انجمن لوتی: عکس سکسی جدید، فیلم سکسی جدید، داستان سکسی
داستان سکسی ایرانی
  
صفحه  صفحه 5 از 6:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  پسین »

لایه های سوخته زندگی


مرد

 
فصل دوم - بخش اول . سکانس هفتم
بعد از صبحانه، بابک با لبخند به خدیجه نگاه کرد و گفت:
خوشگل خانومی ، بیا با هم تو استخر آب‌تنی کنیم، یه کم حال کنیم!
خدیجه، که هنوز تو فضای لوکس ویلا غرق بود، با یه لحظه تردید، لباس خواب توری مشکی رو کنار گذاشت و با مایو یک‌تکه کرم‌رنگش آماده شد. دست بابک رو گرفت، و با کمک اون، آروم از پله‌های سنگی استخر پایین رفت. آب زلال و خنک، وقتی با پاهاش تماس گرفت، تنش رو لرزاند – یه حس سرزندگی تو وجودش موج زد، اما همزمان یه ترس خفیف از ناشناخته‌ها تو دلش جا خوش کرده بود. ذهنش پر از کشمکش بود: هیجان دیدار با بابک، گناه پنهان‌کاری از محمدرضا، و حس آزادی که تو این لحظه تجربه می‌کرد.
آب تا کمرشون رسیده بود. بابک با خنده گفت:
عشقم، ببین چقدر قشنگه اینجا! تو مثل یه پرنده‌ای تو این آب می‌مونی.
خدیجه با لبخندی لرزان جواب داد:
بابک... نمی‌دونم، همه‌چیز برام عجیبه. ترسیدم یهو.
بابک با اطمینان دستش رو محکم‌تر گرفت و گفت:
نگران نباشخوشگلم ، من باهتام. فقط لذت ببر.
مکالمه‌شون با کلمات گرم ادامه داشت – بابک از زیبایی خدیجه، چشمهاش که تو نور آب می‌درخشید، و لبخندش که دلش رو برده، حرف می‌زد. خدیجه، با وجود تردید، کم‌کم تو این فضای عاطفی جا افتاد.
خدیجه توی آغوش بابک حتی توی اب سرد استخر گرمی تن بابک رو حس می کرد. دستهای بابک که دور کمرش حس عجیبی بهش می داد هرچند این اولین بارش نبود که با مردی غیر از محمدرضا شوهرش هم آغوش می شود .
شاید این حسی که با پسری که تقریبا از خودش 15 سال کوچکتر بود هم آغوش میشه

آب‌تنی شروع شد. بابک با حرکات بازیگوشانه تو آب شنا می‌کرد، موج‌های کوچیک درست می‌کرد، و خدیجه رو دعوت می‌کرد که همراهیش کنه. خدیجه، با خنده‌ای که سال‌ها فراموش کرده بود، آروم دستاش رو تو آب تکون داد. صدای آب که دور بدنشون می‌پیچید، با خنده‌هاشون قاطی می‌شد. بابک یه بازی ساده پیشنهاد داد: *بیا ببین کی زودتر به اون طرف استخر می‌رسه!* و با هم به سمت دیگه شنا کردن – نه مسابقه‌ای جدی، بلکه لحظه‌ای شاد که حس رهایی رو تو خدیجه بیدار کرد.

آب‌تنی تو استخر با خنده و شادی ادامه داشت. بابک و خدیجه با هم تو آب بازی می‌کردن – بابک موج می‌ساخت و خدیجه با دستاش سعی می‌کرد بهش آب بپاشه. جو شاد بود، و این لحظه‌ها حس رهایی رو تو خدیجه بیشتر می‌کرد. بابک با یه لبخند شیطنت‌آمیز، مکالمه رو شروع کرد و با کنایه به خدیجه گفت: *خوشگل خانومی من ، خوب اون نازیلات رو با این آب خنک استخر خنک کن، که بابک گردن‌کلفتم دیگه بی‌تابی می‌کنه
، اما خدیجه با خنده‌ای عصبی، خودش رو به نفهمی زد و گفت:
بابک، دیگه زیاده‌روی نکن، فقط حال کنیم!*
بابک با خنده جواب داد:
آره عشقم، فقط شوخی بود، ولی بیایم یه کم بیشتر حال کنیم!*
بعد از چند دقیقه، بابک با یه اشاره دست خدیجه رو دعوت کرد:
*بیا، از استخر بریم تو جکوزی دو نفره، آب گرمش حالتو خوب می‌کنه.*
خدیجه، با وجود تردید، با یه لبخند کوتاه قبول کرد. خدیجه و بابک هر دو از آب استخر بیرون آمدند، قطرات آب روی پوستشان می‌درخشید و نسیمی خنک پوستشان را نوازش می‌کرد. به همین دلیل نوک سیخ شده سینه هاش از زیر پارچه مایو خیلی مشخص ونمایان بود ، خدیجه مایوی خود را مرتب کرد و با خنده‌ای شرم‌آلود، نگاهش به بابک افتاد. بابک نمی‌توانست از تماشای چهره‌ی خندان و چشم‌های پر از زندگی او دست بکشد. لحظه‌ای کوتاه، اما پر از حس نزدیک شدن، برق نگاه و گرمای حضور، قلب هر دو را پر از هیجان و آرامش هم‌زمان کرده بود و به جکوزی نزدیک استخر رفتن. جکوزی با بدنه استیل براق و کاشی‌های طلایی، مثل یه مخفیگاه دنج کنار آب زلال استخر بود. طراحی‌ش جوری بود که دو نفر رو نزدیک هم نگه می‌داشت – حتی اگه ایستاده بودن، فاصله‌شون به حدی بود که حس حضور همدیگه رو کامل حس کنن. آب گرم با فشار ملایم از جت‌ها بیرون می‌زد و بخار نازکی تو هوا پخش می‌کرد.

خدیجه آروم تو جکوزی نشست، و آب گرم تنش رو نوازش کرد. گرما مثل یه آغوش نرم، خستگی و تنشش رو گرفت. بابک کنارش نشست، و فاصله نزدیکشون یه حس عجیب از صمیمیت و آرامش تو دل خدیجه ایجاد کرد. صدای جت‌های آب با ریتم تنفسش قاطی شده بود، و برای لحظه‌ای، دنیا انگار متوقف شده بود. خدیجه به آب زل زده بود، ذهنش پر از کشمکش – هیجان بودن با بابک، گناه پنهان‌کاری، و حس آزادی که تو این لحظه تجربه می‌کرد. بابک با صدایی آرام گفت:
*خوشگل خانومی ، حس می‌کنم اینجا فقط مال ماست... چقدر قشنگی وقتی اینجوری آروم هستی.
* خدیجه با لبخندی خجالتی جواب داد:
*بابک... نمی‌دونم، فقط می‌خوام این لحظه تموم نشه.*
بخار لطیف جکوزی روی پوستشان می‌نشست و محیط را به دنیایی نیمه‌واقعی، نیمه‌رویایی تبدیل کرده بود. بابک آرام‌تر از هر لحظه‌ی دیگری به خدیجه نزدیک شد، و هر حرکتش به گونه‌ای بود که انگار زمان هم نفس او را نگه داشته است.
نگاه‌هایشان در هم گره خورد؛ نگاه‌هایی که نه فقط یکدیگر را می‌دیدند، بلکه دل‌ها و آرزوهای پنهان را هم می‌خواندند. پیشانی‌هایشان آرام به هم رسید و خدیجه حس کرد دنیایش برای یک لحظه از محورش خارج شد؛ ضربان قلبش تند شد، نفسش گرم و پر از هیجان شد، و تمام دیوارهای محافظت و تردید فرو ریخت.
چشمانش بسته شد و هر نفس، هر لرزش، پر از اعتماد و گرمای نزدیک بود. سکوت، تنها سخنگوی احساساتی بود که در فضا شناور بودند؛ حس نزدیکی، هیجان و کشش عاطفی که هر ثانیه آن را عمیق‌تر می‌کرد.
در آن لحظه، همه چیز جز حضور همدیگر محو شد. حتی زمان انگار متوقف شده بود و جهان فقط دو قلب بود که بی‌صدا، اما با تمام قدرت، به هم نزدیک می‌شدند. هر نفس و هر لرزش، ترکیبی از اشتیاق، آرامش و شعف بود که تنها عشق می‌توانست چنین لحظه‌ای خلق کند.
زمان میان آن دو کش آمده بود؛ آن‌قدر آرام که گویی هر ثانیه به اندازه یک عمر طول می‌کشید. بخار نازک جکوزی در هوا می‌رقصید و نور ملایم اطراف، چهره‌هایشان را در هاله‌ای نرم و رؤیایی فرو برده بود.
بابک نگاهش را از چشمان خدیجه برنمی‌داشت. در آن نگاه، اشتیاقی آرام و احساسی عمیق موج می‌زد؛ احساسی که دیگر در قالب واژه‌ها نمی‌گنجید. خدیجه نیز بی‌آنکه چیزی بگوید، فقط به او نگاه می‌کرد؛ گویی میان سکوتشان گفت‌وگویی طولانی در جریان بود.
فاصله میانشان کمتر و کمتر شد. قلب خدیجه چنان می‌تپید که انگار می‌توانست صدای آن را بشنود. همه‌چیز در آن لحظه رنگ باخت؛ صدای آب، نورها و حتی گذر زمان.
و آنگاه، در نهایت آرامش و صمیمیت، لبخندی کوتاه میانشان رد و بدل شد؛ لبخندی که از هزار جمله گویاتر بود. نزدیکی‌شان دیگر نه از جنس هیجان لحظه، بلکه از جنس اعتمادی عمیق و احساسی مشترک بود که مدت‌ها در دل هر دو ریشه دوانده بود.
چشمان خدیجه بسته بود ولی خوب حس می کرد که لبهای گرم بابک روی لبهای تشنه اش احساس کرد آرامشی گرم در وجودش جریان یافته است؛ همان آرامشی که گاهی فقط در حضور کسی پیدا می‌شود که قلبت او را انتخاب کرده است. در آن لحظه، جهان برای هر دویشان کوچک‌تر از همیشه شده بود؛ جهانی که تنها از دو نگاه، دو قلب و یک احساس مشترک ساخته شده بود.
حس کنار هم بودن، با گرمای آب و بخار ملایم، یه ارتباط عمیق‌تر بینشون ایجاد کرده بود. خدیجه تنفسش رو تنظیم کرد، و بابک دستش رو آروم روی گونه خدیجه گذاشت – و با جرات تمام لبهای خدیجه را میک می زد و سیراب می شد . در همین لحظه خدیجه به خودش امد و سرش رو عقب کشید و نفس تازه ای کشید .
     
  
مرد

 
فصل دوم - بخش اول . سکانس هفتم
خدیجه تو جکوزی، با آب گرم که مثل یه پتو نرم دور بدنش پیچیده بود، غرق یه حس دوگانه شده بود. گرمای آب، عضلاتش رو شل کرده بود، اما ذهنش هنوز مثل یه طوفان در حال چرخیدن بود. هر بار که جت‌های آب به پوستش می‌خورد، یه لرزه خفیف تو وجودش می‌افتاد – نه فقط از سرما یا گرما، بلکه از آمیزه‌ای از هیجان، گناه، و کنجکاوی. تو عمق وجودش، یه حس آزادی بود که سال‌ها زیر بار مسئولیت‌ها و زندگی سرد با محمدرضا دفن شده بود – حالا انگار با هر حباب آب، داره به سطح می‌آد. اما کنار این آزادی، سایه‌ای سنگین از ترس و تردید هم بود؛ ترس از اینکه این لحظه لو بره، یا اینکه خودش رو تو آینه اخلاقیاتش نشناسه.

چشماش به سطح آب دوخته شده بود، و انعکاس نور تو آب مثل یه بازی نور و سایه، ذهنش رو مشغول کرده بود. قلبش تند می‌زد، نه فقط از نزدیکی به بابک، بلکه از خودش – از زنی که تو این سه ماه، با هر چت و هر تماس، کم‌کم از خودش فاصله گرفته بود. حس می‌کرد انگار یه نسخه جدید از خودش داره متولد می‌شه، کسی که شهوت و نیازهاش رو دیگه نمی‌تونه نادیده بگیره. تو لحظه‌ای، یاد پارمیس و محمدرضا افتاد – تصویر خواب‌آلود دخترک و نگاه سرد شوهرش تو ذهنش فلش زد – و یه تپش گناه تو سینه‌ش نشست. اما این حس، مثل موجی که به سنگ می‌خوره، سریع با صدای خنده بابک محو شد.

