تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
داستان و خاطرات سکسی

داستان های پیوسته و قسمت دار سکسی

صفحه  صفحه 4 از 114:  « پیشین  1  2  3  4  5  ...  110  111  112  113  114  پسین »  
#31 | Posted: 29 Jun 2011 05:07
معلم خصوصی عاطفه 1


سه ماه بود كه معلم خصوصی شده بودم. چاره نداشتم تازه از سربازی اومده بودم و هنوز دنبال كار میگشتم واسه رفع بیكاری بد نبود. حداقل اینطوری می تونستم دم دهن بابا ننمو ببندیم. یه اموزشگاه بود كه بهم كار داده بود.
درامدش زیاد نبود ولی از هیچی بهتر بود. چون تازه كار بودم شاگردهایی كه فاصلشون دور بود رو به من می دادند. شاگرد زیاد داشتم. دختر و پسر همه جور ادم بودند. چادری بلوز شلوار مینی ژوپی، خلاصه ادم تازه پی به اختلاف موجود در بین افراد جامعه میبره.
شاگردی بود كه سر غروب كه میشد ازم خواهش میكرد میگفت نظر كردم نماز اول وقت بخونم. نمی دونم شاید همون كارو كرد كه دانشگاه قبول شد. شاگردی هم داشتم كه روز عید جلوی باباش با هام روبوسی كرد. خلاصه ادم گیج میشه نمی دونه تو این شهر با ادماش چطوری برخورد كنه.دو ماه بود كه خونه عاطفه میرفتم. عاطفه یه خانوده ای داشت نه ازاد و نه مذهبی. یه خانواده معمولی . مادر پدرش اهل نماز بودند ولی مادرش اصلا جلوی من روسری سرش نمی كرد حتی خود عاطفه هم همینطور. البته همیشه عاطفه لباسهای بلند می پوشید. هیچ وقت ندیدم كه دامن بپوشه یا ارایش بكنه. شاگردهای خصوصی اكثر شاگردهای خنگ نیستند بلكه بیشتر احتیاج به تشویق دارند اعتماد به نفس خودشونو از دست دادند اگه معلم زرنگ باشه باید بیشتر روی روحیه و اعتماد اونها كار كنه. كار سختیه ولی چاره ای نیست. درس و بلدند ولی موقع امتحان به علت نداشتن اعتماد به نفس كافی خراب میكنند. عاطفه هم از این جور شاگردها بود. توی امتحان میان ترم یه درس ریاضی افتاده بود ولی با كمك من تونسته بود در اخر ترم نمره خوب بگیره. واسه همین اعتماد خانواده و خودش هم به من بیشترشده بود. موقعی كه بین تدریس استراحت میكردیم از خانوادش برام میگفت. از اون فامیلشون كه میخواست بیاد خواستگاری و عاطفه اصلا اونو دوست نداشت تا اون دوست باباش كه سر باباشو كلاه گذاشته بود و فرار كرده بود رفته بود كانادا
یه روز در بین همین صحبتها بود كه عاطفه ازم سئوال كرد:
- شما دوست دختر دارید؟
- این چه سئوالی میكنی؟
- همینطوری پرسدیم. فضولی نباشه.
زیاد خوشم نیومد. از خودم بدم اومد كه زیادی به شاگردم رو دادم. اونم اینقدر پرو شده كه از معلمش همچین سئوالی میكنه.
- نع
تا اخر كلاس سر سنگین برخورد كردم. چیزی نگفتم. موقع خداحافظی تا دم در اومد بدرقم.
- از دست من كه ناراحت نیستید؟
- برای چی؟
- به خاطر اون سئوالم. ببخشید. نباید میپرسیدم.
- نه خواهش میكنم.
- انگار داغ دلتونو تازه كردم.
دختر پر رو. به توچه. مگه فضول منی؟ جلسه بعد دو روز دیگه بود. یادمه روز پنج شنبه بود و عاطفه هم شنبه یه امتحان داشت. واسه همین هم بود كه مجبور شده بودم زود كلاس بذارم. وقتی زنگ زدم باباش اومد دم در. از دیدن من تعجب كرد. انگار خبر نداشت كه امروز كلاس دارم
- ببخشید امروز كلاس دارید؟
- بله قرار گذاشتیم. چون عاطفه خانم شنبه امتحان دارند واسه همین خودشون خواستند كه امروز هم بیام خدمتشون.
باباش یه دست كت و پلوار شیك پوشیده بود و كراوات زده بود. یه عطری هم به خودش زده بود كه بوی عطر من توی بوش گم شده بود.
- ببخشید من مزاحمتون نشم مثل اینكه می خواستید برید مهمونی
- نه خواهش میكنم. جایی كه نمیریم ولی سرمون شلوغه و مراسم داریم. من تعجب میكنم چطور این دختر یادش نبوده؟
- حالا مسئله ای نیست من می تونم فردا صبح بیام.
- نه بفرمایید تو.تا اینجا تشریف اوردید دیگه
كس كش سر ادم منت هم میزاره. انگار من التماس كردم كه امروز بیام. می دونم كه اینقدر گداست واسه اینكه جریمه لغو كلاس رو به من نده به زور دعوتم كرد توی خونه. وارد كه شدم بوی خیار پوست كنده و ادكلن با هم قاطی شده بود. تا رفتم دیدم به به چه خبره. دو تا زن و دو تا مرد مهمون بودند. همه شق و رق و عصا قورت داده. مشخص بود كه خانواده هستند. پدر و مادر ،‌دختر و پسر. سلام كردم. همه از جاشون بلند شدند. با مردها دست دادم. پسر خانواده خیلی جوون بود. یه كراوات زده بود مثل كراوات عین الله باقر زاده. اصلا بهش نمیود. از دور داد میزد كه بار اولشه.بابای عاطفه منو بهشون معرفی كرد. ازم خواست كه بشینم روی مبل. خودش هم رفت تو اتاق پیش عاطفه. دو دقیقه نشد كه اومد بیرون.
- بفرمایید خواهش می كنم.
از جام بلند شدم و رفتم به طرف اتاق. باباش جلومو گرفت
- امروز خواهش میكنم یه ساعته كلاسو تموم كنید. ما مهمون داریم. با عرض معذرت
رفتم تو. عاطفه نشسته بود رو تختش و سلام كرد. اصلا بهم نگاه نمیكرد. یه دستمال كاغذی دستش بود . تا منو دید تو مشتش قائم كرد. معلوم بود كه گریه میكرده. چیزی نگفتم. خودمو زدم به اون راه. كاپشنمو از تنم در اوردم.
- خوب اماده ای برای امتحان؟
چیزی نمیگفت. دماغشو بالا كشید. هنوز سرش پایین بود. به نظرم حالا كه گریه كرده بود خوشگل تر شده بود.
- مشكلی هست؟ میخوای من برم؟ من گفتم به بابا من فردا هم میتونم بیام ها
- نه اشكالی نداره. خودم بهتون گفتم بیایید.
از شنیدن صداش تعجب كردم.بدجوری گرفته بود. اصلا نمی تونست حرف بزنه.
- اینا اومدند خواستگاری. اصلا ازشون خوشم نمیاد. بابا اومده میگه از قصد گفتم كه شما بیایید برای تدریس.
- ااا پس من برم. خیلی زشته كه. چه عجله ایه؟ فردا میام.
- نه اصلا. هیچ ایراد نداره من خودم از قصد گفتم بیایید. اینام از شمال اومدند شب هم اینجاند و شام هستند و بعدشم میخوابند.
این دیگه چه جور مراسم خواستگاری بود؟ به حق چیزهای ندیده و نشنیده. یاد قزوینیه افتادم كه با زیر شلواری میره خواستگاری و ....
- پس اگه فردا بیام بازم اینا اینجاند؟
- آره دیگه.منم شنبه امتحان دارم.
- تو كه زودته ازدواج كنی
- اینو به بابام بگید.
- حالا بیا زود اشكالاتو حل كنیم كه من یه ساعته باید برم.
- كجا؟ تروخدا نرید. بذار اینا از حسودی بتركند.
بهش نگفتم كه باباش گفته. چون حتما اوضاع خراب تر میشد. منم میشدم آتیش بیار معركه.
- اخه درس نمی خواییم بخونیم فقط رفع اشكاله. زیاد طول نمیكشه.
شروع كردیم درس خوندن. هنوز یه ربع نگذشته بود كه یهو در باز شد. یكی از همون زنها اومد تو. یه سینی میوه و چایی هم دستش بود. منو عاطفه دوتایی روی یه كاناپه دو نفره نشسته بودیم. تقریبا میشد گفت كه بهم چسبیده بودیم.هردوتامون روی میزی كه جلومون بود خم شده بودیم.
- به به عروس گلم. خسته نباشی. یه خرده استراحت كن. نیومدی پیش ماها؟ یادت باشه.
عجب فضول. اخه ادم مهمون باشه بعد ..... . عاطفه هم با دیدن خانومه یه لبخند مصنوعی زد و حس كردم كه خودشو بیشتر به من چسبوند. بعد یه نگاهی با همون لبخند به من كرد
- اخه من شنبه امتحان دارم و ایشون هم قرار بود بیاند برای تدریس.
من خیس عرق شده بودم. آاخه اگه تو نمی خوای با این خانواده وصلت كنی به من چه؟ منو چرا این وسط خراب میكنی؟ بیچاره دلم برای مهمونشون سوخت. تو دلم میگفتم خدا به داد شوهر این دختر برسه. وقتی از اتاق رفت بیرون دوباره مثل قبل نشست.
- كثافت آشغال. اومده ببینه من و تو توی این اتاق چیكار میكنیم. اینقدر فضوله. بذار از حسودی بتركه.
- اینكه درست نیست. به بابات بگو نمیخوای باهاش ازدواج كنی.
- اینا فامیلای بابان. بابا به خیالش از آسمون افتادند پایین. اگه اینا برند دیگه هیشكی نیست.
كلاسو به زور تموم كردم و رفتم خونه. هفته بعد جلسه بعدی بود. وقتی رفتم دوباره باباش اومد دم در. اینبار با زیر شلواری و زیر پیرهن بود. اینطوری بیشتر بهش میمود تا كت شلوار و كراوات. یعنی من اینطوری بیشتر دوسش داشتم. اصلا بهش نیومد كلاس بذاره. عاطفه هم اومد استقبالم.
- سلام بفرمایید.
رفتیم تو اتاق.
- امتحانمو خیلی خوب دادم. اون جلسه رفع اشكال خیلی خوب بود. هم تو نمرم تاثیر داشت هم تو زندگیم.
فهمیدم كه اون خواستگارای بدبخت دست از پا دراز تر برگشتند شهرشون. ازش نپرسیدم چی شد. زود رفتیم سر درس. عاطفه اصلا دلش نمی خواست درس بخونه. همش میخواست حرف بزنه. منم چیزی نمی گفتم. گفتم بلكه تموم بشه و درس و شروع كنیم. نمی دوم فكر میكرد براش كار مهمی انجام دادم. فكر میكرد وجود من در اون روز باعث شده كه اون خواستگار ها برند.
- فردای همون روز گورشونو گم كردند و رفتند.
من چیزی نگفتم. نه آره گفتم نه نع. بلكه بفهمه كه باید بس كنه.
- البته مامان هم مخالف بودها ولی خوب چیزی نمی گفت می گفت شاید من خوشم بیاد.
ول نمیكرد.
- مامان میدونه كه من از پسر خالم بیشتر خوشم میاد.
پسر خاله دیگه كی بود؟ به من چه.
- با هم خیلی عیاقیم. هم دیگه رو خوب درك میكنیم. حتی سكس هم با هم داشتیم...
اینو كه گفت دیگه حرفشو قطع كردم
- بهتر نیست درس و شروع كنیم؟
جنده خانم هیچی نگم میخواد تا اخر زمون حرف بزنه. به این دادم. واسه اون ساك زدم اون كسمو دیده این كونمو انگشت كرده و ....
اون روز اصلا نه درس درست حسابی خوندیم نه درست و حسابی حرف زدیم. نمی دونم چش شده بود. همش یه ریز حرف میزد. هی وسط حرفشم ازم نظرمو میخواست. كلاس از دستم در رفته بود. منم دیگه چیزی نمی گفتم. كون لقش خودش كه نمی خواد بخونه منم چیزی براش نمی گم. موقع رفتن ازم خواست بشینم. از اتاق رفت بیرون و برگشت. دیدم با مامانش اومده توی اتاق.
- اگه میشه غذا رو با ما بخورید
- نه متشكرم باید برم. دیر میشه
بدم نمیومد باهاشون غذا بخورم. اینقدر بوهای خوب خوب میومد كه گرسنم شده بود.
- حالا اینبارو به ما افتخار بدید. قول می دم اگه دیرتون شده باشه بابای عاطفه شما رو تا یه جایی برسونه.
دیگه چیزی نگفتم.
عجب غذایی. سر میز همه با هم شوخی میكردند. اصلا انگار نه انگار من اینجام . منو از خوشون می دونستند. خوشحال بودم. حس میكردم كارم با موفقیت پیش رفته . هم شاگردم و هم خانوادشون از من راضی بودند.
كلاس بعدی 7 - 8 روز دیگه بود. قرار بود 4 بعد از ظهر برم خونشون.
درست شب قبل از كلاس عاطفه بهم زنگ زد.
- سلام حالتون خوبه؟
- مرسی. بفرمایید.
- می خواستم اگه میشه ازتون بخوام فردا صبح بیایید خونمون.
- الان میگید چرا؟ من فردا صبح كلاس دارم.
- حالا اگه میشه یه كاریش بكنید. اگه نه كه همون ساعت بیایید. ولی سعی خودتونو بكنید.
- تا نیم ساعت دیگه بهت زنگ میزنم و جوابشو بهت میگم.
چه می دونم لابد بعدازظهر می خواست بره پاساژ گلستان یا میدون كاج یا بازار صفویه یا .... . اینقدر قمپز اینجاها رو برام دركرده كه دیگه گوشم از این حرفا بود. هرچی هم خرید میكرد میاورد بهم نشون میداد. البته اگه لباس زیر خریده بود جور دیگه رفتار میكرد.
- اینو دیگه نمی تونم بهتون نشون بدم
منم چیزی نمی گفتم
- میخوایید ببینید؟
نمی خواستم حرمت شاگرد و معلمی از بین بره. دوست داشتم یه حدی بین خودمون باشه.
- نه. بیا بشین درسو ادامه بدیم.
به یكی از شاگردهای صبحم زنگ زدم و قرار كلاس و برای یه روز دیگه گذاشتم. اونم قبول كرد. به عاطفه زنگ زدم.
- سلام فردا صبح ساعت 30/10 اونجام.
- دستتون درد نكنه
صبح ساعت 15/10 در خونشون بودم. زنگ زدم. از پشت آیفون خود عاطفه جوابمو داد. درو باز كرد و منم رفتم تو. در ساختمون كه رسیدم دیدم بازم خوشه اومده استقبالم.
- سلام بفرمایید تو
- سلام خوبی؟
وارد كه شدم پشت سرم در و بست و قفل كرد. تعجب كردم ولی چیزی نگفتم.
- مامان نیست؟
- نه كار داشت رفت بیرون. فقط منم خونه.
یه بوی عطری میومد كه نگو. نفسم داشت بند میومد. ضربان قلبم یك میلیون بار در دقیقه شده بود. اصلا نمی تونستم نفس بكشم. عاطفه دامن پوشیده بود و پاهای بدون جوراب. تا حالا ندیده بودم. عجب سفید و توپولی بود. یه دونه مو هم نداشت. پشت پاش عضله ای بود. دلم می خواست یه گاز به پاهاش بگیرم. یه تی شرت تنش بود بدون كرست. راحت میشد از پشت تی شرتش نوك سینه هاشو تشخیص داد. عجب حال و هوایی داشت خونشون. ساكت و آروم. هیچ وقت صبح خونشون نیومده بودم. انگار یه خونه دیگه بود. نور افتاب تا وسط اتاق میومد.


...
     
