان بابک نوک سینه های خدیجه را رها کرد . خدیجه نفس راحتی کشید و خودش را توی اب فشار بالا جابه جا کرد و سعی کرد تا از جاش بلند بشه اما در اختیار بابک بود و هیچ راهی برای فرار از این وضعیت نداشت . این فرار فرار از درد نبود بلکه فرار از ترس و نگرانی از گناه بود اما در واقع خدیجه برای اولین بار بود که لذتهای را به دست می اورد که هرگز اینطور تجربه نکرده بود .حتی زمان کوتاهی که با محسن هم بود چنین لذتی را نداشت.
.... اوه اوه خانومی کجا ؟ هنوز تموم نشده ....
.......نه دیگه بابک خواهش می کنم
..........چیه خوشگلم دوست نداری یا .....؟
.....نه نمی دونم
     
  
صفحه  صفحه 5 از 5:  « پیشین  1  2  3  4  5 
داستان سکسی ایرانی

لایه های سوخته زندگی

رنگ ها List Insert YouTube video   

 ?

برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.

 

 
DMCA/Report Abuse (گزارش)  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti
↑ بالا
Copyright © 2009-2025 Looti.net. Looti Forums is not responsible for the content of external sites

RTA