بابک کنارش بود، و حضورش مثل یه نیروی مغناطیسی، خدیجه رو به خودش می‌کشید. حس نزدیکی‌ش، با اون دست آروم رو شونه‌ش، یه جور اطمینان کاذب بهش می‌داد – انگار داره بهش می‌گه که این لحظه، فقط مال اونا و هیچ‌کس دیگه‌ای. خدیجه نفس عمیقی کشید، و بوی عطر نارگیل جکوزی با هوای مرطوب، یه حس نوستالژیک توش بیدار کرد – مثل خاطراتی که هیچ‌وقت نداشته، اما دلش می‌خواست داشته باشه. تو دلش، یه جنگ ساکت بین عقل و قلب بود؛ عقل می‌گفت برگرد، اما قلبش، با هر قطره آب گرم، بیشتر تو این فضا غرق می‌شد. این حس پیچیده، مثل یه گره تو گلوش، اجازه نمی‌داد حرفی بزنه، فقط به آب زل زده بود و سعی می‌کرد خودش رو تو این لحظه گم کنه.
اما از سوی دیگه این بابک بود که هریس و گرسنه پس از اولین بوسه داغ و هیجانی منتظر ورود به دنیای زیبای خدیجه بود . هریس و کاملا شهوانی به چشمان خمار شده خدیجه که حالا داخل جگوزی شل و بی حال خودش را به بابک سپرده بود نگاه می کرد .
حالا وقتش بود واولین حرکت برق آسایی که به خدیجه قول داده بود را آغاز کرد همانطوریکه در داخل جگوزی خدیجه روی پله نشسته بود و بابک ایستاده بر او مسلط بود از روی پارچه مایو نوک سینه های خدیجه را یا دو انگشت شصت و اشاره محکم گرفته و شروع به فشار دادن و کشیدن کرد.
این حرکت چنان برق آسا و یهوی بود که خدیجه در آنی توان اعتراض نداشت و چنان از خود بیخود و جیغ های نیاز و شهوانی اش بلند شد و هرچقدر می خواست التماس بکنه ولی شهوت و لذت ختی اجازه نمی داد با دست مخالفت خودش رو اعلام بکنه فقط این حس درد و لذت را تواما تجربه می کرد .
....بابک تورو خدا تورو خدا ااااااااااااااااای
جونم جونم عشقم جونم چیه تو رو خدا چی ؟
........بابک ولش کن دارم میمیرم
....جووووون گفته بودم کاری باهات می کنم که اشکت دربیار خانومی
.........باشه بابک تورو جون مادرت ولش کن دارم از حال میرم خواهش می کنم
.......اوووف باشه از حال برو ولش نمی کنم
جیغ و جیغ و باز هم جیغ
وقتی انگشتان بابک نوک سینه های خدیجه را رها کرد . خدیجه نفس راحتی کشید و خودش را توی اب فشار بالا جابه جا کرد و سعی کرد تا از جاش بلند بشه اما در اختیار بابک بود و هیچ راهی برای فرار از این وضعیت نداشت . این فرار فرار از درد نبود بلکه فرار از ترس و نگرانی از گناه بود اما در واقع خدیجه برای اولین بار بود که لذتهای را به دست می اورد که هرگز اینطور تجربه نکرده بود .حتی زمان کوتاهی که با محسن هم بود چنین لذتی را نداشت.
.... اوه اوه خانومی کجا ؟ هنوز تموم نشده ....
.......نه دیگه بابک خواهش می کنم
..........چیه خوشگلم دوست نداری یا .....؟
.....نه نمی دونم
     
  
مرد

 
چقدر این داستان قشنگه ... بسکه دقیق نوشته انگار آدم داره تمام این لحظه هارو خودش تجربه می‌کنه ! دوست عزیز با همین فرمون برو جلو و ازت خواهش میکنم داستان رو نصفه رها نکن یا زیاد منتظرمون نذار خیلی ازت ممنونم دمت گرم
     
  
↓ Advertisement ↓
TakPorn
مرد

 
فصل دوم - بخش اول . سکانس هفتم (ادامه)
بابک آروم‌تو جکوزی جابه‌جا شد و خدیجه رو از جاش بلند کرد و سعی کرد اون رو به پشت برگردانه . خدیجه هیچ اعتراضی نداشت و هر دستور عملی که بابک می داد بدون هیچ مخالفت انجام می داد
فشار اب داغ از زیر به لای پاهای خدیجه از روی مایو بهش می خورد و این حس تحریکش رو بیشتر می کرد که در همین حال و هوا دستهای گرم بابک رو روی شانه ها و نزدیک شدن به سمت سینه هاش حس کرد
گرمای بدن بابک تو بخار آب به خدیجه منتقل می‌شد، و این نزدیکی، یه موج از لذت بی‌وصف تو وجودش ایجاد کرد – نه فقط از بودن با بابک، بلکه از حس دیده شدن و خواستن شدن، چیزی که محمدرضا سال‌ها بهش نداده بود. چشمهاش بسته شد، و نفسش تندتر شد، انگار داره تو یه رویای ممنوعه غرق می‌شه.

بابک با زمزمه‌ای تو گوشش گفت:
*خانومی عشقم، آماده‌ای ؟ دوست داری با بابک گردن کلفت آشنا بشی ؟
لحنش پر از هیجان و کنایه بود، و این کلمات مثل یه جرقه، خدیجه رو تو آتش شهوتش انداخت. ذهنش پر از تصاویر چت‌های شبانه شد، و یه لحظه، حس کرد دیگه کنترلی روی خودش نداره. اما یهو، دست نامرئی عقلش بیدار شد – ترس از عواقب، تصویر پارمیس، و نگاه سرد محمدرضا تو ذهنش فلش زد. با یه حرکت سریع، خودش رو از اون نزدیکی جدا کرد، و با صدایی لرزان گفت:
*بابک... نه، صبر کن، نمی‌تونم اینجوری...*
بابک لحظه‌ای مکث کرد، اما با لبخندش سعی کرد فضا رو سبک کنه:
*آروم عشقم ، فقط شوخی بود. تو خودت می‌دونی چی می‌خوای.*
خدیجه، با قلب تند و تنفس نامنظم، به آب زل زد. حس لذت هنوز تو وجودش بود، اما حالا با یه لایه سنگین گناه قاطی شده بود.
بابک مجددا آروم‌تر تو جکوزی جابه‌جا شد، و اینبار ایستاده خدیجه رو بغل کرد و محکم خدیجه رو توی بغلش فشار داد . حضور نزدیکش مثل یه موج گرم دور خدیجه پیچید. فضای تنگ جکوزی دو نفره، که با بدنه استیل براق و کاشی‌های طلایی تزئین شده بود، حس صمیمیت عمیقی رو به وجود آورده بود. بخار آب از سطح گرم جت‌ها بالا می‌رفت، و نور ملایم لامپ‌های مخفی، سایه‌های نرم رو روی دیواره‌ها می‌انداخت. دست بابک با حرکتی ملایم به سمت لای پاهاش رفت، و گرمای لمسی ناشناخته، مثل یه جرقه سوزان، تو وجود خدیجه موج زد. خدیجه نفسش رو حبس کرد، و یه حس عمیق از انتظار و لذت تو بدنش پخش شد – این لحظه، نتیجه انتخاب آزادانه‌ش بود، و حالا دیگه هیچ تردیدی تو دلش راه نداشت. لحظه‌ای بعد، حس کرد قفل مایو رها شده، و آب گرم جکوزی، با فشار ملایم جت‌ها، انگار لایه‌ای از محدودیت رو از تنش کنار زد. پارچه مایو کرم‌رنگش، با اون طراحی ظریف، دیگه مثل قبل سفت نبود، و این رهایی، مثل یه آزادی پنهان، تو وجودش موج زد.
بابک با لبخندی شیطنت‌آمیز و نجوایی گرم تو گوشش گفت:
خانومی ، این رهایی نازیلات برای بابک گردن‌کلفت بود...
کلماتش مثل نسیمی داغ تو گوشش پیچید، و خدیجه، با چشمای بسته، خودش رو تو این حس غرق کرد. ضربان قلبش مثل طبل تو سینه‌ش می‌کوبید، و گرمای آب، که با هر جت به بدنش می‌خورد، انگار یه رقص بی‌صدا رو تو وجودش بیدار کرده بود. ذهنش پر از تصاویر چت‌های شبانه شده بود – اون لحظه‌ها که بابک با کلمات و وعده‌هاش، این حس رو توش زنده نگه داشته بود. تنفسش تندتر شد، و بخار آب دورشون، مثل پرده‌ای مخفی، این لحظه رو فقط مال خودشون کرد.
خدیجه سرش رو به عقب تکیه داد، و نزدیکی بدن بابک، بدون نیاز به لمس صریح، یه موج از هیجان تو وجودش ایجاد کرد. آب گرم جکوزی، با فشار جت‌ها، مثل نوازشی ملایم به پوستش می‌خورد، و هر قطره، حس آزادی و لذتی رو که خودش انتخاب کرده بود، تقویت می‌کرد. بابک با زمزمه‌ای دیگه گفت
: عشقم، این حس فقط برای تو و منه... نازیلات و بابک گردن‌کلفت من، بالاخره به هم رسیدن
. لحنش پر از اطمینان و هیجان بود، و خدیجه، با لبخندی که از رضایت می‌درخشید، جواب داد
: بابک...بابک و.........
. تنش از هیجان می‌لرزید، و این نزدیکی، تو فضایی که بخار و گرما خلق کرده بود، اوج رابطه‌شون رو رقم زد.
تو این لحظه، صدای جت‌های آب با ریتم تنفسشون قاطی شده بود، و خدیجه حس کرد که انتخابش – این رابطه پنهان و آزاد – دیگه فقط یه تصمیم نیست، بلکه بخشی از هویت جدیدشه. بابک دستش رو آروم روی لبهای الت خدیجه می کشید و سعی می کرد که اهسته و ارام هم نوازش و هم اونها رو از هم باز بکنه و در همین حین نزدیک صورت و گوش خدیجه شد و با نگاهی عمیق گفت
: خانومی ، تو بهترینی... این حس مال توئه
. خدیجه، با چشمای نیمه‌باز، به بخار زل زده بود، و این نزدیکی، بدون نیاز به کلمات بیشتر، اوج هیجان و لذتی رو که دنبالش بود، بهش هدیه داد.
حالا دیگه مثل یک دست آموز بی آزار در اختیار بابک بود هیچ قدرت اعتراض نداشت . همنطور که پشت به بابک توی جگوزی به گذشته فکر می کرد و مثل یک فیلم سریع در مغز مرور می کرد انگشتان گرم و بازیگر بابک اینبار لای باسن به دنبال یک ناحیه دیگر برای بالا بردن حس هیجان خدیجه بود .
اگر اینبار اجازه می داد این انگشتان به اون هدفی که بابک دنبالش بود برسد دیگر هرگز نمی تونست و به همین دلیل بی دلیل و بدون پرخاش به خودش جرات داد و پای خودش رو روی پله جکوزی گذاشت و خودش رو به بالای رساند و در آنی از داخل جگوزی بیرون پرید .
ذرات اب از اطراف مایو ای که حالا از لای پاها باز بود و هر بار که راه می رفت خط باسنش از ان بابک را بیشتر داغ می کرد چکه می کرد .
خدیجه به سمت یک دست مبل و میز راحتی کنار استخر رفت و با کشیدن باند مایو به سمت لای پاهاش برای پوشاندن خودش روی یکی از صندلی ها نشست و پاهاش را روی هم انداخت .
بابک به ارامی و همانطوریکه راه رفتن و نشستن خدیجه را با چشمان هیز و شهوانیش دنبال می کرد از جگوزی بیرون امد و به سمت بار کوچک و زیبای کنار استخر رفت و رو به خدیجه:
.......عشقم خانومی چیزی می خوری ؟
......نه نه اصلا تا عصر بوش از دهنم نمیره
بابک لبخندی زد و گفت
...........اوه خانومی مشروب نمیگم نوشیدنی چی می خوری؟
بدون انتخاب خدیجه بابک دوتا لیموناد توی لیوان و نی اماده کرد و با یک سینی به سمت خدیجه برگشت. خدیجه بی اختیار به پف کردگی بسیار محسوس مایو بابک محو شده بود .
     
  
مرد

 
فصل دوم - بخش اول سکانس هفتم (ادامه - از لحظه خروج از جکوزی(
دیگه وقتش رسیده بود که بابک هیجان واقعی رو به خدیجه همانطوریکه قولش رو داده بود نشان بده واسه همین پیشنهاد داد که ادامه صحبت ها رو توی سونا ادامه بدن واسه همین دست خدیجه رو گرفت و با احتیاط از روی صندلی بلندش کرد بدن خدیجه هنوز از گرمای جکوزی می‌درخشید، و قطرات آب مثل مرواریدهای کوچک روی پوست خیسشون می‌چکید. و خدیجه، با قلبی که از هیجان می‌تپید، به بابک نگاه کرد. بابک با لبخندی عمیق گفت:
*خوشگل خانومی ، بیا مایوهامون رو دربیاریم... دیگه باید نازیلا ت و بابک گردن‌کلفتم راحت‌تر با هم آشنا بشن .
* خدیجه، با اعتماد به نفس ناشی از انتخاب آگاهانه‌ش، با لبخندی تأیید کرد. هر دو مایوهاشون رو کنار گذاشتن، و برای اولین بار بعد از سه ماه چت و وب‌کم، خدیجه از نزدیک بدن بابک رو دید – اون چیزی که تو ذهنش از "بابک گردن‌کلفت" ساخته بود، حالا جلوی چشمانش بود، و اندازه و حضورش، اونو برای لحظه‌ای مبهوت کرد.

تو راه رفتن به سمت سونا، خدیجه با نجوایی شوخ تو گوش بابک زمزمه کرد: *وای بابک، انصافاً غول‌پیکره... الحق که بهتش می‌گی بابک گردن‌کلفت!* بابک، با غروری که تو چشمهاش می‌درخشید، سرش رو بالا گرفت و با نجوایی گرم جواب داد:
*خوشگل خانومی عشقم، وقتی تو اینجوری می‌گی، بابک گردن‌کلفت حس می‌کنه پادشاه دنیا شده... نازیلات هم که داره از این غرور ذوق می‌کنه!*
خدیجه خندید، و این مکالمه کنایه‌دار، یه موج از هیجان تو وجودش بیدار کرد.
اتاق سونا، با در چوبی سدر و بوی گرم چوب مرطوب، مثل یه پناهگاه مخفی پیش روشان بود. داخل، نیمکت‌های چوبی با روکش حصیری، نور قرمز ملایم از لامپ‌های مخفی، و بخار سبک از سنگ‌های داغ، یه حس دنج و دعوت‌کننده ایجاد کرده بود. بابک در رو بست و کنار خدیجه روی نیمکت نشست، فضای کوچک سونا فاصله‌شون رو به حداقل رسونده بود. گرمای سونا، مثل یه آغوش نرم، دور بدن‌های عریانشون پیچید، و عرق به‌زودی روی پوستشون شروع به چکیدن کرد. خدیجه، با دیدن زوایای بدن بابک تو نور قرمز سونا، حس کرد این لحظه، نتیجه سه ماه انتظارشه – انتخابی که با علم و اختیار کرده بود.