#32 | Posted: 29 Jun 2011 05:08
معلم خصوصی عاطفه ۲و پایان

- خوب تا كجا خونده بودیم؟
- صبر كنید من الان میام.
از اتاق رفت بیرون و دوباره برگشت. داشتم از تعجب شاخ در میوردم. یه سیگار روشن كرده بود و لای انگشتاش بود و با همون دستش هم یه جا سیگاری رو گرفته بود.
- سیگار چرا میكشی؟
- من سیگاریم
اصلا باورم نمیشد. یه دختر به این سن و سال اینطوری استادانه سیگار میكشید. با ولع خاصی به سیگار پك میزد. انگار داره از پستون ننش شیر میخوره. ول كن نبود. اومد نشست رو كاناپه كنارم.
- الان كه بوش همه جا میپیچه .مامان بیاد كه می فهمه سیگار كشیدی.
- بابا سیگار میكشه. از سیگارهای بابا كش میرم.
- واسه چی اصلا میكشی؟
- اعصابم خرد میشه سیگار میكشم.
- مگه الان اعصابت خرده؟
- نه زیاد ولی عادت كردم تا تنها میشم زود یاد سیگار می افتم و میرم یكی میكشم.
نمی دونستم چی بگم. اون همه صحبت و درس و نصیحت باد فنا بود.
- آخه مشكلت چیه؟
- همش با بابا جرو بحث دارم. سر همون فامیل عوضیش.
- خوب بشین باهاش صحبت كن. براش حرف بزن و دلیل بیار. فكر نمی كنم بابات آدم غیر منطقی باشه.
- میگه ایراد نداره باهاش نامزد میكنی درست كه تموم شد میری خونه شوهر. هر چی بگم یه چیز دیگه جوابمو میده. من حریفش نمیشم.
چی بگم . نمی دونستم. تو بد مخمصه ای گیر كرده بودم نه راه پس داشتم و نه پیش.
- من با پسر خالم دوستم. با هم خوابیدیم.همدیگرو دوست داریم.
- خوب بهش بگو
- می دونه واسه همینه می خواد زود شوهرم بده.
وقتی صحبت میكرد همش بهم نیگا میكرد. زل زده تو صورتم. خودمو زدم به نفهمی
- می دونه باهاش خوابیدی؟
خندش گرفت.
- اگه می دونست كه منو تا حالا كشته بود. می دونه من از اون خوشم میاد.
سیگارش تموم شد. اونو تو جا سیگاری خاموش كرد. لهش كرد.
- درسو شروع كنیم.
- نه اصلا حالشو ندارم
جنده منو كیر كردی؟ حالشو نداری واسه چی گفتی من بیام؟ یه بدبخت دیگه روهم برنامشو بهم زدی. از اینكه زود خودمونی میشند و فكر میكنند آدم مثل نوكرشونه حرصم میگیره. ساعتی دو تومن بهم میدند فكر میكنند دیگه بردشونم.
- پس چیكار كنیم؟ مگه نمی خواستی درس بخونیم؟ این همه هول داشتی كه تروخدا فردا صبح بیا.
- نه گفتم كه وقتی تنهام اصلا نمی تونم درس بخونم.
یه پاشو چرخوند و انداخت رو پای دیگش.
- ولش كن امروزو ترو خدا. بیا حرف بزنیم.
- من نیومدم اینجا حرف بزنم. كلاس شاگردمم كنسل كردم به خاطر تو. حالا بیام باهات لاس بزنم.
بدجوری بهش توپیدم.
- نمی خوای نخواه. تازه پولشو بهت میدم. فكر كن داری بهم درس میدی. منو بگو كه می خواستم به شما چیزی رو نشون بدم. دلم میخواست برات درد دل كنم.
همینطوری زل زده بودم بهش. چیزی نمی گفتم. سعی میكردم با چشمام باهاش حرف بزنم. بلكه چیزی حالیش بشه.
سرشو انداخته بود پایین چیزی نمی گفت. به پاهاش نگاه میكرد. اون پاش كه بالا بود هی تكون تكون میداد. ناخنای پاشو لاك زده بود. آدم دلش میخواست بخوردش.
- چی میخواستی نشونم بدی؟
- هیچی. اگه بخوایید می تونید برید.
- اون كه حتما اما قبلش اون چیزی رو كه می خواستی نشونم بدی بیار ببینم.
چیزی نمی گفت. حالا نوبت اون بود كه ناز كنه.
- پاشو برو بیار ببینم. یالا دیگه. دسشو گرفتم كشیدم تا از جاش پاشه.
یه لبخند مرموزی زیر لب زد و رفت سراغ كمدش.
- چشماتونو ببندید.
این جوریشو دیگه نداشتیم. ولی خوب واسه اینكه دوباره ناراحت نشه چشمامو بستم.اومد طرفم و روبروم وایساد. هنوز بوی عطرشو حس میكردم. عجب بویی. ادم دلش میخواست صاحب عطرو بخوره.
- حالا باز كنید.
بازم باورم نمیشد. یه شورت زنونه توری به رنگ سبز فسفری تو دستش بود . دو تا دستشو كرده بود توش و اونو كشیده بود تا كشش از هم باز بشه. دیگه داشتم دیوونه میشدم. مونده بودم چی بگم. گفتم لابد مانتویی، دامنی، گردنبندی، .. خریده میخواد به من نشون بده. منم الكی بگم خیلی قشنگه و اونم بپرسه راست میگید؟
- این دیگه چیه؟
خیلی راحت شروع كرد به توضیح دادن.
- با دوستم رفته بودم فروشگاه ... اون میخواست لباس زیر بخره. منم اینو خریدم. قشنگه؟
- والا چی بگم؟
- میگند مردها خوششون میاد
- مردا كلا از شورت زنا خوششون میاد
- نه منظورم اینه كه میگند از این جور لباسها با این رنگ خیلی خوششون میاد.
- حالا واسه كی میخوایی بپوشی؟
- شما اول بگید خوشتون میاد؟
مونده بودم چی بگم. آخه اینم شد سئوال؟ اگه هم سن و سالم بود یه چیزی. همش می ترسیدم یه وقت مامانش بیاد. حس میكردم به كسی نگفته تو این ساعت با من كلاس داره.
- آخه اینا رو زنای شوهر دار می پوشند واسه شوهرشون تو كه دختری. واسه كی میخوای بپوشی؟
- دوست داشتم خریدم. می خوام بدونم شما خوشتون میاد؟
چیزی نگفتم. شونه هامو انداختم بالا.
- این عطرم خریدم. همینی كه الان زدم به خودم. خوبه؟ چه احساسی دارید؟
یه شیشه ادكلن خاكستری رنگ نشونم داد. از آرم خرگوشی كه روش بود فهمیدم مال پلی بوی باید باشه. آره روشم نوشته بود مخصوص خانمها .
- اینو خریدم 3600 . میارزه؟
- آخه اینا به درد تو نمی خوره. مگه تو شوهر داری؟
- نه می خوام بدونم واقعا تاثیر داره؟ الان چه احساسی دارید؟
من همش داشتم سر ادكلن رو بو میكردم. خوشم میومد.
- تحریك كنندس
- یعنی چی؟
- یعنی آدم تحریك میشه دیگه.
- یه لحظه صبر كنید
از اتاق رفت بیرون. دلم مثل سیرو سركه می جوشید. باخودم عهد كردم اگه از این خونه رفتم بیرون دیگه تدریس و ببوسم بذارم كنار. اگه الان مامانش میمود تو خونه من چی داشتم بگم؟ با خودم فكر می كردم كه اگه باباش بیاد خونه و این وضعو ببینه. دخترشو كه نمی كنه منو میكنه. با این ادكلن سكسی اسمل كه هم بوش همه جا پخش شده دیگه رد خور نداره. تو همین حین در اتاق باز شد و عاطفه دوباره اومد تو. بدون هیچ حرفی رفت و نشست رو كاناپه . پاهاش انداخت روهم و بدون معطلی دامنشو زد بالا. دیگه داشتم می مردم. وای قلبم داشت وایمیستاد. عجب رونهایی داشت. یه لحظه چشم از پاهاش بر نمی داشتم. شورت سبز فسفری رو پاش كرده بود. عجب خوشگل بود.
- حالا چی؟
چی بگم دیگه نمی دونستم چی جواب بدم. عجب گهی خورده بودم اگه سئوال قبلی را مثل آدم جوابش می دادم دیگه كار به اینجا نمیكشید.
- این چه كاریه كردی؟
- می خوام ببینم تحریك میشید یا نه؟
بابا بگو بیا منو بكن و خلاصم كن. این دیگه چیه؟ نیم ساعته منو كاشتی الكی وقتمو بگا دادی تا اینو ازم بپرسی؟اصلا نمی تونستم چشم از شورتش بر دارم. كس كش چه جذبه ای اشت. از لای سوراخای ریز و درشت شورت توریش چند تا تار مو زده بیرون. پاشو از همی دیگه باز كرد. انگار نه انگار من اونجام. خیلی راحت به شورتش نگا میكرد. چندتا تار مو یا همون پشم كسش روی شورتش بودند اونا رو یكی یكی برداشت و ریخت رو فرش دوباره به شورتش نیگا كرد و مطمئن شد كه دیگه چیزی نیست بعد با دستش دو سه تا ضربه زد رو كسشو مثلا پشماشو جارو كرد. من كه دیگه داشتم می تركیدم. اگه می دونستم امروز جریان چیه لاقل شلوار جین نمی پوشیدم. كیرم داشت تو شلوارم می تركید. زبونم بند اومده بود. میشد تشخیص داد كه عجب كس پشمالوی تپلی داره. نمی دونسنم شاید هم پشماش زیاد بود و الكی شورتش پف كرده بود. دیگه نتونستم جلوی خودمو بگیرم. از جام پاشدم. كیرم داشت شلوارمو پاره می كرد تازه وقتی از جام بلند می شدم میشد اینو فهمید. اونم با بلند شدن من زل زد تو چشام. می دونست دیگه دست خودم نیست. رفتم كنارش و شروع كردم بوسیدنش. هیچ كاری بلد نبود.
- نه من دوست ندارم لب بدم. بدم میاد ببخشید.
خاك بر سرت. اگه یه بار لب داده بودی این حرفو نمیزدی. همونطور كه سر و صورتشو می خوردم دستمو گذاشتم رو سینش و شروع كردم به مالوندش. چشماش همش به دنبال كیرم بود. بهش دست نمی زد ولی با یه ولع خاصی به زیپ شلوارم نگا میكرد. پیرنشو زدم بالا و شروع كردم به خوردن سینه هاش. سفت سفت شده بودند هاله قهوه ای رنگ سر سینه اش خیلی بزرگ بود شاید قطرش پنج سانت میشد. نفسش داشت بند میومد. اصلا نمی تونست حرف بزنه.
- یواش .... یواش.
همونطوری كه نوك سینشو گاز میگرفتم دستمو روی شكمش كشیدم و بردم پایین. یهو پاهاشو بست. انگار برق گرفته باشدش.
- من پرده دارم
- مواظبم. می دونم
- توش انگشت نكنیدها.
كس كش پس چطوری با پسر خالش حال كرده بود، لب كه نمیده، كس كه نمیده، كون كه مطمئنا نمیده . ما كه سر درنیوردیم.
دستمو كردم تو شورتش. خودش پاهاشو از هم باز كرد. سینشو از دهنم ول كردم. دستمو تو شورتش فرو كردم. همش پشم بود. یه گوله پشم. حالم داشت بهم میخورد. احمق به جای اینكه پشماشو بزنه رفته واسه من ادكلن و شورت فسفری خریده. چیزی بهش نگفتم. خودش پاهاشو جابه جا میكرد. به دیوار مقابل زل زده بود. اصلا حرفی نمی زد. یعنی اگر هم میخواست نمی تونست چیزی بگه. دستمو تو شورتش چرخوندم و چرخوندم تا بالاخره انگشت وسطی دستم تو مسیر درستش قرار گرفت. شروع كردم یواش یواش دستمو پایین و بالا بردن. عاطفه اینبار به دستم زل زده بود. دستشو گذاشت رو دستم و راهنماییم میكرد. پایین بالا كردن دستمو كنترل میكرد. نمی ذاشت زیاد پایین بریم دوست هم نداشت دستمو از روش بردارم. دستم خیس خیس شده بود. داشتم تو ذهنم تصورشو میكردم كه اگه الان دستمو بیرون بیارم بهش یه مشت پشم چسبیده باشه. هراز چندگاهی یه میك به سینه اش میزدم. نوك سینه هاش سیخ سیخ شده بود. به اندازه یه بند انگشت. اصلا توچهی به من نداشت همش دستمو نیگا میكرد. تقریبا ده دقیقه طول كشید یهو دیدم نفس زدنش فرق كرد. بریده بریده نفس می كشید. انگار داره خفه میشه. سرشو چسبوند به دیوار پشت سرش و دستشو گذاشت رو چشماش از زیر دستش میشد لب و صورتشو دید. لباشو گاز گرفته بود. وقتی نفسشو داد بیرون نالة ای هم همراش كرد. حس كردم عضله های روناش سفت شدند و برای مدت 30 ثانیه همونطوری موندند بعد یواش یواش عضلاتش شل شد.
- مرسی بسه دیگه..دستمو از تو شورتش كشیدم بیرون. حدسم درست بود. كف دستم 10 -15 تا پشم چسبیده بود. دستم خیلی خیس شده بود. وقتی انگشتامو بهم می چسبوندم موقع باز كردن می تونستم چسبناك بودن و لزج بون اونارو حس كنم. پاشدم از اتاق رفتم بیرون. می دونستم دستشویی كجاست رفتم و زود دستمو شستم. حالم داشت بهم می خورد. وقتی اومدم بیرون رو مبل یه شورت زنونه افتاده بود كه موقع اومدن تو خونه اونو ندیده بودم. وسط خشتكش هم یه خط زرد بود. برش داشتم و اوردمش تو اتاق. دیدم عاطفه رفته رو تختش دمرو دراز كشیده. دیگه جرات پیدا كرده بودم و رفتم طرفش. كون خوش فرمی داشت بدون معطلی دست گذاشتم روش شروع كردم مالوندنش.
- عاطفه پاشو. الان یكی میاد ها. بیا این شورتتو عوض كن و اونو در بیار.
اصلا حرفی نمیزد. حس كردم از اینكه كونشو می مالم خوشش میاد و واسه همینه كه نمی خواد حرف بزنه. دستمو از رو كونش برداشتم.
- پاشو دیگه یالا . مامان می دونه من الان اومدم؟
چشماشو باز كرد و خندید.
- نع
- پس بجنب من باید برم تا كسی نیومده
هم دلم كس می خواست هم اینكه دلم می خواست زود از اونجا بزنم بیرون. می ترسیدم كار دست خودم بدم. آبروم می رفت.
از جاش بلند شد. مثل یه شاگرد خوب حرف گوش كن از تخت اومد پایین و شورتشو در آورد. بــــه تازه میشد فهمید كسش چقدر پشم داره. فكر كنم از اولی كه كره زمین درست شده تا حالا پشماشو نزده بود. دو سه تا دستمال كاغذی برداشت و پاهاشو از هم باز كرد و لاشو خشك كرد. اینقدر با حوصله اینكارو انجام میداد كه من داشتم دیوونه می شدم.
- چرا اینقدر ترشحاتت زیاده؟
- وقتی یكی دیگه برام میماله اینطوری میشه. خیلی حال میده. دستتون درد نكنه.
پس پسر خاله شم براش فقط می ماله.
- من باید برم الان یكی بیاد خیلی بد میشه.
نگاهی به ساعت كرد
- مامان كه یه ساعت دیگه میاد. مطمئنم.
- باشه من برم
- میشه خواهش كنم قبل از رفتن به منم نشون بدید؟
خودمو زدم به اون راه
- چیو؟
- آلت تونو
از اینكار خجالت می كشیدم. دختری كه هفت هشت سال از من كوچیكتر بود و شاگردمم بود. حالا می خواست كیرمو ببینه.
- دیر میشه الان میان r
- فقط یه لحظه.
- خیلی خوب فقط یه دقیقه ها چون زود باید برم.
كیرم خوابیده بود. هنوز دلم كس میخواست. قبل از اینكه درش بیارم یه خرده روش دست كشیدم تا گنده تر بشه.
فقط می خندید. زل زده بود بهش چیزی نمی گفت. شده بودم برده این دختر بچه هم كسشو بمالم هم كیرمو بهش نشون بدم. دلم نمی خواست باهاش كاری بكنم. دلم آشوب بود. اصلا نمی خواستم دیگه اونجا وایسام.
- بگیرش تو دستت.
- بدم میاد
- باید بهش عادت كنی
جنده خانم. كیر به این خوشگلی و شق و رقی و تمیزی رو بهش دست نمیزد اون وقت من دستمو تا مچ تو كس پشمالوش میكردم. زود زیپمو كشیدم بالا . كیفمو برداشتم كه برم
- شما كاری نكردید كه
- تو ارضا شدی كافیه
دیگه یه ثانیه هم معطل نكردم. از خونه زدم بیرون و یه تاكسی دربستی گرفتم.
شبش بهم زنگ زد. از تو اتاقش صحبت میكرد. یواشكی و پچ پچ.
- سلام خوب رسیدید؟
- آره. تو چی كسی نفهمید كه؟
- نه
صداش بدجوری میومد. نفساش بریده بریده بود.
- چیكار داری میكنی؟
- دارم میمالم.
- مگه ارضات نكردم؟
- چرا ولی كیرتو لاپام نذاشتی.
از پشت تلفن خیلی راحت تر و بی پروا حرف میزد.
- عجب كیری داشتی. از كیر پسر خالم هم بزرگتر بود.
اون شب تا نصفه های شب باهاش حرف زدم. ول كن نبود. چند بار پشت تلفن جلق زد. همش می گفت چرا كیرتو نذاشتی لای پام.
چند ماه بعد دیگه تدریسو واسه همیشه گذاشتم كنار و رفتم سراغ یه كار دیگه. دیگه هیچ وقت برنامه ای با عاطفه نداشتم. ولی خاطره اون روز هیچ وقت یادم نمیره.
     
#33 | Posted: 5 Jul 2011 06:55
آموزش سکسی من (۱)


(اولین باری که آبم اومد و اولین رابطه جنسی....)ادامه موضوع زری در ماجرای سکس تو کمد دیواری را براتون مینویسم امیدوارم که بپسندید.....ماجرای سکس من و زری بعد از اون روز در کمد دیواری با یک دنیا خاطره تموم شد و من تا مدتها با یاد آوری این خاطره خودمو ارضاء میکردم......

دو سه هفته از این ماجرا گذشت تا اینکه یه روز تلفن خونه زنگ زد بر حسب عادت معمول گوشی را برداشتم ....از پشت تلفن صدای مبهمی اومد که منو صدا میکرد و میگفت خودتی ؟ ...منهم با تعجب گفتم آره...که یمرتبه صدا عادی شد و گفت منم زری مواظب باش کسی نفهمه منم .....مکثی کردم وبا تعجب گفتم چی شده؟....زری با صدای لرزون گفت مامانم پنجشنبه نهار خونه دوستاش مهمونه میخوای بیای پیش من؟ .....منم که از خدا خواسته به لکنت افتادم وگفتم آره......زری هم بلا فاصله گفت خوب یه جوری که کسی نفهمه ساعت 9 صبح بیا خونه ما.....دیگه نمیتونم صحبت کنم باشه؟؟؟؟....گفتم باشه واونم قطع کرد باور کنید احساس میکردم تحمل وزن گوشیو که بزارم زمین ندارم ...تا 5شنبه دو روز مونده بود ومن ثانیه شماری میکردم که اون روز زودتر برسه ...بار ها میرفتم تو آینه وخودمو لخت میکردم فیگور های مختلفو امتحان میکردم.....به همه گفته بودم پنشنبه با مدرسه داریم میریم اردو.....بالاخره اونروز رسید ومن از ساعت 5صبح بیدار بودم ...نمیدونستم که چه اتفاقی قراره بیافته ...راستش خیلی دلم شور میزد از طرفی هم میدونستم قراره یه اتفاق خوب وسکسی بیافته .......یادمه اون روز ساعت هشت رسیدم در خونشون ولی چون گفته بود ساعت 9 میترسیدم نزدیک خونشون بشم....باور کنید هر یک ثانیه ای صد سال بمن گذشت.......بالاخره ساعت 5 دقیقه مونه به 9 زنگ زدم صدای زری از پشت ایفون اومد گفت کیه؟.....خیلی زور زدم تا صدام عادی باشه آخرش با خش خش گفتم منم....در باز شد و منم رفتم داخل.......از در ورودی که رسیدم بدون اینکه در بزنم زری درو باز کرد من رفتم داخل ساختمون.....اینقدر دست پاچه بودم که اصلا توجهم به زری نیفتاد فکر کنم اونم دست کمی از من نداشت...با اشاره دست زری رفتم توی سالن پذیرائی ونشستم روی مبل....تمام بدنم بخصوص دستام یخ کرده بود وداشت میلرزید انگار که امده بودم دزدی.......چند لحظه بعد زری با یه سینی چائی و یه بشقاب کیک شکلاتی اومد توی سالن وکنار دستم نشست.....چائی را با همه داغیش مثل یه لیوان شربت سرکشیدم ...جند دقیقه ای گذشت یهمرتبه زری با صدای لرزونش گفت راجه به اونروز تو کمد دیواری کسی که چیزی نفهمید؟...خنده ای کردم وگفتم مثلا کی بفهمه؟؟؟؟...زری خنده ای کرد و گفت نمیدونم همین جوری پرسیدم.....دوباره سکوت کوتاهی شد و زری بالحنی خجالتی گفت به تو خوش گذشت؟! ...منم یه کم پرروبازی کردم وگفتم مگه میشه خوش نگذشته باشه؟...زری ادامه صحبتو باز کرد وگفت از کدوم قسمتش بیشتر خوشت اومد؟...سری تکون دادم وگفتم همش ...یه مرتبه زری گفت قبلا هم باکسی از این کارا کرده بودی ؟ منم ماجرای ننه ربابه رو براش گفتم....زری مثل اینکه به خودش مسلط شده باشه...یه خنده ای کرد و گفت همون روز فهمیدم که واردنیستی...منم دست از رو برداشتم وگفتم تو چی اونم ماجرای دوست پسرشو برام تعریف کرد وگفت دوسه بار باهاش سکس داشتم اما دوتا اشکال بزرگ داشت اول اینکه اونجاش خیلی کوچیک بود دوم اینکه خیلی زود ارضاء میشد واصلا به طرف مقابلش نمیرسید....زری به مبل تکیه داد وشروع به صحبت کرد وگفت من همین یه بارو با تو لذت بردم هیچوقت با اون که بودم نمیتونستم خودمو ارضاء کنم....زری همینطور که صحبت میکرد گفت ما دخترا همه چیزو برای دوستای نزدیکمون میگیم...اونروزو که من برای بچه ها تعریف کردم همه کف کرده بودن.....تازه داشت محیط برام عادی میشد که یه مرتبه چشمام افتاد به زری....یه دامن گشاد رنگی با یه بلوز گشاد آستین کوتاه پوشیده بود .جوراب هم نداشت برای همین تا چشمام افتاد به ساق پاهاش زیر دلم یه جوری شداینقدر عکس العملم شدیدبود که دیدم پاهشو جمع کرد....چند دقیقه گذشت که یه مرتبه زری بدون هیچ رودرباسی گفت میذاری اونجاتو یه بار دیگه ببینم؟ ...غافل گیر شده بودم واز طرفی هم دلم میخواست برم سر اصل موضوع ...بدون مقدمه بلند شدم دکمه های شلوار مو باز کردم وزیپ شلوارمو کشیدم پائین...که یه مرتبه دیدم زری دستمو گرفت وگفت بذار بقیشو من انجام بدم...منم بی حرکت ایستادم وزری سلوار و شورتمو در اورد احساس میکردم تو سرمای آلا سکا ایستادم ....زری تا چشمش به کیر من افتاد لبخندی زد وگفت بیشرف اینا همش مال خودته؟!...هردومون خندای کردیم و زری شروع به ورانداز کیر من میکرد تمام توجه ام به چهره زری بود...یه کمی سرخ شده بود وسرشو آورد نزدیک کیرمن مثل اونروز یه کمی به اطراف صورتش کشید که یه مرتبه دیدم داره سرشو بوس میکنه...چشمامو بستم وداشتم از شدت لذت میمردم که یه مرتبه احساس کردم اطراف کیرم خیس شد چشمامو باز کردم دیدم کیرم تو دهن زری هس وداره میخورتش....نفسم بالا نمیومد.....زری همینطور که کیر منو میخورد دکمه های پیرهنشو باز کرد وشروع به لخت شدن کرد ...صدای ناله من خیلی بلند شده بود که زری با دست اشاره کرد یواشتر ....این کار زری ادامه داشت تا اینکه از بالا تنه کاملا لخت شده بود یه مرتبه از جاش بلند شد وشروع کرد لب های منو بوسیدن.....خدای من اولین بوسه من بود ومن در عین لذت نمیدونستم باید چه کار کنم که یهمرتبه زبون زری و تودهنم حس کردم...دلم میخواست منم این کارو بوکنم که کردم ودیدم اونچنون با ولع زبونمو مک میزد که انگار میخواست اونو بکنه......زری در حالیکه لب پائینشوروی صورتم بطرف بالا میکشید سینه هاشو اورد جلو دهنم...وای که چه منظره ای ...سینه های کوچولو سفید وبایه نوک قهوه ای ریز ...اروم گذاشتش تو دهن من وگفت هرچی میخوای شیر بخور منم نوک سینه هاشو شروع به مکیدن کردم...آه ناله زری بلند شده بود...یه مرتبه با یه حرص وولعی گفت همشو بوخور ...منم تمام سینه هاشو با مکیدن کردم تو دهنم واز شدت ولع میخواستم بکنمشون...زری یه خنده ملیحی کرد وگفت با همه بی تحربگیت خوب بلدی...اون یکی سینه دیگشو گذاشت جلو دهن منم وتمام سرمو با دو دستش به خودش فشار میداد......داشتم سینه میخوردم که یه مرتبه دستام خورد به رونش وای که چه نرم بود داشتم پاهاشو میمالیدم که بایه دستش دستمو بطرف شورتش کشید...همینطور که سینه میخوردم دستمو کردم تو شورتش و باسنشو گرفتم توی دستم.....زری که میدونست ناشیم سینه هاشو از تو دهنم در آوردو گفت با زبونت بزن به نکش ...اومودم اینکارو بکنم دیدم تمام سینشو از شدت گاز گرفتن هام زخم وزیلی کردم...بالاخره دستور لیس زدن نوک سینه هارو هم اطاعت کردم که زری از جاش بلند شد و دامن وشورتشو یکجا در اورد بمنم گفت از بالا تنه لخت بشم منم سریع اینکارو کردم ....زری طاق باز روی مبل ولو شد وگفت یه کم آروم زبونتو بکش بالای کسم منم اولش اکراه داشتم اما تا کس صورتی وکوچولوشو دیدم شروع کردم به مکیدنش...که یهمرتبه صدای جیغ زری بلند شد وگفت آروم اینکه سینه نیست...فقط زبونتو بکش این بالا...منم اینکارو کردم که دیدم زری داره قرمز میشه...کمرشو تا اونجائی که میتونست بالا آورده بود وداشت لبه مبل روچنگ میزد با یه دستش گذاشته بود پشت سر من که نتونم سرمو بردارم وبا دست دیگش تمام بدنش وسینه هاشو می مالید ....خیلی پیچ وتاب میخورد..ومرتب میگفت وای ..رگ های گردنش زده بود بیرون که یهمرتبه داد زد ووووی وشروع کرد بلرزیدن.......دست پاهاش بی اختیار میلرزیدن و به اطراف حرکت میکردن...احساس کردم دور دهنم خیس شده وداره یه چند قطره آب از چونه هام میچکه..حالا تمام موهای من توچنگ زری بود ومرتب میزان فشارشو کم وزیاد میکرد تا اینکه با کمر خم شدروی سرمن وبی حرکت موند....منه احساس کردم نباید حرکت اضافه تری بکنم ...چند لحظه ای به همین منوال گذشت تا اینکه زری سرشویواش یواش بالا آورد ..چشماش قرمر وخمار شده بود....ومثل اونائی که قادر به هیچ حرکتی نیستن روی مبل ولو شد....چند ثانیه بعد چشماشو باز کرد وبا یه لبخند کوچکی گفت مرسی خیلی عالی بود.... اشاره ای بمن کرد که برم پیشش دراز بکشم منهم این کارو کردم...سرشو گذاشت روی سینه هام دوباره گفت بازم مرسی ..........
چند دقیقه ای چشماشو بست وبی حرکت خوابید بعد با تمام توانش یه پاشو بلند کرد وانداخت لای پاهای من طوری که گوشه رونش میخورد به کیر من...در عین حالیکه دراوج تحریک بودم اما از این کارش خیلی لذت میبردم ...در همین حال که کیر من روبه سقف نشونه گیری کرده بود زری با پشت ناخن هاش از پائین کیرم شروع به نوازش کرد...کیرم داشت منفجر میشد....یه مرتبه زری سرشو از رو سینم بلند کرد و گفت حالا نوبت این شازده کوچولوه.....بازحمت خودشو بلند کرد و با دستمال کاغذی خشک کرد ...همینطور که به طرف کیرم میرفت گفت میخوای برات ساک بزنم؟ راستش من تا اون روز نه اسم ساکو شنیده بودم ونمیدونستم چیه....باسر اشاره ای کردم که یعنی هر کاری میخوای بکن....زری اروم خودشو روی من بطرف پائین کشید ...وقتی سینه هاش به کیرم خورد یاد اونروز توی کمد افتادم که گذاشته بودم لای سینه هاش.....زری به حرکت خودش ادامه داد تا صورتش رسید به کیر من...یه کم کیر منو به اطراف صورتش مالید و یواش یواش اونو کرد تو دهنش ...همینطور که تو دهنش بود با زبونش پشت کیرمو قلقلک میداد یه مرتبه یه میک محکمی زد وکیرمو در آوردوآب دهنشو ریخت بالای کیرم...روشو بمن کرد وگفت خوبه؟...منم همینطور که نفس نفس میزدم با اشاره سرم جواب مثبت دادم....حالا کیرمن نو دستای زری بود که پر از آب دهنش بود وکف دستش لیز میخورد....زری چشمکی زد وگفت هر وقت خواست آبت بیاد بگو....یه باشه تحویلش دادم که دیدم زری دوباره کیرمو کرد تو دهنش اینبار مکیدنهاش و بیرون وتو کردنش بیشتر و تندتر شده بود با یه دستش به اطاف بیضه هام بازی میکرد وبا یه دست دیگش پاهامو باز نگه میداشت نمیدونم چقدر طول کشید که زری از سرو صدام فهمید داره آبم میاد...کیرمو از دهنش در اورد و با دو دستش شروع کرد به مالیدن کیر من از بالا به پائین...چند بار این کارو تکرار کرد که یه مرتبه آبم زد بیرون زری به کیرم نگاه میکرد وحرکات دستشو تند تر میکرد ...نمیدونم چی شده بود که آبم قطع نمیشد هربار که چند قطره میومد بیرون از کمر خم میشدم وسرم از روی بالش بلند میشد زری اینگار که تو جنگ پیروز شده مرتب به کیر من که داشت آبش میومد نگاه میکرد ولبخند کوجکی میزد همینکه دید آبم قطع شد اونم حرکات دستشو آروم کرد و بلند شد چندتا دستمال کاغذی آورد و شروع به پاک کردن جاهائی که آب ریخته بود کرد ...راستش انگار یه پرده ماتی جلو چشمام کشیده بودن زری که قبراق وسر حال بود با یه لحن شیطنتی پرسید خوب بود ؟منم با یه لبخند گفتم از خوب هم خوبتر بود...مرسی......چند دقیقه بعد بلند شدیم رفتیم دستشوئی وخودمونو شستیم زری فقط شورتش پوشید ورفت توی آشپز خونه..منم انگار که ده کیلو وزنم کم شده باشه روی مبل افتادمو چشمامو بستم که یه مرتبه نرمی بدن و رون زری رو کنارم حس کردم...زری با دوتا لیوان شربت برگشته بود ..کیک های شکلاتی قبلی ام آورد باور کنید خوشمزه ترین غذا یا شربت یا هر چیز دیگه ای که تو عمرم خوردم خوشمزه تر بود به نشونه تشکر سرمو بلند کردم واز زری با یه بوس تشکر کردم ...زری هم فقط کفت نوش جونت منم تا حالا کسی برام ساک نزده بود ولی از دوستام راجع بهش خیلی شنیده بودم حالا میبینم که راست میگفتن...زری دوباره کنارم دراز کشید ودر حالیکه سرشو روی گردن وسینه هام میگذاشت ازم خواست با موهاش بازی کنم واونم با نک سینه هامو وشکمم وموهای کیرم شروع به بازی کرد که یه مرتبه هر دومون به یه خواب خیلی لذت بخشی فرو رفتیم.........

