انجمن لوتی: عکس سکسی جدید، فیلم سکسی جدید، داستان سکسی
داستان سکسی ایرانی
  
صفحه  صفحه 3 از 5:  « پیشین  1  2  3  4  5  پسین »

آهنگِ نگار


زن

 
آهنگِ نگار- قسمت ۱۴

خیس عرق بودم. طولانی‌تر از اورگاسمهای قبلی‌م بود. دیگه توانی برام نمونده بود. هم طولانی بود و هم قسمت آخرش که تو موقعیت چاردست و پا، قمبل کرده بودم، خسته‌م کرده بود و پاهام درد گرفته بود. با اینکه با کون لخت دمر جلوی نگار افتاده بودم، ولی نمی‌تونستم بلند شم یا خودم رو بپوشونم. چند دقیقه که استراحت کردم، یه کم نفسم اومد سرجاش. دستشویی داشتم. به خودم تکونی دادم که برم. همونطور که رو‌ کاناپه ولو بود و با لبخندی هیز نگاه می‌کرد، بی‌حال گفت "کجا خوشگله؟"
" دستشویی دارم"
"مگه من اجازه دادم؟"
"تو رو خدا اذیت نکن. مثانه‌م داره میترکه"
"در هر حال باید اجاره بگیری"
"خب اجازه هست؟"
"دقیقا مشخص کن اجازه برای چه کاریه. باید درست اجازه گرفتن رو یاد بگیری""
"اذیتم نکن نگار داره می‌ریزه"
وقتی دیدم جوابی نمی‌ده گفتم "نگار! اجازه هست برم دستشویی"
باز جواب نداد. "خانم! اجازه هست برم جیش کنم؟"
دیگه زدم به سیم آخر "نگار تو رو خدا بذار برم بشاشم"
با خنده‌ی بلند و کشدار و استهزا آمیز گفت: "حالا شدددد ........ برو" یه انگشتم رو گذاشتم رو سوراخ کونم، یه دستم رو هم گرفتم جلوی کُسم و به حالت رسوا رفتم سمت دستشویی، در حالی که نگار هنوز بلند می‌خندید. تا نشستم، عضلات باسنم رو شل کردم و قبل از جیشم، حجمی از تف لزج نگار از سوراخ کونم به بیرون سرازیر شد و همینجور کش می‌اومد. متعجب بودم که مگه چقدر تفش رو ریخته توم. کارم که تموم شد، شروع کردم به شستن خودم. آب خنک که به پایین تنه‌م خورد یه کم سرحال اومدم. خدا خدا می‌کردم که بعد از بیرون اومدن از دستشویی، نگار ولم کنه و خواب دیگه‌ای برام ندیده باشه.
همونجور لخت اومدم بیرون، در حالی که با دستهام سینه‌ها و‌ کُسم رو پوشونده بودم. بدون اینکه به روی خودم بیارم رفتم به سمت شورت و سوتین و لباسهام که کف پذیرایی جلوی نگار ولو بود. "مستانه خانوم! من اجازه دادم دست به لباسات بزنی؟"
"نگار تو رو خدا دیگه کاری باهام نکن. دیگه نمی‌تونم. جون ندارم دیگه"
"عزیزم شما هنوز عروس نشدی. شدی مگه؟"
"وااااای. نگار خواهش می‌کنم. واقعا نمی‌تونم دیگه"
"ئه. جواب من رو بده. مگه عروس شدی؟ نشدی دیگه"
"پس لااقل یکی دو ساعت بهم استراحت بده. بعدش عروسم کن"
"به اندازه‌ای که یه دوش بگیرم می‌تونی استراحت کنی" همین هم غنیمت بود برام.
رفت از تو کوله‌اش یه دست لباس خونگی برداشت و رفت حموم. پیرهن و شلوارم رو کشیدم روی خودم و همونطور ولو، کف پذیرایی موندم.
وقتی برگشت سرحال‌تر بود. یه استرچ مشکی با تی‌شرت آستین حلقه‌ای قرمز تنش کرده بود. اومد سمتم دستش رو با ناز دراز کرد سمتم.