بابک با نجوایی داغ تو گوش خدیجه زمزمه کرد: *جونی، این گرما... مثل نازیلای توئه که داره بابک گردن‌کلفتم رو دیوونه می‌کنه، می‌بینی چقدر قویه؟* و از زیر خایه هاش بدنه التش رو مشت می کنه و تکان های ارام بهش میده
خدیجه، با تنفس تندتر، نجوای جوابش رو به گوشش رسوند:
*بابک... این غول، واقعاً داره منو می ترسونه فکر نمی کنم بتونم ....!*
بابک با نجوای عمیق‌تر، نفسش رو نزدیک گوشش حس کرد و گفت:
*عشقم، نترس امروز نازیلات و بابک گردن‌کلفتم تو این بخار باید با هم جشن بگیرن ... !*
خدیجه، با لبخندی که از ترس و لذت می‌درخشید، زمزمه کرد:
*اره بابک، بیشتر... این حس رو می‌خوام.اما باید مراقب باشی عزیزم
* گرمای سونا، با بخار غلیظ، مثل پرده‌ای مخفی دورشون رو گرفته بود، و این مکالمات نجواکننده، اوج شهوت و تحریک رو تو ذهن اونها بیدار می‌کرد.
بابک تکانی به خودش داد و به اشاره به خدیجه و کمک بهش خدیجه رو روی سینه روی نیمکت به دارز کش قرار داد و هم زمان که داشت روغن زیتون رو از با دستش باز می کرد که روی پوست برنزه خدیجه بریزه برای ماساژ گفت:
خوشگل خانومی من نترس عزیزم من که نمی خوام رابطه ما فقط همین یک دفعه باشه . دوست دارم یک تجربه ویژه رو با من داشته باشی...

هوا تو اتاق سونا گرم و مرطوب بود، بخار چوب سدر مثل یه پرده نرم دور بدن‌هایشان پیچیده بود. نور قرمز ملایم از لامپ‌های مخفی، سایه‌های نرم و گرم روی پوست خیسشان می‌انداخت. بابک با حرکتی آرام و دقیق، دست‌های گرمش را روی شانه‌های خدیجه گذاشت و شروع به ماساژ ملایم کرد. انگشت‌هایش با فشار نرم و ریتمیک، عضلات سفت شانه و کمر خدیجه را شل می‌کرد، و هر حرکت مثل موجی از گرما تو بدنش پخش می‌شد.

خدیجه چشمانش را بسته بود، تنفسش عمیق‌تر شده بود، و حس گرمای دست‌های بابک مثل جریانی آرام و سوزان از شانه‌ها به پایین کمرش می‌رفت. بدنش از این لمس ملایم و دقیق، آرام آرام شل می‌شد، اما در عین حال، یه هیجان پنهان تو وجودش بیدار شده بود – مثل آتشی که زیر خاکستر در حال شعله‌ور شدن بود. عرق از پیشونیش می‌چکید و با بخار سونا قاطی می‌شد، و هر بار که بابک با انگشت شستش به ناحیه حساس باسنش را فشار می‌داد، یه لرزش خفیف تو بدنش حس می‌کرد.

بابک با نجوای گرم و آروم نزدیک گوشش زمزمه کرد:
*عشقم... این گرما فقط مال توئه... حس می‌کنی چقدر تنش‌هات داره آب می‌شه؟*

خدیجه با صدایی که از هیجان کمی می‌لرزید، نجوای جواب داد:
*بابک... این حس... داره منو نرم می‌کنه... ادامه بده...*

دست‌های بابک با ریتم ملایم و دقیق، از شانه‌ها به پایین کمر و سپس به ران‌های و نهایتا خط باسن خدیجه به آرامی طی می کرد . هر حرکت مثل نوازشی عمیق بود که تنش عضلانی را آرام می‌کرد و در عین حال، یه گرمای درونی عمیق‌تر را بیدار می‌کرد. خدیجه نفسش را حبس کرد، بدنش از این ماساژ دقیق و گرم، مثل شمعی که ذوب می‌شود، شل شده بود. تو اون فضای بخارآلود و گرم، فقط صدای نفس‌هایشان و صدای ملایم بخار سنگ‌های داغ شنیده می‌شد.

بابک دوباره نزدیک گوشش نجوا کرد:
*عشقم... تو این لحظه، همه تنش‌هات داره محو می‌شه... بذار این گرما عمیق‌تر بشه...*
و بدون کلامی کف دست راست خدیجه رو آرام بازش کرد و به همان آرامی الت شق شده سفت خودش رو لای کف دست خدیجه قرار داد .و به ارامی در گوش خدیجه نجوا کرد
« عشقم با تمام وجود حسش کن از ترست کم میشه .
خدیجه بی اختیار دستش رو دور الت بابک مشت کرد و حلقه دستش می تونست حس کنه که چقدر کلفت هست و با چشمان نیمه‌بسته، فقط یه آه نرم کشید و خودش را کامل به این حس سپرد – ترکیبی از آرامش عمیق و هیجان پنهان که تو اون فضای سوزان سونا، مثل یه رویای مخفی بینشان جریان داشت.
بابک لحظه‌ای دست از کار کشید و در کنار او نشست. نگاهشان در میان مه کم‌رنگ اتاق به هم گره خورد. خدیجه لبخند محوی زد؛ لبخندی که بیش از هر چیز، از آرامش و اطمینان خبر می‌داد. بیرون از آن اتاق، دنیا با تمام هیاهویش جریان داشت، اما برای آن دو، همان چند دقیقه سکوت و نزدیکی، معنایی فراتر از واژه‌ها داشت.
چشمان شیطنت بار بابک گویی از تغییر وضعیت خبر می داد . حالا دیگه مطمین شده بود که با اطمینان خاطر خدیجه را تسخیر کرده و او بی هیچ چون و چرای در اختیار او و هوس هایش هست .
حالا دیگه وقتش بود و بابک به ارامی یک بات پلاگین سایز 3 رو به آرامی به خدیجه نشون دادو گفت
*عشم حالا باید تمام اون تمرینات شبانه رو با هم اجراش کنیم ...
خدیجه بی اختیار اخمی به ابروهاش اومد وخودش رو کمی جمع کرد اما توی بغل بابک نه اینکه از او فرار بکنه این حس بدن نشان از هم لوس شدن و هم حس نیاز و عدم مخالفت رو نشان می داد .
بابک آؤام خدیجه رو بوسید و پاهاش رو دراز کرد که خدیجه روی پاهاش روی سینه های پهنش دراز بکشه تا او بتونه کاملا روی باسنش مسلط باشه .وقتی بابک داشت مقدمات آمادگی کار گذاشتن پلاگین بود خدیجه توی حس نگرانی شروع دردش دست های خودش رو دور کمر بابک حقه کرد . بابک شروع به ماساز باسن و خط باسن شد و نجوا کنن می گفت
*..... عشم نترس من اذیتت نمی کنم فقط خودت رو شل نگه دار همین مطمین باش من مراقبم
و با این حرفا با انگشت اشاره و چربی اطراف مقعد خدیجه که حاصل ماساژ های چند دقیقه پیش بود سعی می کرد که به ارامی سوراخ مقعدش رو تحریک بکنه و هرچقدر بیشتر ماساژ می داد خدیجه بی اختیار با نبض های پی در پی بی اختیار منع عبور انگشت بابک به داخل مقعدش می شد .
که در کسری از ثانیه بالاخره بابک دل به دریا زد و با فشاری اندک تا بند اول انگشت اشاره رو داخل مقعد فرو کرد . خدیجه بی اختیار پاهاش سفت و سیخ کرد و کمرش رو فت و محکم تر از قبل کمر بابک رو فشار داد و صدای خفیفی ازش بیرون امد
*..اوووف ااای
*...اخ شل کل عشقم شل کن نترس عزیزم قربونت برم هیچی نیست به خدا ولش کن راحت باش
خدیجی حرفی نمی زد ولی کاملا اعتماد به بابک کرده بود و حس بدنش وادارش کرد که عضلاتش رو شل کن و اجازه بده بابک به کارش ادامه بده .این حرکت باعث شد که بابک جری تر شده و در ادامه ماساژ و حالت رفت امدی انگشت رو توی مقعدش رو بیشتر بکنه انگشت تا نزدیکی بند سوم هم وارد می شد و حالا بدن خدیجه بیشتر قبول کرده بود و عکس العمل های نشان داده شده این رو نشان می داد .
بابک فشار را با ورود انگشت دوم وسط به همراه انگشت اشاره رو شروع کرد و با نجواهای عاشقانه و تحریک کننده.
*...عشقم حسش می کنی قربونت برم وای که تو چقدر تنگی عزیزم
خدیجه هیچی نمی گفت و چشمانش رو بسته بود و در تخیلات حسی خودش در اوج لذا گاهی به بغل های محسن و گاهی به حرفهای بابک که حالا در بغل او و در انتظار اون بابک گردن کلفتش که با سینه هاش که حالا تقریبا روش خوابیده و گرامی اون رو روی سینه های پهنش حس می کنه .
توی همین حس و حال بود که یکباره سردی و سفتی نوک پلاگین رو روی مقعد خودش حس کرد باز به رسم عادت و بی اختیار پاها و خودش رو جمع کرد ولی بابک اینبار با یک سیلی محکم روی باسنش او رو هیجان زده و مهبوتش کرد .
........وای بابک داری چکار می کنی سوختم .
بابک با هیچان و فشار یکباره سعی کرد بدون تعمل و همه پلاگین رو با فشار داخل مقعد خدیجه قرار بده .خدیجه از فشار درد خودش رو بیشتر به بابک چسباند و با جیغ و داد سعی می کرد با دست راست پلاگین رو در بیاره . که بابک از هر دو دستش محکم گرفت و بغلش کرد و به تندی گفت
......عه عه دست نزن الان دردش کم میشه ااای دست نزن
.........ااااااییی تو رو خدا بابک دارم می سوزنم درش بیار خواهش می کنم
........نترس عشقم من که حاضر نیستم اذیتت کنم ولی ارام باشد الان جا باز می کنه خودت راحت میشی، مگه نمی خوای بابک گردن کلفتم هم بتونه داخل بشه پس صبر کن
.اووووف اوووف پس بمالش بمالش بدجوری می سوزه
دقایقی از این وضعیت گذشت و بابک با بغل کرن و بوسیدن و ماساژ سینه های خدیجه سعی می کرد که خدیجه رو ارام بکنه و بالاخره انگار این ارامش حاصل شد چون از اعتراض ها و نق زدن های خدیجه کم شده بود .
حالا تقلا زدن های خدیجه تو بغل بابک و خمار شدن چشمان سیاه و کشیده اش نشان می داد که پلاگین داخل او کارش رو به خوبی انجام داده و حالا داره او رو به اوج می رسونه . بابک خدیجه رو برگرداند و از پشت نشسته خدیجه رو توی بغل خودش طوریکه باسنش روی بابک گردن کلفتش نشسته بود و از بغل دستهاش سینه های پهن سایز 95 ش رو چنگ زد و محکم شروع به ماساژ دادن کرد .
صدای نفس های و هن و هن هر دو فضای کوچک سونا رو پر ککرده بود چشمان خدیجه از فرط شهوت دیگه از هم باز نمی شد و بدن کاملا شل شل شده بود و کاملا در اختیار عملکرد بابک بود و هیچ اختیاری از خودش نداشت .
ترشحات واژنش که حالا بابک با دو نگشت رو چوچولش قرارداده و تند و تند به صورت دایره وار فشار و ماساژ می داد دست اخر باعث شد با صدای بلند و لرزش شدید پاها و سست شدن کامل بدن و تقریبا از حال رفتن خدیجه به نکته اوج برسه .
این اولین تجربه خدیجه به اورگاسم با بابک بدون دخول بود و اولین لذتی بود که خدیجه متوجه شد که وارد یک دوره تجربه بزرگ جنسی شده .
     
  
مرد

 
فصل دوم - بخش اول سکانس هشتم (خروج از سونا و ورود به اتاقخواب)
[/b]
بابک و خدیجه، با بدنی عرق‌کرده و گرم از سونا، تصمیم گرفتند به پایان این لحظه دنج برسن.
خدیجه، با لبخندی که از هیجان می‌درخشید، همراهش از سونا خارج شد. گرمای سونا کم‌کم جای خودش رو به خنکی هوای بیرون داد، و عرق روی پوستشون مثل لایه‌ای براق می‌درخشید.
هنوز پلاگین توی خدیجه خودنمایی می کرد و خدیجه حق نداشت بهش دست بزنه .
هر دو حوله‌های نرم و سفید رو از قفسه کنار در برداشتن و دور بدنشون پیچیدن – حوله‌ها، با بافت کتانی‌شون، گرمای بدنشون رو نگه داشت و حس راحتی بهشون داد.
اتاق خواب ، با در چوبی تیره که با ظرافت باز شد، مثل یه دنیای مخفی پیش روشون قرار گرفت. داخل، فضایی اروتیک و دعوت‌کننده بود – تختخوابی بزرگ با روتختی مخملی قرمز، نور کم‌رنگ و گرم از شمع‌های معطر که دور اتاق چیده شده بود، و آینه‌های بلند روی دیوارها که زوایای اتاق رو چند برابر می‌کرد. پرده‌های حریر مشکی، با حرکتی نرم تو نسیم ملایم کولر، حس رازآلودگی به فضا می‌داد، و بوی گل رز و وانیل تو هوا پخش شده بود. خدیجه، با دیدن این صحنه، حس کرد این لحظه، اوج انتخاب آگاهانه‌شه.
بابک حوله‌ش رو کمی شل کرد و با نجوایی گرم به خدیجه گفت:
*خوشگل خانومی ، بیا روی تخت دراز بکش...فکر می کنم نازیلات آماده است .*
خدیجه، با اعتماد به نفس و هیجان، کنارش رفت و آروم روی تخت دراز کشید. تشک نرم زیر بدنش، مثل ابریشمی گرم، حس راحتی و انتظار رو تو وجودش بیدار کرد. بابک هم کنارش دراز کشید، و فاصله نزدیکشون، تو نور شمع‌ها، یه حس عمیق از صمیمیت ایجاد کرد. سکوت اتاق، فقط با صدای نفس‌های آروم و ضربان قلبشون شکسته می‌شد، و این لحظه، مثل آستانه‌ای برای اوج بعدی، تو هوا معلق بود.