ادامه دارد
     
#34 | Posted: 5 Jul 2011 06:56
آموزش سکسی من (۲)


قسمت قبل

امروز قبل از اینکه بقیه مطلب اونروز زری را براتون بنویسم بد نمیدونم به چند تا نکته در جواب دوستانم اشاره کنم ...1)اینکه اینقدر پاپیچ نویسنده ای نشید که تو دروغ میگی واین داستان به فلان دلیل دروغ یا تخیلی بود...2)نمیدونم بعضی از دوستان هر داستانی و میخونن آخرش بدون هیچ دلیلی شروع به ناسزا گفتن میکنن...که حدس من بیشتر برمیگرده به فرهنگ اون شخص....3)اینکه غالبا میبینم سکس با محارم رایج شده وبرخی از دوستان اصرار دارن این موضوع را بی اهمیت جلوه بدن...عزیزانم جاذبه سکس به تنوع اون هست ولی به غیر عادی بودن اون نمیتونه انگیزه ایجاد کنه ...فراموش نکنیم که خواننده های ما از همه قشر وسنی هستند حتی نوجوانانی که با خواندن اینگونه مطالب به یک فرهنگ غلط وغیر عادی<<ازنظر تمامی جوامع بشری>> منجرشود که قطعا عذاب این ترویج به هرشکلی ممکن است گریبانگیر خودمان هم بشود....شرمنده از این تذکر به ادامه آموزش سکسی من برویم...

براتون گفتم که بعد از اولین سکس با زری در کمد دیواری یه روز در غیاب مادرش به خونه اونها رفتم وزری برای اولین بار چطور ساک بزنم وچطور از ساک زدن لذت ببرم را عملا بمن آموزش داد حتما یادتونه که من یه پسر 14 ساله بودم و زری هم که از دوستان خوانوادگیمون بود حدودا 18 سال داشت اطلاعات زری بیشتر از تجربیات قبلیش با دوست پسرش بود وگفته های دوستاش.......
اونروز بعد از یه خواب کوتاه نیم ساعته زری پیشنهاد داد بریم تو آشپز خونه وچیزی بخوریم...من که لخت لخت بودم و زری فقط شورتشو پوشیده بود...توی آشپز خونه یه مرتبه به خودم گفتم نکنه منم بایستی شورت میپوشیدم ..راه افتادم به طرف سالن که زری صدام کرد وگفت کجا میری؟ منم گفتم که قصددارم برم شورتمو بپوشم که زری خنده ای کرد وگفت میشه نپوشی؟ با اشاره به خودش که شورت پوشیده بود گفتم پس چرا تو خودت پوشیدی؟؟؟ من ومنی کرد وگفت : اولا خجالت میکشم دووما میترسم آلوده بشم...آخه زنها خیلی حساسن وباید از خودشون بیشتر مراقبت بکنن....وسوما اگه تودوس داری باشه منم در میارم....که یه مر تبه خم شد و شورتشو در آورد و پرت کرد تو صورت من.....راستش از این کارش خیلی خوشم نیومد ولی همینکه شورتشو از جلو صورتم برداشتم و جزئیات کس وکونشو دیدم خیلی لذت بردم....با وجود اینکه این اولین کسی بود که مستقیم میتونستم لخت لخت نگاه بکنم اما مطمئن بودم که یک کس بسیار زیبا جلو چشمامه زری بمن نزدیک شد و سرمو که با نگاه به کسش خم شده بود بالا آورد وگفت چیه ؟ بنظرت قشنگه؟....من ومنی کردم و گفتم بر منکرش لعنت...زری که از ناشی بودن من خبر داشت پرسید مزش چطور بود ؟ راستش نمیدونستم باید چی جواب بدم....لبخندی زدم وگفتم اگه تو گفتی کیر من چه مزه ای میداد منم میگم کس تو چه مزه ای میده....زری خند ه ی شیطنت امیزی کرد وگفت خیلی خوش مزه بود...حیف که نمیشد گازش بگیرم...ازش سئوال کردم کیر اون دوست پسر قبلیتو هم خورده بودی؟ یه کمی سرخ شد وگفت آره ولی نه به این مفصلی چون همش میترسیدم آبشو بیریزه تو دهنم ومنم اصلا آمادگیشو ندوشتم....بعد یه کمی راجع به جزئیات رابطه قبلیش با اون پسره تعریف کرد زری میگفت: هروقت میخواستیم سکس کنیم اون اصلا بمن توجهی نمیکرد وهر کاری دلش میخواست میکرد خیلی هم زود آبش میومد و قضیه رو تموم شده میدونست....زری همینطور که ادامه میداد چشماشو به یه گوشه ای دوخته بود و میگفت از دوستام خیلی راجع به سکس ودوست پسراشون شنیدم وخیلی دلم میخواست ببینم من چه شکلی میتونم لذت ببرم ولی هیچ وقت موقعیتشو مثل امروز پیدا نکرده بودم.....زری اومد و روی پاهای من نشست وتعریف کرد یه روز خونه یکی از دوستاش یه فیلم دست وپا شکسته پورنو گرافی دیده و خیلی دلش میخواد ادای اونارو در بیاره....ازش سئوال کردم مثلا چکار میکردن؟ گفت نمیدونم...باید یه بار خودمون دوتائی باهم ببینیم و اگه بتونیم اداشونو در بیاریم...بهش گفتم خوب یک صحنشو بگو تا الان اجرا کنیم ....زری از روی پاهای من بلند شد و روی میز نهار خوری خم شد وگفت مثلا اون آقاهه کیرشو میکرد تو کون خانومه ...گفتم خوب منم الان همین کارو میکنم بلند شدم وکیرمو گذاشتم لای پای زری که یه مرتبه از جاش بلند شد و گفت خره مواظب باش من دخترم ...من که تا اون موقع اصلا از این چیزا اطلاعی نداشتم کیرمو گرفته بودم تودستم وبا علامت سئوال منتظر جواب زری بودم که زری کاملا راجع به پرده بکارت برام توضیح داد منم که احساس میکردم الان علامه دهر شدم اشاره کردم که فهمیدم وخواستم که دوباره روی میز خم بشه رزی که از ببو گلابی بودن من نگران بود دستشو گذاشت روی کسش که من اشتباهی نکنم وخم شد روی میز ...منم که دیگه داشتم منفجر میشدم سر کیرمو گذاشتم لای کونش ...ازم خواست که آهسته برم جلو اما از اونجائی که سوراخش خشک بود همه تلاش من بی نتیجه بود و از حرکات زری میفهمیدم که دارم ناشی بازی در میارم و ادامه این کار نتیجه ای نمیده ...همین موقع بود که زری از جاش بلند شد ورفت از داخل یخچال یه قالب کره آورد و یه کمی از اونو به پشت خودش مالید و دوباره روی میز خم شد ...منهم که این آمادگیو دیدم به تلاش خودم ادامه دادم وبعد از چند لحظه مثل اونائی که توشهر غریب گم شدن وحالا راهو پیدا کردن فرو رفتگی سوراخ کونشو پیدا کردم که دیدم زری داره رومیزو چنگ میزنه ...یه ذره فشار بیشتر دادم که دیدم زری کمرشو راست کرد وگفت بسه بسه ....من که دیگه طاقت نداشتم چند لحظه ای صبر کردم اما احساس اینکه سر کیرم داشت میرفت جائی که اوج لذت بود حاظر به عقب نشینی نبودم زری چندتا نفس بلند کشیدودوباره خم شد موقع خم شدن با حالت التماس گونه ای گفت یواش ..باشه؟ منم با اشاره سرم قول همکاری دادم...زری روی میز خوابید و به علامت آماده بودن اشاره کرد که بیام جلو این دفعه زری خودش کیر منو گرفت تو دستشو شروکرد به سرکیرمو مالوندن به دور سوراخ کونش منم که دستام آزاد شده بود با دودستم دو لمبه هاشو گرفته بودم وبرای اینکه سوراخ کونشو درست ببینم از هم بازشون کرده بودم همینطور که زری سر کیر منو به سوراخ کونش میمالید ناله هاش هم بلند شده بود ...برای یه لحظه زری کیرمو دقیق روی سوراخش گذاشت ویه کمی خودشو به عقب کشید تا یه کمی از کیرم بره توکونش ...منهم موقعیتو مناسب دیدم ویه کم فشار دادم که یه مرتبه زری جیغی کشید وگفت یواش یواش .....چند ثانیه بعدش خود زری شروع کرد به عقب و جلو کردن و منهم احساس میکردم که داره میره تو کونش ...خیلی دلم میخواست تا آخر کیرمو بکنم تو کونش ولی دست زری که کیرمو گرفته بود مانع میشد..بالاخره بعد از چند بار عقب وجلورفتن هر دومون زری دستشو از روی کیر من برداشت وصاف روی میز خوابید ...منهم ناخود اگاه شروع به عقب وجلو رفتن کردم که یه مر تبه دیدم زری داره میگه بریز من تمومم منم نمیدونم چی شد که با یه حرکت محکم عقب وجلو شروع کردم به ریختن آبم...و دادزدن.....کیر من بعد از یه مدت کمی کوچیک شد خواستم خودمو به عقب بکشم که زری گفت صبر کن...منم که بدم نمیومد اطاعت کردم ......زری در حالیکه دنبال دستمال کاغذی میگشت کمرشو راست کرد وگفت مواظب باش نیاد بیرون میترسم آبش بره تو جلو ام ...منهم که از نگرانی زری میترسیدم برای رسیدن به دستمال حوله ای روی کابینت دنبالش رفتم...زری بعد از اینکه دستمالو آماده کرد که بعد از بیرون امدن کیرم جلو سوراخشو بگیره گفت آروم درش بیار...باور کنید یکی از لذت بخش ترین قسمت این سکس همین بیرون اومدن کیر من بود زری کونشو بهم کشیده بود ومنهم کیرم از حالت صفتی بیرون اومده بود...میلیمتر میلیمتر کیرم که بیرون میومد احساسش میکردم..قیافه زری که کمی چشماشو تنگ کرده بود احساس میکردم اونم داره از این بیرون اومدن تدریجی کیر من لذت میبره.....بالاخره کیر من بیرون اومد زری هم دستمال کاغذیئ چپوند جلو سوراخش وبطرف دسشوئی دوید ....من که بی حال روی صندلی آشپز حونه افتاده بودم داشتم به لحظه های این سکس فکر میکردم که زری اومد ویه کمی دیگه دستمال برداشت گذاشت لای کونش وشورتشو پوشید که دستماله نیافته....اروم اومد روی میز مقابل من نشست وشروع کرد به لبخند زدن ازم پرسید چطور بود؟ ...من که نای صحبت کردن نداشتم گفتم عالی تر از عالی بود ...زری لبخندی زد وگفت ببخشید اگه اذیتت کردم...آخه کیرت خیلی بزرگه منم فقط یه بار این کارو کرده بودم اگه چند بار این کارو بکنیم هردومون راحت میشیم....منم لبخندی بهش تحویل دادم وازش خواستم یه چیزی بیاره بخوریم ...زری رفت سر یخچال وجندتا کتلت که مامانش براش گذاشته بود با یه کم نون آورد وشروع به خوردن کردیم ...باور کنید از اون روز به بیعد من احساس میکنم خوشمزه ترین غذای دنیا کتلته......



نوشته: وحید
     
#35 | Posted: 5 Jul 2011 06:57
آموزش سکسی من (۳)

سلام دوستان بدون هیچ مقدمه ای (فقط تشکر از اظهار نظرهاتون )میرم که ادامه مطلبو براتون بنویسم.....
براتون نوشتم که اوائل بلوغ (14) سالگی بطور اتفاقی با زری که 4سال از من بزرگتر بود آشنا وارتباط جنسی پیدا کردم...اولین رابطه ما در کمد دیواری بود واصل ماجرا از اونجا شروع شد که ذر غیاب مادر زری یه روز ما یک رابطه مفصل داشتیم...اونروز زری بوسیدن یاهمون لب گرفتن ونزدیکی از پشت ولا پائی کردنو عملا به من آموزش داد......ادامه داستان:
از اون روز به بعد مرتب خاطرات سکسهای بازری تو ذهنم بود به شکلی که موقع خواب ...سر کلاس مدرسه....توی حونه ...موقع تماشای تلوزیون..و......از فکرش بیرون نمیرفتم......راستش شبها تا با مرور خاطرات اون روز خودمو ارضاء نمیکردم خوابم نمیبرد....تماس تلفنی ما از ترس خانواده ها خیلی محدود وخشک بود....هرچند که از صحبت هامون مشخص بود هردومون منتظر یه موقعیت دیگه هستیم.........تا اینکه یه روز زری زنگ زد و گفت میتونی ساعت 5 بیای جلو فلان پاساز ؟...منم از خدا خواسته قبول کردم وموقع بیرون رفتن از خونه به مامانم گفتم امروز کلاس فوق العاده داریم دیر میام خونه............اونروز تمام فکر و ذکرم به قرار عصر بود ...ساعت 3 که از مدرسه تعطیل شدم بیفرار تر از همیشه وبدون توجه به ساعت رفتم سر فرار....ساعت سه ونیم بود که رسیدم جائی که قرار داشتیم....انمیدونم از گرسنگی بود یا از شدت هیجان تمام بدن من میلرزید ...نگاهی به ساعت کردم ذلم میخواست زودتر 5 بشه....بالاخره برای اینکه وقت بگذره رفتم توی یه ساندویچی وسرخودمو با خوردن ساندویچ گرم کردم...بالاخره ساعت موعود نزدیک شد ..ورفتم دقیقا همونجا که زری گفته بود ....چند دقیقه ای گذشت که دیدم زری با 4نفر از دوستاش دارن میان ...اولش جا خوردم وراستش یه کمی دست پاچه شدم...زری نزدیک من شد و سلام کردیم دوستاش یه کم ازما دور تر ایستادن و مشغول صحبت شدن....زری بعد از یه احوال پرسی مختصری اشاره به یکی از دوستاش کرد و گفت اون لیلیه از اون دوستای باحال ...زری وقتی میخواست حرف بزنه دهنش خشک شده بود ...بالاخره ادامه داد و گفت این 5شنبه بعداز ظهر پدر . مادرش میرن ورامین و لی لی توخونه تنهاس...میتونی تو خونه بپیچونی اون شب نری خونه؟......یه کم فکر کردم نمیدونستم توخونه چی باید بگم این اولین باری بود که میخواستم شب خونه نباشم.....توی همین افکار بودم که یه مرتبه زری گفت بذار اول آشناتون کنم ...روکرد به یکی از دوستاش وبا اشاره سردعوتش کرد به جمع خودمون دوتائی ....لی لی نزدیک شد وبا یه لبخند ملیحی سلام کرد...منم با خوشروئی جوابشو دادم ....چند ثانیه اول هردومون داشتیم اون یکیو ورانداز میکردیم....بالاخره رزی رشته افکار دوتامونو پاره کرد و به معرفی لی لی پرداخت وگفت لی لی از دوستای خیلی خوبمونه که همه بچه ها دوستش دارن ....توی لا بلای حرفاشم بایه لبخند زیرکانه ای چندتا تیکه پروند مثل اون استادمونه....ازهمه بامعرفت تره ....راهنمامونه و........زیر چشمی لی لی ورانداز میکردم ...اونم تقریبا همین کارو میکرد چشماش تمام هیکل منو آنالیز میکرد وموقعی ام که چشمش توی گردش دورانی به کیر من میرسید چند لحظه ای مکث میکرد.....یه مرتبه زری با یه صدای بلند تری گفت زود باش جواب بده یکی میبینتمون...منم با یه من ومنی گفتم خیلی دلم میخواد باید ببینم خونه روچه کار میتونم بکنم......از زری ولی لی جدا شدیم وتا خونه همینطور توفکر نقشه برای اون شب بودم ...شب که شد سرسفره شام به مامانم گفتم یکی از دوستام باباش معلم معروفیه وحاظر شده یه شب برم خونشون باباش به دوتائیمون درس بده اشکالی نداره؟ مامانم بعد از کلی سئوال وجواب گفت بزار من با پدر مادرش صحبت کنم ببینم چی میشه ...دلشوره من 1000برابرشد تا اینکه موضوعو به زری رسوندم....بعد از کلی نقشه قرار شد لی لی نقش مادر اون دوستم که قراره برم خونشون درس بخونم بازی کنه ....همه چیز طبق نقشه پیش رفت بالاخره مجوز خروج من برای اولین بار صادر شد......روز موعود هم رسید و با زری سرخیابون خونه لی لی قرار گذاشتیم....همه جیز به خوبی پیش میرفت زری سر ساعت قرار اومد و تا برسیم خونه لی لی راجع به اون حرف میزد...بمن گفت که با لی لی خیلی راحته وتقریبا همه اتفاقاتی که بینمون گذشته براش تعریف کرده...یه مرتبه زری رو بمن کرد وگفت فیلم سوپر تا حالا دیدی؟ گفتم نه ولی از دوستام خیلی تعریفشو شنیدم....زری گفت لی لی چند تا فیلم داره اگه دوست داشتی بگو تا برامون بذاره ...من که گیچ شده بودم ونمیدونستم چه اتفاقی قراره بیافته با سر اشاره کردم که باشه ...راستش هردومون یه حال عجیب وغریبی داشتیم هم میترسیدیم هم کنجکاو بودیم...رسیدیم در خونه لی لی زری زنگو زد ورفتیم وارد خونه شدیم...خدای من چی میدیدم لی لی یه دامن خیلی کوتاه ویه تاپ خیلی نازک بدون سوتین پوشیده بود...با خوشروئی ازمون استقبال کرد و رفتیم توی سالن پذیرائی نشستیم...چند دقیقه بعدش لی لی با یه سینی امد پیش ما که سه تا آبجو تگری داخلش بود ....یه کمی حرفای متفرقه زدیم تا اینکه لی لی آبجو هارو باز کرد و گذاشت جلو هر کدوممون....زری به بهانه اینکه میخواد لباسشو عوض کنه رفت توی یکی از اتاقها ومن لی لی تنها گذاشت لی لی هم اومد کنار من نشست و آبجو منو دستم داد ...من که تا اون لحظه حتی اسم آبجو نشنیده بدم از لی لی گرفتم...که یه مرتبه لی لی قوطی آبجوشو زد به قوطی من و گفت به سلامتی (نخندید از من اینقد ناشی بودم که در جواب لی لی گفتم سلامت باشید)یه کمی از اونو خوردم که دیدم مزه زهر مار میده...لی لی که فهمیده بود من چه ببو گلابی هستم بلا فاصله جند تا پسته کرد دهن من...همین موقع زری هم از راه رسید......باور کنید نشناختمش ...یه شلوارک کوتاه بایه تاپ چسبون نازک وبایه آرایش خیلی غلیظی اومد وجلوی پای من روزمین نشست طوری که دوتا دستاش روی پاهای من بود ....آبجو شو برداشت وهمون کار لی لی تکرار کرد ...لی لی ام چندتا پسته برداشت و جلو دهن من گرفت وگفت اینارو جندتا بوس بکن ...منم این کارو کردم...بعد اونهارو گذاشت تودهن زری که تمام صورتش از مزه آبجو تو هم رفته بود....چند دقیقه ای به آبجو خوری گذشت که لی لی وزری یهمرتبه چشمشون به کیر من که داشت شلوارمو جر میداد افتاد یه نگاهی بمن کردن وزری بایه لبخندی گفت تو چرا خودتو راحت نمی کنی ؟....پاشو شلوارتو درار...من که اولش یه کمی خجالت می کشیدم دیدم دستام تو دست لی لی وداره منو از جام بلند میکنه زری هم با یه لبخند گفت:رود باسی نکن قراره تا فردا اینجا باشیم نمیشه که تو خودتو اذیت بکنی ...حالا من ولی لی ایستاده بودیم که یه مرتبه زری امد بطرف من وشروع کرد به باز کردن دکمه وزیپ شلوارم ...میخواست اونو بکشه پائیین که کیرمن مزاحم بود...همینطور که زور میزد یه مرتبه شورت وشلوارم باهم امد پائین که کیرم عین دماغ پینو کیو زد بیرون وافقی ایستاد....چشمم به لی لی افتاد که نگاهشو از روی کیر من بر نمداشت خواستم شورتمو بالا بکشم که یهمرتبه لی لی یه دستی با تعجب به سرتا پای کیرم کشید ...زری هم همینطور که شاهد ماجرا بود مثل اینکه تاج سلطنتیو از خودش میدونست با یه لبخندی به لی لی وبا زبون بی زبونی گفت دیدی گفتم!!!...شورتمو بالا کشیدم که بشینم ولی اینقدر کیرم بزرگ شده بود که تویشورتم احساس ناراحتی میکردم....یه مرتبه زری شورتمو تاپائین کشید پائین وگفت چه کار به این بچه بیزبون داری؟!!!!همینجوری راحت باش من که کیرتو دیدم لی لی هم که حالا دید یه نگاهی به لی لی کردم دیدم هنوز میخ کیر منه...نشستم روی مبل ولی لی هم کنارم نشست...زری هم که دیگه عملا لای پای من روی زمین نشسته بود...لی لی یه دست دیگه ای کشید به فد و قواره کیر منو گفت جون میده برای مزه...منظورشو نفهمیدم که یه مرتبه از جاش بلند شد ورفت به طرف آشپز خونه تو همین موقع زری رو کرد بمن وگفت باهاش راحت باش خیلی دختر خوب ومهربونیه از طرفی هم خیلی وارده دومست پسر زیاد داشته همیشه اون به همه دوستامون میگه باید چه کار کنیم....همین طور که زری از لی لی داشت تعریف میکرد لی لی بایه کاسه ماست وخیار اومد کنارمون نشست ...هردومون منتظر بودیم چه کار میخواد بکنه...که یه مرتبه ل لی گفت من دیگه طاقت ندارم یه کمی از آبجوشو خورد بعد با یه قاشق ماست وخیارو ریخت روی کیر من ..وشروع کرد به لیس زدن کیر منو خوردن ماست وخیار....زری هم که داشت هردومونو نگاه میکرد دستای منو محکم توی دستاش فشار داد وگفت منم میخوام ...لی لی که ماست وخیار خوردنش تموم شده بود سرشو بلند کرد که دیدم سرخ سرخ شده....همین کارو زری هم کرد با این تفاوت که موقع ماست وخیار خوردن زری لی لی اومده بود تو بغل من ولباشو گذاشته بود روه لبهام ومیک میزد ... فکر میکنم حرارت بدنم به 50 رسیده بود زری هم یه میک مهکم به کیر من زد وسرشو آورد بالا...لی لی هم لبهای منو ول کرد با علامت سئوال گفت میخواید فیلم بزارم؟؟؟...بدون اینکه جوابی بگیره بلند شد وبطرف تلوزیون رفت همین طور که دولا شد فیلم داخل دستگاه بزاره تمام کونش از زیر دامنش پیدا شد فکر کردم شورت نپوشیده ولی بعدش فهمیدم از این شورتهای نخی که لای پاشون میره پوشیدم همینطور که منتظر شروع فیلم بودیم زری هم داشت با کیر من بازی مکرد...من خیلی مشتاق بودم ببینم فیلم سوپر چیه بالاخره فیلم شروع شد و دوتا مرد کیر کلفت با یه زن سیاه پوست شروع کردن به همان روال معمول فیلمهای پورنو گرافی یعنی دوتا مردا کیرشونو تو دستشون گرفته بودن وزنه هم به نوبت براشون ساک میزد....نمیدونم چی شد که هوس کردم یه کمی از آبجوام بخورم....قوطی آبجو که برداشتم لی لی گفت مزه نمیخوای؟؟؟جواب مثبت دادم که یه مرتبه تاپشو از سرش بیرون کشید ویه کم ماست وخیار ریخت روی سینه هاش من که تا اون موقع محو سینه های سفید ویه کم گندش شده بودم یه کمی ابجو خوردم وشروع کردم به خوردن ماست وخیار های روی سینش ...زری محو تماشای فیلم شده بود وبا تعجب وهیجان چشماشو به تلوزیون دوخته بود ...خانومه داشت برای یکیشون ساک میزد دومی هم اومده بود برای خانومه ساک میزد.....منم که همینطور داشتم سینه های لی لی رو میخوردم ماست خیار های روی سینه لی لی تموم شده بود که یه مرتبه دیدم یه قاشق دیگه ریخت روی سینه هاش...راستش منم خیلی خوشم اومده بود به کارم ادامه دادم که دیدم صدای نفس نفس زدن های لی لی بلند شد زری یه نگاهی به هردومون کردویه لبخندی زد وزود نگاهشوبطرف تلوزیون برد ...انگار میخواست حتی یک ثانیه افیلمو از دست نده ...منم که مشغول خوردن سینه بودم......لی لی کمی جابجا شد ودامنشو کشید بالا همینطور که سینه هاشو میخوردم چشمم به کسش افتاد که فقط یه شورت طوری نازکی اونو پوشونده بود...دستمو گرفت برد طرف کسش منم یه کمی با کسش بازی کردم ..از زری یاد گرفته بودم که نباید خشن رفتار کنم....هکین طور که با کسش بازی میکردم احساس کردم تمام دستم خیس شده ...حالا دیگه نفس زدنهاش از حالت عادی وتند وتند خازج شده بود همینطور که داشتم باهاش بازی میکردم سینه هاشو از توی دهنم در آورد و گفت یه کمی کسمو میخوری ؟منم قبول کردم و زری از وسط پاهام بیرون کشیدم که ادامه کارو بدم ....لی لی یه کمر روی مبل به پشت خوابید وپاهاشو باز کرد طوری که من میتونستم پائین پاهش بخوابم وصورتم کاملا مسلط به کسش بود ...عجب کس صورتی خوشکلی دلم نمیومد چشم از روش بردارم...لی لی با دوتا دستاش لای کسشو باز کرد ومنم شروع کردم با زبون چوچوله هاشو لیس زدن اولین باری که زبونم خورد به کسش یه مرتبه اه بلندی کشید و سرمو از کسش دور کرد از بالاتنه خیلی به خودش میپیچید که یه مرتبه مثل اینکه چیزی یادش اومده باشه نیم خیز کرد و قوطی آبجو بدستم داد وبا قاشق یه کمی ماست وخیار ریخت روی کسش...از دقتش در جای ماست وخیار فهمیدم که دوست داره بالای چوچوله هاشو ساک بزنم منم اینکارو کردم راستش میخواستم خودمو ناشی نشون ندم...تو همین لحظه بود که لی لی یه کم از جاش بلند شد و دوتا کوسن مبل رو گذاشت زیر سرش که به صحنه ساک زدن من مسلط باشه زری میخ فیلم شده بود سرشو برگردوند یه نگاه کوچیکی بایه لبخند بما کرد ودوباره مشغول دیدن فیلم شد منم برای چند ثانیه چشمم به تلوزیون افتاد که دیدم مرده داره برای زنه ساک میزنه ودستاشو آورده بالا با سینه هاش بازی میکنه منم خودمو آماده کردم که همین کارو برای لی لی بکنم ...مراحل ساک زدن من شروع شد وگاهی اوقات اینقد صدای آه ناله لی لی بلند میشد که زری بی اختیار سرشو برمیگردوند یه نگاهی میکرد با لبخندی سرشو به طرف تلوزیون بر می گردوند ...همینطور که من داشتم کس لی لی میخوردم..یه مرتبه از جاش بلند شد ونشست چشماش خیس بود ولبهاش خشک شده بود فهمیدم که خودشو گرفته تا دیرتر ارضاء بشه چند ثانیه ای نشست و بعدش خوابید وا ز من خواست که وارونه برم روش بخوابم حالا کیر من جلو دهن لی لی بو وسرم هم روی کسش....دوباره شروع کردم لیس زدن کسش لی لی هم شروع کرد به بازی کردن با بیضه هام وخوردن کیرم اینقدر حواسم به خودم بود که نمیدونم چطوری برای لی لی ساک میزدم دوتا دستامو از زیر پاهاش آورده بودم وکسشو از هم باز کرده بودم...اولین باری بود که یه کس رو اینجوری به وضوح از نزدیک میدیدم....دلم میخواست همینطور که کیرم تو دهن لی لی هست نگاش کنم ....حیلی تحریک بودم کمرم بالا وپائین میکردم که کیرم تو دهن لی لی بیشتر فرو بره دلم میخواست پائین کیرم لب های لی لی حس کنه....همینطور که مشغول بودم لی لی دستشو گذاشت پشت سرم وبطرف کسش فشار داد منم فهمیدم باید براش ساک بزنم چند بار کیرمو تا آخر فشار دادم توی دهن لی لی که دیدم با عکس العملش مواجه شدم حتی یه بار به سرفه کردن افتاد ...هردمون مشغول بودیم که یه مرتبه لی لی تمام ماهیچه های بدنش صفت شد چند ثانیه صدای نفسش نیومد کیر منو از دهنش در اورد ویه مرتبه یه حرکت ناگهانی کرد و یه جیغ کوتاهی کشید و بی حرکت روی مبل افتاد منم حرکت زبونمو آهسته کردم...گاهی اوقات موهامو به عقب میکشید که نتونم زبونمو به کسش نز دیک بکنم...اما هر بار که یه کوچولو زبونم به کسش میخورد یه لرزه ای میکرد واز جاش میپرید.....توی همین حال که بود خواستم از روش بلند شم که دستشو گذاشت روی کمرم که یعنی پا نشو ...منم از خدا خواسته کس صورتیش دید میزدم و هر از جند لحظه ای یه کمی لاشو باز میکردم وبه رنگ صورتی قشنگش خیره شده بودم همینطور که با کسش بازی میکردم یه مرتبه داغی وخیسی دهنشو دور کیرم احساس کردم فهمیدم که میخواد برام ساک بزنه...منم کمکش کردم و با بالا وپائین اوردن کیرم کمک می کردم که نخواد خیلی سرشو بالا وپائین بکنه...نمیدونم چقدر وقت از بازی کردن من با کس لی لی گذشت و چقدر کیر من توی دهن لی لی بو د اما یادم میاد یه لحظه که کیرمو تا آخر توی دهن لی لی کرده بودم زبونشو پشت کیرم حس کردم که داره حرکت میکنه نتونستم طاقت بیارم چند بار کیرمو تو دهنش فرو کردم که یه مرتبه تمام بدنم صف شد وابم شروع کرد به اومدن ....لی لی با دستاش تا آخرین قطره آبمو کشی بیرون ...اینقدر بی خال شده بودم که بی حرکت افتادم روی لی لی ....بعد یکدقیقه ای لی لی با اشاره دست ازم خواست که بزارم بلند شه آهسته بلند شدم دیدم زر ی هم نگاه من میکنه هم نگاه فیلم وداره میخنده....لی لی با هر زحمتی بود خودشو از زیر من کشید بیرون ...تمام ابم ریخته بود روی صورتش حتی یه کمی هم رفته بود لای موهاش و توی بینیش....خنده ای کرد واز زری خواست جعبه دستمال کاغذی بهش بده....یه کم که صورتشو پاک کرد بلند شد وبا بیحالی دامنش که هنوز ودر کمرش بود در آورد وگفت من میرم یه دوش میگیرم.......من که بی حال رو مبل افتاده بودم چشمم به تلوزیون افتاد که یکی از مردا زیر خوابیده بود وکیرشو کرده بود تو کس زنه ویکی دیگه هم از پشت کیرشو تا ته چپوبده بود توی کون زنه....راستش اصلا حال دیدنشو نداشتم ولی خیلی کنجکاو بودم ببینم چی میشه ...همش احساس میکردم با اون داد وفریادی که زنه میکنه الآنه که پاره بشه ...زری محو تماشای متعجبانه خودش بود که لی لی با یه حوله کوچیکه که دور خودش بود امد بطرف ما...زری از لی لای سئوال کرد اینها جطوری میتونن تحمل کنن...این دوتا کیره که خیلی بزرگه...من که نمیتونم باور کنم ....مرتب از این خرفا میزد وچشماشو خیره کرده بود به صفحه تلوزیون....لی لی خنده ای کرد امد نزدیک من ...یه بوسه کوچیکی روی گونه هام کرد وگفت مرسی خیلی چسبید منم گفتم بمنم خیلی چسبید .....لی لی حولشو از تنش جدا کرد اومد توی بغل من دراز کشید توری خوابید که انگار میخواد بشترین تماس بدنی با من داشته باشه منم از پشت سینه هاشوتودستم گرفتم و فشار میدادم به خودم سرمو گذاشتم روی گردنش ویه چرت چند دفیقه ای زدم ..........ادامه ماجرای اونروزو در قسمت بعدی براتون میگم