دستش رو گرفتم. آروم بلند شدم. بی‌حرف راه افتاد سمت اتاق خواب. من پشت سرش، سر رو به پایین، دستم تو دستش، دنبالش راه افتادم؛ عروس رو می‌بردن سمت حجله؛ عروسِ لخت!
نشست رو تخت. دست گذاشت رو شونه‌م و فشار داد به سمت پایین. زانو زدم. پاهاش رو باز کرد و سرم رو فشار داد لای پاهاش "بلیس" زبونم رو گذاشتم لای پاهاش و شروع کردم به لیسیدن کُسش از روی شلوار و همزمان با انگشت کُس خودمم می‌مالیدم. آه و‌ ناله‌ش، زودتر از اونی که فکر می‌کردم بلند شد. و همین ناله‌هاش در کنار مالش کُسم، من رو هم گرم کرد. به ناله‌هاش حساس شده بودم. اینکه که با دیدن و دستمالی من انقدر حال می‌کرد که به ناله کردن می‌افتاد، از نظرم جذاب و هیجان انگیز بود. صدای ناله‌هاش به اندازه یا حتی بیش از لمس بدن خودم تحریکم می‌کرد. کاملا حشری شده بود. سرم رو محکم فشار می‌داد رو‌ کُسش و نگه می‌داشت و چند ثانیه بعد ولم می‌کرد. و مدام تکرار می‌کرد. این کارش هردومون رو داغ‌تر می‌کرد. کُسم خیس شده بود، شلوار نگار هم همینطور. بلند شد "تو همینجوری خودت رو بمال خانوومم" دیلدوی سایز کوچیکتر رو برداشت و روی سوراخ بالایی شورت چرمی جاسازی کرد. شورت رو پوشید و بندهاش رو هم محکم کرد. اومد سمتم که رو زانو بودم. "کیر خوشگل و ویرجینم رو ساک بزن ...... دفعه‌ی اولشه خانوم خوشگل می‌بینه، هواشو داشته باش" و بلند خندید. نوک زبونم رو زدم به نوک دیلدو. با زبونم باهاش طوری بازی می کردم که انگار کیر واقعیه. کم کم شروع کردم سرش رو لیسیدن. زبونم رو از بالا تا پایین می‌کشیدم روش. همزمان هم با خودم ور می‌رفتم و دستم روی کُسم جلو و عقب می‌شد. نگار به بهانه‌ی صاف نگهداشتن کیرش، دست ظریف و کوچولوش رو دورش حلقه کرده بود، ولی می‌توتستم ببینم که بیشتر، هدفش مالوندن کُسش با انگشتهای زیری‌ش بود. نگاهم می‌کرد و حال می‌کرد "کیرم دهنت مستانه. بخور کیرمو" حرفهای بی‌تربیتی‌ش خیلی تحریک کننده بود. هنوز خودم انقدر پر رو نشده بودم که پا به پاش حرفهای بی‌تربیتی بزنم. بجاش شروع کردم به جلو عقب کردن سرم و خوردن کیرش. حس خوبی داشتم که کیر نگار تو دهنمه. "جووون کیرم تو دهن عشقمه. کیر بخور عزیزم. پر تف ساک بزن" کیرش رو از دهنم درآوردم، تف گنده انداختم روش و دوباره شروع کردم خوردن. چند بار دیگه درآوردم، تف زدم و کردم تو دهنم. صدای ملچ و ملوچم دراومده بود. نگار روی ابرها بود: از یه طرف کُسش رو می‌مالید. از یه طرف من لخت تو دیدش بودم و از دیدن بدن لختم هیجان‌زده بود و از یه طرف کیرش تو دهنم بود. همونطور که ساک می‌زدم و خودم رو می‌مالیدم، ناله‌هاش بیشتر شد. سرم رو گرفت و شروع کرد تو دهنم سفت و‌ محکم تلمبه زدن "جووون دارم دهن مستانه جوون رو میگام. خوشگلم! دهنت رو گاییدم" با اینکه کیر بزرگی نبود ولی هر وقت تا ته می‌کرد تو‌ دهنم، عق می‌زدم. نگار هم در میاورد، و همونجور خیس و لزج، می‌مالید روی صورتم و دوباره تا ته فرو می‌کرد تو دهنم و نگه میداشت، تا جایی که نمی‌تونسم نفس بکشم. بعد از چند ثانیه ولم می‌کرد. تمام صورتم خیس شده بود. تف‌م، روی گردنم و سینه‌ها و حتی رونهام هم ریخته بود. نگار ول کن نبود. گاییدن دهنم بهش حال می‌داد. من هم از اینکه باهام حال می‌کنه لذت می‌بردم. دیگه طاقت نیاورد. دو تا دستش رو انداخت زیر بغلم بلندم کرد یه بوس از لبهایی که چند ثانیه پیش داشت می‌گایید گرفت و هلم داد روی تخت. به پشت افتادم. اومد روم. یه تف رو کیرش و یه تف رو کُسم انداخت، کیرش رو چند بار زد روی چوچوله‌م. و کشید روی شیار کُسم. بعد کیرش رو گذاشت رو سوراخ کُسم. مکث کرد. تو چشمهام نگاه کرد. هر دوتامون حالمون بد بود. نفس نفس می‌زدیم. یه کم دلهره داشتم. "مستانه آماده‌ای عروست کنم؟" "آره عزیزم. من رو عروس خودت کن"
و آروم فشار داد. سر کیر نگار رو تو دهانه‌ی کُسم حس کردم. آروم آروم فشار داد تا رفت توم:
"آییییی آآآآآه آآآآآه ......"
..................... و عروس شدم.
با اینکه کیر گنده‌ای نبود، درد داشتم. با دستام که به دو طرف باز بود روتختی‌م رو چنگ زدم. "درد داری عزیزم؟"
با ناله و خیلی آروم‌ گفتم "نه زیاد ........... بکن"
"جوووون"
یه کم کیرش رو تو همون حالت نگه داشت بعد آروم کشید بیرون تف کرد روش و دوباره یواش یواش کرد توم. چند بار این کار رو کرد. کم کم راحت شدم و دردم کم شد. با سرعت کم شروع کرد تلمبه زدن. همزمان دستش رو گذاشت روم و با شصتش کلیتوریسم رو مالید. "ای جااان ...... عشقم لخت خوابیده زیرم داره کُس میده .... جووون ....... گاییدنت چه حالی میده مستانه .... مال خودم شدی عزیز دلم .... جوووون" من هم که دردم کم شده بود باز های شدم. نگار همزمان با کردنم، برام می‌مالید. کم کم تلمبه‌هاش سریعتر شد. بعد از چند دقیقه یه نفسی گرفت. بهش نمی‌اومد بتونه انقدر پشت سر هم تلمبه بزنه. دوباره یه کم توم تلمبه زد و درآورد "چار دست و پاشو. قمبل کن. داگی استایل" برگشتم و باسنم رو دادم بالا و کمرم رو دادم پایین و صورتم رو گذاشتم روی تشک تا دستام آزاد باشه. شروع کردم تند تند دستم رو روی چاک کُسم کشیدن. نگار هم با یه حرکت کیرش رو تا ته کرد توم و شروع کرد تلمبه زدن و همزمان تف کردن رو سوراخ کونم و با انگشت مالیدن و فشار دادن. دیگه رو اوج بودم. یه کم که بهم تلمبه زد، آه‌هام به ناله و ناله‌هام به جیغ تبدیل شد و ارضا شدم. نگار بدون اینکه کیرش رو بکشه بیرون، اعتنایی به ارضا شدنم نکرد و باز همونجور تلمبه زد وهی تلمبه هاش محکمتر شد. با هر ضربه‌ش به جلو می‌رفتم. من رو می‌کرد و همزمان کُسش رو مالید. چند ثانیه بعد ناله کرد و ارضا شد.
و افتاد کنارم. هر دو سقف رو نگاه می‌کردیم و نفس نفس می‌زدیم. خیس عرق بودیم. چند دقیقه طول کشید تا نفس کشیدنمون آروم‌تر بشه.
بعد از چند دقیقه، روش رو برگردوند سمتم. همون‌طور که با لبخند محبت‌آمیز نگاهم می‌کرد، انگشتاش لای موهام می‌لغزید. بعد شروع کرد صورتم رو ‌نوازش کردن. حس خیلی خوبی بهم داد.
بی‌حال زمزمه کردم "نگار!"
"جوونم عزیزم"
"مرسی. خیلی خوب بود"
"ای جاااان. منم خیلی ازت لذت بردم. اصلا تصورش رو هم نمی‌کردم، سکس باهات انقدر حال بده دختر"
"منم اصلا فکرش رو هم نمی‌کردم با یه خانم بخوابم و این تجربه‌ی دیوانه وار رو داشته باشم"
بغلم کرد. "ئه نکن نگار. هم خیس عرقم. هم همه جام پر از تف‌مه"
"جووون. بدن عرق کرده‌ی یه دختر بعد از گاییده شدن، سکسی‌ترین چیز دنیاست. مخصوصا اگر تف‌ش هم روی ممه‌هاش و رونهاش و بقیه‌ی بدن لختش ریخته باشه" خندید و سفت‌تر بغلم کرد. دستام رو گذاشتم رو صورتم و گفتم "نگار تو رو خدا اینجوری نگو. چرا انقدر لذت می‌بری آخه از دیدن خجالت من" باز خندید و صورتم رو بوسید و با دستش به نوازش صورتم ادامه داد.
"مستانه! الان چه حسی داری که زن من شدی؟"
زدم به شوخی "سر زانوهام سرخ شده از بس تو پوزیشن داگی، سفت، کردی‌م. پاهام هم از خستگی درد گرفته. زیر دلم هم درد گرفته، چون خیلی محکم، کردی‌م. ته گلوم هم چرک کرد از بس کیرت رو فشار دادی ته حلقم. لبه‌های سوراخ کُسم هم می‌سوزه. فکر کنم تا چند روز نمی‌تونم صاف راه برم" البته خیلی دروغ نگفته بودم. ولی این دردها و سوزشها واقعا برام شیرین بود.
"خب خانوم خانوما. دادن درد داره. باید بهش عادت کنی"
"الان میگی؟"
"اگر قبلش می‌گفتم، نمی‌تونستم انقدر راحت بکنمت"
بیشتر از یه ساعتی که بعد از سکس حرف زدیم و تو بغلش بودم، برام اگر نه بیشتر از سکس، حداقل به همون اندازه لذتبخش بود. مخصوصا وقتی نگار دید توان هیچ کاری ندارم، خودش رفت برام میوه و خوراکی از آشپزخونه آورد تا به قول خودش بخورم جون بگیرم.
چون جون نداشتم اول اون رو فرستادم حموم و قبلش گفتم از کجا لباس و‌حوله برای خودش و ‌من برداره و بعد از اومدنش از حموم، خودم با هر زحمتی بود بلند شدم و رفتم حموم و خودم رو شستم.
هر چند بخشی از خستگی‌هام شسته شد، ولی با این‌حال انگار یه گله اسب لگدمالم کرده بودن. همه جام درد می‌کرد و کوفته بود. افتادم رو کاناپه. نگار که قصد داشت بره خونه‌ش با دیدن خستگی و داغونی من منصرف شد. تشک پهن کرد و من رو‌ تو بغل خودش خوابوند. کاملا بیهوش شدم. حموم گرم و دو ساعت خواب، بخشی از انژری‌م رو برگردوند و بعدش چون در حد مرگ گرسنه بودم، خوردن ناهاری که نگار درست کرده بود حسابی سرحالم آورد.


"رنگ و روت یه کم وا شداااا عزیزم. خداییش یه کم ترسیده بودم. گفتم نکنه بلایی سرت اومده باشه"
"آره واقعا مرده بودم. اصلا جونی برام نموند. تو نمیگی من عادت ندارم. ظرفیتم کمه؟ همیشه سکسهات انقدر شدید و طولانیه؟"
" نه بابا. عزیزم تو خودت کِرم داشتی؟"
"من گفتم از دیشب بیفتی به جونم، شیره‌ی جونم رو بکشی؟"
"منظورت آب کُسته دیگه؟"
"نگار واقعا بی‌تربیتی‌ها. حالا اصلا شیره‌ی جونم یا آب کُسم یا هر چی"
"جووون ...... نه که تو هم بدت می‌اومد؟!"
"مگه می‌تونستم مخالفت کنم؟ زن کسی شدم که یا می‌کندم یا تنبیه می‌کندم"
"به جون خودم مستانه اصلا فکر نمی‌کردم کردنت انقدر حال بده. خودمم از نفس افتادم"
"نگار تو رو خدا دفعه‌های بعد یه کم رحم کن بهم"
"اتفاقا برعکس. دستم اومده چه کُسی هستی. راهت هم که باز شد. پس از این به بعد ببین چه کُسی ازت بگام"
"بی‌تربیتی دیگه"
"جووون ...."
"ولی نگار از شوخی گذشته وقتی حس کردم ازم لذت می‌بری خیلی خوشحال شدم"
"ای جاااان. عزیزم معلومه که ازت لذت می‌برم. تو خانوم خوش اندام و سکسی خودم هستی. مگه می‌شه ازت لذت نبرم"
وقتی دید ساکت شدم گفت: "چیه؟ به چی فکر می‌کنی؟"
"........ نگااااااااار! چرا نذاشتی لختت کنم؟"
"بذار به روش من جلو بریم"
"خب من دوست دارم بدن لختت رو ببینم"
"فعلا ترجیح میدم اینجوری پیش بریم" چشمک زد و ادامه داد: "حالا شاید اگر دختر خوبی باشی یه چیزایی رو نشونت بدم"
"اذیت نکن. من دوست دارم بدنت رو لمس کنم. ببوسم. بلیسم. بعد از سکس تو بغل لختت باشم. با هم بریم حموم"
" فعلا باید صبر کنی"
"اینجوری دیگه حس می‌کنم زیاده از حد مفعولم"
"خب هدف همینه" و باز با شیطنت خندید.
     
  
زن

 
آهنگِ نگار- قسمت ۱۵

نیازی به کنترل من نبود. نگار به اندازه‌ی کافی و حتی بیشتر از من عاقل بود. بنابراین نگرانی‌ای نداشتیم که به خاطر شیطنتهامون، به کارهامون نرسیم. نگار کاناپه رو انتخاب کرد تا هر وقت خواست رو زمین ولو بشه و من هم من میزناهار خوری رو. بساطمون رو پهن کردیم و مشغول کارهامون شدیم.