بابک و خدیجه، درازکش روی تخت مخملی قرمز، تو نور کم‌رنگ شمع‌ها، لحظه‌ای از صمیمیت رو تجربه می‌کردن. آرام و با دست ضمن تماس با پهلو و نوازش های ارام به سمت باسن و همانطوریکه به چشمان به او خیره شده بود سعی می کرد انگشتانش به پایه بات توی مقعد خدیجه برسه و بعداز پیدا کردنش با نجوایی داغ و کنجکاو تو گوش خدیجه زمزمه کرد:
· عشقم، حالا نوبت مادمازل ته... حسش می‌کنم که داره آماده می‌شه؟*
حضور گرم و نزدیکش، مثل یه موج مخفی، تو وجود خدیجه نفوذ کرد، و خدیجه، با تنفس تندتر، بی‌اراده و بی‌اختیار عضلاتش رو منقبض کرد – انگار بدنش به این هیجان ناشناخته واکنش نشون می‌داد. بخار معطر اتاق، مثل پرده‌ای نرم، دورشون رو گرفته بود، و نور شمع‌ها، سایه‌های رقصان رو روی پوستشون می‌انداخت.

بابک با خنده‌ای شهوانی و نجوای عمیق‌تر زمزمه کرد:
*عزیزم، مادمازل داره به بابک گردن‌کلفتم التماس می‌کنه... آروم باش، بذار این حس ادامه داشته باشه.
خدیجه، با چشمای بسته، حس کرد ضربان قلبش مثل طبل تو سینه‌ش می‌کوبه، و این انقباض‌های بی‌اراده، اوج تحریکی رو تو وجودش بیدار کرد. بابک، با نجوای بعدی، نفسش رو نزدیک گوشش حس کرد و گفت:
*خوشگلم ، این لحظه مال ماست دوست داری ، می‌خوای بیشتر بشه؟
خدیجه، با صدایی لرزان، نجوای جوابش رو زمزمه کرد:
*بابک... اره ، بیشتر... این حس دیوونم می کنه.
تخت زیرشون، با هر حرکت کوچک، انگار این هیجان رو به اوج می‌رسوند.
بابک با نجوایی تحریک‌کننده‌تر، نزدیک‌تر به گوشش زمزمه کرد:
*عشقم ، مادمازلت داره از بابک گردن‌کلفتم می‌خواد که عمیق‌تر بره... حسش می کنی ؟، عشقم، بذار این آتش بیشتر شعله‌ور بشه.
خدیجه، با تنفس تند و عرق که روی پوستش می‌چکید، نجوای پاسخش رو با حرارت گفت:
*بابک عزیزم ... آره، عمیق‌تر... این حرارت داره منو می‌ترکونه!
* بابک، با خنده‌ای پر از شهوت فشار رو روی بات بیشتر می کنه ، نجوای بعدی رو با تسلط زمزمه کرد:
*عزیزم، گردن‌کلفتم دارن مادمازلت رو به عرش می‌برن... بگو دیگه طاقتت تموم شده یا بیشتر می‌خوای؟
* خدیجه، اه و ناله و با انقباض‌های بی‌اراده و صدایی پر از هیجان، نجوای جوابش رو فریاد کرد:
*بابک، بیشتر... این حس، دیگه نمی‌ذاره آروم باشم!*

بابک و خدیجه، درازکش روی تخت مخملی قرمز، تو نور کم‌رنگ شمع‌ها، لحظه‌ای از صمیمیت رو تجربه می‌کردن. بابک با نجوایی عمیق‌تر و پر از تسلط، نزدیک‌تر به گوشش زمزمه کرد:
خوشگل خانومی ، مادمازلت داره به بابک گردن‌کلفتم تسلیم می‌شه... بذار این ابزار داغ تو وجودت جادو کنه، . خدیجه، با بدنی که از لذت می‌لرزید و تنفسش که به اوج تندی رسیده بود، نجوای پاسخش رو با حرارت فریاد زد:
اره اره عشقم عالیه ، داره منو از خودم می‌بره!
بابک، با نجوای شهوانی و نفس داغ نزدیک گوشش، گفت: عزیزم، مادمازل و بابک گردن‌کلفت دارن تو این آتش یکی می‌شن... بگو دیگه طاقت داری یا می‌خوای غرق بشی؟ خدیجه، با انقباض‌های بی‌اراده و صدایی که از هیجان می‌درخشید، نجوای جوابش رو زمزمه کرد:
بابک، غرقم کن... این حس، دیگه مرزی نمی‌شناسه
بابک خدیجه رو در آغوش خودش داشت و لبهای داغ و حرارت عشقی رو شروع به بوسیدن می کنه و حس و حال و بالا رفتن حرارت و لمس ها و تحریکات بیشتر میشه . و در اوج این لذت بابک به آرامی پلاگین رو با احتیاط از خدیجه بیرون می کشه و حس راحتی و سوزشی که از قبل توی خدیجه بود اون رو رها می کنه
موقعیت تعویض میشه و با یک حرکت بابک خدیجه رو روی تشک می غلطانه و خودش مسلط روی او قرار می گیره و با دقت پاها رو از هم باز می کنه .
شدت حرارت و شهوت خدیجه بقدری بالا هست که ، چشمان خمار خودش رو نمی تونه باز نگه داره و چشمانش بسته و فقط صدا و تماس ها هستند که موقعیت رو برای خدیجه تعریف میکنه .
بابک بادقت و ظرافت مثال زدنی سعی می کنه که هیچ هیجان غیر قابل تحملی را برای خدیجه ایجاد نکنه . و به آرامی سر التش رو با کمی تف با سر انگشتانش به سر ختنه الت پهن و کلفنش زد و با کمی مالیدن به لبهای واژن خدیجه کم کم باعث شد که ترشحات بی ارادی خودش رو نشان بده و حالا وقتش بود .
بابک با دقت سر التش رو روی لبها گذاشت و همانطوریکه خدیجه رو بغل می کرد فشار رو بیشتر می کرد. اما خودش هم می دونست که این آلت گردن غازی که با این کلفتی بعید هست به این راحتی وارد عضلات ظریف واژن خدیجه بشه . با هر فشار بیشتر و فرو رفتن الت توی واژن خدیجه خودش رو بی اختیار جمع می کرد با مشت ملافه ها رو چنگ زده بود درد داشت ولی دردی که براش بیشتر لذت داشت .
خدیجه از فرط شدت لذت بی اختیار فریاد می کشید و تن و بدن به لرزه افتاد و مثل یک ماهی بیرون از آب که لحظات اخر خودش را با طپش و بالا پایین پریدن سپری می کرد .
لحظه‌ای بعد، خدیجه و بابک، در آغوش هم، به اوج لذت رسیدن – بدنهاشون از هیجان می‌لرزید، و تنفسشون با ریتم آروم‌تر آمیخته شد. خدیجه، با چشمای بسته، حس کرد یه موج رهایی تو وجودش موج می‌زنه، و بابک، با نجوایی نرم، تو گوشش زمزمه کرد
: عشقم ، نازیلات و گردن‌کلفم ، تو این لحظه، یه دنیا شدن...
خدیجه، با لبخندی راضی، نجوای جوابش رو گفت
: اره ممنونم ، این بهترین حس بود...
گرمای اتاق، با نور شمع‌ها، کم‌کم جای خودش رو به آرامش داد.
آروم‌آروم، هر دو از تخت بلند شدن، حوله‌هاشون رو دور بدنشون پیچیدن، و با حالتی راضی و آرام، وسایلشون رو جمع کردن. خدیجه، با نگاهی پر از رضایت به بابک، گفت: بابک، این روز رو هیچ‌وقت فراموش نمی‌کنم. بابک با لبخندی گرم جواب داد: جون عشقم ، هر وقت بخوای، دوباره می‌سازیمش. با هم به سمت خروجی ویلا رفتن، و خدیجه، با قدم‌هایی سبک، ساعت 15:30 عصر، با حس خوشحالی و رضایت کامل، راهی خونه شد.[b]
     
  
مرد

 
[/b]
دوستان و خوانندگان ارجمند لوتی .
فصل دوم لایه های سوخته زندگی رو با آشنایی خدیجه زن اصلی داستان با بابک شروع کردم ولی بعداز هفت سکانس خواستم نوع و توصیف رو مجددا همین سکانس ها رو تغییر بدهم صرفا به خاطر نوع اروتیک و یا رمانتیک بودن
لذا بدون پاک کردن این هفت سکانس مجددا بر پایه اروتیک می نویسم و امیدوارم دوستان هر دو رو بخونند و بعد اظهار نظر بکنند که به کدام سبک ادامه فصل دوم رو پیش ببرم به روش قبل و یا به روشی که الان مجدد نوشتم و اروتیک تر هست .
منتظر اظهار نظر شما بزرگواران و خوانندگان محترم دارم
متشگرم . م.ا
[b]
     