ادامه ...
     
#36 | Posted: 5 Jul 2011 06:58
آموزش سکسی من (۴)

سلام دوستان ممنون از همه کامنت هاتون.....گفتم براتون که بعد از یه سکس مفصل واینکه از زری یاد گرفتم که چطور میتونم لا پائی وساک واز پشت کردنو انجام بدم......زری که عاشق سکس بود ماجرای منو برای دوستاش تعریف کرد ومنجر به این شد که باتفاق یکی از دوستاش یه سکس سه نفری داشته باشیم....اونروز توی خونه لی لی در حالیکه آبجو خورده بودیموفیلم سکسی گذاشته بودیم زری که تا اونروز فیلم سوپر ندیده بود محو تماشای فیلم شد و لی لی (که ظاهرا از قبل رابطه های زیادی داشته) بامن شروع به ساک زدن 69ئی کرد وبا ریختن ماست وخیار روی چوچوله هاش بمن فهموند که چطور وکجای کس را باید ساک زد .......
ادامه داستان:
من و لی لی تو بغل هم بی حال خوابیده بودیم و من که از شدت لذت بی حال شده بودم چشمامو بسته بودم وحالت خواب وبیداری داشتم...که یه مرتبه یه چیزی و جلو دهنم حس کردم...چشمامو که باز کردم دیدم زری برعکس من وروبروی من خوابیده و سرشو جلو کیرم قرار داده و کسشم در مقابل دهنم گذاشته ...سرمو بلند کردم یه نگاهی به زری کردم دیذم چشماش خمار شده و آهسته گفت حالم خیلی خرابه میتونی؟؟؟....همین لحظه بود که لی لی هم از خواب کوتاهش بیدار شد ورو کرد به دوتائیمون و با یه لبخندی گفت : چیه فیلمه اثر کرده؟....زری هم نه گذاشت ونه برداشت گفت: خیلی حالم خرابه یه کاری بکنید.....لی لی مثل اونائی که میخوان پشت فرمون بشینن خنده ای کرد واز تو پشت من بلند شد ونشست.....منو به پشت خوابوند و زری هم هل داد روی من که برای هم ساک بزنیم...توهمین موقع لی لی باخنده گفت میخوام تمام آب زری بکشی بیرون...ببینم چقد یاد گرفتی؟!.....منم خیلی آروم لای کس زری باز کردمو خیلی آهسته شروع کردم به زبون زدن....باور کنید هنوز یک دقیقه نگذشته بود که زری دستشو قفل کرد تو کمرم وتمام بدنشو منقبض کرده بود که ارضا بشه که یهمرتبه دیدم موهام به عقب کشیده میشه تا سرمو از کس زری دور کنه...تو همین موقع دیدم لی لی سرمو عقب گرفته که ادامه ندم ...ازش پرسیدم چرا این کارو میکنی؟...جواب داد زوده....باید یه کمی طولش بدی....تو همین موقع زری شروع کرد به مالیدن کیر من به اطراف دهن وصورتش وگاهی هم تا نصفه های کیرمو میکرد تو دهنش لی لی بطرف کیر من و سر زری رفت وبه زری گفت دهنتو کامل باز کن....زری اینقدر حشری بود که بدون چون وچرا اینکارو کرد...بعد لی لی با دستش گذاشت روی کمر من وبا اینکارش خواست که فشار بیشتری بدم تا کیر من تا آخر بره بودهن زری منهم اینکارو کردم البته خیلی آهسته... به آخرای کیرم که رسیدم یه مرتبه دیدم زری با تمام قدرت منو از روی خودش کنار زد و شروع کرد به سرفه و عق زدن ...لی لی که داشت می خندید یکی از کوسن های مبل را زیر گردن زری گذاشت به شکلی که سر زری به بالاترین حدی که میشد از عقب خم بشه...دوباره با اشاره دست از من خواست که کیرمو داخل دهن زری کنم ...منهم اینکارو کردم ما این دفعه تا آخر فشار نمدادم لی لی به سراغ من اومد واز زیر سرم دستشو آورد نزدیک کس زری و لای اونو باز کرد یه کمی با سوراخش بازی کرد که داد وفریاد زری بلند شده بود ...یه چیزائی میگفت که چون کیر من داخل دهنش بود برای هیچ کدوممون مفهومی نداشت....جند لحظه ای که گذشت لی لی رو بمن کرد وگفت آماده ای؟ با سر اشاره کردم آره سرمو به طرف کس زری برد و گفت تا میتونی ای چوچوله هارو زبون بزن...منم اینکارو کرده که بعد از سی چهل ثانیه دیدم پاهای زری دور گردنم قفل شد وبا دوتا دستاش داره لمبه های منو چنگ میزنه...یهمرتبه با یه صدای وووووای خودشو منقبض کرد وشروع کرد به لرزیدن...همین موقع بود که لی لی با تمام قدرتش دستشو گذاشته بود روی کمر من واز من میخواست کیرموتا آخرین حدی که میتونم توی دهن زری فشار بدم...یک دقیقه ای طول کشید تا زری از لرزه افتاد وبا دستاش بمن فشار میاورد که کیرمو از تو دهنش در بیارم اما لی لی هم از اون طرف به کمرم فشار میاورد که این کارو نکنم...زری یواش یواش پاهشو که دور گردن من قفل کرده بود شل کردوهمینطور ناله میکرد که یه مرتبه دیدم لی لی آمده روی من وپاهاشو اینطرف واونطرف من گذاشته انگار که میخواد سوار اسب بشه با یه حرکت ناگهانی با کسش به کونم فشار میاورد وبا دوتا دستاش که پشت گردنم گذاشته بود سرمو روی کس زری فشار میداد یه مرتبه داد زد ساک بزن ساک بزن منهم که بینیم داشت میرفت تو سوراخ کس زری با زبونم شروع کردم به ساک زدن محکم روی چوچوله هاش که یه مرتبه دیدم عین مرغی که سرشو میبرن زری شروع به دست وپا زدن میکنه واونقدر شدیده که اگه لی لی روم نبود از روی مبل به پائین پرت میشدم ....چند ثانیه ای طول کشید تا زری آرومتر شد اما هنوز لرزه های خیلی کوچیکش تمام نشده بود لی لی ازم خواست که از روی زری بلند شم این کارو کردم و امدم پائین مبل نشستم ...لی لی هم اومد کنار دستم نشست ودوتائی شروع کردیم به نوازش بدن زری.....زری هم که چشماشو بسته بود ولبهاش خشک شده بود هر چند وقت یه تکون میخورد وچشماشو باز میکرد ویه لبخندی میزد....ده دقیقه ای طول کشید تا تونست چشماشو درست باز کنه وبا لکنت حرف بزنه ...لی لی چندتا دستمال کاغذی برداشت وبه سراغ کس زری رفت وشروع کرد بهد پاک کردنش وگفت: چه کار کردی دختر مبل هم لک شده زری نای حرف زدن نداشت...فقط یه بار دستمو گرفت وفشار داد وگفت مرسی....بعدهم گفت ببخشید اگه اذیتت کردم منهم خندیدمو گفتم اشکالی نداره...فقط بگو ببینم چرا اینجوری شدی/؟؟؟؟!!!!خنده ای کرد وگفت : نمدونم بار دوم چی شد..تا حالا اینجوری ارضاء نشده بودم احساس میکنم دو سه کیلو وزنم کم شده ...تو دلم گفتم اینو مدیون لی لی هستی ....زری یه مرتبه به چشمش به کیر من افتاد که همینجور راست ایستاده بود با یه نگاه ملتمسانه ای گفت بذار یه نیم ساعت دیگه هر کاری خواستی بکن...منم که احساس میکردم هر نوع ارضائی الان مساوی باشکنجه زری میشه لبخندی زدم و گفتم باشه........لی لی که برای سر به نیست کردن لکه مبل به آشپز خونه رفته بود با یه دستمال مرطوب برگشت وشروع به کشیدن اون روی لکه جامونده روی مبل شد زری هم که مجبور شده بود خودشو بلند کنه یه مرتبه به حالت نشسته روی مبل خودشو ولو کرد ...همینطور که نشسته بود با نک پاش شروع کرد به بازی کردن با کیر من ....لی لی هم که تقریبا کارش تموم شده بود رو کرد به من وزری گفت پاشین بیریم حمام...زری گوشه چشمی آمد وگفت منکه الان اصلا از جام نمیتونم تکون بخورم شماها برید منم بعدا میام.......لی لی هم که فکر میکنم منتظر این حرف بود گفت باشه...دست منو گرفت واز جام بلند کرد وبطرف حمام کشید ...وارد حمام که شدیم دستمو ول کرد وکیر منو به دنبال خودش کشید....یه مرتبه سرشو آورد کنار گوشمو گفت آدم راز داری هستی یانه؟؟منهم باصراحت جواب مثبت بهش دادم...همینطور که داشتیم با هم بازی میکردیم لی لی یه مایع آبی رنگی داخل وان ریخت وآب دوشو تا آخرین مرحله باز کرد...وان همینطور که پر میشد کف سفدی هم روآب جمع میشد تقریبا تمام حمامو بخار آب گرفته بود ووان هم دیگه کم کم پر آب وکف شده بود...لی لی همینطور که با کیر من بازی میکرد....سرشو آورد نزدیک گوش منو گفت: ببین من دختر نیستم ولی هیچ کدوم از دوستام نمیدونن... از اندازه وکلفتی کیر تو خیلی خوشم اومده که این رازو بهت گفتم ....یه مکثی کرد و گفت مطمئن باشم این موضوعو به زری نمیگی؟؟؟؟گفتم مطمئن باش...یه لبخندی زد و گفت حالا بیا یه حال اساسی به این کس ما بده ...کیرمو کشید به طرف وان ورفت از زیر جا صابونی یه کاندوم که معلوم بود از قبل اماده کرده بودآورد وبازش کرد من که نمیدونستم این چیه هاج واج منتظر بودم ببینم چه کار میکنه ...لی لی همونطور که کاندومو رو کیر من میکشید گفت حالاخیالت راحت باشه اگه میخوای آبتو بریزی اون تو اشکالی نداره منو کف وان نشوند وخودشم آمد مقابل من و پا هاشو گذاشت اینطرف و اون طرف من ....زیر اونهمه کف چیزی دیده نمیشد...فقط احساس کردم کیر منو گرفته تو دستشو داره سرشو میماله به کسش....بعد از یه مدت کوتاهی شروع کرد چشماشو خمار کردن و تند وتند نفس کشیدن ...چند ثانیه ای مکث کرد و کیر منو ول کرد و گفت تو نمخواد بزنی بزار خودم میزنم...(نخندید از من فکر کردم باید کتکش بزنم )همینطور که دستشو در میاورد لباشو گاز میگرفت خیلی یواش کمرشو به طرف پائین میکشید هر چند لحظه ای هم مکثی میکرد و بایه لبخندی میگفت چه خبره چقدر بزرگ شده!!!!....راستش منهم احساس خیلی خوبی داشتم ومیفهمیدم که کیرم داره یه جای خوبی فرو میره ...بعد از یه مدت کوتاهی احساس گرمای زیاد داخل کس لی لی روی کیرم متوجه شدم لی لی چند بار بالا وپائی شد وهر بار هم آخ واوخی میکرد داخل کسش کاملا لیز بود اما احساس میکردم کیر من برای کسش بزرگه بهش گفتم ناراحتی؟ خنده ای کرد وگفت تو عمرم این حالتو نداشتم ...یه کم لباشو گذاشت روی لبهام وهر لحظه حرکات بالا وپائین رفتنشو تند تر میکرد با هر تکونی سینه هاش از این طرف به اون طرف میرفت ازم خواست سینه هاشو بمالم ... لذت عجیبی داشت چون سینه هاش با کفی که روی اب بود لیز لیز شده بود ومرتب از تو دستم در میرفت یه مرتبه لی لی هرکتشو آهسته کرد وگفت آماده ای آبتو بریزی؟چون من بعدش دیگه نمیتونم ادامه بدم...جوابی نداشتم بهش بدم فقط محکم گرفتمش تو بغلم وبه خودم فشارش میدادم لی لی هم گفت هر وقت آماده بودی بگو تا با هم بریزیم...لی لی حرکات بیرون تو رفتن کیر منو ادامه میرار چند با ر میخواست خودش ارضاء بشه که متوقفش کرد ودوباره شروع به ادامه کار میداد لی لی خیلی کلافه شده بود مرتب سرشو به این طرف واونطرف میکرد ووای ووی میکرد یه مرتبه احساس کردم داره آبم میاد دستامو انداختم دور کمر لی لی وگفتم بریز منم دارم ارضاء میشم لی لی مثل اینکه خیلی وقت بود منتظر این حرف بود دستشو انداخت دور گردن من وحالا هردومون داشتیم اون یکیو به خودمون فشار میدادیم من اولین تکونی که خوردم لی لی متوجه شد که من آماده هستم یه مرتبه سر وصدای بلندی کرد با حرکتهای نامنظمی که میکرد تو بغل گرفتنش مشکل بود....سر وصداش اینقدر زیاد بود که من ترسیدم همسایه ها صدامونو بشنون برای همین دست گذاشتم روی دهنش وفشار دادم اینگار که لی لی هم منتظر یه خشونتی از من بود جشماشو توجشمام به حالت ملتمسانه ای دوخت وفکش شروع به لرزیدن کرد میدونستم که بد جوری داره ارضاء میشه پاهامو آوردم پشت کمرش وکیرمو تا آخر فشار دادم توی کسش...که یه جیغ بلندی کشید وولو افتاد تو بغلم ...منم انو به خودم فشار میدادم وهر از چند لحظه ای که احساس میکردم بازم داره ابم میاد خودمو تکون میدادم تا کیرم بیشتر وارد کسش بشه یک دقیقه ای این کار طول کشید تا هردومون به حالت اولیه ولی بیحال برگشتیم لی لی در همون حال سرشو گذاشته بود روی سینه من ودستاشو دور گردنم حلقه کرده بود انگار یه مرده هیچ حرکتی نمی کرد...یه مرتبه دیدیم زری در حمامو باز کرد واز حالتمون فهمید در چه حالیم میخواست بیاد نزدیکمون که لی لی ازش خواست بره از تو یخچال سه تا آب میوه بیاره زری هم تا بیرون رفت لی لی برای اینکه موضوع دختر نبودنش لو نره سریع کیر منو از کسش بیرون کشید وکاندوم از روی اون در اورد وداخل یه دستمال توالت پیچید و گذاشت بالای سیفون که پیدا نباشه وبرگشت توی وان روبروی من پشتشو با بی حالی زد به دیواره وان وچشماشو بست و گفت فقط میتونم بهت بگم قشنگ ترین ارضائی بود که تو عمرم شدم منم با لبخند تشکری کردم وگفتم امیدوارم همینطور باشه که میگی....خندید ودوباره چشماشو بست ...زری با سه تن آبمیوه ویه کمی نون خالی اومد وارد حموم شد آب میوه هارو تقسیم کرد هرسه مون با تمام اشتیاق شروع کردیم به خوردن.... اینهم یکی از خوشمزه ترین چیزهائی بود که هیچ وقت مزه اش از یادم بیرون نمیره..........
ادامه دارد....
     