اولش نمی‌تونستم تمرکز کنم. نگار جلوی چشمهام بود و ناخودآگاه حواسم پرت می‌شد. ذهنم می‌رفت سمت سکس‌مون و صحنه‌هاش می‌اومد تو ذهنم. ولی نگار انگار اصلا متوجه چیزی دیگه‌ای جز کتابها و ‌جزوه‌هاش نبود. از قدرت تمرکرش خوشم اومد. کم کم خودم هم تونستم برگردم به روال خودم و رو کارم متمرکز بشم.
هر از گاهی که گردنم و چشمهام خسته می‌شد، کتاب و‌مقاله رو رها می‌کردم و دست زیر چونه، نگار رو ‌تماشا می‌کردم که رو‌ کاناپه نشسته، زانوهاش رو‌جمع کرده تو سینه، جزوه‌هاش روی زانوهاش و مشغول درساشه. همین که تو خونه و نزدیکم بود حس خوبی می‌داد. یه جور حس آرامش. آرامشی که انگار کمک می‌کرد بازدهی‌م بیشتر بشه. ۳-۴ ساعت شده بود که داشتیم درس می‌خوندیم و کار می‌کردیم و فقط یکی دوبار استراحت دادیم به خودمون. در حد بوس و بغل و خوردن میان وعده و ‌نوشیدنی و ...
***


هفته‌ی کاری، با اومدن نگار به دفترم قبل از اولین کلاس، شروع شد. "سلام عشق. چطوری؟ خستگیت رفع شد؟" با خجالت و کمی ترس اشاره کردم آرومتر حرف بزنه "سلام. یوااااش. ممکنه کسی بشنوه"
"باید برم .دیرم شده به کلاسم نمی‌رسم. بیا بگیر. گفتم احتمالا صبحونه‌ی کامل نخورده باشی. گفتم باید جون بگیری" و چشمک معناداری زد و یه ساندویچ اولویه داد دستم.


"واااااای مرسی. چه به موقع. تو خونه اشتهای خوردن صحبونه نداشتم"
اومد نزدیکم. گونه‌م رو بوسید. و هم زمان که مشایعتش می‌کردم تا از دفترم بره بیرون، محکم زد رو باسنم که صدا داد. "جووون. عجب کوووونی" آروم و با خنده تشر زدم "کوووفت. تو آخر من رو بدبخت می‌کنی نگار" دوباره بوسم کرد و رفت. گاهی یه کم از این کله خر بودنش و سبکسری‌هاش نگران می‌شدم، ولی خب ذوق هم می‌کردم از محبت کردنش و همین هیجانهای کوچیک.
تصمیم گرفتم یه بار هم که شده من از این کارها بکنم. فردای همون روز تا دیروقت دانشگاه بودم. کلی هله هوله خریدم که ببرم خونه‌ی نگار و سورپرایزش کنم. با اینکه آمار داشتم که معمولا اون ساعت شادی خونه نیست، ولی باز برای اطمینان بهش مسیج دادم تا وقتی زنگ در رو زدم خودش بیاد دم در و احیانا اگر شادی خونه بود، بهش بگه اینترنتی خریده و پیک آورده.


وقتی شادی در رو باز کرد، خیلی جا خوردم. با این حال به سختی خودم رو جمع و ‌جور کردم و خونسرد گفتم "خانم نادری نژاد این چیزها رو تو دفترم جا گذاشته بود. چون مسیرم این سمت بود، آدرس اینجا رو ازش گرفتم و براتون آوردم" بعد از اینکه کلی تشکر کرد، خداحافظی کردم و سریع سوار ماشین شدم و رفتم.
روز بعد حوالی غروب بود که نگار سر زده اومد خونه. تا نشست رو کاناپه گفت: "اومدم که راجع به یه موضوعی حرف بزنیم و زود برم"
چون حالتش جدی بود نگران شدم: "چه موضوعی؟"
"قبلش این رو بگیر" و یه بسته درآورد.
گرفتم و بازش کردم. یه ست شورتک و تاپ دخترونه راه راه سفید و‌ مشکی بود. تا خواستم تشکر کنم با دستش علامت سکوت داد.
"برو بپوشش بیا. بدون شورت و سوتین"
"الان؟"
بعد که دیدم جدیه رفتم تو اتاق. همون طور که ذهنم درگیر احوال جدی نگار بود، کامل لخت شدم و پوشیدمشون. هم تاپ و هم شورتک بهم کوچیک بود. مخصوصا شورتک که به رونهام فشار میاورد. با خجالت اومدم پیشش. گفتم "چی شده نگران شدم"
"راجع به سوتی دیروزته. تو همش به من میگی بیرون باید مراقب باشیم ولی خودت همچین سوتی‌ای میدی؟ دفاعت چیه؟"
تا اومدم حرف بزنم اشاره کرد به زمین و گفت "الان گناهکاری. یادت نرفته که. این لباس هم مخصوص وقتهاییه که متهمی و داری از خودت دفاع می‌کنی" به وضوح جدی بود. از روی مبل بلند شدم و روی زمین زانو زدم و دستهام رو طبق دستورالعمل بردم پشت کمرم و قفل کردم بهم. "نگار من خواستم سورپرایزت کنم. چون همیشه تویی که این کار رو برام میکنی، خواستم خوشحالت کنم"
"ولی داشتی سوتی بدی می‌دادی. شادی همین الان هم شک کرده"
"خب من مسیج دادم بهت"
"من جواب دادم و تایید کردم؟"
"نه"
"فکر نکردی ممکنه من حموم باشم یا خواب باشم و‌ نتونسته باشم مسیجت رو ببینم؟"
درست می‌گفت بی احتیاطی کرده بودم.
"خب؟"
"درسته بی‌احتیاطی کردم"
"دفاع آخر؟"
"قصد من خوشحال کردنت بود. ولی احتمالا حالا بخاطرش تنبیه می‌شم. فقط اگر ممکنه این دفعه رو ببخشید" از حالتش مشخص بود که تنبیه قطعیه. فقط خدا خدا می‌کردم حکمم سبک باشه.
چند دقیقه به سکوت گذشت. پاهام درد گرفته بود ولی از ترس تکون نمی‌خوردم.
"خب با توجه به مهم بودن موضوع، درخواستت برای بخشش رد می‌شه. انگیزه‌ت برای خوشحال کردن منم با این که برام ارزشمنده، ولی بعدا جای دیگه پاداشش رو می‌گیری. چون نباید باعث چشم پوشی از اشتباهت بشه ..."
     
  
زن

 
آهنگِ نگار- قسمت ۱۶


"حُکمت: ۵۰ ضربه شلاق روی بدن برهنه.
۵ ضربه رو هر کدوم از قسمتهای بدنت: کف پاهات- پشت رونهات- جلوی رونهات- باسنت- بین پاهات- شکمت- سینه هات- کف دست راستت- کف دست چپت- صورتت البته صورتت به جای شلاق، چَک می‌خوری. زمان حکم هم جمعه عصر ساعت ۴.
بهت زده شدم. حتی تصور همچین حکم سنگینی رو هم نمی‌کردم. با ترس و وحشت نگار رو‌ نگاه می‌کردم که دقیقا چهره‌ی سرد یه قاضی سختگیر رو تداعی می‌کرد.
"می‌تونم هنوز درخواست بخشش کنم؟ حکمم خیلی سنگینه" جوابم رو نداد.
"نمی‌خوام مخالفت کنم فقط اگر راهی داره که با التماس حکمم بازنگری بشه، بذار التماس کنم" التماس تنها ابزارم بود. بخصوص که از تحقیر شدنم لذت می‌برد.
"تنها شانست اینه که تو این مدت به این نتیجه برسم که عصبانیت تو حکم تاثیر داشته و وقتی عصبانیتم فروکش کرد تو حکمت تجدید نظر کنم. با این حالت اگر می‌خوای می‌تونی التماس کنی. شاید بی‌تاثیر نباشه"
"تو رو خدااا .... رحم کن بهم .... التماست می‌کنم ....."
حرفم رو قطع کرد.
"خب دیرم شده. باید برم. من که رفتم می‌تونی لباست رو عوض کنی"
گونه‌م رو بوسید و با عجله رفت.
چهار روز بعدی سخت گذشت. من از پس ۱۰ ضربه، اون هم رو باسنم برنیومده بودم. تصور ۵۰ ضربه، اون هم طوری که نگار شلاقم می‌زد، برام غیر ممکن بود.
آخر هفته برنامه‌ای نداشتیم، چون نگار پریود بود و گفته بود که نمی‌تونه بیاد و فقط جمعه میاد برای تنبیهم.
راس ساعتی که گفته بود اومد. حتی ننشست.
"سلام. آماده‌ای؟"
شلاقم رو تو دستم آماده کرده بودم. با ناراحتی گفتم "سلام. چی شد. تو حکمم تجدید نظری نشد؟"
"چرا. حکم جدیدت اینه:"
زانو زدم و دستهام رو‌ پشتم بهم قفل کردم. "به جای ده جا، هفت جای بدنت شلاق می‌خوری. کف پاهات- پشت رونهات- جلوی رونهات- باسنت- شکمت- کف دست راستت- کف دست چپت
هر کدوم هم به جای ۵ ضربه ۴ ضربه. که می‌شه ۲۸ ضربه.
برهنه شدن تغییری نکرده"
از کیفش چند متر بند شبیه بند پرده درآورد. "برای بعضی پوزیشنها مثل کف پاهات که قراره شلاق بخوری، باید بی‌حرکت بمونی وگرنه جریمه میشی. اگر خودت می‌تونی بی‌حرکت بمونی که هیچ، اگر نه، می‌تونی برای جلوگیری از جریمه و شلاق اضافی بخوای که ببندمت. خودت تعیین کن. می‌تونی بی‌حرکت بمونی؟"
توانی برای شلاق اضافی نداشتم. "نه. لطفا ببند من رو"