  
مرد

 
سکانس ملاقات در ویلا
بامداد چهارم فروردین، ساعت دو و نیمه شب، موبایل خدیجه زیر سرش کنار محمدرضا لرزید. خدیجه در خواب و بیداری، دستش را آرام برد زیر بالش و گوشی را بیرون کشید. چشم‌هایش هنوز سنگین بود و صدای زنگ موبایل مثل ناقوس بیداری بین تاریکی اتاق می‌پیچید. پیام از بابک بود:
«عشقم، خوابیدی؟»
خدیجه با صدای خسته و کمی لرزان جواب داد: «اره، خوب...». حس می‌کرد قلبش تندتر می‌زند، گرچه هنوز نیمه‌خواب بود و بدنش در رختخواب کنار محمدرضا آرام گرفته بود.
بابک با همان لحن لاتی و تحریکی همیشگی پیام داد: «مگه قرار نبود ساعت ۵ بیای؟»
خدیجه مکثی کرد و با لبخند و کمی سرخ شدن گفت: «نه...».
بابک ناگهان کمی فوش جنسی به شوخی فرستاد: «ای جنده، منو سر کار گذاشتی؟ مگه دستم نیفتی!»
خدیجه یه ایمونجی خنده و کمی شرم جواب داد: «چرا اعصبانی میشی؟ شوخی کردم خوب...» و یک بوس مجازی فرستاد. حس می‌کرد دلش می‌لرزد و نفسش کمی تند شده بود، قلبش گرم می‌زد و انگشتانش روی گوشی کمی می‌لرزید.
بابک ادامه داد: «باشه، بزار ببینمت، به حسابت می‌رسم... راستی سایز ۴ رو تو خودت گذاشتی؟»
خدیجه با چهره‌ای که سرخ‌تر شد گفت: «نه بابا...»
بابک با لحن شوخ اما کمی دستوری و تهدیدکننده اضافه کرد: «غلط کردی، با شوهر دیوثت کثافت، امروز من جرتت میدم!»
خدیجه با کمی ترس و هیجان و لرزش بدن، لوکیشنش را در واتساپ فرستاد و پیام داد که در خانه پدر شوهر است. دوباره چشم‌هایش سنگین شد، قلبش تند می‌زد و نفسش نامنظم شد، انگار هم خواب بود و هم بیدار. دو ساعت بعد، زنگ بیدارباش گوشی‌اش به صدا درآمد. خدیجه آرام از رختخواب بلند شد، به سمت روشویی رفت و بعد از شستن دقیق ناحیه مقعد، با کمی وازلین سایز ۳ پلاگین را آماده و وارد کرد، چون می‌دانست هنوز توان استفاده از سایز ۴ را ندارد.
بعد شلوار کرمی کتان و شورت مشکی توری با سوتین ست مشکی و تی‌شرت سفیدش را پوشید، شال کرمی روی سرش انداخت، کفش‌هایش را آرام پوشید و مثل دزدها از خانه بیرون رفت. قلبش تند می‌زد و بدنش گرم بود، انگشتانش کمی به پلاگین چسبیده بودند و حس تحریک و انتظار را در خود احساس می‌کرد. به سرکوچه نزدیک شد، هوا هنوز کم‌کم داشت روشن می‌شد و هر نفس او پر از هیجان و اضطراب و پیش‌نگری از دیدار با بابک بود.
سکانس – داخل ماشین
ساعت نزدیک 5 صبح گرگ و میش . خدیجه با دلهره دستگیره در را فشار داد و سوار شد. فضای ماشین بوی ادکلن تند بابک را دارد، مخلوطی با بوی سیگار خاموش‌شده.
سه ماه چت کردن، سه ماه کلمات بی‌پرده، سه ماه تصویرسازی‌هایی که بابک بارها در پیام‌ها هل داده بود سمتش... حالا همه‌اش در این فضای محدود جمع شده.
نگاهش روی صورت بابک می‌لغزد؛ ریش سه‌روزه، نگاه مستقیم، لبخندی که بیشتر از مهربانی، اعتماد به نفس بی‌پرده را نشان می‌دهد.
خدیجه انگار برای لحظه‌ای نفسش گیر کرده باشد، فقط کمربند را می‌بندد و زیر لب می‌گوید:
– سلام...
بابک بدون مکث و با همان لحنی که همیشه در چت‌ها داشت، جواب می‌دهد:
– سلام خوشگل خانومی... بالاخره دیدمت.
این خطاب « خوشگل خانومه » نه از احترام، که بیشتر برای یادآوری همان بازی کلامی سه‌ماهه است؛ یادآوری نقش‌هایی که بین‌شان رد و بدل شده بود.
خدیجه دست‌هایش را روی کیفش جمع کرده بود ، اما نگاهش بی‌اختیار روی برجستگی شلوار بابک می‌لغزد؛ همان چیزی که بارها در چت‌ها توصیف کرده بود، حالا واقعی‌تر از تصورش، حتی سنگین‌تر. قلبش تند می‌زند، گونه‌هایش داغ می‌شود.
بابک نگاهش را می‌گیرد، مکثی می‌کند و با لبخند کجی می‌گوید:
– همونیه که فکر می‌کردی... یا بزرگ‌تر؟
صدای بابک بی‌رحمانه آرام است، اما سنگین. خدیجه ناخودآگاه به سمت شیشه نگاه می‌کند، از ترس اینکه چشمانش لو ندهند. با صدایی لرزان می‌گوید:
– یواش... خواهش می‌کنم، تازه اومدم تو ماشین...
بابک سرش را کمی جلو می‌آورد، طوری که نفس گرمش روی گونه‌اش می‌نشیند:
– سه ماه منتظر این لحظه بودی... حالا دیگه هیچ‌چی مجازی نیست.
خدیجه حس می‌کند صندلی زیر تنش سفت‌تر شده. یاد توصیه‌های دکتر صبوری، یاد سال‌هایی که خودش را با قرص و پرهیز آرام می‌کرد، و یاد سرکوبی که هر بار به خودش می‌قبولاند. همه مثل پرده‌ای پشت چشمش عبور می‌کنند.
خدیجه هنوز کیفش را روی پا نگه داشته، انگار سپری کوچک بین خودش و بابک ساخته باشد.
بابک استارت نزده. ماشین در سکوت پارک است.
نگاهش مستقیم به چشم‌های خدیجه دوخته، و با همان لبخند نصفه‌نیمه می‌گوید:
– خوشگل خانومی... سه ماه صبر کردم تا این لحظه برسه.
صدای بابک در فضای کوچک ماشین می‌پیچد. خدیجه دست‌هایش را محکم روی بند کیف فشار می‌دهد. قلبش تند می‌کوبد. می‌خواهد چیزی بگوید، اما زبانش خشک است.
بابک آهسته دستش را جلو می‌آورد، روی انگشتان جمع‌شده‌ی خدیجه می‌گذارد. لمس گرم و محکم. خدیجه ناخودآگاه می‌لرزد، کیف از روی پاهایش کمی سر می‌خورد.
– ول کن... – صدایش آرام و لرزان است.
بابک بیشتر فشار می‌دهد و در همان حال خم می‌شود به سمتش. فاصله‌ی صورت‌ها به اندازه‌ی چند سانت.
خدیجه عقب می‌رود، پشتش به صندلی می‌چسبد. نگاهش روی چشم‌های تیز و مطمئن بابک قفل می‌شود.
بابک زیر لب می‌گوید:
– فکر می‌کنی با چت کردن فقط می‌خوام؟ نه خوشگل خانومی... من همینو می‌خواستم، همین لرز توی تنت.
انگشتانش از روی دست خدیجه بالا می‌روند، تا روی مچ، بعد ساعد. خدیجه دیگر نمی‌تواند نفسش را منظم کند. تمام توصیه‌های پزشکی، تمام خاطره‌ی سقط‌ها، تمام سال‌های سرکوب، مثل سایه‌ای دور می‌شوند.
برای یک لحظه، در نگاه بابک چیزی هست که هم تهدید است هم پناه.
خدیجه زیر لب، مثل التماس، فقط می‌گوید:
– یواش...
بابک لبخند کوتاهی می‌زند. دست دیگرش را بالا می‌آورد، گونه‌ی داغ او را می‌گیرد و سرش را آرام به سمت خودش می‌کشد. فاصله‌ی بین‌شان محو می‌شود.
بابک هنوز دست‌هایش را روی مچ و ساعد خدیجه نگه داشته، نفس‌هایش سنگین و گرم است.
– خوشگل خانومی... وقتشه که باور کنی، من همونم که سه ماه تو چت می‌خواستی.
خدیجه چشم‌هایش را نیمه‌باز می‌کند. لرزشی در کل بدنش پخش می‌شود، اما دیگر مقاومتی ندارد. دست‌هایش روی دستان بابک می‌افتد، مثل کسی که بالاخره دست از جنگیدن کشیده باشد.
بابک آرام خم می‌شود، صورتش نزدیک صورت خدیجه. لب‌هایش به آرامی لمس لب‌های او می‌شوند، نه تهاجمی بلکه گام‌به‌گام و حساب‌شده. خدیجه ابتدا فقط می‌لرزد، بعد آرام آرام لب‌هایش با لب بابک تماس می‌گیرد.
– اینو حس می‌کنی خوشگل خانومی؟ – صدای بابک آرام و در عین حال سلطه‌گر است.
– آره... – نفس خدیجه کوتاه و لرزان است، اما خودش را رها کرده.
بابک لبخند کوتاهی می‌زند، و دستش را کمی پایین‌تر می‌کشد تا شانه‌ی خدیجه را آرام ماساژ دهد. خدیجه خم می‌شود به سمتش، بدنش پذیرای لمس و گرمای اوست. هر بار که لب‌هایشان تماس پیدا می‌کند، لرزش بیشتری در خدیجه ایجاد می‌شود، حس تسلیم و پذیرش او کامل و آشکار است.
– دیدی خوشگل خانومی... وقتی رها می‌شی چه حسی داره؟
خدیجه سرش را تکان می‌دهد، لبخند می‌زند و آرام می‌گوید:
– می‌فهمم... حس خوبی داره...
بابک لب‌هایش را از لب‌های او جدا می‌کند و کمی عقب می‌رود، اما نگاهش همچنان داغ و تسخیرگر است. خدیجه حالا کاملاً پذیرفته که تسلیم این بازی هیجانی و کنترل بابک شده است.
خدیجه روی صندلی جلو نشسته و دستش آرام روی دسته صندلی است. نفس‌هایش کوتاه و مضطرب است، اما دلهره‌اش با کنجکاوی قاطی شده است.
بابک دستش را به آرامی روی ران خدیجه می‌گذارد و کمی آن را ماساژ می‌دهد. خدیجه لبخندی می‌زند، قلبش تند می‌زند، اما هنوز سکوت می‌کند.
– خوشگل خانومی... حس می‌کنم هنوز هیجان‌زده‌ای، نه؟ – صدای بابک کم و دلنشین است و در عین حال حس تسلطش را منتقل می‌کند.
خدیجه سرش را کمی پایین می‌اندازد، نفسش تندتر می‌شود، دستش ناخودآگاه روی دست بابک می‌رود.
بابک آرام انگشتانش را لای ران و کمی نزدیک باسن خدیجه می‌برد، بدون اینکه چیزی واضح و غیرمجاز شود، فقط حس لمس و تحریک از طریق شلوار و مانتو منتقل می‌شود.
خدیجه می‌لرزد، نگاهش به پنجره است، اما نفس‌هایش نامنظم می‌شود، حس می‌کند هرچه بیشتر تسلیم می‌شود، حرارت بیشتری در بدنش ایجاد می‌شود.
– خوشگل خانومی... بیا حسش کن... رها شو... –
بابک لبخند می‌زند و کمی فشار دستش را روی ران خدیجه بیشتر می‌کند، انگار فرمانی است برای تسلیم کامل.
خدیجه سرش را کمی به عقب می‌کشد و با صدای آهسته و لرزان می‌گوید:
– اوه... آره...
خدیجه نفسش تند شده، دستش را کمی زیر مانتو برده و به آرامی پلاگین را که قبلاً آماده کرده بود لمس می‌کند.
بابک نگاهش را از جاده برنمی‌دارد، ولی صدایش از به آرام و فرمانی است:
– خوشگل خانومی... بیا ببینم کار گذاشتی یا نه؟
خدیجه با لرزشی در صدایش پاسخ می‌دهد:
– آره... گذاشتم...
بابک لبخند می‌زند و دستش را روی فرمان نگه می‌دارد، اما صدایش حاکی از تسلط کامل است:
– خوبه... همین که گوش به فرمان من هستی، حسش عالیه... حالا همین حس رو نگه دار و تمرکز کن...
خدیجه می‌لرزد و نفس‌هایش نامنظم می‌شود. لمس پلاگین باعث شده که ترکیبی از هیجان و دلهره در بدنش جاری شود.
بابک آرام دستش را روی ران خدیجه حرکت می‌دهد و به او می‌گوید:
– خوشگل خانومی... هرچی حس می‌کنی، بذار آزاد شه...
خدیجه کمی سرش را پایین می‌اندازد و با صدایی لرزان می‌گوید:
– باشه...
حرارت و دلهره در ماشین بیشتر می‌شود، اما بابک همچنان با آرامش و تسلط کامل فرمان می‌دهد و خدیجه را هدایت می‌کند تا حس کنترل‌شده‌ی تحریک را تجربه کند.
هوای خنک صبحگاهی با عطر چمن‌های تازه زده، اولین چیزی بود که به مشام خدیجه رسید وقتی پایش را از ماشین بیرون گذاشت. باغی گسترده با درختان سر به فلک کشیده مثل یک دیوار سبز دور تا دور زمین را گرفته بود. مسیر سنگفرش شده از دروازه باغ تا ساختمان وسطی ادامه داشت؛ ساختمانی سفید و براق، سه طبقه، با پنجره‌های بلند و بالکن‌هایی که نرده‌های استیل براقشان در نور خورشید می‌درخشید.
بابک با اطمینان همیشگی‌اش دست خدیجه را گرفت و گفت:
– خوشگل خانومی... خوش اومدی به قلمرو من.
وقتی وارد سالن شدند، خدیجه برای لحظه‌ای نفسش بند آمد. فضای داخلی یک هتل پنج‌ستاره را تداعی می‌کرد. سالن ورودی باز می‌شد به استخر سرپوشیده‌ای که آب شفافش زیر نور طبیعی پنجره‌ها برق می‌زد. کنار استخر، چند جکوزی دو نفره مثل حوضچه‌های گرم کوچک قرار گرفته بود؛ بخار ملایم از سطحشان بالا می‌آمد. در انتهای سالن، در چوبی بزرگ به سونا و اتاق گرم باز می‌شد.
اما چیزی که بیش از همه توجه خدیجه را جلب کرد، اتاق خوابی بود که بابک با افتخار در کنارش ایستاد. دیوارهای اتاق پر بود از تصاویر نیمه‌برهنه و اروتیک زنان در ژست‌های تحریک‌کننده؛ فضایی که آشکارا برای برانگیختن میل طراحی شده بود. کمد بزرگ کناری، مملو از لباس‌های مختلف بود: لباس‌های شنا، لباس‌های زیر متنوع، و چند دست لباس فانتزی.
بابک در حالی که لبخند می‌زد، در کمد را باز کرد و یک مایو خاص بیرون کشید: یک مایو کرمی یک‌تکه، با قفلی ظریف درست در میان فاق. مایو را جلو چشمان خدیجه گرفت و آرام گفت:
– خوشگل خانومی... این مال توئه. بپوش و بیا پایین، می‌خوام کنار استخر صبحونه بخوریم.
خدیجه با گونه‌های گل‌انداخته، مایو را گرفت و وارد اتاق لباس شد. نگاهش در آینه روی اندام خودش لغزید؛ اندامی که هنوز خط کمر خوش‌فرمش و برجستگی‌های زنانه‌اش را حفظ کرده بود. وقتی مایو را تن کرد و قفل میان پا را بست، احساس عجیبی بین خجالت، برانگیختگی و تسلیم در وجودش نشست.
وقتی به سالن برگشت، بابک روی صندلی کنار میز صبحانه نشسته بود. میز با کره، مربا، نان تازه، قهوه و آبمیوه آماده بود. اما نگاه بابک فقط روی خدیجه قفل شد.
او لبخندی زد و گفت:
– خوشگل خانومی... نمی‌دونی چقدر این اندامت منو دیوونه می‌کنه. اون شکم تخت، اون کمر باریک، و اون سینه‌ها... دقیقاً همون چیزیه که ازت می‌خواستم ببینم.
خدیجه نگاهش را پایین انداخت، اما برق لذت از شنیدن تعریف‌ها در چشم‌هایش پنهان نبود. نشست مقابل بابک. او به جلو خم شد، دستش را روی ران خدیجه گذاشت و ادامه داد:
– می‌دونی چرا این مایو رو انتخاب کردم؟ چون می‌خوام هر لحظه بدون اینکه کل لباستو دربیاری، قفل کوچیکشو باز کنم...
خدیجه لبخند محوی زد، نان تستی برداشت و با صدایی که از هیجان کمی لرز داشت گفت:
– تو همیشه همه چیزو از قبل حساب می‌کنی.
بابک جرعه‌ای قهوه نوشید و با همان لحن مطمئن و مالکانه پاسخ داد:
من عاشق تنت شدم عزیزم
     
  
مرد

 
[b][هوای سالن از ترکیب عطر قهوه داغ و بوی کلر ملایم استخر پر شده بود. خدیجه لقمه‌ای کوچک از نان تست برداشت و در عسل زد، اما نگاهش مدام میان بشقاب خودش و بدن بابک می‌چرخید. او روی صندلی راحتی کنار میز لم داده بود؛ مایوی پادار مشکی جذب، خط ران‌ها و برجستگی بی‌پروای آلتش رو میان پاهایش را واضح نشان می‌داد.
بابک انگار عمداً پاهایش را کمی بازتر کرده بود، تا نگاه خدیجه جایی برای فرار نداشته باشد. با لبخند ریزی گفت:
– خوشگل خانومی... این‌جوری می‌خوای وانمود کنی که نمی‌بینی؟
خدیجه بی‌اختیار صورتش سرخ شد و لیوان آب پرتقال را برداشت تا نگاهش را پنهان کند. زیر لب گفت:
– من چیزی ندیدم.
بابک خندید، قهوه‌اش را روی میز گذاشت و کمی جلو خم شد.
– دروغ نگو... برق نگاهت لو دادت. تو همون‌قدر که من اندام تو رو ستایش می‌کنم، داری اینو نگاه می‌کنی.
انگشت اشاره‌اش را آرام روی میز گذاشت و در امتدادش تا روی پای خدیجه لغزاند.
– می‌دونی فرق من با بقیه چیه؟ این‌که من از چیزی که دارم خجالت نمی‌کشم. افتخار می‌کنم.
خدیجه لبخندی زد، کمی عصبی اما پر از هیجان. لقمه‌اش را به دهان برد و در همان حال با صدایی آرام گفت:
– تو زیادی به خودت مطمئنی.
بابک سرش را کمی کج کرد، مثل کسی که می‌خواهد چالش را بپذیرد.
– مطمئن؟ نه... فقط می‌دونم وقتی چیزی این‌قدر خوشگل باشه، باید به رخ کشیدش. درست مثل تو توی اون مایو.
خدیجه بی‌اختیار به قفل کوچک میان پای خودش فکر کرد؛ یادش آمد چطور بابک با وسواس آن لباس را برایش انتخاب کرده بود. خجالت و کنجکاوی با هم در صورتش نشسته بود.
بابک نگاهش را تیز کرد و ادامه داد:
– خوشگل خانومی... حواست باشه، هر لقمه‌ای که می‌خوری، داری برای یه بازی شیرین بعد از صبحونه انرژی ذخیره می‌کنی.
خدیجه خندید، اما در همان خنده‌اش لرزش کوچکی بود. لقمه بعدی را برداشت، در حالی که نگاهش روی برجستگی زیر مایوی بابک برای لحظه‌ای بیش از حد طولانی ایستاد.
بابک با شیطنت دستش را روی همان قسمت گذاشت و با لحن مطمئن گفت:
– این داره بی‌تابی می‌کنه فقط به خاطر نگاه تو.
خدیجه جرعه‌ای قهوه نوشید و با صدایی که از شرم کمی لرزان بود، زمزمه کرد:
– تو خیلی دیوونه‌ای بابک...
– آره خوشگل خانومی، دیوونه‌ی تو.
بابک بعد از آخرین جرعه قهوه، دست خدیجه را گرفت و بی‌مقدمه گفت:
– بیا خوشگل خانومی... بریم تو استخر. وقتشه.
انگشتانش محکم، اما نوازش‌گونه دور دست خدیجه قفل شد. خدیجه کمی مقاومت کرد، با همان خجالت و برق کنجکاوی در نگاهش، اما بابک آرام کشاندش تا کنار لبه‌ی استخر.
پله‌های استیل براق زیر نور صبح می‌درخشیدند. خدیجه پاهایش را آرام روی اولین پله گذاشت. آب نیمه‌گرم، نیمه‌سرد مثل هزاران سوزن ریز تنش را قلقلک داد. لرز خفیفی در بدنش پیچید. نفسش را آهسته بیرون داد و گفت:
– وای... چه حس عجیبی...
بابک پشت سرش ایستاد و با خنده‌ای نرم در گوشش زمزمه کرد:
– این تازه شروعشه خوشگل خانومی... بزار بدنت عادت کنه.
وقتی آب تا ران‌های خدیجه بالا آمد، موج‌های کوچک اطرافشان حلقه زد. بابک با دستانش کمر او را گرفت و کمکش کرد تا قدم به قدم پایین برود. به محض اینکه تا سینه در آب فرو رفت، یک آه کوتاه و شیرین از لبش بیرون پرید.
بابک رو‌به‌رویش ایستاد، موهایش خیس و براق شده بودند، مایوی جذبش چسبیده‌تر و برجسته‌تر از قبل. با نگاه شیطنت‌آمیز گفت:
– حالا دیگه نمی‌تونی از نگاه کردن فرار کنی. آب همه چی رو لو می‌ده.
خدیجه لبخندی محجوب زد و آرام دستش را روی سطح آب کشید، انگار می‌خواست توجه‌اش را از او بدزدد. اما چشم‌هایش دوباره لغزید روی برجستگی واضح زیر مایوی بابک.
بابک به او نزدیک شد، دستش را زیر بازوی خدیجه لغزاند و کمک کرد تا شناور شود. در همان حال آرام گفت:
– بذار آب بدنتو لمس کنه، درست مثل دستای من... نرم، همه‌جا، بی‌وقفه.
خدیجه در آب سبک شده بود، موهایش مثل هاله‌ای تیره روی سطح شناور بود. لرز شیرینی در بدنش دوید.
– بابک... حس می‌کنم آب داره از همه‌جام رد میشه...
– و من می‌خوام اولین کسی باشم که اون حسا رو می‌فهمه.
خدیجه بی‌اختیار خندید، صدایی ملایم و زنانه، در همان حال که موج‌ها با هر حرکت بابک، بدنش را به آرامی به او نزدیک‌تر می‌کردند.
بابک با شیطنت آب را به صورتش پاشید و گفت:
– خوشگل خانومی... مراقب باش، چون این‌جا قانون داره: هرکی آب پاشید، باید تاوانشو بده.
خدیجه نفس‌نفس‌زنان در جواب گفت:
– تاوانش چیه؟
بابک چشمکی زد و پاسخ داد:
– بوسه‌ای که نتونی فراموشش کنی.
بابک وقتی آب را به صورت خدیجه پاشید و جواب خنده‌ی او را شنید، کمی جلوتر آمد. موج‌های کوچک، سینه‌های گرد و برجسته‌ی خدیجه را آرام تکان می‌دادند. مایو مرمری سفید-خاکستری با آن بند ظریف روی شانه‌اش، خطوط اندامش را بیشتر از همیشه به رخ می‌کشید.
چشم‌های بابک برای لحظه‌ای روی برجستگی‌ها قفل شد و با شیطنت گفت:
– می‌دونی خوشگل خانومی... این آب انگار بیشتر از من خوش‌شانس بوده. هر ثانیه داره اون کاپ‌های 85 خوشگلت رو بغل می‌کنه.
خدیجه با صورتی برافروخته، دستش را روی آب زد و چند قطره به صورت بابک پاشید:
– خجالت بکش... وسط استخر، این حرفا؟
بابک خندید و کمی عقب رفت، اما با همان نگاه مطمئن ادامه داد:
– چرا؟ مگه دروغه؟ خودت نمی‌دونی چه سایزی داری؟ هشتاد و پنج خوش‌فرم... دقیقاً مثل چیزی که همیشه تو رو خاص می‌کنه.
خدیجه بی‌اختیار خنده‌اش گرفت و گفت:
– آخه کی توی استخر اینجوری حساب و کتاب می‌کنه؟
بابک دستش را روی سطح آب کشید، نزدیک به خط سینه‌ی او و زمزمه کرد:
– کسی که سه ماهه فقط از پشت صفحه‌ نمایش منتظر دیدنشون بوده.
خدیجه با شیطنت آب بیشتری به سمتش پاشید، اما بابک سریع‌تر بود؛ جلو آمد، دست‌هایش را دور کمر خدیجه حلقه کرد و گفت:
– حالا دیگه نمی‌تونی فرار کنی. قانون استخر اینه که هر کی بازی رو شروع کنه، باید خودش هم باخته رو قبول کنه.
خدیجه میان خنده و نفس‌های تند گفت:
– خب... تاوانش چیه این بار؟
بابک نگاهش را پایین انداخت، دوباره به سینه‌های برجسته زیر مایو خیره شد، بعد آهسته سرش را بالا آورد و مستقیم در چشمان خدیجه گفت:
– لمس همون چیزی که بیشتر از همه داره منو دیوونه می‌کنه.
بابک با لبخند شیطانی، عقب‌تر رفت و گفت:
– خب خوشگل خانومی، بیا یه بازی کنیم. هر کی نتونه تا ده ثانیه زیر آب نفس نگه داره، باید جایزه بده.
خدیجه با همان خنده‌ی نیمه جدی جواب داد:
– جایزه‌اش چیه؟
– ساده‌ست. برنده هر چی خواست، بازنده باید انجام بده.
خدیجه لحظه‌ای مکث کرد، نگاهش بین شیطنت و کنجکاوی گیر کرده بود. بعد با همان لحن سرکش گفت:
– باشه... ببینم این‌قدر که ادعا می‌کنی نفس قوی داری یا نه.
هر دو با شمارش معکوس دست‌ها را روی آب گذاشتند و به زیر رفتند. حباب‌ها بالا آمد، ولی طولی نکشید که خدیجه مجبور شد نفسش را بشکند و بالا بیاید. بابک چند ثانیه بیشتر دوام آورد و وقتی بالا آمد، با غرور آب را از موهایش تکاند و گفت:
– خب... به قول خودت، باختی.
خدیجه خندید و شانه‌ای بالا انداخت:
– تقلب کردی!
بابک نزدیک‌تر آمد، در حالی که دست‌هایش آرام روی بازوهای خدیجه نشست:
– هیچ تقلبی نبود. حالا وقت جایزه‌ست.
خدیجه هنوز میان خنده و خجالت بود که بابک ناگهان فاصله را شکست. لب‌هایش را روی لب‌های خدیجه گذاشت؛ درون آب، طعم خیس و خنک با گرمای بوسه قاطی شد. خدیجه چند لحظه خشکش زد، اما کم‌کم خودش را رها کرد و بوسه عمق گرفت.
بابک دست‌هایش را روی کمر خدیجه بالا کشید، سرانجام به برجستگی سینه‌ها رسید. مایو کشیده شد و انحنای کاپ‌ها را کامل در مشت گرفت. خدیجه نفسش را میان بوسه شکست و آه کوتاهی بیرون داد.
بابک عقب نکشید؛ دهانش از روی گردن به سمت بالای سینه‌ها لغزید. آب نیمه‌گرم بوی پوست خدیجه را بیشتر می‌کرد. بند ظریف مایو را کمی کنار زد، و حالا دهانش روی سینه‌های نرم و برجسته نشست. نوک سینه‌ زیر زبانش سفت شد، و خدیجه با چشم‌های نیمه‌بسته، صدای خفه‌ی لذت را در گلویش نگه داشت.
– بابک... این‌جا... توی استخر؟
بابک میان بوسه‌ها زمزمه کرد:
– مگه نمی‌دونی؟ جایزه همیشه همون چیزیه که برنده بیشتر از همه می‌خواست.
خدیجه هنوز نیمه خجولانه نفس می‌کشید که بابک بیشتر به بدنش چسبید. دست‌هایش از روی کمر پایین‌تر رفت، به انحنای باسن رسید و مایوی خیس را فشار داد. خدیجه ناخودآگاه لرزید و به بازوی بابک چنگ زد.
بابک لبخند کجی زد و در گوشش زمزمه کرد:
– تو نمی‌دونی بدن خوشگل خانومی چه‌قدر دیوونه‌کننده‌ست... سینه‌هات انگار برای من ساخته شدن.
لب‌هایش دوباره روی نوک سینه‌ها نشست؛ یکی را با زبان می‌لیسید و دیگری را با انگشت فشار می‌داد. صدای خفه‌ی خدیجه بالا آمد:
– بابک... نکن... مردم صدای ما رو می‌شنون...
– بذار بشنون... بذار بفهمن چه زن سکسی‌ای مال منه.