#37 | Posted: 5 Jul 2011 06:59
آموزش سکسی من (۵) و آخری

اگه یادتون باشه من برای اولین بار سکس واقعی را با زری که حدود 4 یا 5 سال از من بزرگتر بود داشتم ودر واقع اون بود که راههای مختلف سکس را بمن آموزش داد. در ادامه مطالب هم گفتم که با لی لی دوست زری آشنا شدم و در یک فرصت استثنائی تونستیم یه سکس سه نفری داشته باشیم واونجا بود که بسیاری از مسائل سکسی مثل کاندوم....از جلو کردن....ساک زدن صحیح....آبجو ....و.....خیلی از مسائل دیگه آشنا شدم.....
به هر حال اونشب من وزری ولی لی باهزار خاطره خوب تمام شد و فردای اون روز با بیمیلی تمام شال و کلاه کردیم و هر کدوممون با هزار تا خاطره شیرین از هم جدا شدیم.....
ادامه:
چند روز از این اتفاق خاطره انگیز گذشت و من وزری چند باری با تلفن های کوتاه تماس داشتیم تا اینکه یه روز زری گفت میای با لی لی و دوست پسرش بریم کافی شاپ؟راستش من تا اونروز نمیدونستم کافی شاپ چیه اما اینقدر خاطره اون سکس سه نفری برام جالب بود که بدون فکر کردن قبول کردم وقرارمونو گذاشتیم....اونروز علاوه بر من وزری و لی لی یه پسر 18 19 ساله هم به جمعمون اضافه شد و اونجا بود که من با فرهاد آشنا شدم ....... توی کافی شاپ فقط حرفهای ساده زدیم وخیلی زود این دیدارمون تموم شد....فردای اون روز داشتم میرفتم مدرسه که تلفن زنگ زد چون دیرم شده بود میخواستم جواب ندم ولی نمیدونم چی شد که بطرف تلفن کشیده شدم گوشی را برداشتم با کمال ناباوری صدای لی لی را از پشت گوشی شنیدم سلامی کردم و منتظر بودم ببینم چی شده که لی لی بامن تماس گرفنه.....لی لی هم که از سکوت من فهمیده بود گفت: میخوام یه پیشنهاد بهت بدم ولی بازهم شرطش اینه که زری متوجه نشه....قبول کردم ومنتظر ادامه صحبیتهاش شدم....برای اولین بار بود که احساس کردم لی لی داره خجالت میکشه...به هر حال گفت میخوام یه سکس سه نفره با فرهاد داشته باشیم...راستش اینقدر دست وپاچه شده بودم که به من ومن افتادم....لی لی هم مثل اینکه خجالتش ریخته با شه یه کم خودشو لوس کرد وگفت خواهش..... بخاطر اون محبتهاش قبول کردم وگفتم باشه کی؟...گفت همین الان بیا سر کوچه ما تا با هم بریم خونه فرهاد اون امروز خونشون خالیه....بین دوراهی گیر کرده بودم از طرفی خیلی دلم سکس می خواست از طرفی هم مدرسه را نمیدونستم چطور بپیچونم...خلاصه دلو به دریا زدم وقرارمونو گذاشتیم ...سریع رفتم یه دوش گرفتم ولباسهای خوبمو پوشیدم رفتم سر قرار ...از دور لی لی تا منو دید به طرف من اومد واز ترس اینکه کسی نبینتمون تا رسید بمن یه تاکسی در بست گرفت وراهی خونه فرهاد شدیم هرچند که توی تاکسی جلو راننده حرفی نمی تونستیم بزنیم اما اظطراب تو چهره هر دومون مشخص بود ...بالاخره رسیدیم و وارد آپارتمان فرهاد شدیم ...فرهاد یه شلوارک کوتاه پوشیده بود و اونهم اظطراب تو صورتش موج میزد ...بعد از چند دقیقه ای فرهادبا صدای لرزونش گفت بیاید شروع کنیم مامانم ساعت 4 برمیکرده ....تا این حرفو زد لی لی شروع به در اوردن پیرهنش کرد وگفت هرکی لباس خودشو در بیاره...یک دقیقه ای طول نکشید که فرهاد و لی لی لخت لخت جلو من ایستاده بودن ...منم مثل اونا لخت شدم و یه مرتبه فرهاد خیره شد به کیر من وگفت: وای چقدر بزرگه!!!!لی لی خنده ای کرد ودستاشو انداخت دور کمر من وفر هاد وسه تا ئیمونو اورد نزدیک هم ...من یه لحظه چشمم به کیر فرهاد افتاد که از انگشت شست من یه کم بزرگتر بود این اولین کیری بود که من از نزدیک میدیدم...همین موقع بود که زری زانو زد وبا هر کدوم از دستاش کیر یکیمونو گرفت و شروع به ساک زدن کردبعد از چند بار یه مرتبه فرهاد خودشو عقب کشید واز خنده لی لی فهمیدم که برای اینکه آبش نیاد این کارو کرده...ظاهرا مثل اینکه لی لی از این اتفاق خیلی ناراضی نبود زیر چشمی به من وفر هاد نگاه میکرد وبرای من ساک میزد....همین موقع بلند شد وروی مبل طاق باز خوابید و از فرهاد خواست که بیاد براش ساک بزنه در همین حال منو به بالای مبل برد طوری که بتونه همزمان برای منم ساک بزنه...حالا دیگه لی لی هم به نفس زدن افتاده بود و با ولع بیشتری برای من ساک میزد...داخل دهن لی لی اینقدر داغ بود که گرمی اونو کاملا حس میکردم...مدتی گذشت که فرهاد بلند شد و گفت من دیگه طاقت ندارم آمد روی لی لی خوابید ....همین موقع بود که لی لی دوتا دستاشو انداخت دور کمر فرهاد ودوتا لمبر هاشو گرفت دوی دستش واز هم بازشون کرد ...سوراخ کون فرهاد اینگار یه سکه پیدا شده بدود....لی لی با آب دهنش سوراخو خیس کرد وبمن اشاره کرد که برم فرهادو بکنم....با تمام بی میلی رفتم خوابیدم روی کمر فرهاد وکیرمو گذاشتم در سوراخش ....فرهاد سرشو برگردوند وگفت خیلی یواش تا اخرشم نکون همون سرش که رفت دس نگهدار....منم که گوشم بدهکار حرفهای فر هاد نبود سر کیرمو نشونه کردم وبدون هیچ ملاحظه ای کیرمو دادم تو ...هنوز نصف کیرم داخل نشده بود فرهاد کمشو خم کرد وسرشو اورد بالا گفت آخ مردم ...یه کم یواشتر....لی لی از اون زیر لبخندی زد وبااشاره گفت برو تو....راستش من از این کار خوشم نیومده بود ...لی لی در حالی که لای کون فر هاد را با تمام قدرت باز کرده بود از من خواست به کارم ادامه بدم....منم نامردی نکردم وتا آخر کیرمو فشار دادم داخل وشروع کردم به تکان دادن فر هاد یه مرتبه جیغی کشید و کمرشو کج کرد و از روی لی لی بلند شد و افتاد پائین مبل....لی لی ازم خواست که جعبه دستمال کاغذی را بهش بدم که متوجه شدم آب فرهاد امده وریخته روی شکم لی لی ....من آمدم کنار لی لی نشستم ولی لی هم شروع کرد به بازی کردن با کیر من....فرهاد که رنگش مثل گچ سفید شده بود بزور خودشو بلند کرد وگفت من میرم یه دوش بگیرم...همین موقع بود که لی لی یه مرتبه مثل آدمای گرسنه از جاش بلند شد وممنو به پشت خوابوند روی مبل وپاهاشو گذاشت دو طرف من به شکلی که کیر من کاملا مسلط به کسش باشه ...آروم اونوگرفت و سرشو گذاشت در سوراخش با یک لحن التماسی گفت مواظب باش آبتو نریزی تو...باشاره من کمرشو داد پائین تا کیر من کامل داخل کسش رفت...هرچه کیر من بیشتر وارد کسش میشد چشماش خمار تر میشد وآه ونفسهای بلند تری میکشید چند بار به آ هستگی خودشو بلند کرد وپائین آورد....یه مرتبه 180 درجه چرخید وپشتشو بمن کرد ...یه کم کمرشو خم کرد وازم خواست با سوراخ کونش بازی کنم ...منم یه کم تف مالیدم در سوراخش و همینطور که کیر من تو کسش میرفت میامد منم باهاش بازی میکردم که یه مرتبه دیدم بلند شد ونشست ودرحالی که بشدت میلرزید ازم خواست انگشتمو بیشتر به سوراخ کونش فرو کنم...لی لی بد جوری میلرزید وتمام ماهیچه های بدنش منقبض شده بود ....راستش تا حال ندیده بودم که اینجوری ارضاء بشه....بعد از یک دقیقه ای بلند شد وروی من سینه به سینه دراز کشید وبی حال افتاد و گفت چند دقیقه صبر کن الان ارضاء ات میکنم....همین موقع بود که فرهاد با یه حوله کوچکی که دور خودش پیچیده بود از حمام بیرون امد ونشست پیش ما از حالتمون فهمید که چی شده....دست کرد و یه نخ سیگار از روی میز برداشت وشروع کرد به کشیدن...راستش از بوی سیگار تا اون موقع بدم میومد اما احساس کردم این یه سیگار مخصوصه.....لی لی سرشو از روی سینه من بلند کرد ویه پکی به سیگار فرهاد زد و شروع کرد به مکیدن ولیسیدن سینه و شکم من وخودشو کشید پائین تا رسید به کیر من...تمام کیرمو بازحمت کرد تو دهنش احساس کردم تا نصفه های گلوش هم رفته اینقدر با کیرم بازی کرد وساک زد که یه مرتبه همه آبم با فشار ریخت بیرون خیلیشو دهن لی لی که باز بود تو دهنش ریخت بقیه اونم روی صورت لی لی و شکمم ریخت....لی لی با کمال اشتیاق اونهائی که تو دهنش ریخته بود قورت داد وبا انگشتاش شروع کرد به بازی کردن با آبم که روی شکمم ریخته بود.....چند دقیقه بعد لی لی بلند شد برای شستن صورتش رفت بطرف دستشوئی فرهاد تا خودمونو تنها دید ازم سئوال کرد کاری میکنی یا دارو میخوری اپکه اینقد کیرت بزرگ شده؟ گفتم نه چطور مگه؟...گفت پشتم خیلی درد گرفته ولی اگه یه کم کمتر فشار میدادی خیلی بهتر بود....تا آمدن لی لی ازم سئوال کرد دوست داری یکی ام تو رو بکونه؟ گفتم نه ...اصلا از اینکار خوشم نیومد...فرهاد یه مرتبه همه قیافشو تو هم کشید و میخواست یه چیزی بگه که لی لی از دستشوئی برگشت ...لی لی یه نگاهی به ساعت کرد و بمن اشاره کرد بریم داره دیر میشه...منم با لی لی شروع به پوشیدن لباسهام کردم وچیزی نگذشت که هردومون برای رفتن آماده شدیم...خدا حافظی کردیم واز خونه لغرهاد امدیم بیرون...موقع بیرون آمدن فرهادو دیدم که درست راه نمیرفت روکرد به لی لی و گفت: خیلی پشتم درد میکنه چه کار کنم؟ لی لی هم خیلی خونسرد گفت یه کم یخ بکون توش خوب میشه.....اینو گفت و دست منو گرفت واز خونه خارج شدیم ...به کوچه که رسیدیم لی لی یه نگاهی بمن که ته قیافم نگرانی موج میزد انداخت وگفت : چیه...گفتم نگران فرهادم که چیزیش نشده باشه آخه خیلی فشارش دادم....لی لی خنده ای کرد و گفت : خوبش کردی مرتیکه کونی فقط به پولش مینازه.....تازه متوجه شدم اون پاکتی که موقع بیرون اومدن ازش گرفته پول بوده....یه کم توی فکر رفتم وبا خودم کلنجار میرفتم که این کار من درست بوده یا نه....که یه مرتبه لی لی با دست کوبید پشت سرم وگفت بیا بریم یه ساندویچ بخوریم ...من یه محاسبه ای کردم با پول تو جیبم ودیدم که به اندازه دوتا ساندویچ پول ندارم برای اینکه کم نیارم گفتم باشه ولی من فقط نوشابه میخورم از این مکثم لی لی متوجه اوضاعم شد خندید وگفت حالا بیا بریم....راه افتادیم رفتیم داخل پارکی که اون نزدیکی ها بود...یه غرفه بود که ساندویچ سرد میفروخت رفتم که ساندویچو بگیرم لی لی دستمو گرفت ونگذاشت حساب کنم...دوتا ساندویچ ونوشابه گرفت و پولشو از داخل همون پاکت دادوبطرف یه نیمکت خالی رفتیم نشستیم ومشغول خوردن شدیم...همینطور که غذا میخوردیم لی لی ازم سئوال کرد با یه مر د رابطه داشتن چطور بود .....بدون ملاحظه اینکه فرهاد دوست لی لیه گفتم خیلی مزخرف بود ...دیدم لی لی منتظر ادامه حرفامه بهش گفتم وقتی داشتم میکردمش احساس میکردم اینقدر کونش زبره که داره کیرم زخم میشه....لی لی خنده ای کرد وشروع کرد به صحبت و گفت: فرهاد یه بچه خرپوله که من ازش متنفرم ومیخواستم امروز حاشو جابیارم....لی لی لقمه دیگه ای از ساندویچشو خورد وگفت : مرتیکه فکر میکنه نوبرشو اورده اینقدر به اونجاش مینازه که انگار فقط اون کیر داره من دوبار باهاش رابطه داشتم هر دوبارش ازم خواسته بود براش ساک بزنم وانگشتمم بوکونوم تو پشتش...همین که انگشتمو تا اخر میبردم تو کونش آبش میومد بدون اینکه فکر طرف مقابلشو بکنه بلند میشد...خیلی هم اصرار داره آبشو بخورن.منم امروز عمدا آب تورو خوردم که کفرشو دربیارم من تا حالا آب هیچ کسو نخورده بودم.ولی خوشم میومد موقعی که داشتی میکردیش دستامو توری دور کمرش قفل کرده بودم که پشیمون نشه....خلاصه اونروز با مسخره کردن فرهاد کلی خندیدیم...بالاخره وقت برگشتن شد لی لی پاکت پولو آورد بیرون و پول تاکسیو که من داده بودم از توش در اورد و یه کم دیگه هم برای برگشتنمون از روش برداشت وبقیشو هم داد به فقیری که بیرون پارک نشسته بود