"خب شروع کن به لخت شدن"
پیرهنم رو درآوردم. شلوارم رو هم کشیدم پایین. و به عنوان آخرین شانس التماس کردم: "نمی‌خوام مخالفت کنم. ولی واقعا هیچ راهی نداره این دفعه رو ببخشی؟ قول میدم جبران کنم"
"نه عزیزم متاسفانه راهی وجود نداره. باید شلاقت رو بخوری. به اندازه‌ی کافی حکمت سبک شده"
دستم رو بردم پشتم و قلاب سوتین رو آزاد کردم و در حالیکه یه دستم رو سوتین و سینه‌هام بود، بندهاش رو از روی کتفهام آزاد کردم و سوتین رو از زیر دستم کشیدم در حالی که هنوز با اون یکی دست سینه‌هام رو پوشونده بودم. بعد با دست آزادم، به نوبت از چپ و راست، کش شورتم رو گرفتم دادم پایین و بقیه‌اش رو با پاهام درآوردم. در حالی که کُسم رو با دستم پوشونده بودم. حالا کامل لخت بودم و دیگه مانعی برای شلاق خوردنم نبود. نگار منتظر اعلام آمادگی از طرف من بود.
"من آماده‌ام که شلاق بخورم"
"اولین جای بدنت که شلاق می‌خوری کف پاهاته. طاقباز بخواب رو زمین، پاهات رو بچسبون به هم و بیار بالا تا با بدنت ۹۰‌درجه بشه"
چون با دستهام بدنم رو پوشونده بودم مجبور شدم اول زانو بزنم. بعد پاهام رو از زیر باسنم آزاد کنم و به پهلو کج بشم تا بتونم بدون برداشتن دستها، بخوابم روی زمین. کف سرامیک خنک بود. پشتم احساس سرما داشتم. نمی‌دونم لرزیدن پاهام از همین سرما بود یا ترس از شلاق. پاهام رو‌گرفتم بالا و نگار شروع کرد به بستن مچ پاهام به همدیگه. کارش که تموم شد پرسید "آماده‌ای؟" سر تکون دادم. با یه دست سر طناب رو گرفته بود. با دست دیگه شلاق رو برد بالا و محکم آورد پایین. جیغ زدم "آییییییییییی ..... یک" خیلی درد داشت، بیشتر از اونی که فکر می‌کردم. خواستم پاهامو بکشم ولی نگار آماده بود و طناب رو جوری کشید که نتونم تکون بخورم. دست راستم رو که رو پستونهای لختم بود از درد بی‌اختیار مشت کردم و فشار دادم. طوری که پستونم هم درد گرفت. منتظر دومی بودم. یه کم که طول کشید. پرسیدم "چرا نمی‌زنی ؟"
"برای اینکه تنبیهت موثرتر بشه تند تند نمی‌زنم. بدون عجله می‌زنم که خوب بشینه رو بدنت و شلاقی که می‌خوری قشنگ جذب بدنت بشه"
دومی رو هم زد. باز جیغ زدم "آییییی ........ دو ...... غلط کردم ....."
باز با مکث زیاد، سومی رو هم زد. ‌پاهامو کشیدم. دست نگار کشیده شد ولی سریع دوباره طناب پاهامو مثل افسار کشید. "تنت می‌خاره پاهات رو می‌کشی؟"
"آآآآآخ سه ..... ..... تو رو‌خدا ...... غلط کردم ..... می‌شه یه ذره یواش‌تر شلاقم بزنی ..... فردا باید برم دانشگاه ..... اینجوری نه می‌تونم راه برم نه بشینم ........ تو رو‌خدا ...."
وسط التماسهام نگار چهارمی رو خیلی محکمتر از قبلیا زد. "اون موقع که کارهای اشتباه می‌کردی باید فکر این چیزها می‌بودی ...."
"آییییییییی.... چهار"
" خب حالا کجات قراره شلاق بخوره؟ پشت رونهات. برو رو تختت بخواب"
"پاهام بسته‌ست. نمی‌شه همینجا بزنی؟"
"خب پس باید بری روی صندلی"
همونطور که با دستم بدنم رو پوشونده بودم بلند شدم. صندلی رو برگردوندم طوری که پشتی‌ش به میز تکیه داشته باشه. دو تا زانوم رو گذاشتم روی صندلی.
"لازم نیست انقدر با دستات خودت رو بپوشونی. پیشنهاد می‌کنم صندلی رو بگیری تا موقع شلاق خوردن نیفتی پایین. چون قراره چند تا شلاق حسابی بخوری"
ناچار دستهام رو گذاشتم روی لبه‌ی صندلی "فقط تو رو خدا آروم بزن"
فقط صدای شیهه مانند حرکت شلاق تو هوا رو شنیدم و جیغم دراومد "آیییی مامان .... سوختم .... پنج .... تو رو خدا یواش‌تر بزن"
از قبل تصمیم گرفته بودم غرورم رو حفظ کنم و محکم بمونم و به هیچ عنوان گریه نکنم، ولی حالا اشک تو چشمهام جمع شده بود و می‌دونستم با ضربه‌ی بعدی اشکم سرازیر می‌شه که همینطور هم شد.
شلاق‌های پشت رونم رو که زد گفت "حالا برگرد نوبت جلوی رونته". همونطور روی زانو برگشتم سمتش و با دستهام از عقب صندلی رو گرفتم، در حالی که هق هق می‌کردم. پوزیشن راحتی نبود. شلاق اول رو که خوردم با جیغ و‌گریه، سرم رو آوردم پایین و رونهام رو نگاه کردم. ترسیدم. یه خط سرخ واضح به صورت مورب روشون افتاده بود "وایییییییییییی.... نُه ...... تو رو خدا ...... ببین چقدر سرخ شد"
نگار هم متوجه شد و نتونست جلوی خنده‌اش رو بگیره "دفعه‌ی اولته که جای شلاقت رو از نزدیک می‌بینی؟ .... خب پس بیا بعدی‌هاش رو هم نوش جون کن ..... فقط وقتی داری شلاق می‌خوری باید به من نگاه کنی"
ملتمسانه و درمونده نگاهش کردم. حس غرور و برتری که تو نگاهش بود، بیشتر تحقیرم می‌کرد. نگار وقتی حکم صادر می‌کرد یا تنبیهم می‌کرد، یه آدم دیگه می‌شد. اون دختر مهربون و ناز و ظریف و دوست داشتنی، جاش رو می‌داد به یه مرد سختگیر، جدی و خشن. واقعا حس می‌کردم یه مرد شلاقم می‌زنه. حتی حرف زدنش هم هیچ شباهتی به دخترها نداشت.
سه تا شلاق بعدی رو محکم زد. جای شلاق‌ها تقریبا چهارتا خط موازی بود.
"خب حالا جای آشنا. کون خوشگلت.تو حالت وایساده شلاقت رو نوش جون می‌کنی" از صندلی اومدم پایین و گذاشتمش کنار و خم شدم روی میز
"کامل خم شو. پستون روی میز. زود باش. دیرم شده باید برم"
و شروع کرد به شلاق زدن باسنم. احساس کردم راحت‌تر تحمل می‌کنم. انگار که متوجه شده باشه آخرین شلاق رو‌ جوری محکم روی باسنم زد که جیغ زدم و همونجا روی زمین به حالت سجده نشستم و دستم رو گذاشتم رو جای شلاق و گریه کردم. "داشت زیادی بهت خوش می‌گذشت. الان هم دو تا اضافی باید نوش جان کنی. هم نشمردی و هم موقعیتت رو تغییر دادی"
هق هق کنان، با درموندگی بلند شدم و خم شدم و سینه‌هام رو چسبوندم به میز تا دو تا شلاق جریمه‌ام رو هم بخورم. نگار هم نه به محکمی قبلی ولی جوری زد که جیغ و گریه‌ام قطع نشه.
"خب حالا نوبت کجاته؟"
من که می‌لرزیدم و گریه می‌کردم، با ترس گفتم "شکمم؟"
"نه ترجیح می‌دم اول کف دستات مزه‌ی شلاق رو بچشه. زانو بزن و دستت رو بدون اینکه از آرنج خم بشه، هم سطح پیشونیت بیار بالا. کف دستت موازی با زمین باشه. نوبتی می‌زنم. یکی راست یکی چپ"
زانو زدم و دستم راستم رو به همون حالت که گفته بود گرفتم بالا. لرزشم انقدر زیاد بود که خجالت کشیدم. شلاق رو برد بالا و محکم کوبید تو دستم.
"آخ خ خ خ ...... هفده" دردش انقدر زیاد بود که با جیغ و گریه، کامل خم شدم و به حالت سجده نشستم. ناخودآگاه شروع کردم به فوت کردن تو دست مشت شده‌م، مثل گرم کردن دستها تو سرما.
"زود باش. بعدی" دوباره زانو زدم، دست چپ رو بردم بالا. شلاق که نشست رو دستم همه‌ی وجودم تیر کشید. از درد مچاله شدم و شروع کردم به فوت کردن تو دستم. فکر نمی‌کردم کف دست انقدر درد داشته باشه.
"هجده ..... تو رو خدا ....."
اشاره کرد به اون یکی دستم. با هزار بدبختی و گریه و جیغ و التماس، ۶تا ضربه‌ی باقی مونده رو هم خوردم. از شدت درد و گریه به نفس نفس افتاده بودم. از ترس و خستگی و درد می‌لرزیدم. صورتم از اشک، خیسِ خیس بود. آب دهنم روی سینه‌ها و شکم و رونم و کف زمین می‌ریخت. بدنم با وجودی که لخت بودم و هوای خونه هم گرم نبود، شروع کرده بود به عرق کردن و همون عرق باعث می‌شد جای شلاقها بیشتر بسوزه.
"حالا نوبت شکمته. باز روی دو زانو روی صندلی. پشتی صندلی رو از عقب بگیر که نیفتی. مثل وقتی که جلوی رونت شلاق خورد"
تو پوزیشن قرار گرفتم. و نگار شروع کرد به زدن. اولی رو که خوردم انقدر شدید بود که لبه‌ی صندلی رو رها کردم و دستام رو گذاشتم روی شکمم، جایی که شلاق خوردم بودم. "کی گفت دستت رو بذاری؟ بردار" درد انقدر شدید بود که نتونستم.
از تو کیفش یه بند دیگه آورد "بیار جلو دستهات رو. اشتباه کردم باید از اول دستهات رو هم می‌بستم" دستام رو بردم جلو. از مچ به هم بست و دنباله‌ی طناب رو گرفت پیچید دور دست چپش و یه کم کشید بالا. حالا مجبور بود از نزدیک شلاق بزنه. امیدوار بودم این باعث بشه نتونه محکم بزنه. ولی انگار که متوجه موقعیتش شده باشه. شلاق رو که تو دستش راستش بود برد عقب و با شدت زیاد محکم زد رو شکمم. طوری جیغ زدم که به سرفه افتادم. تصمیم گرفته بود بهم رحم نکنه.
زدنش که تموم شد سر طناب رو رها کرد. من با گریه شکمم رو نگاه کردم. دقیقا چهارتا خط سرخ روش مشخص بود.
با دستها و پاهای بسته شده از مچ، همونطور که می‌لرزیدم، به زحمت از صندلی اومدم پایین، زانو زدم و دستش رو بوسیدم. بعدش به حالت سجده افتادم و پاهاش رو هم بوسیدم. تحقیر آمیز بود ولی هیچ جونی نداشتم که به خاطر نبوسیدن دست و پاهاش هم شلاق بخورم. تو همون حالت سجده موندم تا لرزش بدنم کم بشه و سعی کردم دیگه گریه نکنم. موقعی که شلاق می‌خوردم، فقط سوزش و دردِ جایی که شلاق فرود می‌اومد به نظرم شدید بود، ولی حالا که شلاقها تموم شده بود، سوزش و درد رو همزمان تو همه جام حس می‌کردم. از کف پا و پشت و جلوی رونم تا باسنم و شکمم و دستام. یه کم که بدنم آروم گرفت، آروم گفتم "میشه دست و پام رو باز کنی؟"
"نشنیدم صدای تشکرت رو"
"مرسی که من رو شلاق زدی"
"بلندتر"
"مرسیییی که من رو شلااااااق زدیییییی"
اومد دست و پام رو باز کرد. بندها رو بدون اینکه عجله‌ای داشته باشه، حلقه کرد و سرشون رو گره زد و همراه با شلاق داد دستم. "این بندها رو هم کنار شلاق نگه دار. موقعی که شلاق می‌خوری لازم می‌شه"
من که توان بلند شدن نداشتم و فقط هق هق می‌کردم، به پهلو روی سرامیکها ولو شده بودم، در حالی که دوباره بی‌اختیار کُس و پستونهام رو با دست پوشونده بودم. با اینکه نگار من رو کرده بود، شب تو بغل خودش، لخت خوابونده بود و الان هم لخت شلاقم زده بود، ولی باز از لخت بودنم خجالت می‌کشیدم.
عرق کرده بود. رفت دستشویی تا دست و صورتش رو بشوره. با سر وضع مرتب شده اومد بیرون، لبخند رو لبش بود: "کِرِمی که بهت دادم حتما بزن. می‌خوای الان برات بزنم عزیز دلم؟" دیگه شناخته بودمش. تنبیه که تموم می‌شد، یهو برمی‌گشت به همون نگار قبلی.
"نه خودم می‌زنم"
"حتما بزنی ها. می‌خوای بمونم تو کارهات کمکت کنم؟ زیاد شلاق خوردی امروز. شاید کمک لازم داشته باشی"
"نه"
"خب باشه پس من می‌رم" اومد جلو گونه و پیشونیم رو بوسید. کیفش رو برداشت. رفت سمت در. کشفهاش رو پوشید. برگشت یه چشمک دوستانه زد. بی‌صدا گفت خداحافظ و رفت.
     
  
↓ Advertisement ↓
TakPorn
مرد

 
Minobar
پس چرا ادامه نمیدی ؟
     
  
زن

 
آهنگِ نگار- قسمت ۱۷

سختیِ شنبه‌ها سر کار رفتن، با هیچ چیزی از بین نمی‌ره. برعکس، هر چیزی می‌تونه این سختی رو مضاعف کنه. از خواب موندن و فرصت صبحانه نداشتن تا درد و سوزشی تو یه قسمت از بدن. شنبه نه تنها خواب موندم و بدون صبحانه راه افتادم سمت دانشگاه، بلکه تنم می‌سوخت؛ نه تنها توی کفش و جوراب بلکه زیر شلوار و تی‌شرت و مانتو. یاد ساندویچ اولویه هفته‌ی قبل افتادم که سرچشمه‌ی همه‌ی جریانات بود. با این حال آرزو می‌کردم که کاش امروز هم اون اتفاق تکرار می‌شد. هنوز از پارکینگ دانشگاه نیومده بودم بیرون که کسی سوت زد. "سلام. چرا سوت می‌زنی؟ نمی‌گی کسی می‌بینه؟ اگر من بودم که همینجا باید لخت می‌شدم و شلاق می‌خوردم. ولی برای سرکار خانم هر کاری مجازه؟"
"اووووه. سلام. چه دل پری داری. اینجا که کسی نیست. حالا چطوری؟ جای شلاقها اذیت می‌کنه؟"
" کم نه"
"چرا مگه کِرِمی که دادم رو نمی‌زنی؟"
"چرا ولی اونجوری که جناب‌عالی، می‌زنی با کِرِم و یه روز استراحت چیزی حل نمی‌شه"
"عیب نداره. زودی خوب می‌شه" و خندید
"بیا بگیر برات لقمه درست کردم عشق! تو فلاسک هم شیر موزه. بخور جون بگیری عجیجم" کیسه‌ای که دستش بود رو داد دستم.


مثل بچه‌ها ذوق کردم و غر زدنهام یادم رفت "واااای مرسی. خواب موندم صبحونه نخوردم. کلی گشنه‌م هم هست"
"من برم عزیزم. روز خوبی داشته باشی"
"خداحافظ. ضمنا لوس حرف زدن هم فقط برای من ممنوعه؟ عجیجم چیه؟"
"عجقم" و زبون درآورد برام و رفت. شنبه‌ها می‌تونن خوب باشن.
***
و البته شنبه‌ها می‌تونن عجیب باشن، اگر کسی رو در جایی که خیلی انتظارش رو نداری ببینی.
بعد از آخرین کلاسم، چون به خاطر جای شلاقها نمی‌تونستم راحت بشینم، دیگه دانشکده نموندم و زدم بیرون. بعد از اینکه سر راه یه سری خنزر پنزر خریدم، رفتم خونه. وقتی پیچیدم تو‌ کوچه، دم در، نگار تکیه داده بود به تیر چراغ برق و سرش تو گوشی بود.