دست بابک آرام به میان ران‌های خدیجه لغزید. از زیر آب، انگشت‌هایش روی مایو کشیده شدند، درست جایی که گرما و حساسیت جمع شده بود. خدیجه با تکان کوتاهی در آب عقب کشید، اما بابک او را برگرداند و گفت:
– قفل لای پات رو باز کنم؟ یا می‌خوای هنوز نگه دارم تا بیشتر اذیتت کنم؟
چشمان خدیجه گرد شد، لب‌هایش لرزید. لحنش بیشتر شبیه التماس بود تا اعتراض:
– نه... بابک... تو همه‌چی رو از قبل برنامه‌ریزی کردی؟
بابک خندید و دندان‌هایش را به آرامی روی گردن خدیجه کشید:
– آره، چون می‌دونستم وقتی ببینمت نمی‌تونم جلوی خودمو بگیرم. دلت می‌خواد منو تو خودت حس کنی، مگه نه؟
خدیجه با چشم‌های نیمه‌بسته سرش را پایین انداخت. بدنش در آب تکان می‌خورد، سینه‌هایش بالا و پایین می‌شد، و نفس‌های بریده‌اش همه‌چیز را لو می‌داد.
بابک دستش را محکم‌تر میان پاهای او فشار داد و صدای اوج شهوت از گلوی خدیجه بیرون زد.
...آه هه آهه آهه
بابک خدیجه را روی لبه‌ی پله‌های استیل استخر نیمه‌نشسته نگه داشت. آب تا بالای کمرشان بود. چانه‌اش را بالا آورد و بی‌پروا لب‌هایش را روی گردن او گذاشت. داغی نفسش با سرمای نسبی آب ترکیب شده بود و لرزی شیرین به جان خدیجه انداخت.
دست‌های بابک بی‌قرار بودند. یکی از پشت روی کمر و باسن خیس او می‌لغزید و با فشارهای کوتاه و حساب‌شده می‌فشرد. دست دیگر آرام به ران‌ها رسید، روی پارچه‌ی مایو کشیده شد و درست وسطش، جایی که خدیجه از شدت فشار پاهایش را ناخودآگاه جمع کرده بود، متوقف شد.
– ببین چطور داری خیس‌تر می‌شی، خوشگل خانومی... حتی از آب استخر هم داغ‌تری.
انگشتانش همان‌جا چرخیدند. خدیجه سرش را عقب انداخت، صدایی نیمه‌بریده از دهانش بیرون زد.
– بابک... نکن... یکی میاد
بابک خندید و آرام نوک زبانش را روی شانه و گردن او کشید:
– بیاد... بذار ببینه تو چه‌قدر برای منی.نترس خوشگلم هیچ کسی نیست غیر من و تو
دستش میان پاهای او حرکتی نرم‌تر و کشیده‌تر پیدا کرد. گاهی فقط لبه‌ی پارچه را می‌فشرد، گاهی محکم انگشتش را روی برجستگی مایو می‌کوبید تا خدیجه با یک تکان شدید آب را به لرزش دربیاورد.
خدیجه لب پایینی‌اش را گاز گرفت، اما نتوانست جلوی ناله‌ی کوتاهش را بگیرد.
– آآه... بابک...
بابک ناگهان خم شد و لب‌هایش را روی سینه‌های نیمه‌نمایان او گذاشت. آب روی مایو را لغزانده بود و نوک سینه‌ها از زیر پارچه برجسته شده بودند. با دندانش یکی را گرفت، کشید و با نوک زبان دورش حلقه زد.
خدیجه بی‌اختیار بازوی او را چنگ زد.
– وای... دیوونه‌م می‌کنی...
بابک بدون اینکه دستش را از میان پاهای او بردارد، با لبخند زمزمه کرد:
– هنوز هیچی شروع نشده خوشگل خانومی.
انگشتانش در همان حال آرام به سمت بند ظریف زیر فاق رفتند. قفل کوچک فلزی را لمس کرد و چند ثانیه فقط با آن بازی کرد، صدای کلیک خفیفش در فضای خلوت سالن استخر پیچید.
– می‌خوای بازش کنم؟ یا بذارم همین‌طور تو رو دیوونه کنم؟
چشم‌های خدیجه نیمه‌بسته بود، سرش را آهسته تکان داد و با نفس‌های بریده گفت:
– بابک... هر کاری می‌خوای بکن... فقط ولم نکن...
بابک خندید، لب‌هایش را روی گوش او گذاشت و با صدای پایین و خشن گفت:
– پس گوش بده...
با دقت قفل را کشید. صدای *تق* باز شدنش به‌وضوح آمد. پارچه‌ی مایو کمی آزاد شد و فشار میان پاهای خدیجه از بین رفت.
بابک فقط یک انگشت آرام زیر پارچه سُر داد، نه برای دخول، بلکه برای اذیت کردن، برای لمس سطحی و چرخاندن نرم. خدیجه به خودش پیچید، پاهایش لرزیدند و آب اطرافشان موج‌دار شد.
– این فقط شروعشه... بذار تو جکوزی و بعد تو سونا کاری کنم که هیچ‌وقت فراموش نکنی.
خدیجه با چشم‌های خمار فقط سرش را پایین انداخت و زیر لب زمزمه کرد:
– فقط... ادامه بده...
بابک وقتی قفل مایو باز شد، خدیجه را ناگهانی روی بازوهایش بلند کرد. آب از تن هر دو به صورت قطره‌قطره می‌چکید. دست آزادش آرام میان باسن خدیجه لغزید و نرم آن‌ها را از هم باز کرد. انگشتش خیلی زود روی چیزی سخت و آشنا متوقف شد.
لبخندی موذی روی لبش نشست.
– اوووه... همون‌طور که گفته بودم هنوز سر جاشه. مطیع کوچولوی من...
خدیجه از خجالت سرش را روی شانه‌اش پنهان کرد و چیزی نگفت.
بابک با لحن شیطنت‌آمیز در گوشش زمزمه کرد:
– آفرین دختر خوب... دقیقاً همون‌جوری که می‌خوام.
انگشتش فقط یک فشار کوتاه روی پلاگین داد، خدیجه بی‌اختیار ناله‌ای خفیف کرد.
– وای... بابک...
بابک خندید، سرش را عقب برد تا نگاهش کند.
– نترس... هنوز وقتش نیست. بذار ببینیم تو جکوزی چه کارمون می‌کنی.
با همان حالت بغل کردن، او را آرام از آب بیرون آورد. قطره‌ها از ران و سینه‌های خدیجه روی زمین سرامیکی می‌لغزیدند. هر دو با خنده و نگاه‌های پرشهوت به سمت جکوزی دو نفره رفتند.
بابک خدیجه را روی لبه‌ی جکوزی نشاند. آب داغ با فشار از نازل‌ها بیرون می‌زد و بخار فضا را پر کرده بود. نگاهش روی اندام خیس و لرزان خدیجه لغزید. دستش به آرامی رفت سراغ بندهای مایوی یک‌تکه‌اش. با حرکت آهسته، یکی‌یکی قفل‌ها را باز کرد، و بعد با یک کشش نرم پارچه را از تنش جدا کرد. خدیجه نفسش را حبس کرده بود، انگار با هر سانتیمتر آزادی بیشتر، ضربان قلبش تندتر می‌شد.
بابک لبخند پیروزمندانه‌ای زد.
– هاهاها... همینو می‌خواستم... خوشگل خانومی...
بعد خودش هم مایوی چسبیده به بدنش را گرفت و بی‌پروا پایین کشید. صدای خیس پارچه روی پوستش پیچید و خدیجه با چشمانی گرد نگاهش کرد. بابک بی‌هیچ تردیدی دست خدیجه را گرفت و آرام زیر آب هدایت کرد. فشار موج‌های جکوزی بدنشان را نوازش می‌کرد.
دست ظریف خدیجه ناگهان روی چیزی سفت و نیمه‌خیز نشست. بابک لبخند شیطانی زد و خودش را بیشتر به کف دست او فشرد. سرش را خم کرد، لب نزدیک گوش خدیجه آورد و آرام، پر از احساس و کش‌دار، گفت:
– بــیـــا لمسش کن... تا ترست بریزه...خوشگل خانومیـ
خدیجه پلک‌هایش را بست، انگشتانش بی‌اختیار دور آن شکل گرفت و لب‌هایش لرزیدند...
آب داغ جکوزی مثل بخار شهوت همه‌جا را گرفته بود. خدیجه هنوز گیج از لمس چیزی بود که در کف دستش جا خوش کرده بود. بابک لبخند نیمه‌خطرناکی زد و با فشار بیشتر بدنش را نزدیک آورد.
– محکم‌تر بگیرش... نه، همین‌جوری که دارم می‌گم... آفرین...
خدیجه اطاعت محض بود، انگشتانش لرزیدند اما حلقه‌شان دور آن محکم‌تر شد. بابک نفس عمیقی کشید و نگاهش را مستقیم توی چشمان خدیجه دوخت.
– می‌بینی؟ همین الان نصف راهه... اینی که توی دستته تازه گرم شده... وقتی کامل شق شد، وقتی گذاشتم بین پاهات، می‌فهمی کلفتی یعنی چی.
خدیجه نفس‌نفس زد و لبش را گاز گرفت. بابک لبخندش پهن‌تر شد، صدایش آرام‌تر اما محکم‌تر:
– نگاه کن، با همین چیزی که تو کف دستت داری بازی می‌کنی، چند دقیقه دیگه همه تنتو می‌لرزونم. با همین تیکه گوشت، خوشگل خانومی.
کلمه‌ی "خوشگل خانومی" را مثل زمزمه‌ای طولانی کشید، با تاکید روی لحن سلطه‌گرانه‌اش.
او دست خدیجه را کمی بالاتر برد و بعد آرام فشار داد:
– اونجا... آره... محکم‌تر. بدون اجازه‌ام ول نکن. فهمیدی؟
خدیجه با صدای لرزان:
– آآآآآآ... آره...
بابک قهقهه‌ی کوتاهی زد.
– همینو می‌خوام. اطاعت. تو فقط گوش می‌دی. هرچی من بگم.
دست دیگرش روی ران خیس خدیجه نشست و آهسته به سمت بالا لغزید. آب‌های جوشان مثل پرده‌ای شهوت‌انگیز دورشان را گرفته بود.
جکوزی کوچک و دو نفره بود، دیواره‌هایش طوری طراحی شده بود که فاصله بین خدیجه و بابک تقریباً هیچ بود. بدن‌هایشان به هم چسبیده بود و جریان حباب‌ها باعث می‌شد هر حرکت، هر لمس، شدت بیشتری پیدا کند.
خدیجه با چشم‌های گرد و نفس‌نفس، سعی کرد کمی به پلاگین دست بزند، اما بابک با اخم و تشر محکم دستش را گرفت:
– نکن خوشگل خانومی! تو حق نداری بهش دست بزنی. فقط من می‌تونم ازت بکشم بیرون. هنوز وقتش نشده.
خدیجه با نگاه کمی ترسیده و همزمان داغ، فقط سرش را تکان داد و دهانش را به شکل آهسته باز کرد، انگار می‌خواست التماس کند. بابک با لبخند نیمه‌شیطنت و نیمه‌سلطه‌گر، نزدیک‌تر شد و دستش روی ران خدیجه لغزید و گفت:
– خوبه که فهمیدی... حالا فقط گوش بده و نگاه کن. هر حرکتی که داری، هر نفس کشیدن، فقط برای من باشه.
بابک با شوخی جنسی ادامه داد:
– ببین، این جکوزی باریکه خوشگل خانومی... یعنی هر لمس، هر فشاری که من وارد می‌کنم، مستقیم حس می‌کنیش. آب داغ و این نزدیکی... همه‌چی میره تو تنت...
خدیجه نفس عمیق کشید و بدنش کمی لرزید. بابک با دست‌هایش، او را کمی جلو و عقب تکان داد، همزمان صدایش را پایین آورد و با لهجه‌ای کم‌حجم ولی سلطه‌گر گفت:
– اینجوریه که تو می‌فهمی چه‌قدر تسلط دارم رویت... فقط گوش کن و هیچ کاری نکن.
خدیجه بدنش به دیواره جکوزی چسبیده بود و هر حرکت بابک باعث می‌شد حباب‌ها روی پوستش قل بخورد و بدنش بیشتر داغ شود. بابک با حرکات نرم ولی محکم دستش، بدن خدیجه را لمس می‌کرد و گاهی زیر آب با فشار حباب‌ها، الت نیمه‌شق خودش را کف دست خدیجه قرار داد و در گوشش گفت:
/b]
     