نوشته:‌ وحید22
     
#38 | Posted: 6 Jul 2011 12:42
من و زن‌ عمو و دختر عموم و مامانم

قسمت اول


من اسمم ادوینه ارمنی هستم و 29 سالمه. 4 سالی میشه که پدرم فوت شده. مامانم 52 سالشه و یه خواهر دارم که شیراز دانشجوئه. تقریبا زیاد فامیل نداریم. فقط با خونواده عموم رفت‌وآمد می‌کنیم. من از بچگی کلا با مامانم خیلی راحت بودم و همیشه بدون اعتراض اون دوست دخترامو می‌آوردم خونه حتی باهاشون می‌رفتم اتاق خوابم. اما از خونواده عموم بگم عموم یه آدم خشک که عشقش فقط کارشه و زن‌عموم که یه زن 46 ساله یه کم توپُر با موهای بلوند با کونی متوسط و قد 175 و سینه‌های سایز 90 کلا سکسی. اما یه دختر عمو 19 ساله هم دارم که اسمش نارینه است و من اصلا ازش خوشم نمیاد و ارمنستان دانشجوئه. ما اکثرا تهران که هستیم با همیم اغلب 5 شنبه و جمعه‌ها میریم کرج ویلای عموم که استخر داره اونجا مامان و زن‌عموم و من با مایو شنا می‌کنیم و کلا خیلی با هم راحتیم. داستان اصلی از اینجا شروع میشه که اوایل تابستان زن‌عموم می‌خواست بره ارمنستان پیش دخترش که منم گفتم می‌خوام برم ارمنستان. زن‌عمو گفت خوبه با هم میریم. هرچی به مامانم گفتیم که بیاد قبول نکرد گفت امتحان‌های خواهرت تموم میشه میاد تهران تنهاست. خلاصه ما رفتیم یکی 2 روز اول الکی گذشت تا این که شد 5 شنبه و دخترعموم گفت شنبه و یکشنبه تعطیله بریم 2 روز دریاچه سوان برای شنا و استراحت.
زن‌عمو گفت: من مایو ندارم.
منم گفتم: منم مایو نیاوردم.
دخترعموم گفت: من فردا دانشگاه هستم شما برید مایو بخرید.
خلاصه فرداش صبح من و زن‌عمو رفتیم به یه پاساژ یه چند تا مغازه نگاه کردیم و آخرش رفتیم تو یه مغازه که مایو و شورت و کرست می‌فروخت. زن‌عمو چند تا مایو نگاه کرد بعدش 2 تا برداشت و گفت: برم پرو کنم.
اون رفت اتاق پرو. بعد از چند لحظه صدام کرد گفت: بیا ببین خوبه.
من در اتاق پرو رو باز کردم. اولین چیزی که نظرمو جلب کرد شورت قرمز توری بود که از رخت‌آویز آویزون بود. بعد یه نگاه به زن‌عموم انداختم که به قدری مایو براش تنگ بود که تموم سینه‌هاش از مایو زده بود بیرون.
بهش گفتم: مثل این که یه مقدار تنگه.
گفت: آره بگو بزرگتر بده.
منم یه سایز بزرگتر گرفتم و دادم بهش. خلاصه از اتاق پرو اومد بیرون و گفت:
- حالا که تا اینجا اومدیم بزار یه چند تا شورتم بخرم. منم یه مایو برای خودم انتخاب کردم.
زن‌عموم گفت: کدوما رو بردارم؟
- چی بگم؟ شما می‌پوشید.
خندید و گفت: حالا بگو چه رنگی بردارم؟
- سفید و مشکی.
- حتما توری هم باشه؟
- باید عمو بپسنده.
- ای بابا عموت تنها چیزی که براش مهم نیست این جور چیزاست. اون فقط بلده بخوابه روم بکنه توش 3 دقیقه بعدشم بی‌حال بیفته بخوابه.
این برای اولین بار بود که از زن‌عموم این حرفها رو می‌شنیدم.
- این که بده.
- این از شانس من و مامانته که هر دوی ما گرمیم ولی شوهر من این‌طوری بابای خدا بیامرزتم که دست‌کمی از عموت نداشت.
خریدمونو کردیم برگشتیم خونه. من تو راه دایم به حرفهای ارمینه (زن‌عموم) فکر می‌کردم و هیکلشو با مایو مجسم می‌کردم. این برای اولین بار بود که فکر حال کردن با اون به ذهنم رسید. پس از این که برگشتیم ساعت 5/12 بود و هنوز دخترعموم نیومده بود. چند ساعتی گذشت و همگی ناهار خوردیم و یه‌کم استراحت کردیم.
دختر عموم گفت: امشب می‌خوام برم دیسکو.
زن‌عموم گفت: خوب ادوینم با خودت ببر.
من چون حوصله نارینه رو نداشتم گفتم: نه نمیام، خودت برو.
با اصرار زن‌عموم مجبور شدم برم. به دیسکو که رسیدیم دختر عموم گفت:
- وایسا من برم لباس عوض کنم بیام.
با تعجب گفتم: مگه لباس نپوشیدی؟
- پیش مامان نمی‌تونستم اونی که می‌خوام رو بپوشم. حوصله غر زدنشو نداشتم.
اون رفت و منم رفتم کنار بار نشستم و یه آبجو گرفتم، داشتم می‌خوردم که نارینه اومد. یه دامن 30 سانتی با یه تاپ که تا روی نافش بود پوشیده بود.
یه نگاهی بهش کردم و گفتم: مامانت حق داره نمی‌زاره لباس بپوشی.
یه اخمی کرد و گفت: می‌کشمت اگه به مامان چیزی بگی.
- به من چه. اصلا لخت شو
- می‌ترسم لخت شم غش کنی.
من که دیدم داره پر رویی می‌کنه بهش گفتم: آخه 2 تا نخود رو سینت و یه کون صاف چه غش کردنی داره؟
یه‌کم بدش اومد و گفت: برو بابا خفه‌شو.
- چشم خانم تک ماکارون.
یه خنده‌ای کرد و رفت با 2 تا دختر دیگه که یکیش واقعا کس ملوسی بود و یه پسره که بیشتر شبیه دختر بود تا پسر شروع به رقصیدن کرد. منم نشستم و شروع به خوردن آبجو کردم. یک ساعتی گذشت تا این که آهنگ تانگو گذاشتن.
نارینه اومد گفت: بیا برقصیم.
منم رفتم باهاش برقصم موقع رقص بهم گفت: دوستم ازت خوشش اومده میگه پسرعموت قیافه مردونه باحالی داره می‌خوای باهاش آشنات کنم؟
- نه فایده‌ای نداره. من 5 روز دیگه میرم ایران. حوصله دوست دختر ندارم.
- خری دیگه!!! خوب این 5 روزو حال کن.
- مرسی عزیزم.
بعدش آروم خودمو چسبوندم بهش. یه نگاهی کرد.
- چیه؟ بد نگاه می‌کنی
- همین طوری. تا حالا با یه پسر 10 سال از خودم بزرگتر نرقصیده بودم.
- مگه بده؟
- نه اتفاقا باحاله.
- دختری تو سن تو باید حداقل با یه پسر چند سال بزرگتر از خودش دوست باشه. این پسرایی که من دور و برت می‌بینم به دردت نمی‌خورن. حیفی، ناواردن کار دستت میدن.
- خیلی بی‌تربیتی. ازت بدم اومد.
اینو که گفت محکم‌تر بغلش کردم. طوری که کاملا کیرمو رو بدنش احساس می‌کرد. هیچ حرفی نزد فقط سرشو گذاشت رو سینم. فهمیدم که کاملا رام شده. منم کاملا دیگه بهش چسبیده بودم.
- دوست پسر نداری؟
- داشتم ولی باهاش بهم زدم.
- چرا؟
- خوشم نمی‌اومد ازش. تو چرا نداری؟
- چون نمی‌خوام زود ازدواج کنم. دنبال دردسر نیستم.
- یعنی دوست معمولی هم نداری؟
- چرا دارم.
- ای شیطونی‌ها
- مگه مریضم؟
- خوش به حال شما پسرا!!! هر کاری دلتون بخواد می‌کنین. ما تا تکون بخوریم میگن طرف جندست.
- خوب به همین خاطر میگم باید با از خودت بزرگتر بپری که دهن لق نباشه.
همون لحظه آهنگ تموم شد. ما هم اومدیم جلوی بار نفری یه آبجو گرفتیم. همون دوست خوشگلش اومد. دختر عموم ما رو به هم معرفی کرد.
دختره گفت: ناقلا این پسرعموت تا حالا کجا بود به ما نشون نداده بودی؟
نارینه گفت: ایرانه. منم تازه امشب کشفش کردم. یعنی تازه امشب فهمیدم باحاله.
بعد منو با دختره تنها گذاشت و رفت. یه مقدار من با اون صحبت کردم. بعد دعوتش کردم به رقص. موقع رقص خیلی شهوتی و با ناز می‌رقصید. بعد از یکی دو تا رقص اومدیم نشستیم. یه کاغذ درآورد داد بهم.
- این شماره منه. اگه کاری داشتی تماس بگیر. در ضمن من دانشجوام، تنها زندگی می‌کنم.
همون موقع نارینه اومد و گفت: ادوین من و سلین (اسم دوستش) میریم خونه. راستی من امشب خونه سلین می‌مونم. به مامان بگو فردا صبح 10 میام که بریم دریاچه شنا.
سلین گفت: شما نمیاید؟
- مرسی. برم خونه. زن‌عمو دلواپس میشه. بمونه یه وقت دیگه.
بعد یواش به دخترعموم گفتم: شب شیطونی نکنی‌ها!!!
- به تو چه؟ از لج تو هم شده می‌کنم.
من با خنده گفتم: تمومش نکنی این دوستتو، برای منم بزار
خندید و گفت: خیلی کثافتی.
ما با هم خداحافظی کردیم و من یه تاکسی گرفتم رفتم خونه. تو راه یه کم پشیمون شدم که چرا نرفتم اگه می‌رفتم شاید می‌تونستم اون دختره رو بکنم ولی از یه طرفم خوشحال بودم که می‌رفتم خونه با زن‌عموم تنها می‌شدم. من رسیدم خونه کلید انداختم رفتم تو.
زن‌عموم از اتاق خواب گفت: بچه‌ها اومدین؟
من گفتم: منم زن‌عمو، نارینه رفت خونه دوستش. گفت صبح میاد که بریم.
زن‌عموم یه‌کم عصبانی شد گفت: باز این دختره رفت پیش اون جنده. هزار بار بهش گفتم از این دختره دست بکش بازم حرف گوش نمی‌کنه.
من تو این حین که زن‌عموم داشت حرف می‌زد رفتم اتاقم شلوارمو درآورده بودم که یهو زن‌عموم اومد تو.
من گفتم: زن‌عمو من با شورتم.
اون چراغو خاموش کرد و گفت: لخت که نیستی فکر کن مایو پوشیدی، بشین باهات کار دارم.
منم نشستم رو تخت کنارش و یه چراغ کوچیک که کنار تختم بود روشن کردم. تازه دیدم زن‌عموم چی پوشیده!!! یه لباس خواب بدن‌نما زردرنگ تا روی زانو که سینه‌هاش کاملا معلوم بودند. من یه‌خورده جا خوردم.
زن‌عموم گفت: ادوین جان من برای نارینه نگرانم.
- چرا؟
- یه مدته اصلا با هیچ پسری دوست نمیشه. همش با این دختره سلین می‌پره.
- خوب چه ایرادی داره؟
- احساس می‌کنم نسبت به پسرا بی‌تفاوت شده.
- منظورت اینه که لز می‌کنه؟
- دقیقا همین فکرو می‌کنم.
- والا چی بگم حتما از پسرا زده شده چون سنش کمه احتمالا دوست پسر قبلیش باهاش بدرفتاری کرده، اونم زده شده.
- شاید
- ولی بعیده از همچین مامان گرمی این جور دختر.
یه مکثی کرد و گفت: حالا من تو مغازه یه چیزی گفتما! تو هم سواستفاده کن.
- اشتباه که نمی‌کنم. از اون شورت‌هایی که تو خریدی و از این لباسی که پوشیدی اینطور نشون میده.
یهو دستشو گذاشت رو سینه‌هاش گفت: اصلا شاید من لخت باشم باید هیزبازی در بیاری؟
- ببخش چشمامو می‌بندم تا نگی هیزی.
- الحق پسر همون مامانتی. حالا اون شوهر نداره تو که آزادی.
- چه ربطی به مامانم داره؟
- آخه مامانت از هیکل من خیلی خوشش میاد. وقتی لخت میشم مثل تو نگام می‌کنه.
این حرفا رو که می‌زد منم یه‌کم تحریک شدم و کیرم یه‌کم بلند شد. دیدم اونم داره به کیرم نگاه می‌کنه. گفتم:
- خدا چشم داده که چیزهای زیبا رو آدم ببینه.
اونم با یه نگاه شهوتی گفت:
- آره منم داره می‌بینم.
راستش من یه‌کم خجالت کشیدم. سعی کردم دیگه نگاهش نکنم که اونم فهمید و گفت:
- عزیزم خجالت نکش. کوچیک که بودی 10 بار حمومت کردم. اون موقع هم همین‌طور بودی
بعد بلند شد که بره گفتم:
- حالا از شوخی گذشته کدوم یک از شورت‌هایی که خریدی پوشیدی؟
- خیلی دلت می‌خواد بدونی؟
- خب آره.
یهو لباس خوابشو زد بالا گفت: ببین.
من خشکم زد. یه شورت نارنجی توری که کس باد کردش کاملا معلوم بود. گفتم:
- این که هیچکدوم از اونهایی نیست که خریدی!
- اونا رو هم به موقعش می‌بینی.
بعد لباسشو داد پایین و نزدیکم شد. شکممو گرفت و گفت:
- وای به حالت اگه به کسی چیزی بگی
- بابا مگه چیکار کردیم؟ به قول خودت شورت با مایو که فرقی نداره!
یه خنده بلندی کرد و زانوشو گذاشت رو کیرم و گفت:
- فرقش اینه که الان این آقاهه بلند شده.
بعد سریع صورتمو بوسید و بلند شد و گفت:
- دیگه دیر وقته. بخواب، صبح باید بریم.
بعد از اتاق رفت بیرون. من کاملا گیج شده بودم. به قدری عصبی شدم که چرا هیچ کاری نکردم. خیلی پشیمون بودم که بهترین موقعیت رو واسه کردن زن‌عموم از دست داده بودم. تنها کاری که می تونستم بکنم این بود که جلق بزنم بخوابم. خلاصه یه جلق زدم و خوابیدم. صبح یهو احساس کردم یه نفر داره منو تکون میده. چشممو باز کردم دیدم دخترعموم بالای سرمه. گفت:
- پاشو تنبل چقدر می‌خوابی؟
- کی اومدی؟ ساعت چنده؟
- تازه اومدم. ساعت 5/10.
بعد پرید رو کمرم و شروع کرد به مسخره‌بازی. محکم با مشت می‌زد به کمرم. بهش گفتم:
- مامانت کو؟
- رفت خرید کنه.
- نکن کمرم شکست.
هی می‌گفت: خوب می‌کنم. پاشو، پاشو.
من که کلافه شده بودم یک دفعه بلند شدم که اون پرت شد. سریع پریدم و محکم خوابیدم روش. داد می‌زد: کثافت خفه شدم.
منم محکم کیرمو فشار می‌دادم. اون یه گرمکن تنگ پوشیده بود. منم با شورت بودم. بهش گفتم:
- فدای سرم. خفه‌شو. یک ساعته میگم نکن، بازم داره مسخره بازی در میاری؟
- گه خوردم. از روم پاشو.
منم بیشتر فشارش می‌دادم.
- ادوین خواهش می‌کنم پاشو. الان مامان میاد بد میشه.
منم که صورتم کاملا به صورتش نزدیک بود گفتم:
- یه بار دیگه بگو گه خوردم.
- گه خوردم.
منم آروم لبمو گذاشتم رو لبش و گفتم: بخشیدمت
بعد بلند شدم. دیدم نارینه داره می‌خنده. گفتم:
- چیه؟ می‌خندی.
با انگشتش کیرمو که سیخ شده بود رو نشون داد. گفتم:
- بخند. اونقدر بغل اون دوستت سلین خوابیدی که الان یه کیر دیدی می‌خندی.
- بی‌تربیت این چه طرز حرف زدنه؟
اینو گفت و پا شد از اتاق رفت بیرون. گفتم:
- نارینه ناراحت که نشدی؟ شوخی کردم.
- بی‌خیال ناراحت نیستم. باحال بود.
منم پاشدم لباس پوشیدم یه قهوه خوردم. زن‌عمو اومد کارامونو کردیم یه تاکسی گرفتیم و رفتیم.

قسمت دوم


حدود یه یک ساعتی تو راه بودیم رسیدیم به دریاچه که دورش پر پلاژ بود دو سه تا پلاژ سر زدیم تا یکی رو انتخواب کردیم و یه سویت اجاره کردیم که شامل یه اتاق خواب با یه تخت دو نفره که یه حموم شیشه ای داخلش بود و یه حال کوچیک. دختر عموم سریع رفت مایو پوشید یه مایو دو تیکه صورتی بد زن عموم رفت اون که اومد بیرون دختر عموم گفت مامان این مایوت تنگ نیست واقعا راست می گفت خیلی براش تنگ بود سینه هاش تقریبا بیرون بود که زن عموم گفت نه خوبه تازه اینجا کسی مارو که نمی شناسه بدش بمن گفتن برو لباس عوض کن بیا ما میریم ساحل منم مایو پوشیدم رفتم تقریبا ساحل خلوت بود چون ما یه پلاژ پرت گرفته بودیم به فاصله 50 متری ما یه زن وشوهر با بچشون داشتن شنا می کردن و یه کم دورتر 2 تا دختر با یه پسر منم رفتم تو اب یه کم واسه خودم شنا کردم که زن عمو گفت من خسته شدم میرم افتاب بگیرم اون از اب اومد بیرون و رفت ساحل دراز کشید من به نارینه گفتم می خوام برم دورتر اینجا عمقش کمه و رفتم یه چند دقیقه دیگه نارینه صدام کرد گفت منم می خوام بیام بیا دستمو بگیر حوامو داشته باش گفتم بیا مواظبم یه کم اومد جلو بد گفت دیگه پام نمی رسه که من از شکمش گرفتم بغلش کردم بردم جلو اون از ترس محکم منو گرفته بود بطوری که پاهاش دایما می خورد به کیرم من کم کم برش گردوندم بطوری که کونش چسبید به کیرم گفتم راحتی که گفت تو راحتتری که گفتم می خوای ولت کنم که گفت نه می ترسم این کارو نکن منم که دیدم خودش okداد کاملا کیرمو به کونش فشار داد م یه چند ثانیه گذشت که گفت ادموند مامان می بینه بد میشه منم که کاملا وجود زن عموم رو فراموش کرده بودم گفتم اره راست میگی و اومدیم نزدیک ساحل نارینه گفت من می رم ساحل منم با خنده گفتم تو برو تا این بخوابه بیام بیرون. بد از چند دقیقه منم رفتم ساحل و دراز کشیدم حوده 20 دقیقه ای هیچ حرفی بین ما ردو بدل نشد تا این که نارینه پاشد گفت من میرم دستشویی تا اون رفت زن عموم برگشت طرفم گفت شیطون تو اب داشتین چیکار می کردین گفتم هیچی گفت خوب دخترمو بقل کرده بودی که گفتم خوب می ترسید منم بقلش کردم اونم گفت منم بترسم بقلم می کنی منم گفتم شما بترس بقیش با من و پا شدم رفتم تو اب زن عموم هم پشته سرم اومد یه مقدار که جلو رفتیم رفتم اونو از پشت بقلش کردم این برای اولین بار بود که به این صورت بدنم باهاش تماس داشت بقدری برام لذت داشت که در همون اولین تماس کیرم شق شد بد تو گوشش گفتم واقعا هیکلت بیسته و اروم دستمو بردم طرف کسش و خیلی اروم شروع به مالش کردم و در عین حال گردنشو می لیسیدم کم کم صدای اه ه ه اخ خ خ اه ه ه ه زن عموم در اومد منم اروم گردنشو می لیسیدم و بهش گفتم این کست چند کیلویه اخه حیف نیست اینو نخورم اونم اروم می گفت مال خودت همش ماله خودت بد دستشو اورد کیرمو گرفت یه اهی کرد گفت جوووووووون عجب چیزیه گفتم می خوای باهات چیکار کنم گفت اینو بکنی تو کونم که من برش گردوندم طرف خودم یه لب ازش گرفتم و گفتم اخه اینجا که نمی تونم بکنمت و تو همون هین سوتیینشو دادم کنار و محکم سینشو گرفتم گفت دیونم نکن الان نارینه می یاد منم ولش کردم و ازش فاصله گرفتم یه کم بهم نگاه کردو گفت فکر نمی کردم اینقدر پرو باشی ولی خوشم اومد فقط خواهش می کنم کاری نکنی نارینه بفهمه که من به شوخی گفتم می خوای با هر دوی شما حال کنم گفت شوخی نکن هر کاری میکنی فقط نارینه از رابطه منو تو چیزی نفهمه . اینارو که گفت من تو فکر رفتم که لحن صحبت زن عمو اینو نشون میده که مخالف این نیست که من با نارینه حال کنم .ولی می بایست خیلی احتیاط می کردم چون اگه سوتی می دادم هر دوی اونارو از دست می دادم . در همون حین نارینه اومد مارو صدا کرد گفت ساعت 3.5 نمییاید ناهار بخوریم که ما هم گفتیم چرا و از اب رفتیم بیرون یه کم تو افتاب ایستادیم تا خشک شدیم بد رفتیم داخل هر کدوم یه شلوارک و یه بلوز پوشیدیم رفتیم برای ناهار یعد از ناهار زن عموم و دختر عموم رفتن اتاق خواب منم رو زمین خوابیدیم بقدری خسته بودیم (چون شبه قبلشم کم خوابیده بودیم)که تا ساعت 7 خوابیدیم پس از این که بیدار شدیم به نوبت رفتیم دوش گرفتیم و یه کم میوه و قهوه خوردیم و رفتیم ساحل قدم زدیم که تقریبا ساحل شلوغ شده بود بدش رفتیم به بار پلاژ و شروع کردیم به ابجو خوردن یه 2 ساعتی اونجا بودیم چون جای باحالی بود هم کنار ساحل بود و هم یه نوازنده اکاردیون بود که کلی حال داد ساعت 11 بود که زن عموم گفت من میرم بخوابم موندیم منو نارینه که نفری یه ابجو گرفتیمو رفتیم به طرف ساحل و قدم زدیم که نارینه بهم گفت ادوین فکر می کنی کاری که منو تو امروز انجام دادیم درسته من خیلی فکر کردم اخه ما فامیلیم بین ما ارمنی ها که رابطه فامیلی وجود نداره که من گفتم بین ما ازدواج فامیلی وجود نداره اونم بخاطر مسایل پزشکیه تازه ما که کاری نکردیم اگه ناراحتی دیگه کاری نمی کنیم که گفت راستشو بخوای من تا حالا بجز یک بار تا حالا با هیچ پسری سکس نداشتم که اونم خودم نخواستم زورکی شد و من بد از اون از همه پسرا زده شدم تا این که دیشب باهات رقصیدم و منو محکم بقل کرده بودی یه احساس ارامش بهم دست داد فهمیدم که همه پسرا اینجوری نیستند راستشو بخوای من خیلی دختر گرمی هستم ولی من دیگه می ترسم با یه پسر سکس داشته باشم. که من گفتم میشه بگی چی شده که گفت اره بتو میگم چون خیلی بهت اطمینان دارم راستشو بگم یه جورایی ازت خوشم میاد البته اشتباه نکنی عاشقت نشدم ولی احساس می کنم می تونیم با هم دوستای خوبی باشیم بد گفت تازه که اومده بودم ارمنستان تو دانشگاه با یه دختره که از ارمنی های لبنان بود دوست شدم اونم یه دوست پسر داشت یه شب رفتیم دیسکو و خیلی مشروب خوردیم شب دوستم گفت بیا شب بریم خونه ما منم چون مست بودم و حالیم نبود باهاشون رفتم ما که رفتیم من یادمه بقدری سر گیجه داشتم که رو مبل ولو شدم اونا شروع کردن با هم حال کردن من چشمام بزور باز می شد و اصلا نمی تونستم از جام بلند بشم صحنه ای که یادمه اونا کاملا لخت بودن و دختره داشت واسه پسره ساک می زد یهو احساس کردم یکی داره دامنه منو می زنه کنار و شورتمو در اورد من خیلی بی رمق می گفتم چیکار میکنی که اون پسره اشغال منو می بوسید و می گفت کاری ندارم من واقعا هیچ رمقی نداشتم که یهو پسره بی شرف کیرشو محکم کرد تو کونم بقدری دردم اومد که هر چی مشروب خورده بودم از سرم پرید بلند شدم دامنمو زدم پایین با لقد زدم به پسره و از خونه اومدم بیرون باورت نمی شد بقدری ترسیده بودم که تا خونه گریه کردم یک هفته دانشگاه نرفتم و تصمیم گرفته بودم برگردم ایران .دختر عموم اینارو گفت و شروع کرد به گریه که منم بقلش کردم و دلداریش دادم و پیشونیشو بوسیدم بد سرشو بالا اورد و گفت ادموند احساس می کنم راحت شدم این حرفهارو بهت گفتم 1.5 سال بود که عذابم می داد بد من با دستم اشکاشو پاک کردم و گفتم خوب کاری کردی بهم گفتی درسته که من نمی تونم کاری واست بکنم ولی حد اقل یه مقدار راحت شدی بد اروم لباشو بوسیدم که مثل یه نوزاد 1 ساله رفت تو بقلم یه نیم ساعتی گذشتو گفتم بریم بخوابیم رفتیم داخل سوییت که دیدیم زن عمو دو تا دوشک انداخته تو حال خودشم دراتاقو بسته و خوابیده هر دوی ما یه کم تعجب کردیم که نارینه گفت بزار ببینم مامان خوابه و اروم در اتاقو باز کرد که دیدیم زن عمو فقط با یه شورت پشتش به ما و خواب خواب که صدای خوروپفشم میاد هر دوی ما خندیدیمو درو بستیم من تیشرتمو در اوردمو دراز کشیدم نارینه هم تیشرتشو در اورد و با یه تاپ اومد بقلم خوابید یه چند دقیقه ای هیچ حرفی بین ما ردو بدل نشد کم کم نارینه خودشو بهم نزدیک کرد و اروم دستشو گذاشت رو سینم و اروم شروع کرد با موهای سینم بازی کردن منم به بقل خوابیدمو اروم لبمو گذاشتم رو لباش و یه دستمو هم گذاشتم رو سینش و مالیدم یه 5 دقیقه ای از هم لب گرفتیم که من تاپشو دادم بالا و شروع کردم سینه هاشو لیسیدن اون کم کم بی حال شده بود . سینه هاش اندازه یه هلوی متوصط بود و بدون اقراق شاید خوشمزه ترین سینه ای بود که من تا حالا خورده بودم . کم کم صدای اه ه ه ه ه ه ه نارینه در اومده بود که من دستمو بردم تو شلوارکشو و کسشو گرفتم که یهو با یه صدای شهوتی گفت جو و و و و و ن فشار بده فشار بده مردم منم محکم کسشو فشار می دادم و ازش لب می گرفتم یه چند ثانیه ای گذشت که دستم خیس شد که نارینه دستشو انداخت شلوارکمو کشید پایین و کیرمو گرفت گفت ادموند این چند سانته که گفتم فکر می کنم 18 سانتی بشه با اون چشمهای خومارش یه نگاهی بهم کرد و لبمو بوسید گفت اخ خ خ خ جان ن ن ن بد کیرمو کرد دهنش بقدری با حرث . ولع ساک می زد که نزدیک بود ابم بیاد البته شانسی که اورده بودم ابجو خورده بودم نمی دونم چقدر ساک زدنش طول کشید که من کیرمو از دهنش در اوردمو رو شکم خوابوندمش و شروع کردم سوراخ کونشو لیسیدن نارینه دهنشو محکم گذاشته بود رو بالش که صدای اخ و اوخش نیاد بد خوابیدم روش و کیرمو گذاشتم روی خط کونش و از یه طرفم گردنشو می لیسیدم اونم کاملا حشری شده بود و می گفت بکن تو کونم خواهش می کنم کیرتو بکن تو کونم مردم ادوین بکن که من یه کم کونشو دادم بالا گفتم فقط داد نزنی بد دوباره یه کم کونشو لیسیدم و اروم انگشتمو کردم توش تا باز بشه بد بهش گفتم رو کیرم توف کن که انم کیرمو کرد دهنش و کلی با اب دهنش خیس کرد و دوباره برگشت گفت بکن توش دیگه کشتی منو که من اروم سر کیرمو گذاشتم رو سوراخ کونش و اروم فشار دادم بدنش لرزید یه اهی کرد که من اروم شروع کردم به تلنبه زدن کونش بقدری تنگ بود که نصف کیرم بیشتر نمی رفت شاید یه 4-5 دقیقه ای تلنبه زدم که احساس کردم ابم داره میاد گفتم کجا بریزم که نارینه برگشت کیرمو کرد دهنش یه چند ثانیه ساک زد که ابم ریخت تو دهنش یه چند دقیقه کیرم دهنش بود که خوابید منم خوابیدم روش و لباشو می خوردم بد گفتم اذیت که نشدی گفت خیلی درد داشت ولی خیلی حال کردم مرسی ادوین که من گفتم من از تو تشکر می کنم بد بازم همدیگرو بوسیدیم لباس پوشیدیم خوابیدیم.
     