شیشه رو دادم پایین: "اینجا چیکار میکنی؟ مگه کلاس نداری این ساعت؟"
"تشکیل نشد. رفتم دفترت دیدم بسته‌ست. گفتم حتما خونه‌ای"
"رفته بودم خرید ........ بی‌خبر میای پشت در می‌مونی دیگه ...... حالا بیا کمک کن این وسایل رو بیار بالا"


خسته از سنگینی حمل بار، به محض رسیدن تو خونه، روی کاناپه ولو شد.
رفتم تو اتاق، همونطور که لباس عوض می‌کردم گفتم "حالا چرا فکر کردی حتما میام خونه؟"
"حدس زدم دیگه"
"لابد فکر کردی با اون همه شلاقی که دیروز بهم زدی، کجا می‌تونم برم. مجبورم بیام خونه استراحت کنم دیگه"
"انگار بابت شلاقهایی که خوردی عصبانی هستی"
"نه. حرف زدیم. منم تعهد دادم بپذیرم همه چیز رو" و رفتم آشپزخونه و با دو لیوان شربت اومدم پیشش.
"اتفاقا اومدنم الان خیلی بی‌ربط به این چیزها نیست"
"وای تو رو خدا نگار. نگو که دوباره قراره شلاقم بزنی"
"نه دیروز کامل تنبیه شدی دیگه"
از تو کیفش یه بسته درآورد و داد بهم
"وای نگار هر وقت دست می‌کنی و از تو کوله‌ت یه بسته در میاری همه‌ی گوشت تنم آب می‌شه از ترس"
"کولی بازی در نیار. فقط یه شلاق بوده دیگه"
"نخیر. غیر از شلاق، شورتک و‌ تاپ زندانی، نقطه‌ی شروع شلاقهای دیروز بود. اون شب هم که استراپ ان دادی فرداش به قصد کشت من رو کردی"
"لوس بازی بسه. بازش کن" یه بسته بود اندازه‌ی جعبه‌ی کفش. بازش کردم توش چند تا چیز بود که لای کاغذ پیچیده شده بود. اولی رو باز کردم دو تا زانو بند بود. تعجب کردم. بعدی که کوچیکتر بود رو باز کردم. یه چشم بند خواب بود یه کم پهن‌تر از چشم بندهای خواب معمولی، طوری که تا روی گونه رو می‌پوشوند. تعجبم بیشتر شد. آخری بیشتر از همه غافلگیرم کرد. یه قلاده با زنجیر و دستگیره بود "اینا چیه"
"یه مدتیه که قصد داشتم یه سگ بیارم نگه دارم"
"خب؟"
"به نظرم رسید تو رو به عنوان سگ خونگی خودم نگه دارم. البته درست‌تر بگم ماده سگ خودم"
"چی‌ی‌ی‌ی‌ی‌ی‌ی؟" فک‌م از تعجب قفل شد.
"دوست داری؟"
"معلومه که نه ......... فکر نمی‌کنی به اندازه‌ی کافی تحقیر شدم تا حالا؟"
با خونسردی جواب داد "نه هنوز"
"بخدا بیشتر از ظرفیتم تحقیر شدم. امروز سر کلاسها یه دقیقه نتونستم بشینم. بس که باسنم می‌سوخت. همش هم تو ذهنم این سوال بود که من دارم با خودم چیکار می‌کنم؟ با اون همه غرور و جاه طلبی و وقار زنانه، وارد رابطه‌ای شدم که توش حتی برای دستشویی رفتن هم باید اجازه بگیرم. مشکلی هم ندارم باهاش. چون خودم خواستم تربیتم کنی. ولی واقعا دارم کم میارم"
"الان یعنی مخالفت کردی؟" نقطه‌ی ضعفم همین کلمه بود. تو همین مدت کوتاه کاری باهام کرده بود که مثل سگ از کلمه‌ی مخالفت می‌ترسیدم. ساکت شدم.
"چار دست و پا شو بیا جلوم. فعلا یه ساعت تو رو سگ می‌کنم، تا بعدش ببینم چه تصمیمی برات بگیرم"
از روی مبل خودم رو سُر دادم روی زمین و چار دست و پا رفتم سمتش.


همونطور که قلاده رو بهم می‌بست، به تجربه‌ی تکراری خواهش و التماس به عنوان آخرین و تنها شانس در دسترس، برای منصرف کردنش، متوسل شدم "نگار می‌شه نکنی؟ خواهش می‌کنم ........ به خاطر من...... لطفاااااا"
گفتم: "اتفاقا برای خودت هم خوبه. جزیی از برنامه‌ی تربیتته. یه چیز جدید رو هم تجربه می‌کنی؛ ماده سگ بودن رو" تاکید داشت بجای سگ بگه ماده سگ. انگار سگ بودن به اندازه‌ی کافی تحقیرم نمی‌کرد. بگذریم که به عنوان انسان ماده، تا سقف ظرفیتم تحقیر شده بودم. بدنش رو داد عقب و نگاهم کرد "ولی خیلی بهت میاد مستانه. بیخود لوس بازی درمیاری" بلند شد و همونطور که قلاده‌م دستش بود شروع کرد قدم زدن. ناچار مثل سگ روی چهار دست و پام دنبالش رفتم.
"نگار زانوهام روی سرامیک درد می‌گیره"
"چشمت به زانو بندهاست؟ نباید زیاد بهشون عادت کنی‌ها. سگ لوس و ضعیف دوست ندارم. فقط گاهی برات زانو بند می‌بندم"
"می‌شه الان ببندی. عادت ندارم. بعدا که عادت کردم قول می‌دم نبندم"
"باشه چون روز اولته که سگ شدی، اجازه می‌دم. برو رو از روی کاناپه بیار"
همونجور چهار دست و پا رفتم و زانوبندها رو برداشتم که یهو سرم داد کشید "مستانه! ...... توله سسسسگ! .... با دستات؟ ..... کدوم سگی دست داره که تو داشته باشی توله سسسسسگ.... با دندون! یاللا سگِ بد" عصبانی‌ش کرده بودم. هر چی سعی کردم نشد که هر دوتاش رو با دندون بگیرم. آخرش یکیش رو به دندون گرفتم و رفتم پیشش "چه ماده سگ بی‌عرضه‌ای. برو اون یکی رو هم بیار". دوباره چهار دست و پا رفتم و به دندون گرفتمش و آوردم. یه نگاه بهم کرد. "زانو بند به این خوشگلی رو از روی شلوار نباید بست. زشت می‌شه. باید شلوار و شورتت رو دربیارم"
"وای نگاار نه" از دیدن چهره‌ی شرم‌زده‌م کیف می‌کرد.
"وقتی زانو بند می‌خوای باید یه چیزی بدی"
"پس زانوبند نمی‌خوام"
"باشه هر طور راحتی"
و شروع کرد به سگ گردونی تو پذیرایی و اتاقها. عمدا هم روی جاهایی که فرش نبود حرکتم می‌داد. کم کم درد زانوم بیشتر شد.
"نگار بسه. باشه؟"
"تازه شروع کردیم که. بدی سگ اینه که باید وقت بذارم بگردونمش. ولی تو انگار هاپوی تنبلی هستی. بیا حیوون. بیا. زود باش. آفرین سگ خوبم" و بلند خندید.
انقدر تو خونه گردوند تا دیگه از دست و پا افتادم.
"تو رو خدا ..... خسته شدم"
"باشه" رفت رو کاناپه نشست. قلاده‌م انقدر کشید تا کاملا چسبیدم به کنار پاش. سرو پشت گردنم رو دقیقا مثل یه سگ شروع کرد نوازش کردن "آفرین سگ خوب .... باید یه اسم سگی دخترونه‌ی خوب برات پیدا کنیم. خودت چی پیشنهاد می‌دی؟ یه اسم هاپویی خوب بگی ها. هاپوی ماده"
"نمی‌دونم"
"تا آخر هفته وقت داری یه اسم خوب انتخاب کنی برای خودت. ضمنا قلاده‌ت رو هم بدون اجازه‌ی من باز نمی‌کنی‌ها"
"یعنی همیشه باید قلاده گردنم باشه؟"
"بله. خونه که مشکلی نداره. تو دانشگاه هم مقنعه داری. فقط وقتی بخوای با روسری و شال بری بیرون، بهم میگی، اون موقع من خودم تشخیص میدم که با قلاده باشی یا بازش کنی. فهمیدی سگِ من؟"
" بله فهمیدم"
شنبه‌ها می‌تونن خیلی عجیب و خیلی سخت باشن!
     
  
مرد

 
این کامنت تنها به معنای دلگرمی است و کاربرد دیگری ندارد!
مطمعنم خیلی از دوستان هستن که اینجا برای خوندن داستان شما و دیگر دوستان توانمند و خلاق آنلاین می‌شن.

دمتون گرم
     
  
مرد

 
آره واقعا داستان خوب و جذابیه، خودم به شخصه همش چک میکنم برای قسمت جدیدیش
     
  
مرد

 
invisiblekid_22
👍👍👍❤️❤️
نهایت آزاد‌ خواهیم شو
     
  
زن

 
آهنگِ نگار- قسمت ۱۸

مشارکت دادن نگار تو پروژه‌های صنعتی‌م، ایده‌ی من بود برای بیشتر دیدنش. هم چون پارتنرم بود و دوست داشتم ببینمش، هم چون سنم بیشتر بود و فکر می‌کردم باید مواظبش باشم که این رابطه آسیبی به زندگی‌ش نزنه، مخصوصا به درسهاش. یه جور حس کنترل‌گری به خاطر جایگاه معلمی شاید. ایده، بیشتر از اونی که فکر می‌کردم واقعی از آب دراومد. با اینکه تجربه‌ی پروژه‌ی اجرایی رو نداشت ولی باهوش بود؛ هم زود موضوع رو می‌گرفت، هم گاهی ایده‌های خوبی می‌داد و هم ایجاد خروجی نرم‌افزاری از کارهام رو ممکن می‌کرد. از همه جهت، مفید بود. هم اون یه پولی در می‌آورد، هم من خروجی بهتری تو کارها بدست می‌آوردم، هم شرکتهایی که باهاشون کار می‌کردم از خروجی نرم افزاری خیلی استقبال می‌کردن و هم از همه مهم‌تر، بهونه‌ی کافی برای با هم بودن پیدا می‌کردیم. ازش خواستم که اصل رابطه‌مون، آخر هفته‌ها تو خونه‌ی من باشه. نمی‌شد من برم خونه‌شون، مگر زمانی که شادی می‌رفت تهران که اون هم تقریبا هیچ وقت پیش نیومد. در طول هفته هم، شبها نگار سخت مشغول درس بود و من سخت مشغول پروژه‌هام و نوشتن مقاله و کتاب. روزها هم کلاس‌ها وقتمون رو پر می‌کرد. هر چند، گاهی نگار تو دفترم بهم سر می‌زد، منتهی بهونه لازم داشتیم، چون از یه دانشکده‌ی دیگه می‌اومد. به‌همین خاطر اون به چندتا از دوستاش و من به همکارها و ‌چندتا از دانشجوهام گفتیم که تو پروژه‌هام کمک می‌کنه. این موضوع باعث شده بود که گاهی تو دفتر من و گاهی در محل شرکتها، فرصت و بهونه‌ی با هم بودن داشتیم. به علاوه ۳-۴ هفته یه بار که می‌رفتم تهران، نگار هم می‌اومد و هر بار که می‌رسوندمش، بابا و مامانش، گرم و اساسی تشکر می‌کردن از اینکه دخترشون رو می‌رسونم. در مجموع خروجی این وضعیت این بود که بیشتر همدیگه رو می‌دیدیم. یا به عبارتی بیشتر در دسترس نگار بودم! در دسترس، یعنی چون کاملا خودش رو مالک و صاحب من می‌دونست، خودش مجاز به هر کاری با من بود، اما در عوض سهم من، با کوچکترین اشتباهی، تنبیه بود؛ مثل قضیه شک کردن شادی. علی‌رغم اینکه ازش خواسته بودم که که تو دانشگاه اصلا ریسک نکنیم و رسمی رفتار کنیم، ولی ذات شیطونش رام نشدنی بود. بعضی کارها عادتش شده بود. مثلا امکان نداشت بیاد دفترم و موقع رفتن گونه‌م رو نبوسه. به قول خودش گاهی تمام فاصله‌ی بین دو دانشکده، که رفت و برگشت پیاده یه ربع طول می‌کشید رو می‌اومد، چون هوسِ گونه یا لب خانمش رو کرده بوده. بجز بوسه، اگر فرصتی پیدا می‌کرد، ناگهانی دستش می‌رفت روی باسنم یا رونم یا پهلوم و دستمالی‌م می‌کرد یا محکم می‌زد رو باسنم. گاهی هم سینه‌هام رو می‌گرفت و فشار می‌داد. به اعتراضات من هم کاری نداشت. هرچی می‌گفتم که ممکنه کسی ببینه و آبرومون بره یا من خجالت می‌کشم، اهمیتی نمی‌داد. در غافلگیر کردن من هم مهارت فوق‌العاده‌ای داشت. انگار ذهن من رو می‌خوند. هر وقت که آماده و هشیار بودم که اذیتم نکنه، کاری نمی‌کرد، ولی درست موقعی که اصلا انتظارش رو نداشتم، کرم می‌ریخت. شروع این کارهاش همون ساندویچ اولویه بود که بابتش یه درکونی تو دفترم بهم زد. چند روز بعد هم که خواستم بشینم کنارش و روی کاغذ یه موضوعی مرتبط با پروژه‌ی کاری‌مون رو براش توضیح بدم، در حال نشستن بودم که دستش رو‌ گذاشت رو باسنم و دستمالی‌م کرد.


غافلگیر شدم و با لحن جدی ولی آروم، طوری که صدامون بیرون نره گفتم "نکن نگار. خجالت بکش. زشته"
"خیلی هم خوشگله این کون گِرد و قلبمه‌ت. آدم هوسی می‌شه" معلوم بود جدی‌م نگرفته.
"اولا اینجا محیط کار منه. ثانیا دوست ندارم مثل دخترهای خیابونی دستمالی بشم. تو خونه اختیارم کامل دست توئه. اینجا لطفا شان من رو مراعات کن"
"اتفاقا دستمالی کردنت، با این شان و جایگاه و دک و پزت، برام جذابتره"
"دیوونه‌ای بخدا. هنوز نمی‌دونم چرا قبول کردم پارتنرت بشم. بابا! یکی می‌بینه آبروم می‌ره. می‌ترسم. می‌فهمی؟"
"لطفش به هیجانشه. انقدر بی ذوق نباش"
"بحث کردن با تو بی‌فایده‌ست اصلا"
و دقیقا بی‌فایده بود. چون همون موقع که خواستم بلند شم، با دست چپش دست چپم رو گرفت و دست راستش رو دوباره گذاشت رو باسنم، منتهی اینبار دقیقا رو چاک باسنم و انگشتش رو هم کشید رو‌ چاکم. "مستانه اون صحنه اومد تو ذهنم که لخت بودی و چاردست پات کردم و مجبورت کردم خودت رو انگشت کنی و سوراخ کونت از پر از تف من بود .... اووووووه .... یه حالی هستم الان" خنده‌ی کم صداش پر از حشریت بود. دستم رو‌ ول نمی‌کرد تا بتونه بیشتر چاک باسنم رو ‌دستمالی کنه. خودم هم از یادآوری و توصیف اون صحنه تحریک شده بودم، ولی از استرس اینکه کسی ببینه که یه دختر دانشجو داره تو دفترم باهام چه کارهایی می‌کنه، سعی کردم مچم رو آزاد کنم. ولی محکم گرفته بود.
هنوز اون نشسته بود و‌ من نیمه ایستاده. در همون وضعیتی که داشت بلند می‌شد، دستش رو از روی باسنم برداشت. من هم راحت شدم که بی‌خیال شده، که یهو با بیشترین سرعت ممکن، از پایین مانتوم دستش رو برد رو‌ کمرم. کمر شلوارم رو‌پیدا کرد و دستش رو کرد تو. اون هم از زیر شورتم. با فشار، دستش رو روی چاک کونم برد پایین‌تر، تا بالاخره رسید به سوراخ کونم و شروع کرد به مالوندن. انقدر سریع این کار رو کرد، که تا به خودم بجنبم انگشتش رو سوراخم رسیده بود. از ترس، تقلام بیشتر شد. با صدای آروم شروع کردم به پرخاش و التماس همزمان: "نکن .... چیکار می‌کنی .... نگار... تو رو خدا .... الان کسی می‌بینه .... دستت رو در بیار از تو شلوارم ..... نگار دیوونه نشو .... ولم کن .... تو رو خدا ....."
"اگر مقاومت نکنی، زود ولت می‌کنم. ولی اگر تقلا کنی، منم تا جایی که زور دارم ادامه می‌دم"
انگار چاره‌ای نبود "قول میدی زود ولم کنی"
"اره، حالا آروم باش"
"باشه. پس تو رو خدا زود کارت رو بکن و بذار برم" من رو‌ با خودش کشید کنار در دفترم تا بتونه هر از گاهی سرش رو خم کنه و بیرون رو دید بزنه و رصد کنه. من رو با کمی فاصله رو به دیوار کرد. با دست راستش شروع کرد به مالیدن سوراخم. "خم شو به جلو پیشونی‌ت رو تکیه بده به دیوار. اون دستت رو بکن تو شلوارت و کُست رو بمال"
"دستم که نمی‌ره تو. کمر شلوارم تنگ شده. دست تو توشه ها"
"خب دکمه و زیپ شلوارت رو باز کن" ناچار دکمه و زیپ رو آزاد کردم و دستم رو کردم تو شورتم و رسوندم به کُسم و شروع کردم به مالیدن. دست چپم رو هم که با دستش گرفته بود کشید و گذاشت روی فاق شلوارش و شروع کرد به مالیدن کُسش.
آروم در گوشم شرح حال می‌داد: "جوون. عجب کونی داری مستانه. چه سوراخ نرمی. جووون. دارم مستانه جون رو‌ تو دفتر کارش می‌کنم" نفس نفس می‌زد و آه می‌کشید. من هم تحریک شده بودم. مالیدن همزمان کُس خودم و کُس نگار حشری‌م کرده بود. مخصوصا که گاهی دستم می‌خورد به انگشتهای ظریف نگار که سوراخ کونم رو می‌مالید. "مستانه صورتت رو بیار جلو. باید لب بدی" به محض اینکه لبام رو‌گذاشتم رو لبش پایین‌تنه‌ش رو منقبض کرد و تند تند آه کشید "دارم میام ... دارم میام مستانه" و ارضا شد.
"بسه نگار؟"
بی‌حال گفت: "تو ارضا نشدی"
"نه نمی‌خواد. اوکی‌م"
دستش رو از شلوارم درآورد. خودمون رو مرتب کردیم. گونه‌م رو بوس کرد. کوله‌ش رو برداشت که بره. یهو انگار منصرف شد: "تو ارضا نشدی حالم گرفته شد. من میرم تو دستشویی خانمها تو همین طبقه. در اینجا رو قفل کن و ۲-۳ دقیقه دیگه بیا اونجا"
"نه بابا نمی‌خواد. واقعا اوکی‌م"
"رو حرفم حرف نزن. ۳-۴ دقیقه دیگه. منتظر نمونم ها"
و صبر نکرد مخالفت کنم و با شتاب رفت به سمت دستشویی.
سریع گوشی‌م رو برداشتم تا بهش زنگ بزنم که بگم نمیرم پیشش، ریجکتم کرد. می‌دونست چی می‌خوام بگم.
ناچار در دفترم رو قفل کردم و با ترس رفتم سمت دستشویی. کمی دور و اطراف رو پاییدم و سعی کردم با ظاهری عادی برم تو. تا وارد شدم دستم رو‌ کشید و در رو بست. شروع کرد به باز کردن دکمه‌های مانتوم. خواستم مانعش بشم. گفت "هیچی نگو. بذار کارم رو بکنم". ناچار تسلیمش شدم. زیرش به تاپ داشتم داد بالا. سوتینم هم رو کشید بالا و پستونهام رو از زیرش آزاد کرد. دستش رو گذاشت زیر گردنم و با اخم گفت "قلاده‌ت رو هم که نبستی" دکمه و زیپ شلوارم رو باز کرد و همزمان شلوار و شورتم رو کشید پایین. آروم تو گوشش گفتم "نگار تو رو خدا ولم کن. بذار برم. من می‌ترسم"
"هیس. تا آبت نیاد نمی‌تونی بری. دیگه هم حرف نباشه. حالتو ببر. حالا خم شو و قمبل کن" کنارم وایستاد. با یه دست شروع کرد به مالیدن کُسم. و با دست دیگه بازی کردن با سوراخ کونم. "خودت هم میتونی بمالی. یا کُست یا پستونات"
دستهام به دیوار بود. این حس اسارت تو دستهای نگار رو دوست داشتم: "نه تو برام بمال. فقط تو رو خدا زود. من می‌ترسم. کلاسم هم دیر می‌شه. دانشجوهام منتظرن" جوابم رو نداد. دو انگشتش رو کشید روی چاک کُسم. با چوچوله‌م بازی ‌کرد، بعد به مالش شیار کُسم ادامه داد، تا رسید به سوراخ کُسم و انگشت فاکش رو کرد توم. دستش دیگه‌ش رو هم روی چاک کونم حرکت ‌داد تا به سوراخ کونم رسید. یه کم باهاش بازی ‌کرد و فشار ‌داد و حدود یه بند انگشت هم ‌کرد تو. یه کم تو کونم تلمبه زد. بعد درآورد و یه تف گنده انداخت رو چاک کونم که سر خورد و تا لبه سوراخم رفت. با انگشت تفش رو مالید به سوراخم. "نگار! بذار برم لطفا. مهم نیست ارضا نشدم"
دستش رو درآورد. سرم رو گرفت و فشار داد پایین: "خانم دکتر! قمبل کنید که تف‌م بریزه تو کون‌تون" کِرم داشت. عمدا جایگاهم تو دانشگاه رو یادآوری می‌کرد. انگار اصرار داشت دو تامون فقط خانم دکتر رو تصور کنیم، که یه دانشجوی دختر، داره تو دستشویی دانشگاه می‌کندش. مجبور بودم همکاری کنم و هر کاری ازم می‌خواد انجام بدم، تا زودتر بذاره برم. کامل سرم رو بردم پایین. دوباره کونم رو انگشت کرد و شروع کرد تلمبه زدن. انگشت رو کشید بیرون و چند تا تف گنده پشت سر هم انداخت رو چاکم. و سعی کرد با انگشت تفها رو فرو کنه توم. ولی پوزیشنم برخلاف اون روز توی خونه، مناسب این کار نبود. بیخیال شد. "دستهات رو بذار رو دستهام و کون و کُست رو بمال و انگشت کن. دست چپم رو گذاشتم رو دستش. انگشتاش رو از هم باز کرده بود. انگشتام بین اتگشتهاش قرار گرفت و همزمان دوتایی شروع کردیم مالیدن کُس من. همین کار رو با دست راستم روی چاک و سوراخ کونم تکرار کردم. نوبتی انگشتهامون می‌رفت تو سوراخام. اول نگار می‌کرد تو، وقتی درمیاورد، خودم خودم رو انگشت می‌کردم. چهارتا دست داشتن من می‌گاییدن. این کار خیلی بیشتر از اونی که فکر می‌کردم لذت داشت؛ اینکه همراه با نگار یه نفر رو بگاییم؛ مستانه رو. اون هم تو دستشویی دانشکده. "آآآه .... آآآآه.... نگار"
"جوون .... یه دانشجو، خانم دکتر رو برده تو دستشویی داره میگادش .... جووون عجب کُسیه خانم دکتر ...." بیش از حد حرفاش تحریک کننده بود. حرکت دستها تندتر شد. شروع کرد ازم لب گرفتن. با هم تندتر و تندتر مالیدیم تا بالاخره، لبم رو محکم به لب نگار فشار دادم که صدای جیغم درنیاد و به اورگاسم رسیدم و شل شدم.
"اوووه چقدر خیس شدی" و دستش رو تماشا کرد، بعد خم شد و مالید به شورتم که تا نزدیک مچ پاهام اومده بود پایین. همونطور با لبخند نگاهم می‌کرد. "چیه نگار؟ منتظر چی هستی برو دیگه"
"می‌خوام تا لحظه‌ی آخر که لباس می‌پوشی بدن لختت رو ببینم"
"نگار اذیت نکن. دیر شده. با اون همه مالش و دستمالی، دستشویی‌م هم گرفته"
"اگر می‌خوای زود برم، شرط داره: آب کُست رو با شورتت پاک می‌کنم و شورتت پیش من امانت می‌مونه تا بعدا بهت بدم"
"بابا اذیت نکن الان میریزه" بدجور جیشم گرفته بود.
"عیب نداره. جلوی من بشاش"
"نگار خجالت بکش"
"یا شورتت مصادره می‌شه یا جلوی من می‌شاشی"
چاره‌ای نبود. بیخیال شورت شدم. مجبور بودم کامل شلوارم رو دربیارم. شورت رو که ازم گرفت، یه کم تماشام کرد که حالا دیگه با اینکه مانتو و مقنعه‌م تنم بود ولی از بالای پستونام تا پایین کامل لخت بودم. شورت رو گذاش لای پام و باهاش کُسم و تف‌های روی کونم رو پاک کرد. بعد یه تف روی شورتم انداخت. آورد جلوی دهنم. اشاره کرد. من هم یه تف روش انداختم. مچاله‌ش کرد تا تف‌ها جذب بافت شورتم بشه. بعد دوباره گرفت جلوم گفت "لیس بزن خانوم". زبونم رو درآوردم. شورت خیسم رو لیس زدم. عق زدم. خندید. "مریضی بخدا نگار"
شورتم رو گذاشت تو کوله‌ش، در رو باز کرد. یه نگاه به دور و بر کرد، برگشت، لپم رو بوس کرد و رفت. بعد از دستشویی کردن، شلوارم رو بدون شورت پوشیدم. چیزی که اصلا بهش عادت نداشتم. لباسم رو مرتب کردم و اومدم بیرون. روبروی آینه‌ی روشویی وایسادم.


خیس عرق بودم. آرایش کمرنگی که معمولا تو دانشگاه می‌کردم، کاملا بهم ریخته بود. خودم رو مرتب کردم و به آدمی که تو آینه بود خیره شدم. باور نمی‌کردم این خانم جدی و باوقار، چند دقیقه پیش تو دستشویی توسط یه دانشجو کرده شده. آرزو می‌کردم الان مجبور نبودم برم کلاس. اما ۵ دقیقه‌ی بعد با همون تیپ جدی و موقر همیشگی‌م، سرکلاس بودم. ذهنم مثل شورتم، پیش نگار بود. تمام انرژی‌م رو گرفته بود. کاملا از نظر بدنی خسته‌م کرده بود. حس اسب مسابقه رو داشتم که نگار زیادی دوانده بود. با این حال از نظر روانی و ذهنی حال بدی نداشتم. تجربه‌ی جدیدی بود. مخصوصا حالا که با موفقیت تموم شده بود و با آرامش به این تجربه نگاه می‌کردم، از حس ترس و استرس و هیجانش خوشم اومده بود. تجربه‌ی نادری بود تو زندگی کلیشه‌ای من. خسته ولی با رضایت، شروع کردم به درس دادن، در حالی‌که زیرِ شلوارم، شورت نداشتم؛ چون توی یه دانشکده‌ی دیگه، توی کوله‌ی نگار بود.
     
  ویرایش شده توسط: Minobar   
مرد

 
عالی
سپاس از قلم زیباتون
     
  
صفحه  صفحه 3 از 5:  « پیشین  1  2  3  4  5  پسین » 
داستان سکسی ایرانی

آهنگِ نگار

رنگ ها List Insert YouTube video   

 ?

برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.

 

 
DMCA/Report Abuse (گزارش)  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti
↑ بالا
Copyright © 2009-2025 Looti.net. Looti Forums is not responsible for the content of external sites

RTA