  
مرد

 
بیا لمسش کن خوشگل خانومی... بیا ترست بریزه، همه‌چی حس کن...
صدای آب و حباب‌ها فضا را پر کرده بود و خدیجه نفس‌های کوتاه و لرزان می‌کشید. هر بار که بابک کمی نزدیک‌تر می‌شد، دستش روی ران و پشت خدیجه سر می‌خورد و او را به سمت خودش می‌کشید. نگاه بابک کم‌کم دستوری و سلطه‌گر شد:
– حرکت نکن... هیچ حرکتی! فقط نگاه کن و گوش کن، همه‌چی رو من کنترل می‌کنم...
خدیجه با چشمان گرد و لب‌های کمی باز، سرش را پایین انداخت و فقط تنش را به دست‌های بابک سپرد. بابک با خنده‌ای نیمه‌شیطنت و نیمه‌سلطه‌گر ادامه داد:
– نگاه کن خوشگل خانومی... این جکوزی باریکه، همه‌چی نزدیکه. یعنی هر لمس من، مستقیم حس می‌کنیش. هر نفس تو، مال من...
بابک دوباره با فشار آب و حرکت بدنش، بدن خدیجه را به سمت خودش هل داد و با لحنی بازیگوش گفت:
– هنوز پلاگینت سر جاشه؟ هان؟ ببینم...
خدیجه نتوانست جواب بده، فقط با لرزش بدنش و نفس‌های کوتاه، حالت تسلیم و پذیرش خودش را نشان داد. بابک با لبخند گسترده و نگاهی سلطه‌گرانه ادامه داد:
– همینطوری بمون خوشگل خانومی... هنوز وقتش نرسیده که چیزی ازش برداری... همه‌چی وقتی خودش باشه حس می‌شه...
بابک بعد از چند دقیقه بازی در جکوزی، ناگهان دستش را پشت ران‌های خدیجه حلقه کرد. بی‌هوا او را از آب بیرون کشید و مثل پرنده‌ای سبک روی بازوهای خودش بلند کرد. آب داغ هنوز از بدن لیز و درخشان خدیجه می‌چکید و قطره‌ها مثل مروارید روی سینه‌ها و شکمش سر می‌خورد.
خدیجه با دست‌پاچگی دست‌هایش را دور گردن بابک انداخت و زیر لب گفت:
– بابک... من... اینطوری...
بابک با صدایی پر از اعتماد و لحن دستوری که کم‌کم حالتی شهوانی و سلطه‌گر پیدا کرده بود، در گوشش زمزمه کرد:
– ساکت خوشگل خانومی... الان فقط باید بذاری من ببرمت... هیچ‌کاری به جز اطاعت نداری.
با همان قدرت و غرور، بدن خیس و برهنه‌ی او را روی دست گرفت. قطره‌های آب از ساق پای خدیجه تا نوک انگشتانش روی کف سنگی می‌چکید و رد خیس به‌جا می‌گذاشتند. بابک با قدم‌های محکم و سنگین از کنار جکوزی عبور کرد و در چوبی اتاق سونا را باز کرد.
هوای داغ و سنگین سونا مثل موجی از حرارت به صورتشان خورد. بخار غلیظ، بدن نیمه‌خیس خدیجه را در آغوش گرفت. بابک او را آرام روی نیمکت چوبی داغ خواباند و همان لحظه درِ سونا را بست. حالا هر دو لخت و کاملاً عریان، در فضایی بسته، بخار گرفته و داغ...
بابک بالای سرش ایستاد، عرق و بخار روی شانه‌های پهنش جمع شده بود. با نگاهی پر از حرص و تسلط پایین خم شد، انگشتش را آرام روی پلاگینی که هنوز در تن خدیجه بود کشید و گفت:
– ببین... هنوز هم سر جاشه. مثل یه راز کوچیک بین من و تو...
بعد با لبخند شرورانه اضافه کرد:
– حالا توی این گرما، همه‌چی خیلی سریع‌تر می‌سوزه، درست مثل بدن تو...
خدیجه بی‌اختیار پلک‌هایش را بست، بدنش در برابر گرما و لمس بابک بی‌حس شده بود.
گرمای سونا حالا مثل موج آتش از همه‌جا به بدن خدیجه می‌خورد. قطرات عرق و بخار روی سینه‌های برجسته‌اش سر می‌خورد و بابک مثل شکارچی بالای سرش نشسته بود. خدیجه لب‌هاشو گاز گرفت، با صدایی بریده و التماس‌آمیز گفت:
– بابک... خواهش می‌کنم... بذار این پلاگینو دربیارم... دیگه طاقت ندارم...
بابک خنده‌ای پر از غرور و تسلط کرد، خم شد نزدیک گوشش و زمزمه کرد:
– هه... خوشگل خانومی... فکر کردی همینجوری بهت اجازه می‌دم؟ نه...
به یه شرط.
خدیجه هراسان و همزمان هیجان‌زده نگاهش کرد:
– چه شرطی؟...
بابک دستش را پشت گردن خدیجه لغزاند و با لحنی محکم و دستوری گفت:
– می‌خوام رو نیمکت، داگی قرار بگیری... چهار دست و پا... و با نبض زدن و فشار به من نشون بدی که این پلاگین محکم توی کونت نشسته. فقط وقتی خوب مطمئن شدم، اون‌وقت اجازه دارم بکشمش بیرون.
خدیجه با گونه‌های سرخ و بدن لرزان از گرما و شهوت، آرام روی نیمکت چوبی چرخید. زانوهاشو روی سطح داغ گذاشت و کف دست‌هاشو جلو گذاشت. حالا باسن گرد و داغش روبه‌روی بابک بود، پلاگین کوچک سیاه با برق عرق و بخار توی حرارت سونا می‌درخشید.
با خجالت زیر لب گفت:
– اینطوری...؟
بابک دست سنگینش را روی کمرش گذاشت، فشار داد و گفت:
– نه... بیشتر... خم شو... آفرین... حالا تکونش بده... بذار نبضت بزنه دورش... بذار حس کنم زنده‌ست...
خدیجه بی‌اختیار شروع کرد به ریز تکون دادن باسنش. صدای برخورد آهسته پلاگین با دیواره‌ها و ناله‌ی بریده‌ی او، فضا رو پر کرد. بخار غلیظ سونا حالا همه‌چیز رو مثل صحنه‌ای تار اما داغ و واضح نشون می‌داد.
بابک با خنده‌ی خشن و سلطه‌گرانه سرش رو نزدیک آورد، کف دستش رو گذاشت روی باسن خدیجه و گفت:
– آها... حالا شد... خوب نگهش داشتی خوشگل خانومی... حالا کم‌کم وقتشه بفهمی وقتی من بخوام بیرونش بیارم چه حسی داره
بابک دستش رو محکم روی باسن خدیجه گذاشته بود و حرارت پوستش زیر کف دستش می‌سوخت. چند لحظه فقط با انگشت‌هاش خط می‌کشید، باسن گرد و سفت رو می‌مالید... بعد ناگهان بدون هشدار، دستش رو بلند کرد و محکم یه اسلپ داغ خوابوند وسط باسن خدیجه.
صدای تق کوبنده‌ی دستش با دیوارهای چوبی سونا پیچید و بلافاصله جیغ بلند و نفس‌گیر خدیجه از ته دل بیرون زد:
– آااااخـــ...!
بدنش از شدت درد و لذت به لرزه افتاد، باسنش سرخ شد و رد انگشت‌های بابک واضح روی پوست سفید و عرق‌کرده‌اش نشست.
خدیجه با نفس‌نفس و اعتراض برگشت گفت:
– بابک... این چه کاریه... درد گرفت...!
بابک لبخند کجی زد، دوباره کف دستش رو روی همون جای داغ و سرخ گذاشت و آروم فشار داد. با همون لحن پر از تسلط، محکم تو گوشش زمزمه کرد:
– سکوت کن... فقط لذت ببر خوشگل خانومی.
من می‌دونم کجا باید درد بدم تا شیرین‌تر از هر لذتی بشه...
و قبل از اینکه خدیجه بتونه چیزی بگه، دوباره دستش رو بلند کرد و یک اسلپ دیگه محکم‌تر زد. صدای برخورد، جیغ کوتاه خدیجه، و لرزش کل بدنش توی بخار سونا پیچید.
خدیجه سرشو روی نیمکت گذاشت، با نفس‌های بریده ناله کرد:
– اوووف... نمی‌تونم... این خیلی درد داره ...
بابک خندید، انگشت‌هاشو با شدت بیشتری روی پوست سرخ خدیجه کشید و گفت:
– می‌تونی... چون من می‌گم می‌تونی.
این صدای جیغت... این لرزش تنت... همون چیزیه که می‌خوام ازت بگیرم...
بابک بعد از چند اسلپ محکم دیگه، باسن خدیجه حسابی سرخ شده بود. بخار سونا روی پوست خیس و داغش می‌نشست و رد انگشت‌ها مثل نقشه‌ای قرمز روی باسنش برق می‌زد.
این‌بار بابک با دست راستش محکم یه ضربه دیگه زد که صدای تق بلندش مثل تازیانه پیچید. همزمان با دست چپش از جلو خم شد و دو انگشتش نوک ممه‌های خدیجه رو پیدا کرد.
با شیطنت همزمان که دوباره کف دستشو محکم خوابوند روی باسنش، نوک ممه‌هاشو بین دو انگشت گرفت و شروع کرد به پیچوندن و کشیدن.
خدیجه جیغ کشید:
– آاااخ... وای بابک... ولم کن... می‌سوزه...!
بابک خندید، فشار دستش روی باسن محکم‌تر شد و نوک ممه‌هاشو محکم‌تر پیچوند. همون‌طور که بدن خدیجه از درد و لذت پیچ‌وتاب می‌خورد، با لحن جدی و دستوری تو گوشش غرید:
– ساکت شو... این همون چیزیه که قراره عادت کنی...
هر چی بیشتر جیغ بزنی، من محکم‌تر می‌زنم و بیشتر می‌پیچونم...
یک‌هو هر دو ممه‌اشو گرفت، کشید به جلو، همزمان کف دستش رو کوبید روی باسن... خدیجه از شدت درد و برق لذتی که از نوک سینه‌هاش تا پایین شکمش دوید، دیگه فقط نفس‌نفس می‌زد و با صدای لرزون گفت:
– اوووف... نمی‌دونم دارم می‌میرم یا دارم از لذت دیوونه می‌شم...
بابک نوک سینه‌هاشو رها نکرد، فقط فشار داد و دوباره کشید:
– دقیقاً همونجایی هستی که می‌خوام خوشگل خانومی...
بین درد و لذت... جایی که فقط من می‌تونم ببرمت...
بابک نوک ممه‌های خدیجه رو هنوز بین انگشت‌هاش داشت. این‌بار با دقت و فشار بیشتری می‌پیچوند و می‌کشید، جوری که هر بار خدیجه از ته دل یه ناله‌ی بلند و لرزون می‌کرد.
عرق داغ سونا روی پوست خیسش می‌لغزید، قطره‌ها از نوک سینه‌هاش پایین می‌افتاد و بابک با لذت نگاه می‌کرد به لرزش تن خدیجه.
خدیجه با صدایی لرزون و بریده‌بریده گفت:
– بابک... نکن... خواهش می‌کنم... طاقت ندارم... وای... داره دیوونه‌م می‌کنه...
بابک با خنده‌ی شیطانی سرشو آورد نزدیک گوشش و همزمان نوک ممه‌هاشو بیشتر کشید:
– نمی‌خوام طاقت بیاری... می‌خوام تسلیم بشی... صدات، اشکت، ناله‌ت... همه‌ش برای منه خوشگل خانومی...
چند بار سریع پشت سر هم نوک ممه‌هاشو پیچوند و فشار داد، جوری که خدیجه با هق‌هق کوتاه نفس گرفت و اشک گوشه‌ی چشمش جمع شد. اما این اشک از درد نبود، از همون لذت وحشیانه‌ای بود که مثل موج از نوک سینه‌هاش تا عمق شکمش می‌پیچید.
خدیجه با صدایی لرزان و التماس‌آمیز، انگار که دیگه کنترلی روی خودش نداره، زیر لب گفت:
– خواهش می‌کنم... نذار بیشتر از این اذیتم کنه... دارم می‌سوزم... دلم می‌خواد منفجر بشم... بابک... تو رو خدا...
بابک بدون اینکه ول کنه، محکم‌تر فشار داد و زمزمه کرد:
– گریه کن... من عاشق این گریه‌هاتم...
هر قطره اشکی که برای لذتی که بهت می‌دم بریزی، یعنی بیشتر مال من شدی...
بابک بعد از چند دقیقه بازی با ممه‌ها، انگشتاش رو آروم از روی شکم خدیجه سر داد پایین. خدیجه هنوز نفس‌نفس می‌زد، چشم‌هاش نیمه‌باز و پر از اشک برق می‌زد.
انگشتای خیس بابک رسید به لای پای خدیجه. همون‌جا که داغی بدنش از حرارت سونا هم بیشتر بود.
خدیجه با التماس صداشو بالا برد:
– بابک... نه... اونجا نرو... طاقت ندارم...
بابک با خنده‌ی خونسرد و سلطه‌گر جواب داد:
– دقیقا همونجاست که می‌خوام شکنجه‌ت کنم خوشگل خانومی...
با نوک انگشتش چوچوله‌ی خدیجه رو پیدا کرد، همون لحظه بدنش یک‌هو لرزید. یه ناله‌ی ریز و تیز از گلوی خدیجه بیرون زد.
بابک انگشتشو آروم چرخوند، فقط یه دور کوتاه، بعد یهو محکم‌تر فشار داد.
خدیجه جیغ کشید و پاهاشو ناخودآگاه جمع کرد، ولی بابک با دست دیگه‌اش ران‌هاشو باز نگه داشت.
– بازش کن... گفتم باز بمونه...
بعد سرشو پایین برد، لب‌هاشو روی چوچوله‌ی خیس خدیجه گذاشت. اول یه بوس کوتاه، بعد یهو میک محکمی کشید.
خدیجه با صدای بلند و بریده‌بریده جیغ زد:
– آآآآخ... وای نه... نکن... داره می‌سوزونه...!
بابک مک‌هاشو ادامه داد، یکی‌یکی، همراه با زبون زدن‌های تند. هر بار خدیجه بیشتر می‌لرزید و از شدت لذت به گریه می‌افتاد.
بابک در همون حال بین مک‌ها گفت:
– ببین چه‌جوری با هر میک صدامو جواب می‌دی...
– این گریه‌ها یعنی داری می‌شکنی... درست همون چیزی که من می‌خوام...
خدیجه با صدای گرفته، نزدیک به گریه‌ی کامل، هق‌هق‌زنان گفت:
– دیگه نمی‌تونم... داره می‌ترکونه‌م... بابک... بس کن...
بابک لبشو محکم‌تر روی چوچوله فشار داد و زمزمه کرد:
– نه خوشگل خانومی... تازه شروع شدی...
بابک از روی نیمکت سونا بلند شد، رفت سمت کیف کوچیکی که آورده بود. خدیجه با بدن لرزون، هنوز روی نیمکت به پهلو افتاده بود و نفسش بریده‌بریده بود.
بابک برگشت، دو تا گیره‌ی فلزی مخصوص نوک سینه دستش بود. نگاهشو انداخت به چشم‌های خیس خدیجه، لبخند سلطه‌گرانه‌ای زد:
– وقتشه سینه‌هاتو هم یاد بگیرن چه‌جوری باید تنبیه شن...
قبل از اینکه خدیجه حتی فرصت اعتراض داشته باشه، گیره‌ی اولو محکم به نوک ممه‌ی راستش بست. صدای فلزی بسته شدن گیره با جیغ تیز خدیجه قاطی شد:
– آآآآآآخـــــ...!
بابک خونسرد گیره‌ی دومو هم بست، این بار محکم‌تر. خدیجه به شدت به خودش پیچید، سینه‌هاش بالا و پایین می‌پریدن، اشک‌هاش از گوشه‌ی چشمش سر می‌خوردن.
بابک با لذت نگاهش می‌کرد و در همون حال یکی از گیره‌ها رو کمی فشار داد و کشید. ممه‌ی خدیجه کشیده شد و جیغش دوباره بلند شد.
– ساکت شو... گفتم ساکت شو و فقط لذت ببر...
بعد با دهنش هر دو نوک بسته‌شده رو مک زد، طوری که درد گیره با حرارت لب‌هاش قاطی بشه. خدیجه دیگه فقط جیغ می‌کشید و لرزش بدنش از کنترلش خارج شده بود.
همون لحظه بابک دستشو برد پایین و شروع کرد با پلاگین بازی کردن. کمی فشارش داد، کمی پیچوند، بعد یه‌هو تا نیمه بیرون کشید و دوباره فرو کرد.
خدیجه با صدایی که بیشتر شبیه گریه بود جیغ زد:
– آآآآآاااااااااا...!
پاهاش بی‌اختیار می‌لرزید، دست‌هاشو به دیواره‌ی نیمکت گرفته بود ولی هیچ کنترلی نداشت.
بابک نگاهشو نزدیک گوشش آورد و با لحن سلطه‌گر و داغ گفت:
– ببین چه‌جوری داری می‌لرزی... ببین چه‌جوری بدن خوشگل خانوم من داره التماس می‌کنه...
خدیجه دیگه حتی کلمه‌ای نمی‌تونست بگه. فقط ناله‌ها و جیغ‌های بریده‌بریده از گلوش بیرون می‌اومد. بدنش پیچ و تاب می‌خورد، آماده‌ی انفجار بود.
بابک سرعت دستشو روی پلاگین بیشتر کرد، همزمان گیره‌ها رو فشار می‌داد و می‌کشید. تن خدیجه به لرزه افتاد، موج‌های لذت از تمام بدنش می‌گذشت، لحظه‌ی انزال داشت می‌رسید...
اما درست وقتی به اوج رسید، بابک ناگهان همه‌چیزو ول کرد. پلاگین رو رها کرد، لبشو از روی سینه برداشت، گیره‌ها همون‌طور آویزون موندن.
خدیجه با یه جیغ خفه و ناامید سرشو تکون داد:
– نههههه... چرا...؟!
بابک دستشو روی لب‌هاش گذاشت، محکم، و با خنده‌ی سرد زمزمه کرد:
– چون من تصمیم می‌گیرم کی ارضا بشی... نه تو.
خدیجه با بدن لرزون و بی‌رمق، هنوز از موج لذت عقب‌مونده می‌سوخت.
بابک بهش گفت:
– این آتیشو باید نگه داری... تا وقتی ببرمت اتاق خواب. اون‌جا تازه اجازه داری منفجر شی خوشگل خانومی...

     
  
صفحه  صفحه 5 از 6:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  پسین » 
داستان سکسی ایرانی

لایه های سوخته زندگی

رنگ ها List Insert YouTube video   

 ?

برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.

 

 
DMCA/Report Abuse (گزارش)  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti
↑ بالا
Copyright © 2009-2025 Looti.net. Looti Forums is not responsible for the content of external sites

RTA