#39 | Posted: 6 Jul 2011 12:43
من و زن‌ عمو و دختر عموم و مامانم

قسمت سوم


من یادم نیست که کی خوابم برد فکر می کنم یه یک ساعتی خوابیده بودم که با صدای در از خواب بیدار شدم اولش گیج بودم ولی بد دیدم که در اتاقی که زن عموم خوابیده بود نصفه باز شده و از حموم صدای اب میاد بد از چند لحظه سایه زن عمومو دیدم که برگشت و رو تخت دراز کشید من با این که یه سکس خوب با دختر عموم داشته بودم ولی با تصور این که زن عموم الان فقط با یه شورت چند قدمیم خوابیده دوباره کیرم راست شد یه نگاه به دختر عموم کردم دیدم که خوابه خوابه به این فکر می کردم که چیکار کنم که یه فکر خوبی بسرم زد شلوارکم و در اوردم و به هوای رفتن به دستشویی وارد اتاق زن عموم شدم فکر می کنم که هنوز نخوابیده بود توی تاریکی هیکل لختش واقعا دیونه کننده بود اون به بقل خوابیده بود که من چراغ دستشویی و حموم که شیشه ای بودو روشن کردم بطوری که کاملا من از داخل مشخص می شدم کیرمم که راست شده بود از تو شورتم در اوردم و بطوری که زن عموم ببینه مشغول شاشیدن شدم بد از این که کارم تموم شد اومدم بیرون و چراغو خاموش کردم که تو همین حین زن عموم یه چرخی زدو گفت ادوین تویی گفتم اره گفت بیشرف نصف شبی واسه کی راست کردی منم گفتم واسه این کون لختت که انداختیش بیرون که گفت اروم حرف بزن نارینه بلند نشه منم در اتاق بستم رفتم رو تخت با دستم محکم سینشو گرفتم گفتم باید بکنمت که گفت اینجا نه ادوین من موقع دادن خیلی سرو صدا می کنم نارینه بلند بشه ابرومون رفته بیچاره میشیم من گفتم حالیم نیست سرتو بکن تو بالش داد نزن بد لبامو بردم جلو و گذاشتم رو لباش و خوابیدم روش گفت جو و و ون چه گرمه بدنت بد مثل وحشی ها لبامو می خورد منم سینه هاشو محکم می مالیدم و میلیسیدم معلوم بود خیلی حشرییه چون صداشو خفه کرده بود و نفس نفس می زد بهم گفت کجای زن عموتو دوست داری که من گفتم همه جاتو عزیزم بد بلند شدم شورتشو دادم کنار انگشتمو کردم تو کسش اونم نفس زنان می گفت وای ی ی جو و و ن بخور کسمو بد بالشو گذاشت رو صورتش که صداش نیاد من شاید یه 7-8 دقیقه ای کسو کونشو خوردم و انگشت کردم که زن عموم ارضا شد و ابش ریخت رو لبهای من . منم بلند شدم و لبامو که خیس بود از اب زن عموم گذاشتم رو لبای زن عموم خیلی کیف داشت منم واقعا حشری شده بودم یدش شورتومو در اوردم و نشستم رو سینه های زن عموم و کیرمو انداختم رو صورتش که زن عموم با دیدن کیرم یه اهیییییییییییی کردو گفت وای چی میشد این کیرت هر روز می رفت دهنم بد کیرمو کرد دهنش و شروع به ساک زدن کرد منم هر چند لحضه یک بار کیرمو در می اوردمو محکم می زدم به صورتش که اون بیشتر حشری می شد یه چند دقیقه ای برام ساک زد که گفت یالا بکن تو کسم که منم پاهشو دادم بالا گذاشتم رو شونه هام و بالشو گذاشتم رو صورتش و کیرمو اروم کردم تو کسش خیلی سعی کرد که جیغ نزنه محکم گردنمو گرفته بود و منم تلنبه می زدم کم کم صدای زن عموم با این که خودشو کنترل می کرد در اومد می گفت اه ه ه ه ه وای ی ی ی مردم کسم پاره شد جو ن ن ن بکن عزیزم بکن کسمو منم که 2 ساعت پیش کونه دختر عمومو کرده بودم ابم نمی اومد به زن عموم گفتم بر گرد بکنم تو کونت که گفت نه ادوین الان نه کیرت بزرگه می ترسم دردم بگیره داد بزنم همین طوری بکن که من یه 2 دقیقه ای هم تلنبه زدم که خسته شدم دراز کشیدم که زن عموم کیرمو کرد دهنش و ساک زد بدش با کسش نشست رو کیرم و شروع به بالا پاین کردن کرد بدش که دید ابم نمی یاد منو بر گردوند و شروع کرد سوراخ کونمو لیسیدن که واقعا لذت داشت یه کم که این کار رو کرد خوابید گفت بکن توش کشتی منو که منم کیرمو کردم تو کسش و خوابیدم روش یه چند ثانییه ای که تلنبه زدم زن عموم گفت بکن بکن عزیزم داره ابم میاد که یه هو ابش از کسش با فشار زد بیرون و مثل دیونه ها شروع کرد لبامو خوردن و گفت بریز ابتو تو کسم منم پس ازچند بار تلنبه زدن ابمو خالی کردم تو کسش که زن عموم بیحال شد و فقط لبامو می خوردو می گفت جو ن ن ن مرسی عزیزم مرسی قربونت برم که من بلند شدم کیرمو کردم دهنش که اونم تموم ابم که رو کیرم بود لیسید من افتادم کنارش یه چند دقیقه ای حرفی نزدیم که زن عموم گفت بلند شواروم برو جات بخواب که منم شورتمو پوشیدم اروم درو باز کردم رفتم دراز کشیدم و نارینه رو هم یه تکون دادم که بفهمم خوابه یا نه که مطمعن شدم خوابه . صبح ساعت 11.5 بود که با بوسه های نارینه که کمرمو می بوسید از خواب بیدار شدم که گفت پاشو بریم صبحونه بخوریم که مامان رفته صبحونه بخوره که من با دیدن نارینه ناخوداگاه یه کم خجالت کشیدم و بلند شدم لباس پوشیدم با نارینه رفتیم صبحونه بخوریم وقتی زن عمومو دیدم سرمو انداختم پایین و سلام کردم و در هنگام خوردن صبحونه سعی کردم چشمم به اونا نیفته خلاصه بد از صبحونه یه ماشین گرفتیم بر گشتیم ایروان که ماجراهای بعدی...

بعد از این که ما از دریاچه برگشتیم من سه روز ارمنستان بودم و تو این سه روز صبحا که دختر عموم دانشگاه بود تقریبا من و زن‌عموم لخت کنار هم بودیم و هر نوع که بگم با هم حال کردیم ولی دیگه موقعیت نشد که به‌طور اساسی با دختر عموم حال کنم. جز یکی دو بار که زن‌عموم شب زود خوابید در حد ساک زدن با هم حال کردیم ولی جریانی که می‌خوام تعریف کنم مربوط میشه به اتفاقاتی که باعث ارتباط من در ایران با زن‌عموم و مامانم میشه. یه روز که داشتم زن‌عمومو می‌کردم زن‌عموم گفت:
- ادوین اگه مامانت بفهمه هر روز کیرت داره میره تو کسم دیوونه میشه.
من با تعجب گفتم: چرا باید تعجب کنه؟ تازه چه ربطی به مامانم داره؟
- آخه مامانت از روزی که بابای خدا بیامرزت فوت شده دیگه حال نکرده و چون خیلی حشریه داره اذیت میشه.
- زن‌عمو تو از کجا می دونی؟
- ناراحت نمیشی بگم؟
- نه، چرا باید ناراحت بشم؟ بگو. اتفاقا برای منم جالبه.
- راستشو بخوای من و مامانت هر از چند گاهی با هم یه شیطونیایی می‌کنیم. چون اون که کسی رو نداره با حاش حال بکنه. منم با این که شوهرم هست ولی با نبودنش فرقی نداره به‌همین علت با هم گاهی حال می‌کنیم و از این جاست که می‌دونم مامانت خیلی حشریه.
- منم حدس می زدم که مامان خیلی حشری باشه چون از لباس‌هایی که می‌پوشه و یا اکثرا خونه با شورت کرست می‌گرده معلومه ولی خوب زن‌عمو چرا با کسی سکس نمی‌کنه؟
- من بارها بهش گفتم ولی میگه نمیشه. اگه ادوین بفهمه بد میشه.
- نمی‌خواد که جندگی بکنه که من ناراحت بشم.
- خوب قبول نمی‌کنه. بارها که تو رو با شورت دیده بهم گفته که حشری شده حتی بهم می‌گفت که معلومه کیر ادوین بزرگه. به‌خاطر اینه که میگم اگه بفهمه که من مزه این کیر رو می‌چشم دیوونه میشه.
- مگه قراره بهش بگی؟
- مگه دیوونه هستم؟ همه چی خراب میشه. می‌خوای زنگ بزنم بهش یه کم باهاش حرف بزنم ببینی عکس‌العملش چیه؟ ولی نباید حرف بزنی که نفهمه.
- آره خوبه زنگ بزن.
زن‌عموم زنگ زد و گوشی رو گذاشت رو آیفون. البته یادم رفت که بگم اسم مامانم آنت هست.
زن‌عمو: سلام آنت جان خوبی؟
مامان: ا سلام چطوری؟ چه عجب؟ معلومه خیلی بهتون خوش می‌گذره که یه زنگ نمی‌زنید
زن‌عمو: ای بد نیستم جات خالی
مامان: خوب چه خبر؟ ادوین کجاست؟ خوبه؟
زن‌عمو: اونم خوبه رفته بیرون
مامان: شیطونی که نمی‌کنه
زن‌عمو: والا میره بیرون دیگه اکثرا با نارینه میره. بهشون بد نمی‌گذره راستی خونه تنهایی خوب حال می‌کنیا!
مامان: ای بابا چه حالی؟ کی هست که باهاش حال کنم؟ تو هم که گذاشتی رفتی کارم شده از ماهواره فیلم سکسی ببینم بعدشم با خودم ور برم.
زن‌عمو : وای قربون اون کست برم. بزار بیام، یه حالی بهش میدم
مامان: برو گمشو
زن‌عمو: راستی آنت برات چند تا شورت سکسی گرفتم خیلی باحاله میدم ادوین برات بیاره
مامان: وا حالا اینقدر روت با پسرم باز شده که میدی شورت واسم بیاره
زن‌عموم: یعنی حالا شدی خجالتی؟ پیش ادوین با شورت و کرست می‌گردی بعد میگی روی من باز شده؟
مامان: وای از دست تو ارمینه! در هر صورت دستت درد نکنه
زن‌عمو: راستی یه چیز بگم دیوونت کنم می‌گفتی فکر می‌کنی کیر ادوین باید بزرگ باشه درست حدس زده بودی.
مامان: خاک تو سرم. کثافت تو کیر ادوینو از کجا دیدی؟
زن‌عمو: بابا فکر بد نکن حسود. کیرشو ندیدم رفته بودیم دریاچه واسه شنا از آب که اومد بیرون مثل اینکه سیخ کرده بود معلوم بود که بزرگه.
مامان: بدجنس راستشو بگو فقط همین؟ نکنه ترتیبتو داده!!!
زن‌عمو: ای بابا، بی‌عقل پیش نارینه چطور ترتیبمو داده؟
مامان: می‌دونم شوخی کردم. تازه ترتیبتو بده حال می‌کنم .... حالا ذوق زده نشی یه چیزی گفتم
زن‌عمو : خسیس کیر پسرت پیشکش خودت
مامان: پس چی فکر کردی. معلومه مال خودمه از کس خودم اومده بیرون (خنده)
زن‌عمو: پس دعا کن بره تو کس خودت (خنده)
مامان: ارمینه خیلی پستی. مثلا اون پسرمه این طور حرف می‌زنی
زن‌عمو: بابا شوخی کردم ناراحت نشو
مامان: می‌دونم عزیزم خوب دیگه چه خبر؟
زن‌عمو : دیگه خبر خاصی نیست اگه چیزی خواستی بگو برات بفرستم
مامان : مرسی که زنگ زدی به نارینه و ادوین سلام برسون
زن‌عمو: حتما خداحافظ
مامان : بای بای
گوشی رو که زن‌عموم قطع کرد من کلی حال کردم. در ضمن دوباره کیرم راست شده بود.
- حرفای مامانت اینو راست کرده؟
- خوب آره می‌خواستی نشه؟ ... زن‌عمو چیکار میشه کرد که مامانم حال کنه؟
- نمی‌دونم فقط می‌دونم تا روش باهات باز نشه نمیشه کاری کرد. اول باید باهات روش باز بشه تا بعد مثلا یکی رو پیدا کنیم که باهاش بتونه حال کنه ... حالا من این کیر رو می‌خوام بخورم که بدجور حشریم کرده
و کیرمو کرد دهنش. شروع به ساک زدن کرد. منم که حرفای مامان با زن‌عموم بدجور حشریم کرده بود 2 بار زن‌عمومو از کون کردم.
بعد از اون ماجرا 2 روز بعدش من برگشتم تهران و زن‌عموم موند ارمنستان. از موقعی که حرفای زن‌عموم رو با مامانم شنیده بودم و از این که مامان خیلی حشریه و با زن‌عمو لز می‌کنه نظرم نسبت به مامانم عوض شده بود و تو راه دایم به این فکر می‌کردم که چطوری بیشتر از این روم با مامانم باز بشه ولی عقلم به جایی نرسید. خلاصه رسیدم ایران و رفتم خونه. یه چند ساعتی استراحت کردم بعد وسایلی که از ارمنستان خریده بودم رو آوردم که به مامانم بدم. به اضافه شورت‌هایی که زن‌عموم آخرین روز خرید تا به مامان بدم. اول یه سری خرت و پرتی که خریده بودم دادم و بعد شورت‌ها رو که توی یه نایلون بود دادم بهش گفتم اینا رو زن‌عمو داده.
گفت: آره با تلفن گفت که برات سوغاتی می‌فرستم.
بعدش یکی یکی درآورد و گفت: به‌به!! چقدر قشنگن
و گذاشت تو نایلون و برد تو اتاقش. اون شب خیلی با هم صحبت کردیم و خوابیدیم. یه چند روزی گذشت ولی مامانم نسبت به قبل سکسی‌تر شده بود و بیشتر سعی می‌کرد پیش من لخت بگرده. مثلا وقتی رو مبل می‌نشست اکثرا دامن کوتاه می‌پوشید و شورتش معلوم می‌شد. البته من بارها اونو لخت دیده بودم ولی چون نظری نداشتم بی‌خیال می‌شدم ولی حالا بیشتر توجه می‌کردم. یه چند روزی گذشت و من که کس نکرده بودم تو کف بودم. زن‌عمو هم که هنوز نیومده بود تا این که یاد یکی از دوست دخترام افتادم که هر از چند گاهی ترتیبشو می‌دادم البته فقط از کون چون دختر بود. ولی تو این فکر بودم که چطور بیارمش خونه چون مامان تا حالا اونو ندیده بود و اکثر دخترایی که من می‌آوردم خونه دوست بودن ولی من باهاشون موقعی که مامان خونه بود سکس نمی‌کردم. روز بعد موقعی که ناهار می‌خوردیم به مامانم گفتم فردا یکی از دوستام میاد خونمون.
- خب بیاد
- مامان دختره
- خب که چی؟
- آخه بدونه تو هستی نمیاد.
- مگه تا حالا نمی اومدن؟
- آخه این جدیده. خجالت می‌کشه بیاد.
- ای شیطون، پس این با اون یکی‌ها فرق می‌کنه.
من یه‌کم خجالت کشیدم گفتم: نه
مامان گفت: اشکالی نداره بگو بیاد. من میرم اتاقم بیرون نمیام. راحت باش.
من حرفی نزدم. مامان ادامه داد: چرا خجالت می‌کشی؟ مگه تا حالا این همه دختر آوردی من حرفی زدم؟ تازه این طبیعیه.
این حرفو که زد فهمیدم مامان فهمیده که من می‌خوام دختره رو بکنم ولی دوست داره من راحت باشم و این فرصت خوبی بود تا روم بیشتر با اون باز بشه. روز بعد به دختره که 22 سالش بود گفتم که بیاد. مامانم قبل از این که بیاد رفته بود اتاقش. اتاق من و مامان چسبیده به همه که طرف حیاطه و از طریق بالکن به‌هم راه داره. منم قبل این که دختره بیاد رفتم و در اتاقمو نصفه باز کردم چون دیدم در اتاق مامان بازه و می‌خواستم سر وصدای ما رو مامان بشنوه. خلاصه دختره اومد و یه‌کم صحبت کردیم و بعد شروع به لب گرفتن و بقیه ماجرا و آخرشم که کردن. موقع کردن دختره صداش کاملا بلند بود و مطمئن بودم که مامان داره صدای ما رو واضح می‌شنوه. پس از این که کار ما تموم شد لباس پوشیدیم و من با دختره از خونه اومدم بیرون. شب دیروقت برگشتم خونه. مامان تو اتاقش بود. من رفتم دوش بگیرم که تو حموم شورت مامانو دیدم که کاملا لزج بود. فهمیدم که مامان با خودش ور رفته. از حموم اومدم بیرون و خودمو خشک کردم و طبق عادت یه شورت پوشیدم و چراغ اتاقمو خاموش کردم و کامپیوتر رو روشن کردم، نشستم پشتش. یه چند دقیقه‌ای گذشت که در اتاقم باز شد و مامان اومد تو یه لباس خواب مشکی کوتاه که تا روی رونهاش بود و قسمت سوتینش توری بود پوشیده بود. مامان اومد تو و گفت:
- ادوین نخوابیدی
- نه هنوز
اومد و رو تختم روبروم نشست و گفت:
- امروز بهت خوش گذشت؟
- بد نبود مامان در ضمن مرسی که رفتی اتاقت.
- خوبه ولی از این به بعد خواستی دختر بیاری در اتاقتو ببند تا همه همسایه‌ها نفهمن داری چیکار می‌کنی!! اینقدر دختره سر و صدا کرد که فکر کنم همه فهمیدن یکی داره کون میده.
من از این حرف مامانم خیلی خجالت کشیدم چون اولین بار بود که همچین کلمه‌ای از مامانم داشتم می‌شنیدم. من که سرم پایین بود با خجالت گفتم:
- ببخش یادم نبود در بازه.
مامان خنده‌ای کرد و گفت: تقصیر تو نیست. یا اون دختره الکی سرو صدا می‌کرد یا مال تو اذیتش می‌کرد.
منم که خجالتم ریخته بود یه نگاه بهش کردم. چشمم افتاد به شورتش که از زیر لباس‌خوابش کاملا معلوم بود. با این که فقط نور مانیتور روشن بود برجستگی کسش کاملا واضح بود.
- خب چیکار کنم تنگ بود، داد می‌زد. نمی‌تونستم خفش کنم.
- یعنی فقط مال اون تنگ بود و مال شما بزرگ نبود؟ .... نمی‌دونم به کی رفتی؟ مال بابات که همچین تعریفی نداشت.
من دیدم مامان داره راحت صحبت می‌کنه با پررویی گفتم:
- شاید به تو رفتم.
- چه ربطی به من داره؟
من با دستم کسشو نشون دادم گفتم: مال تو هم کم بزرگ نیست.
مامان تازه متوجه شد که کسش کاملا معلومه با خنده بلند شد اومد پشت سرم دستشو انداخت دور گردنم و صورتمو بوسید و گفت:
- چه چشمهایی داری! همه جامو که خوب برانداز کردی
من حرفی نزدم. مامان گفت: خوشحالم که شیطونی می‌کنی! تازه اینطوری بهتره. منم خیالم راحته که نمیری با اون جنده‌های خیابونی که 100 تا مریضی دارن بپری. دیگه خجالت نکش. هروقت خواستی دوستاتو بیار خونه
و بعد شب بخیر گفت و از اتاق رفت بیرون. من کلی به فکر فرو رفتم که چرا مامان یه دفعه‌ای اینقدر باهام راحت شده. لابد خودشم می‌خواد که ما رومون با هم باز بشه و خودشم با یکی حال کنه. خلاصه یه چند روزی گذشت و زن‌عموم از ارمنستان برگشت
پس از برگشتن زن‌عموم یکبار ما و یک‌بار اونا به خونمون اومدن که هیچ کاری نتونستم بکنم چون زن‌عموم اجازه نمی‌داد برم خونشون. می‌ترسید عموم یه بار بیاد خونه. یه 15 روزی گذشت تا این که عموم تصمیم گرفت بره ارمنستان. پس از این که عموم رفت من دو سه روز پشت سر هم رفتم و زن‌عمومو کردم. یه شبم مامان رفت پیش زن‌عمو که بعد فهمیدم با هم کلی حال کردن تا این که شد پنجشنبه و زن‌عموم گفت:
- این 2 روزو بریم کرج. خیلی وقته نرفتیم. بریم یه شنا هم بکنیم. از چند روز دیگه هم هوا سرد میشه نمیشه رفت شنا. ما وسایل جمع کردیم و رفتیم کرج. وقتی رسیدیم اول یه قهوه خوردیم بعدش مامان و زن‌عمو پا شدن رفتن که مایو بپوشن.
به من گفتن: تو شنا نمی کنی؟
- من یادم رفته مایو بیارم (البته از عمد نبرده بودم)
مامان گفت: اشکالی نداره با شورت شنا کن.
زن عموم گفت: آره راست میگه. اینجا که کسی نیست.
و رفتن. منم شلوارمو درآوردم و با یه شورت سفید نازک رفتم تو آب. بعد از چند دقیقه اونا هم اومدن. زن عموم همون مایویی که ارمنستان خریده بود رو پوشیده بود و مامانم هم یه مایو 2 تیکه به رنگ بنفش که نصف سینه هاش بیرون بود، پوشیده بود. با این که من بارها مامانمو با شورت و کرست و حتی لخت دیده بودم ولی بعد از اون جریان ها بدن مامانم برام جالب تر بود. یه کم که شنا کردیم من شروع کردم به آبپاشی طرف مامان و زن عموم. یکی دو بار هم طوری که مامان نبینه دستی به کس و کون زن عموم زدم که دیدم اخم کرد وبهم فهموند پیش مامان نکنم. بعد از حدود یک ساعت شنا زن عموم رفت بیرون زیر آفتاب دراز کشید و چند دقیقه بعدم مامانم رفت و به فاصله 10 متری زن عموم دراز کشید. منم از آب اومدم بیرون و چشمم به شورتم افتاد که خیس شده بود و کیرم کاملا و واضح مشخص بود. رفتم پیش مامانم دراز کشیدم و دیدم مامان زیرچشمی داره کیرمو نگاه می کنه. این برای اولین بار بعد از 10 سال بود که دیگه با مامانم حموم نرفته بودم و اون کیرمو به این حالت ندیده بود. چند لحظه ای نگاه کرد و برگشت طرف من و طوری که زن عموم نشنوه گفت:
- ادوین طوری بخواب زن عموت نبینه. شورتت سفیده تمومه بند و بساطت معلومه.
- خب چیکار کنم؟ خودت گفتی با شورت شنا کن.
- حالا باشه خواستی بری تو این حوله رو بپیچ به خودت زشته
و همین طور که حرف می زد نگاهش به کیرم بود. بعد گفت:
- فکر می کنی هنوز بچه ای که می اومدی باهام حموم آویزون می کردی
- بازم گیر دادی ها! مگه باهات رفتم حموم؟
- همین مونده بود تو این سنت باهام بیای حموم
من با پررویی گفتم: تو نگاه کنی هیچی ولی من اجازه ندارم؟
خندید و گفت: چیو می خوای ببینی؟
- ول کن شوخی کردم
- خیلی پر رو شدی
و دراز کشید. بعد از یه 20 دقیقه دوباره رفتیم تو آب و شنا کردیم و بعد زن عموم از آب اومد بیرون و گفت برم غذا بزارم. من و مامان هم از آب اومدیم بیرون و مامان بازم یه نگاهی به کیرم کرد ولی دیگه چیزی نگفت و رفت سمت ویلا. منم حوله رو پیچیدم به خودم و رفتم تو. دیدم مامانم و زن عمو هر کدوم یه تیشرت روی مایو پوشیدن و توی آشپزخونه مشغول تدارک ناهارن. منم رفتم اتاق و شورتمو درآوردم و شلوار پوشیدم، اومدم بیرون و ناهار خوردیم و مامان و زن عمو رفتن اتاق خواب و خوابیدن. منم همونجا روی مبل خوابیدم. یه 2 ساعتی خوابیدم که با صدای زن عمو و مامانم از خواب بیدار شدم. 2-3 ساعتی هم الکی گذشت تا این که شب شد و زن عمو گفت:
- ادوین برو منقل رو آماده کن تا من کبابو سیخ بکشم.
خلاصه ما کبابو کردیم و یه چند تا پیک مشروبم همگی خوردیم و ساعت نزدیکای 11 بود که زن عموم گفت:
- من سرم گیج میره برم دراز بکشم.
مامان هم گفت: منم کم از تو ندارم.
مامان شروع کرد ظرفها رو جمع کردن. منم رفتم اتاق تیشرتمو درآوردمو با شلوار دراز کشیدم. چند دقیقه دیگه مامانم اومد تو و گفت:
- ادوین می خوام لباس عوض کنم، یه دقیقه نگاه نکن
و نشست لبه تخت طوری که پشتش به من بود و تیشرتشو درآورد وبعدش هم مایوشو کشید پایین. من تو اون لحظه که می دیدم مامانم لخت کنارم نشسته البته پشت به من بدجور حشری شده بودم ولی هیچ کاری نکردم. بعدش مامان یه لباس خواب معمولی تا روی زانو بدون شورت پوشید و دراز کشید. تا دراز کشید گفت:
- اِ، ادوین تو که با شلوار خوابیدی!
- شورتم خیس بود. شورت دیگه ای ندارم.
- اشکالی نداره شلوارتو در بیار ملافه رو بنداز روت.
- نه خوبه مامان
- اونجایی که باید پیش زن عموت خجالت می کشیدی، نکشیدی. منم کههمه چیزتو دیدم دیگه از چی خجالت می کشی؟ تازه چراغ هم که خاموشه.
- باشه
و نشستم رو لبه تخت و شلوارمو کشیدم پایین.
مامان گفت: ادوین یه سیگارم روشن کن بده بهم.
من باید بلند می شدم و از روی میز آرایش سیگارو برمی داشتم. منم که دیدم مامانم باهام راحته بلند شدم و رفتم سمت میز و سیگارو برداشتم و با یه مکث روشن کردم که در تموم این مدت طوری ایستاده بودم که مامان کیرمو ببینه البته توی تاریکی. من سیگار رو روشن کردم و یه دو قدم نزدیک تخت شدم و سیگار رو دادم به مامانم. در این لحظه کاملا کیرمو مامان می دید. من تو اون لحظه خودم به قدری هول بودم و هم خجالت می کشیدم که کیرم کاملا خوابیده بود. بعدش برگشتم و یه سیگار واسه خودم روشن کردم و ملافه رو انداختم روم و دراز کشیدم. چند ثانیه ای حرفی رد و بدل نشد که مامان گفت:
- چند سالی می شد که پیشم نخوابیده بودی و بعد گفت: آخه از روزی که بابات مرد خواهرت همیشه پیشم می خوابید. بعدش به بغل خوابید ودستشو گذاشت رو سینم و گفت:
- دیگه پسرم بزرگ شده بغل دخترهای 19-20 ساله می خوابه. دیگه به من که احتیاجی نداره.
گفتم: چیه؟ حسودی می کنی؟ می خوای از فردا شب همیشه پیشت می خوابم.
با خنده گفت: به شرطی که شورت بپوشی.
- تو که همه چیزو میگی دیدم دیگه چی؟
- پررو مگه قراره همیشه جلوم آویزونش کنی و نمایش بدی؟
- تو هم که بدت نمیاد!
- واه واه همچین میگه مثل اینکه تا حالا کیرشو ندیدم.
اینو که گفت خودش فهمید که حرف بدی زده و فوری گفت:
- این حرفو بزار به حساب مشروبی که خوردم.
منم از فرصت استفاده کردم گفتم: مامان راحت باش بگو مثلا کی کیرمو دیدی.
یه مکثی کرد و گفت: تا 18-19 سالگیت که با هم می رفتیم حموم. بعد گفت: درسته که شورتتو درنمی آوردی ولی خوب معلوم بود دیگه.
- همین؟
- امروز هم که تو استخر دیدم حالا هم اینجا.
- مامان یه چیز بگم ناراحت نمیشی؟
- نه عزیزم بگو.
- تو چرا دوباره ازدواج نمی کنی؟
- عمرا. حرفشم نزن.... چرا اینو گفتی؟
با من و من گفتم: آخه... هنوز جوونی. خب... خب تو هم به یه مرد احتیاج داری.
- مرد می خوام چیکار؟ تو برای من مردی دیگه.
- نه منظورم مثلا دوست پسره که بعضی موقع ها باهاش باشی.
     
     
#40 | Posted: 6 Jul 2011 12:44
من و زن‌ عمو و دختر عموم و مامانم

قسمت آخر


مامانم حرفی نزد و من گفتم: مامان ناراحت شدی؟
- نه ولی برام جالبه که تو اینجور فکر می کنی. حالا چرا فکر می کنیحتما من به یه نفر نیاز دارم؟
- خوب طبیعیه دیگه. چطور من حال می کنم، تو نکنی؟ مگه تو هیچ احساسی نداری نسبت به سکس؟
- ادوین جان منم می دونم نیازه خیلی هم شهوتی هستم ولی من اگه این کار رو بکنم کافیه یکی بفهمه. بعدش همه میگن آنت جنده س.
- به دیگرون چه ربطی داره؟ تو حالتو بکن. چرا باید شهوتتو خفه کنی؟
- نه. به هیچ وجه حرفشم نزن.
بعد منو بغل کرد و بوسید و گفت: مرسی عزیزم که به فکرمی ولی خوشم میاد که از نظر مسایل سکسی به خودم رفتی. اصلا به بابات نرفتی. اون زیاد سکسی نبود. هر چند کیر تو رو هم نداشت (دیگه ماماناین حرفها رو خیلی راحت میزد)
بعدش گفت: حالا بگو چند سانته؟
منم بدون مکث گفتم: یه 19 سانتی میشه.
- با اون جیغی که اون دختره می زد حدس می زدم باید بزرگ باشه.... حالابگو از کجای زن ها بیشتر خوشت میاد.
- شما هم داری منو سوال پیچ می کنی ها!
- اگه بدت میاد نپرسم.
- نه راستشو بخوای از همه بیشتر از سینه بعد کون.
- از چه سینه ای؟ بزرگ یا کوچیک؟
- بزرگ ولی سفت. تو چی مامان؟
خندید و گفت: مگه مردا غیر از یک چیز، چیزه دیگه ای هم دارن و در ضمن هر زنی هم که بگه من بزرگشو دوست ندارم دروغ میگه.
بعدش بلند شد و گفت: من برم یه سری به زن عموت بزنم ببینم حالش چطوره.
منم گفتم: خوابم نمیاد میرم بیرون بشینم.
اون رفت منم شلوار پوشیدم و رفتم بیرون. یه چند دقیقه ای گذشت که دیدم مامان نیومد. کنجکاو شدم رفتم ویلا رو دور زدم رفتم نزدیک پنجره اتاق زن عموم. پنجره باز بود ولی پرده کشیده بود. صدای مامان و زن عمومو می شنیدم. مامان به زن عموم می گفت:
- می خوای برات شربت آبلیمو درست کنم؟
زن عموم گفت: نه فقط سرم گیج میره
مامان گفت: پس چی می خوای؟ کیر می خوای؟
زن عموم گفت: تو هم وقت گیر آوردیا.
مامانم گفت: وای ارمینه نمی دونی چقدر هوس کیر کردم. تو هم که حالت خرابه.
زن عموم که معلوم بود گیجه گفت: برو خیار بکن تو کست. من دارم می میرم. تو چی میگی؟
مامانم گفت: باشه بخواب.
و از اتاق رفت بیرون. منم سریع برگشتم و تو بالکن نشستم کنار منقل و شروع کردم با آتیش بازی کردن. مامان اومد نشست و پاهاشو گذاشت رو صندلی طوری که لباس خوابش تا نزدیکای کسش رفت بالا.
- زن عمو چطور بود؟
- سرش گیج می رفت. باید بخوابه تا خوب بشه.... ادوین ما که خوابمون نمیاد برو 2 تا مشروب درست کن بخوریم.
- آره خوبه
و رفتم 2 تا استکان مشروب آوردم و نشستم و به این فکر می کردم که سر صحبتو با مامان چطور باز کنم.
- مامان زن عمو از زندگیش راضیه؟
- یعنی چی؟
- منظورم روابطش با عمومه.
- نه اونم زیاد اهل سکس نیست ولی زن عموت خیلی سکسیه و این اذیتش می کنه.
- آره حدس می زدم
- چرا اینو پرسیدی؟
- همینجوری چون گفتی بابا هم سکسی نبود گفتم شاید عمو هم نباشه.
چون با آتیش ور می رفتم دود بلند شد و مامان گفت: چیکار می کنی؟ دودی شدیم.
نیم ساعتی گذشت. مامان گفت: کشتی منو با این دود پاشم برم حموم.
- منم بیام؟
- مگه بچه ای که می خوای باهام بیای حموم؟
- چی میشه؟ ما که همه جور حرف زدیم تازه منو که لخت دیدی.
- آخه من خجالت می کشم
- منم که هزار بار تو رو تقریبا لخت دیدم. دیگه از چی خجالت می کشی؟
- آخه یه بار زن عموت بیاد ببینه چی؟
- الان اون خوابه حالم نداره. بعدش حموم هم که نزدیک اتاق ماست. فاصلشم تا اتاق زن عمو زیاده اون نمی فهمه.
بلند شد و گفت: تا نیای ول کن نیستی! این همه کس و کون دوست دختراتو دیدی بازم می خوای مال مامانتو ببینی!
- تو مال منو ببینی مهم نیست ولی من...
- خفه شو بزار اول من برم بعد بیا.
و گذاشت رفت تو ویلا. منم یه مکثی کردم و رفتم تو اتاق، دیدم مامان لباسشو درآورده و حدس زدم باید لخت رفته باشه حموم. منم شلوارمو درآوردم که برم که یهو ناخودآگاه حس عجیبی بهم دست داد. نمی دونستم از چی بود. هم خجالت می کشیدم هم از این که با مامانم این رابطه رو داشتم پشیمون بودم. یه کم ایستادم و به کاری که می کردم فکر کردم بعد به خودم گفتم اگه این رابطه بد بود مامان هم اجازه نمی داد ولی به قدری تو این فکرها بودم که کیرم کاملا خوابیده بود. خلاصه رفتم پشت در حموم و آروم درو باز کردم رفتم تو رختکن. دیدم چراغ حموم خاموشه و فقط مامان چراغ رختکن رو روشن گذاشته ولی نور به مقدار کافی تو حموم هست. منم در حمومو باز کردم رفتم تو. دیدم مامان لخت پشت به من ایستاده زیر دوش.
مامان گفت: اومدی
گفتم: آره
- خب راحت شدی منو لخت دیدی؟
- من که چیزی ندیدم هنوز.
- واقعا پررویی.
بعد یه کم برگشت گفت:
- حالا چرا وایسادی؟ بیا زیر دوش.
تو این حالت من سینه هاشو دیدم. فکر نمی کردم تا این حد بزرگ باشن ولی خیلی هم محکم بودن. منم رفتم زیر دوش. مامان خودشو کشید کنار. دیگه من کاملا سینه هاش و کسشو می دیدم. مامان هم زل زده بود به کیرم.
- خب، خوشت اومد منو لخت دیدی؟
- مامان واقعا هیکلت عالیه! حیف نیست این هیکل...
- بازم شروع کردی؟
من نزدیک شدم گفتم: میخوام ببوسمت که
- خوب ببوس.
من خودمو چسبوندم بهش. طوری که کیرم روی شکمش بود و سینه هاش کاملا چسبیده به سینه هام. من آروم صورتشو بوسیدم. مامان دستشو انداخت گردنم گفت:
- چقدر گرمی
و اونم صورتمو بوسید. بعد یه کم خودشو ازم جدا کرد و دستشو آورد پایین کیرمو گرفت که تقریبا نیمه شق بود و گفت:
- وای چه بزرگه این که کونو پاره می کنه.
- همچین هم بزرگ نیست.
- نه خیلی اندازش خوبه. هم کلفته هم بزرگ
و تو این حین که این حرفها رو میزد آروم کیرمو می مالید به شکمش. دیگه کیرم شق شق شده بود. به چشمهای مامان که نگاه کردم دیدم خماره. منم سینه هاشو گرفتم تو دستم گفتم:
- چه بزرگه!
- این اندازه دوست داری؟
- آره
و هیچ حرفی نزد ولی کیرم دستش بود و می مالوندش. من برش گردوندم و کیرمو چسبوندم به کونش و با دو دستم سینه هاشو گرفتم تو دستم. مامان گفت:
- آه ه ه ه ه ه ادوین داری چیکار می کنی؟ زشته!
- مامان بی خیال!
- آخه پسرمی. من که نمی تونم باهات سکس کنم.
- اول که تو شروع کردی. تو کیرمو گرفتی.
با یه حال مستی گفت: آخ ادوین می دونی 5 سال بود اصلا کیر ندیده بودم. نتونستم خودمو نگه دارم.
تو این حین من دستمو گذاشتم رو کسش. به قدری کسش تپل و گرم بود که کم بود آبم بیاد. مامان یه آخی کرد و دستشو گذاشت رو دستم وفشار داد و شروع به آخ و اوخ کردن و دایم می گفت:
- آه ه ه عزیزم آخ خ خ
من برش گردوندم و لبمو گذاشتم رو لباش. دیگه از خود بی خود شدهبود و مثل وحشی ها لبامو می خورد. من گفتم:
- میزاری کستو بخورم؟
یهو گفت: نه ادوین خیلی زیاده روی کردیم. من نمی تونم خودمو نگه دارم. همه چیو خراب نکن.
- مامان من قول میدم نکنمت. می خوای فقط لاپایی میزارم. حرفی نزد.منم نشستم جلوش تکیه دادمش به دیوار. یه پاشو گذاشتم رو شونم و شروع کردم کسشو خوردن. مامان گفت:
- جون ن ن ن ن. بخور عزیزم. مال خودته. بخور. بخور آخ خ خ آه ه ه جووون.
منم یه دستم رو کیرم بود و داشتم می مالوندمش که یهو احساس کردم آب مامان اومد ولی به قدری خوشمزه بود که دلم می خواست بازم بخورم.
مامان یه آهی کشید و گفت: بی شرف آب مامانتو آوردی!!!
و بعد منو بلند کرد و برگشت و منم کیرمو از پشت گذاشتم لاپاش. به قدری حال می داد که انگار کردم تو کسش. من شروع به تلنبه زدن کردم و مامان هم دستشو گذاشته بود رو دیوار و آخ و اوخ می کرد. یکی دو بار احساس کردم که سر کیرم داره میره تو کسش ولی چون مامان هم مست بود و هم شهوتی، فکر می کنم نفهمید. منم محکم تر تلنبه می زدم که احساس کردم داره آبم میاد.
گفتم: مامان داره آبم میاد
نشست. سینه هاشو گرفت تو دستش و گفت:
- بریز
منم با فشار آبمو ریختم رو سینه هاش. مامان می گفت:
- جووون قربونت برم.
بعد کیرمو گرفت دستش و یه کم مالوند و گفت:
- آخرش کار خودمونو کردیم.
گفتم: مامان ناراحتی؟
- نمی دونم، ولی احساس می کنم شهوت چندین سالم ریخت بیرون.
- مامان تو خیلی شهوتی هستی!!!
- اگه می کردی تو کسم که دیگه هیچی.
بعدش بلند شدیم، دوش گرفتیم و اومدیم بیرون. خودمونو خشک کردیم و لخت دراز کشیدیم.
مامان گفت: بازم می خوام
و کیرمو گرفت دستش و یه کم مالید. بعد گفت:
- بزار لای سینه هام.
منم نشستم رو شکمش و کیرمو گذاشتم لای سینه هاش و شروع کردم به جلو و عقب کردن. مامان اول خجالت می کشید ولی بعد شروع کرد آروم سر کیرمو لیسیدن. من کیرمو گرفتم گذاشتم تو دهنش. مامان با یه حرص و ولعی ساک می زد. شاید یه 5 دقیقه ای ساک زد و بعد گفت:
- بخواب روم.
منم خوابیدم روش و کیرمو گذاشتم لای پاش و شروع به تلنبه زدن کردم و یه کم که تلنبه زدم مامانو برگردوندم و کیرمو گذاشتم لای پاهاش. طوری که اگه فشار می دادم می رفت تو کسش. یه کم آروم عقب جلو کردم و بعد کیرمو فشار دادم جلو که تقریبا یه 3 سانتی از کیرم رفت تو کسش. مامان یه آخی کرد و گفت:
- ادوین رفت تو.
- ببخشید
و کیرمو درآوردم. داشتم کیرمو دوباره فشار می دادم که یهو صدای زن عمو رو شنیدیم که گفت:
- آنت خوابیدین؟
من سریع از رو مامان بلند شدم و خودمو زدم به خواب و ملافه رو انداختم رو خودم. مامان هم سریع لباس خوابشو پوشید و گفت:
- نه ارمینه چی شده؟
- زن عمو در اتاق رو باز کرد و اومد تو و گفت:
- من خوابم نمیاد. یهو بیدار شدم دیگه خوابم پریده. گفتم اگه بیدارید بیام پیش شما
و اومد رو تخت و چون من طرف در خوابیده بودم اومد که بشینه رو تخت. مامان گفت:
- ارمینه، ادوین شلوارک نیاورده شورتشم خیس بود لخت خوابیده.
- خوش به حال شما پس...
- آی، ارمینه!
- خوب چه اشکالی داره؟ بارها دخترم پیش من لخت شده و پیشم خوابیده.
بعد اومد کنارم دراز کشید و گفت:
- تازه اگه پسرم بود من باهاش راحت می شدم.
اینا رو که زن عمو می گفت آروم با دستش بهم زد که فهمیدم زن عمو به خیال خودش فرصت رو مناسب دیده که روی من و مامان به همباز بشه. یه کم مامان با زن عمو صحبت کرد. بعدش آروم دستشو آورد زیر ملافه و کیرمو گرفت. چند لحظه همین طوری گذشت تا این که زن عمو گفت:
- اینطوری خیلی بده ها!!! آدم پیش یه پسر لخت بخوابه و کاری نکنه.
- ارمینه آخه چی میگی؟
- نگفتم که با تو کاری کنه.
بعد خندید و گفت:
- من با ادوین حال می کنم تو نگاه کن.
- ارمینه هنوز مستی. داری چرت و پرت میگی ها!!!
- آنت، ادوین که پیشت خوابیده لخته. تو هم نگو که تا حالا همدیگه رو لخت ندیدید
من گفتم: زن عمو من با مامان راحتم.
مامان هم گفت: خب آره. من و ادوین با هم خیلی راحتیم. پیش هم لخت میشیم.
زن عمو گفت: خب تمومه.
بعد بلند شد، لباس خوابشو درآورد و از روی من پرید طرف مامان و خوابید رو مامان. مامان یه کم با خجالت گفت:
- داری چیکار می کنی؟
زن عمو لبشو گذاشت رو لب مامان و گفت:
- بیا امشب حال کنیم. بی خیال همه چی.
و شروع کرد از مامان لب گرفتن. منم دیگه فرصتو از دست ندادم رفتم پشت کون زن عمو طوری که کون زن عمو روی کس مامان بود و شروع کردم کس و کون زن عمو رو لیسیدن و با یه دستم هم با کس مامان بازی کردن. کم کم صدای هر دوشون بلند شد. زن عمو می گفت:
- جووون. بخور کسمو. کونمو جر بده و مامان هم آخ و اوخ می کرد.
بعدش زن عمو بلند شد، منو خوابوند و کیرمو گرفت گذاشت تو دهنش.مامان هم لباسشو درآورد و بغل ما دراز کشید. یه دستش رو کسش بود و با دست دیگش سینه هاشو می مالوند. مامان با یه حشری ساک زدن زن عمو رو نگاه می کرد چون خودش هنوز کیرمو ساک نزده بود.بعدش مامان دستمو گرفت گذاشت رو سینه هاش. زن عمو حدود 3 دقیقه ای ساک زد و بعد به صورت 69 خوابید رو مامان. و شروع کرد کس مامانو خوردن و مامان هم کس زن عمو رو. بعدش بهم گفت:
- بکن کیرتو تو کسم.
منم رفتم پشتش و کیرمو مامان گرفت کرد تو کس زن عمو و مامان شروع کرد تخمای منو لیسیدن. منم کس زن عمو رو کردن. به قدری هر 2 حشری بودن که حد نداشت. من تلمبه می زدم و مامان تخمامو می خورد. بعد زن عموم بلند شد منو خوابوند نشست رو کیرم و شروعبه بالا پایین شدن کرد. مامان هم کس زن عمو رو لیس می زد و گاهی هم زبونشو به کیرم می کشید. بعد من گفتم:
- زن عمو می خوام کونتو بکنم.
- آخ عزیزم کونمو جر بده
و بلند شد به حالت سگی نشست و مامان کون زن عمو رو لیسید. من کیرمو گذاشتم رو سوراخ کونش و فشار دادم. زن عمو یه جیغی کشید و مامان هم اومد پشت سر من و منو از پشت بغل کرد و گردنمو می لیسید و با شهوت تموم می گفت:
- بکن عزیزم. بکن کونشو. جوووون. جرش بده. خوش به حالت.
و زن عمو هم با صدای بلند می گفت:
- آروم، آروم. ادوین پارم کردی.
منم با شدت بیشتر تلمبه می زدم. در این حین صدای مامان بیشتر شد. مامان داد می زد:
- آخ خ خ جان ن ن ن و با کسش ور می رفت. تا این که یه جیغ بلندی زد و گفت:
- جوووون آبم اومد.
منم یه کم تلمبه زدم و بلند شدم. زن عمو رو برگردوندم کیرمو گذاشتم تو دهنش. چند لحظه ای که ساک زد من کیرمو درآوردم و آبموکاملا خالی کردم رو صورت زن عمو. همون طور که کیرم رو صورت زن عمو بود مامان اومد صورتشو نزدیک کرد و شروع کرد صورت زنعمو رو که تمومش با آب کیر من خیس بود رو لیسیدن. من تو اون لحظه برای اولین بار کیر نیمه شقمو کردم دهن مامان. مامان هم یهکم کیرمو تو دهنش نگه داشت و بد بیرون آورد و دراز کشید. یه 10 دقیقه ای هیچ حرفی بین ما ردو بدل نشد تا این که زن عمو گفت:
- این بهترین سکس من بود.
مامان هم گفت: خب معلومه خوب حال کردی. یکی می کردت، یکی هم کستو می لیسید. دیگه چی می خواستی؟
زن عمو گفت: آخی بمیرم برات! بازم کیر نرفت تو کست
و سه تایی شروع کردیم به خندیدن. بعد از اونشب دیگه بین ما سکسی انجام نشد. مامان چند روز بعد رفت شیراز برای یک ماه پیش خواهرم منم تو اون مدت چون عموم نبود اکثر شب ها پیش زن عمو بودم و هر شب می کردمش. مامان یک ماه بعدش برگشت. مثل قبل پیشم لخت میشه و راحته ولی دیگه اجازه نمیده باهاش حال کنم. فقط یه شب که مهمونی بودیم و مامان یه مقدار مست بود شب پیش من خوابید و من دستشو گذاشتم رو کیرم و مامان هم برام جلق زد و آبمو خالی کردم رو سوتینش و عموم که برگشت زن عمو هفته ای یک بار میاد خونمون و من پیش مامان می کنمش و مامان هم با زن عمو لز می کنه ولی به هیچ وجه اجازه نمیده من با کس و کونش ور برم. البته من از این وضعیت راضی هستم چون حداقل هفته ای یه کس و کون خوب می کنم.

پایان.
     
صفحه  صفحه 4 از 114:  « پیشین  1  2  3  4  5  ...  110  111  112  113  114  پسین » 
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی / داستان های پیوسته و قسمت دار سکسی بالا
جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید
رنگ ها  Bold Style  Italic Style  Highlight  Center  List       Image Link  URL Link   
Persian | English
  

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2017 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites