↓ Advertisement ↓
انجمن لوتی
صفحه  صفحه 4 از 7:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  7  پسین »
داستان سکسی ایرانی

عصیان

 مرد
#31   Posted: 18 Sep 2021 11:00


 1 Star

ارسالها: 209
عصیان (قسمت نهم) نوشته ی داروک..

شب از نیمه گذشته و من و نادیا داریم با هم در مورد چطور رد کردن سارا از این منطقه بحث میکنیم..
-ببین، این آشغالا همه جا نفوذ دارند.. حتی ترمینال و خطهای سواری.. هواپیمایی هم، که زنده باشه اون جنده خانوم.. باید یه فکر اساسی بکنیم..
به نظرت همین مسیری که من اومدم چطوره؟
-از راه کیش؟
آره دیگه..
-میدونی مساله چی؟ اینا احتمال زیاد، توی اطلاعات هم نفوذ دارند و کافی که اسم سارا رو داده باشند به اون آشغالهایی که من دیدمشون. معلوم بود خیلی با نفوذند که میتونستند اون لنج رو تو امنیت نگه دارند.. فکرشو بکن یه جنده خونه روی خلیج فارس. اونم تو موقعیت حکومت کاملا اسلامی ناب محمدی.. ههه..
خب پس باید چیکار کنیم؟
-از فکر پرواز که باید بیایم بیرون.. چون ممکن نیست و درضمن سارا شناسنامه نداره که بلیط بگیریم.. از طریق اتوبوس هم که نمیشه ریسک کرد.. فقط میمونه خطهای سواری.. که اونم نمیشه.. دیگه عقلم به جایی نمیرسه..
خب، میتونیم به جای اینکه با سرویسهای ویژه ی خط بریم، یه ماشین دربست کنیم که مربوط به خط نباشه..
-آره این فکر بدی نیست.. اما میخوام تا اونجا که امکان داره هیچ ردی از خروج سارا توی این شهر نذارم.. نمیخوام کسی که شما رو میبره، مال این شهر باشه.. چون اگه من زیر نظر باشم و بعد اون طرفو بازجویی کنند، کارم ساخته س.. اما یکاری میتونیم بکنیم..
چه کاری؟
-من برم ستاد حفاظت اطلاعات و مجوز بگیرم برا بندرعباس و برم از اونجا یه ماشین کرایه کنم و بیارمش اینجا و شما باهاش برید ..
مجوز بهت میدند برا خروج از شهر؟
-نمیدونم.. شاید ندند.. چون این یارو که من دیدم، اونقدر شکاک و بد بینه که خیلی بعید.. اما بلاخره تیری تو تاریکی.. اگه شد که شد.. اما اگه نشد، از همینجا یه ماشین کرایه میکنم..
یه چیزی بگم بهت بر نمیخوره؟
-هوم؟
من فکر میکنم تو یه وقتایی خیلی جو زده میشی.. آخه خنگ خدا، اینهمه جیمز باند برا چی؟! مگه حتما تو باید بری ماشین کرایه کنی؟ خب من میرم..
-هان؟!
هه.. میدونی این از همون حالتهای خودشیفتگی که میگم داریا.. فکر میکنی حالا عالمو آدم نشستند ببینند، که تو داری چیکار میکنی! واقعا که..
یکم با خودم فکر میکنم.. میبینم زیادم بی ربط نمیگه.. یعنی اصلا خیلیم با ربط میگه.. ههههه..
-آره حق با توئه..
زهرمار و حق با توئه.. یکساعت مخ منو کار گرفتی !
-خب چیکار کنم فکرم به اینجا نرسید.. .ئه!
واقعا تو چطوری میتونی داستان بنویسی؟
-ههه..
کووووفت و ههه.. خجالتم نمیکشه.. فردا موهای سارا رو کوتاه کوتاه میکنم، مثه پسرا.. بعد هم یه کلاه براش میخرمو تیپه پسرونه براش درست میکنم و بعد هم یه ماشین کرایه میکنمو راه میفتیم میریم.. به همین سادگی.. توهم بشین اینجا برا خودت قصه جنایی بباف..
-یکم احساس کنف شدن دارم.. بلند میشم میرم رختخواب میارم و پهن میکنم برا نادیا.. سارا هم که توی اتاق خواب خوابش برده.. یه ملحفه و یه بالشم خودم برمیدارم و چراغها رو خاموش میکنم و میرم جلوی تلویزیون دراز میکشم، تا شاید خوابم ببره.. نادیا از روی مبل بلند میشه میره مسواک میزنه و برمیگرده میاد توی رختخوابش..
شهروز؟
-هوووم؟
نمیای پیش من؟
-نادی کرم نریز.. حالم خوش نیست..
دیوونه تو که دیگه تعهدی نداری..
-مگه تعهد به کاغذ؟ و درضمن من کی گفتم بی تعهدم؟ و از همه مهمتر، بحث تعهد توی کار نیست نادی.. دلم نمیخواد..
خیلی پستی شهروز.. چطور میتونی منو اینجوری بشکنی؟ یعنی من هیچ جذابیتی برات ندارم؟
-ای واااای.. خدایا این دختره امشب میخواد شیطون بشه بره تو جلد من.. نادی حالم خوش نیست.. جون شهروز بخواب..
خب اگه حالت خوش نیست من میتونم حالتو خوب کنم..
ساکت میمونم و سعی میکنم به حرفش بی توجه باشم.. اما ادامه میده..
یه خبر خوب برات دارم.. که اگه بیای پیشم بهت میگم..
-لاالله الا.. نادی بیخیال شو مرگ من..
یباره از جاش بلند میشه میاد و خودش رو به زور میسرونه زیر ملحفه ی من.. منم سریع پشتم رو بهش میکنم.. میخنده و میگه: دیوونه ی احمق.. فکر میکنه دختر چهارده ساله ست..
-نادی تورو خدا پاشو برو.. اذیت نکن..
دستش رو مینداره دور سینه ی من و خودش رو میچسبونه بهم و میگه:
تو که اینقدر به خودت مطمئنی، نباید برات مهم باشه.. اگه هم اونقدر تنت زن میخواد، که کنترل خودت برات سخت، باید به نیازت جواب بدی.. آقای نویسنده.. همه چی توی مغز آدم میگذره.. اینکه بخوای و طفره بری یعنی داری خودت و عقده ایی میکنی.. اگه واقعا برات بی تفاوت بود، اونوقت حق با تو بود..
نادی خانوم.. تنوع طلبی توی وجود همه ی آدمها هست.. حتی توی وجود اونکه عشقم.. اما چیزی که مهم، بعد از ارضا کردن حس تنوع طلبی.. شاید من حالا تحت تاثیر احساساتم خودمو متقاعد کنم که با تو باشم.. اما وقتی میدونم که بعدش از خودم بدم میاد و حس میکنم به خودم خیانت کردم، میبینم ارزششو نداره.. نادی اشتباه برداشت نکن.. نمیگم تو بی ارزشی.. میگم: حسی که توی وجودم ممکنه بجوشه بی ارزش.. تو که دلت نمیخواد من فقط باهات سکس کنم؟ تو میتونی با من باشی، وقتی حتا نمیتونم بگم دوستت دارم؟
خیلی برام مهم نیست که تو منو دوستداری یا نه.. مهم اینه که من دوستت دارم..
دارم به حرفش فکر میکنم.. دقیقا همین حس رو من به پرتو دارم.. مهم نیست که اون چه حسی به من داره.. مهم این که من دوستشدارم.. پس حس نادیا رو درک میکنم.. اما من حاضر نیستم حتی با کسی که دوستش دارم، ولی اون دوستم نداره بخوابم.. تفاوت اینجاست..
به خودم میام، میبنم داره لباش رو میکشه به گردن و گوشم.. تنم مور مور میشه و داغ میکنم..
پسره ی دیوونه.. اون دختره ولت کرد و رفت وحالا خدا میدونه کجاست و داره چیکار میکنه.. فکرش رو بکن یه دختر به اون خوشگلی و به اون داغی، که از تو دل کنده بره توی یه کشوری که آزادی اونقدر زیاده، که منو تو خوابشم نمیتونیم ببینیم، اونوقت خودشو برا تویی که باعث بدبختیش میدونه حفظ کنه؟ واقعا که باید خیلی احمق باشی که چنین فکری بکنی.. هر چند که توی این چند سال بهم ثابت کردی، که یه وقتایی واقعا احمقی..
-شاید حق با تو باشه نادی.. اما من نمیتونم خودمو راضی کنم.. باور کن نمیتونم.. باید خودم با چشمای خودم ببینم که پرتو کسی غیر از منو انتخاب کرده.. تا شاید بتونم با خودم کنار بیام.. البته اگه اینجوری باشه... وااای نه اصلا نمیخوام بهش فکر کنم.. میدونی حکایت منو تو چی شده؟
بازم لباشو میکشه به گردنم و سینه ش و فشار میده به کمرم و میگه:هووووم؟
-من وصل یارم آرزوست
اورا به سوی غیر رو!
نه من گنهکارم نه او..
کار دل است این کارها!
جون.. ادامه بده.. بازم برام شعر بخون.. بخون مرتیکه عوضی..
زبونش رو حس میکنم که داره میکشه روی گردنم.. نادی جون شهروز نکن.. نمیخوام با ناراحتی از خودم جدات کنم.. خواهش میکنم..
با صدایی حشری و گنگ میگه: توفقط آروم باش.. شعر بخون.. من به همینم قانعم.. اگه پسرخوبی باشی خبر رو بهت میدم و دستش رو میاره میکنه زیر بلوزم .. بدنم میلرزه.. دارم اختیارم رو از دست میدم..
همونطور که داره من رو لمس میکنه میگه:
بابا یه پارتی گردن کلفت توی دیوان عالی کشور پیدا کرده.. رفته تقاضا داده پروندت رو اونجا بازرسی کنند.. خیلی احتمال داره بهت تخفیف بدند..
از این خبر جا میخورم و برمیگردم طرف نادیا.. اونم از فرصت استفاده میکنه و لباشو میذاره روی لبام.. یکم صبر میکنم و بلاخره به آرومی از خودم جداش میکنم و سر جام مینشینم و میگم: خب؟
دستاش رو زیر سرش قلاب میکنه و میگه: زهرمار و خب! عوضی..
-جون من بگو دیگه؟
چیو بگم؟ گفتم که! اونقدر به بابا غر زدم و گیر دادم بهش، تا یه پارتی پیدا کرده.. اونم قول داده پروندتو از طرف دیوان بخواند و خودشون بررسی کنند.. بعد یکم خودش رو لوس میکنه و بازوم رو میگیره و میکشه و میگه: بیا دیگه جون نادیا.. اه.
همین وقت سارا از اتاق میاد بیرون . در حالی که داره چشمای خواب زدش رو میماله، ما رو توی این وضعیت میبینه.. حس میکنم از خجالت صورتم گر گرفته.. سارا میگه: شما هنوز بیدارید؟
آثار تعجب رو توی چشماش میبینم... از کنار نادیا بلند میشم و میرم طرف آشپزخونه تا آب بخورم.. سارا میره روی مبل مینشینه و میگه: ههه.. من توی قصه خونده بودم، که شما دوتا با هم رابطه ندارید.. اما انگار...
آره سارا جوون، درست خوندی.. این پسره ی احمق اسیر یه عشق افلاطونی یا شایدم غیر افلاطونی و یا احمقانه ست.. مردشوی خودشو اون عشق مسخرشو ببره و از جاش بلند میشه.. میره بالشش رو برمیداره و میره تو یکی از اتاقها.. سارا به من نگاه میکنه.. که زیر نور چراغ آشپزخونه ایستادم و با حرکت سرش بهم میفهمونه که میخواد قضیه رو بدونه..
با اشاره ی ابرو و حالت صورتم بهش حالی میکنم که چیز مهمی نیست.. سارا هم میاد آب میخوره و باز میره تو اتاقش.. منم سیگارم رو برمیدارم و از درخونه میرم بیرون و میرم کنار دریا.. که آروم آروم خودش رو به تن ساحل میکشه.. مینشینم و یه سیگار روشن میکنم و به روشنایی کشتیها و لنجها که روی سیاهی دریا پیداست خیره میشم..
نمیدونم چقدر وقت تو این حالتم، که دیگه خسته میشم و احساس خواب دارم.. بلند میشم و میام داخل خونه.. آروم و بی صدا.. وقتی میخوام سر جام بخوابم.. صدای نفس زدن از اتاقی که نادیا توشه میشنوم.. تعجب میکنم!
آروم میرم و از لای در داخل اتاق رو نگاه میکنم.. نادیا زیر نوری که از پنجره میتاب، تقریبا پیداست و از چیزیکه میبینم حیرت میکنم.. نادیا کاملا لخت به صورت طاقباز دراز کشیده و پاهاش رو از زانو خم کرده و دستش میون پاهاشه و داره نفس نفس میزنه و به آرومی ناله میکنه.. اونقدر از دیدن این صحنه سکسی به هیجان میام، که برای یک لحظه تصمیم میگیرم برم داخل اتاق.. نفسهام به شماره افتاده و تنم گر گرفته.. تکیه میدم به دیوار و شروع میکنم شقیقه هام رو مالیدن.. سرم گیج میره.. خودم رو از اتاق دور میکنم و میرم تو آشپزخونه و شیر آب رو باز میکنم و سرم رو یباره میبرم زیر آب..
صبح روز سوم و من دارم میرم که خودم رو به ستاد معرفی کنم.. از در دژبانی رد میشم و میرم ستاد حفاظت اطلاعات.. منشی با دیدن من میگه: این دفتر رو امضا کنید و منتظر باشید.. چون سرگرد فرمودند، وقتی اومدید بگم صبر کنید، ایشون میخواند ببیندتون و از پشت میزش بلند میشه و میره داخل دفتر سرگرد و بعد از چند لحظه برمیگرده و میگه بفرمایید داخل..
داخل دفتر، سرگرد مثه دفعه ی قبل پشت همون میز نشسته.. اما اینبار با چهره ایی کمی خوشرو تر..
-سلام..
سلام از ماست بچه اصفهونی.. بیا بشین..
-اگه اجازه میدید ایستاده راحترم.. چون باید زود برم..
لبخندی میزنه و از جاش بلند میشه و همینطور که داره طرف من میاد با تفکر میپرسه: خونه گرفتی؟
-بله..
کجا؟
-توی همین شهره.. مطمئن باشید..
پسر جون، درست جواب بده.. برای منکه کاری نداره جواب سوالهامو بگیرم.. اما میخوام با هم دوست باشیم.. میخوام با هم رفیق باشیم.. این به نفع توئه.. باور کن..
-ای بابا سرگرد.. دوستی منو شما حکایت دوستی قلاب و ماهی.. به نظرت شدنی؟
هه. چه زبون تندی داری تو! حالا چرا قلاب و ماهی؟
-واضح سرگرد.. شما حکم قلاب حکومت رو بازی میکنی.. کارت این که ماهیها رو گیر بندازی..
یعنی میخوای بگی ماهی گیر کس دیگه ست؟
-میخوام بگم: وقتی میگی دوستی بین منو تو.. یعنی طعمه رو هم داری میزنی چاشنی..
حالا سینه به سینه م ایستاده و مستقیم داره توی چشمام نگاه میکنه.. دستش رو دراز میکنه که باهام دست بده و میگه: دست بده پسر.. دست بده..
-و اگه ندم؟
دست بده.. حواسم بهت هست.. دست بده تا بدونم کاریکه میخوام بکنم درست..
نمیدونم چی داره درونم میگذره درکش نمیکنم! اما یه حس خاص دارم.. داروک میگه: باهاش دست بده.. بهش اعتماد کن.. توی چشماش نگاه میکنم.. به نوعی صمیمیت توش میبینم..
بازم میگه: معطل چی هستی؟ دست بده پسر.. اعتماد کن.. پشیمون نمیشی..
بازم داروک میگه: دست بده.. اعتماد کن.. با دودلی دستم رو جلو میبرم و دستش رو میگیرم.. اونم محکم فشارش میده.. اونقدر که توی قلبم یه حس خوب مینشینه.. نمیدونم چرا!
میخنده و میگه: حالا میتونی بری.. مطمئن باش از اینکار پشیمون نمیشی..
از دفتر که میام بیرون، با خودم درگیرم.. چی میخواست بهم بگه؟ چرا اینقدر اصرار داشت که با من رفیق بشه؟! چرا داروک بهم فشار آورد که باهاش دست بدم؟! اما به نتیجه نمیرسم..
نادیا عصر از خونه بیرون رفته و حدود یکساعت بعد بهم زنگ میزنه ..
شهروز من ماشین رو کرایه کردم.. چند دقیقه ی دیگه میرسم دم خونه..
من به سارا میگم آماده باشه و خودم از خونه میام بیرون و یه سیگار روشن میکنم.. نمیدونم چرا دلم شور میزنه! هنوز سیگارم تموم نشده که نادیا با یه تویوتای دوکابینه از راه میرسه.. یه پیره مرد بندری راننده س.. نادیا از ماشین پیاده میشه و میگه: بریم داخل تا لباسای سارا رو عوض کنم..
وقتی سارا از اتاق با لباسای جدیدش میاد بیرون، خنده م میگیره.. درست شده عین یه پسر چهارده پونزده ساله ی خوشگل.. همراهیشون میکنم تا از خونه خارج و سوار ماشین بشند.. در خونه رو که باز میکنم.. از چیزیکه میبینم شوکه میشم.. فریدون و چند نفر دیگه به محض باز شدن در به سرعت وارد خونه میشند و یکیشون یه اسلحه میذاره روی شقیقه ی من و میگه: تکون بخوری کارت تموم...

ادامه دارد..
داروک
 
     
  
↓ Advertisement ↓
 مرد
#32   Posted: 19 Sep 2021 06:17

 0 Star

ارسالها: 24
darvack
ابول داری داروک خان مرحبا پسر
 
     
  
 مرد
#33   Posted: 20 Sep 2021 12:22


 1 Star

ارسالها: 209
esijoonam

ارادتمندم
داروک
 
     
  
↓ Advertisement ↓
 مرد
#34   Posted: 22 Sep 2021 11:59


 1 Star

ارسالها: 209
عصیان (قسمت دهم) نوشته ی داروک..

توی زیر زمین خونه شورانگیز، من و نادیا روی یک نیمکت، پشت به هم با یه باند پهن نایلونی، محکم به هم دیگه بسته شدیم..
خدا لعنتت کنه شهروز، که جز دردسر هیچی تو زندگیت برا دیگران نداری!
-هههه..
زهرمار.. مسخره، خنده داره؟!
-خب چیکار میتونم بکنم؟ چه میدونستم این کثافتها منو زیر نظر دارند!
حالا باید چه غلطی بکنیم؟
-نمیدونم نادی.. اما فکر کنم تو رو هم میفروشند به عربها..ههههه
کوووفت.. بخدا اگه بخواند اینکارو با من بکنند در جا خودمو میکشم..
-اوووه . حالا صابون به دلت نزن خانوم.. اینا زیر بیست سال میخواند و دست نخورده.. با تو پیره زن کاری ندارند..
خیلی پستی.. بذار دستام باز بشه.. حالتو میگیرم..
-آخه جو زده شدی.. ههه.. نگران سارام.. نمیدونم حالا باش چیکار میکنند..
بدبخت نگران خودمون باش.. اونو که نهایتا میفرستند امارات.. با ما میخواند چیکار کنند؟
در زیرزمین باز میشه. فریدون و دوتا از همون آدماش وارد میشند و فریدون میاد جلوی من می ایسته..
خب، بگو ببینم به کی جریان ما رو گفتی؟
-بذار خیالت رو راحت کنم آقای فریدون خان.. بنده مامور ویژه ی ستاد امنیت ملی هستم و مستقیما برا درگیر شدن با باند شما ماموریت دارم.. خیلی طول نمیکشه که وقتی ستاد ازم خبری نداشته باشه، شروع میکنه پیگیری من و چون مو به مو گزارش کارمو دادم، خیلی زود پیداتون میکنند.. اگه میخوایند اوضاعتون بدتر از این نشه.. بهتره که منو آزاد کنید و البته همکارمو..
هاهاهاهاها.. تو رو خدا نگاش کن! این جوجه چه حرفا بلده بزنه!
دارم با خودم فکر میکنم.. این بولفی که زدم چقدر میتونه روی این شخص اثر داشته باشه؟ که میگه:
آخه چی بهت بگم؟ فکر میکنی با این چرندیات میتونی خودتو از دست من نجات بدی؟ مرتیکه تو اگه کاره ایی بودی که سارا رو برنمیداشتی و فرار کنی.. خب همه رو گیر مینداختی.. واقعا که خیلی احمقی..
نادیا میگه: خیلی هم به خودتون مطمئن نباشید.. به زودی معلوم میشه..
فریدون منو دور میزنه میره سراغ نادیا..
ببین این خانوم چه شاه کسی! بعد دست دراز میکنه که سینه ی نادیا رو بگیره..
مرتیکه ی آشغال به من دست نزن..
جوووون.. جیغ که میزنی بیشتر ازت خوشم میاد.
-فریدن با اون کاری نداشته باش..
واگه داشته باشم؟
-خیلی پشیمون میشی..
واقعا! چطوری؟
-بلاخره من از دستت در میرم و هر جای دنیا که باشی پیدات میکنم.. اونوقت با خودت میگی کاش هر کاری کرده بودم، اما با اون دختره کاری نداشتم..
شروع میکنه بلند بلند قهقه زدن.. میدونی وقتی اینجوری حرف میزنی، شبیه منگلی میشی، که با خودش فکر میکنه، حتما جیمز باند..
بعد اشاره میکنه به اون دونفر و یکیشون میاد و باز اسلحه میذاره روی شقیقه ی من و اون یکی شروع میکنه ما رو باز کردن..
نادیا رو از من جدا میکنند و باز دست و پای من رو میبندند.. نادیا رو از جاش به زور بلند میکنند و فریدون بهش میگه: سریع لخت شو..
خفه شو مرتیکه ی عوضی.. چی فکر کردی با خودت..
فریدون اشاره میکنه و طرف باز اسلحه رو میذاره روی شقیقه ی من.. فریدون میگه: خب نظرت چیه؟ میخوای شهروز خان رو راحتش کنم؟
-نادی هر اتفاقی بیفته تو نباید لخت بشی.. اصلا برام مهم نیست که این دیوونه میخواد چیکار کنه..
آخه بچه جون، لخت کردن این زنیکه که برا من کاری نداره.. میخوام احترامش بذارم..
خون داره خونم رو میخوره.. فقط یه اتفاق .. فقط یه اتفاق.. اونقدر عصبیم که اگه فقط برا یک لحظه میتونستم خودم رو از این شرایط بیرون بکشم، توی کشتن این مرتیکه حتی یک لحظه هم درنگ نمیکردم.. باز صدای فریدون بلند میشه: لخت میشی یا بگم لختت کنند؟ سپس اشاره میکنه به اون یک نفر دیگه و مردک میره طرف نادیا.. خیلی زود با هم گلاویز میشند.. اما نادیا هم کم نمیاره و داره تلاش میکنه که اون رو از خودش دور کنه..
فقط یه اتفاق.. چیزی که داره توی مغزم دور میزنه.. هیچ چیزی نمیتونه نادیا رو از این وضعیت خلاص کنه جز یه حادثه.. اما اون حادثه چی؟
بلاخره نادیا از نفس میفته و اون مرتیکه از اون زور میشه و همونطور که غرور نادیا شکسته شده و داره اشک میریزه، لباسهاش رو توی تنش میدره..
اندام گوشتالود و خوشرنگش، با یه ست سفید، مثه مرجان داره میدرخشه و حس میکنم که این عوضیها از دیدن اندام خوشترکیب نادیا، خیلی به وجد اومدند.. داره بهم التماس میکنه..
شهروز تورو خدا یکاری بکن.. التماس میکنم.. خواهش میکنم. با من این کارو نکنید.. اونقدر شرمنده م که روی نگاه کردن به صورت برافروخته و خیس از اشک نادیا رو ندارم.. دستاش رو میبندند و اون رو مجبور میکنند، که روی یک میز چهار پایه ی معمولی به سینه بخوابه و طناب دستاش رو اونطرف میز به پایه میبندند..
نادیا کاملا روی میز خوابیده و پشتش به من.. زیبایی پاهاش خیره کننده ست و من شرمزده..
-فریدون با این دختر کاری نداشته باش.. اونو ول کن.. یکم مرد باش.. فقط یکم..
هاها. میخوام یکاری باش بکنم، که برا همیشه آرتیست بازی از ذهنت دور بشه.. مرتیکه فکر کردی اومدی قاطی ما و به این راحتی هر غلطی خواستی میکنی؟
-فریدون اون دخترو ول کن و با خودم طرف شو..
آخه تو عددی نیستی.. میخوام فقط یادت بدم که با بزرگتر از خودت در نیفتی..
-مرتیکه حرومزاده، به شرفم دست بهش بزنید رحمت نمیکنم ..
چنان با مشت میکوبه تو دهنم، که حس میکنم چند تا دندونام شکست.. خون از دهنم راه میفته و سرم گیج میره و صدای فریدون رو میشنوم.. خفه شو.. گه خوری نکن.. آخه چه گهی میتونی بخوری؟
باز یه مشت دیگه میزنه زیر گونه م، که حس میکنم استخونه ش شکست.. سرم به شدت به دوران میافته.. توی یه حالت نیمه بیهوشم..
دارم با داروک حرف میزنم.. داری چیکار میکنی با من؟ پس یه تکونی به خودت بده.. یالا داروکی.. یالا.. حالا نادی رو داغون میکنند. اگه بهش تجاوز کنند چطور میخوای دیگه تو صورتش نگاه کنی؟ یالا مرد.. یکاری بکن.. یکم از اون حالت در میام.. میبینم فریدون در زیر زمین رو باز کرده و داره موسی رو صدا میزنه..
موسی.. موسی.. بیا اینجا..
لحظاتی بعد، موسی با اون هیبت ناهنجارش از در وارد میشه..
فریدون با یه خنده ی کریه میگه: موسی ببین چه گوشتی برات حاضر کردم.. میخوام جرش بدی..
موسی که از دیدن کپلهای لخت و زیبای نادیا به سختی آب دهنش رو قورت میده، با همون حالت نیمه دیوانه خنده ایی میکنه، که قلب من میخواد از حرکت به ایسته.. فریدون ادامه میده.. چرا معطلی پسر؟! مال تو.. هر کاری دلت میخواد باهاش بکن.. موسی نگاهی به صورت داغون من میندازه. بعد به اون دونفر نگاه میکنه.. باز صدای نادیا همراه با گریه بلند میشه.. خواهش میکنم.. التماس میکنم.. فریدون خطاب به موسی میگه: چی؟ میخوای تنها باشی؟
بلاخره موسی با اون صدای بم و مبهمش میگه:
آقا من جلوی شماها خجالت میکشم..
فریدون قهقه ایی میزنه و میگه:
اگه بخوای ما میریم بیرون.. اما این پسره باید باشه و ببینه که باهاش چیکار میکنی..
موسی به علامت رضایت سرش رو از گردن به آرومی به طرف شونه ش خم میکنه.. بازم فریدون میخنده و میگه:
بچه ها بریم بیرون، تا موسی با خیال راحت جر بده خانومو و بعد خطاب به موسی میگه:
موسی میخوام کسو کونشو یکی کنی ها..
صدای گریه نادیا بلندتر میشه.. اونقدر عصبیم که حس میکنم اگه یه مدت دیگه تو این وضعیت بمونم شاید سکته کنم..
فریدون و اون دونفر از در زیر زمین خارج میشند و موسی نگاهی به من میکنه و باز با همون حالت دیوانگی میخنده و دندونای سفید و درشت و بیرون زده ش رو بهم نشون میده..
من به حرف میام، شاید بتونم این غول بی شاخ و دم رو از این کار منصرف کنم..
-موسی تو نباید این کارو بکنی.. سعی میکنم لحنم مهربون باشه.. مثه وقتی که داری با یه بچه ی نزدیک به بلوغ حرف میزنی..
اما آقا خودش گفت هر کاری میخوای باهاش بکن..
-موسی فریدون ما رو دوست نداره.. اون میخواد تو این دختر رو اذیت کنی.. تو که نمیخوای اذیتش کنی..
نه.. من میخوام بکنمش.. آقا خودش گفت بکنش..
دارم ناامید میشم.. خیلی زبون نفهم تر از این حرفاست.. بازم سعی میکنم..
-موسی اگه باهاش این کارو بکنی پلیس میگیردت و میبردت زندان..
نه.. آقا نمیذاره من برم زندان و باز کریه و زشت میخنده.. بعد میره جلو درست پشت نادیا، که داره از ترس قالب تهی میکنه..
موسی دستش رو جلو میبره و شورت نادیا رو میگیره و با یه حرکت جرش میده و از پاهاش بیرون میکشه.. اونقدر حالم بده که حس میکنم میخوام بالا بیارم.. گریه ی نادیا شدیدتر میشه.. موسی دستی به کپلهای اون میکشه و با خودش گنگ و نا مفهموم زمزمه میکنه. بعد دست میبره دامن دشداشش رو میگیره و تا روی سینه ش بالا میکشه.. از دیدن اون آلت سیاه و نیمه بیدارش، وحشت تموم وجودم رو میگیره!
-وای خدا. اینکه حالا نادیا رو از وسط نصف میکنه.. چشمام داره از حدقه در میاد..
نادیا با دیدن کیر سیاه و غیر طبیعی موسی، اختیار از دستش میره و ناخودآگاه از ترس شروع میکنه شاشیدن و همراه با اون گریه ش شدید تر میشه.. از این اتفاق موسی یباره شروع میکنه بلند بلند خندیدن.. انگار این وضعیت براش هیجان آوره.. بعد دست میبره زیر آلتش که دیگه حالا تقریبا راست شده و خودش رو میکشه جلو طرف نادیا و سعی میکنه درست هدف گیری کنه..
که یباره نادیا یه جیغ میزنه و کمرش رو راست میکنه و به طبع میز هم از جاش بلند میشه. نادیا با تموم قدرت میچرخه.. اونقدر وحشتزده ست، که قدرتش چند برابر شده.. چنان با قدرت میچرخه، که پایه های میز محکم با پهلوی موسی برخورد میکنه و موسی بدون اینکه حتی صدایی ازش در بیاد، از قد میخوره روی زمین.. معلوم که پایه های میز، که به پهلوش خورده، نفسش رو گرفته. چون داره تلاش میکنه که نفس بکشه، ولی نمیتونه..
حلقه ی طناب نادیا از توی پایه ی میز در میاد و میافته کف زمین.. وقتی متوجه ی آزادی نادیا میشم، فقط بهش اشاره میکنم.. اونم میدوه طرف من و با یه حرکت گره ی باندهای نایلونی رو از پشت من میکشه و بلافاصله دستای من آزاد میشه.. موسی هنوز در حال تلاش برای نفس کشیدن.. خودم گره ی طنابی که به پاهام بسته شده رو باز میکنم و میدوم طرف میز و یا یه ضربه ی پا، یکی از پایه هاش رو میشکنم..
حالا یه چیزی مثل چماق دارم.. با خودم فکر میکنم ضربات این چوب به هیچ وجه نمیتونه تو حالت ایستاده ی موسی، روش تاثیری داشته باشه.. پس با بی رحمی تمام، یه ضربه روی گردنش مینشونم، که دراز به دراز میخواب..
تمام این اتفاقات به اندازه ی ده ثانیه هم طول نکشیده. نادیا شلوار نیمه پاره ش رو میپوشه.. که در زیر زمین باز میشه و فریدون و نوچه هاش سراسیمه وارد میشند.. من چوب بدست ایستاده م جلوشون.. یکی از اونها اسلحه رو میگیره طرفم و فریدون دستپاچه میگه:
چوب رو بنداز و بتمرگ سرجات، تا نگفتم یه گلوله حرومت کنه..
به طرفشون قدم برمیدارم.. محکم..
-ههه، بگو بزنه.. بگو کثافت هرزه.. بگو بزنه که مردن بهتر از دیدن این چیزاست..
وقتی دارم جدی و محکم میرم طرفشون، حس میکنم یکم خودشون رو باختند.. چوب رو میبرم بالای سرم و فریاد میزنم.. بگو بزنه.. یالا حرومزاده.. بگو بزنه.. یباره صدای شلیک برا یک لحظه سر جا میخکوبم میکنه! میبینم دست اون مرتیکه به طرف سقف و یه گلوله به سقف شلیک کرده.. تا میخواد دستش رو پایین بیاره و اسلحه رو به طرف من بگیره.. یه قدم بلند برمیدارم و با تموم قدرت میزنم روی دستش.. اسلحه از دستش میافته رو زمین..
فریدون خیز میگیره، که اسلحه رو برداره.. از زیر یکی میزم زیر چونه ش.. جوریکه از جاش بلند میشه و با کمر میخوره زمین و از دهنش خون فوران میکنه.. با پام میزنم به اسلحه و سرش میدم انتهای زیر زمین.. نادیا در حالیکه بالا تنه ش لخت، با سرعت میدوه و اسلحه رو برمیداره.. میخوام یه ضربه ی دیگه بزنم، که یباره با صدای فریادی که آمرانه میگه:
پلیس.. همه بخوابید روی زمین..
متوجه میشم که بازی تموم شده و برا حسن ختام، تموم نیرویی که توی بازوم جمع کرده بودم رو با یه ضربه ی دیگه، توی صورت فریدون خالی میکنم.. مثه توله سگ واقی میزنه و از درد به روی زمین میخزه...
چوب رو میندازم و خودمم خسته دراز میکشم روی زمین..
دوتا پا حرکت میکنه و میاد بالای سرم.. همه رو همونجور که خوابیده ند، دارند دستبند میزنند.. من در امتداد پاهای بالای سرم نگاهم رو میدونم، تا میرسم به صورت نیمه خندون سرگرد!
سرگرد بهم میگه: بلند شو..
از جام به سختی بلند میشم.. بیشتر قسمت پیرهنم از خونریزی دهنم سرخ شده.. به طرف نادیا نگاه میکنم.. میبینم مانتوی پاره شده ش رو به سختی پیچیده به خودش و داره گریه میکنه.. سرگرد میزنه سرشونه م.. من برمیگردم میرم طرف نادیا.. تا بهش میرسم خودش رو پرت میکنه تو بغلم..
-آروم باش عزیزم.. تموم شد.. آروم باش..
به سختی داره خودش رو کنترل میکنه.. ولی نمیتونه جلوی گریه ش رو بگیره.. چند لحظه بعد سارا با شتاب از در زیرزمین وارد میشه و وقتی ما رو سالم میبینه به دیوار تکیه میده و نفس راحتی میکشه و باز برمیگرده بالا با یه مانتو برای نادیا برمیگرده..
وقتی داریم میریم طرف منطقه ی انتظامی، به سرگرد میگم:
-از کجا فهمیدید من کجا و توی چه شرایطی هستم؟ میخنده و میگه:
پسرجون، تو حتی یک لحظه هم از بدو ورودت به حال خودت رها نشدی.. تمام تماسهات کنترل شده و هر جا رفتی لحظه به لحظه گزارش شده.. برای همین صبح بهت گفتم که میخوام با هم رفیق باشیم..

ادامه دارد..
داروک
 
     
  
 مرد
#35   Posted: 22 Sep 2021 22:03

 0 Star

ارسالها: 18
دست مریزاد
﷼﷼
 
     
  
 مرد
#36   Posted: 24 Sep 2021 00:19


 1 Star

ارسالها: 66
فقط میگفتم بلایی که سر فاطمه تو روزان ابری اومد سر نادیا نیاد
ای بابا
 
     
  
↓ Advertisement ↓
↓ Advertisement ↓
↓ Advertisement ↓
 مرد
#37   Posted: 24 Sep 2021 10:30

 0 Star

ارسالها: 2
Shahram58:
دست مریزاد

موافقم باریک
 
     
  
 مرد
#38   Posted: 28 Sep 2021 12:00


 1 Star

ارسالها: 209
عصیان (قسمت یازدهم) نوشته ی داروک..

شب ازنیمه گذشته و من روی ماسه ها، رو به روی خونه م نشستم و نگاهم تو عمق تیره گی افق خلیج بی هدف خیره مونده.. سر شب نادیا و سارا با یه ماشین نظامی به بندرعباس منتقل شدند، تا با پرواز ساعت نه شب به اصفهان برند.. قرار بر این شد، که فقط اسم من توی صورت جلسه ذکر بشه، که دخترا از این ماجرا کنار گذاشته بشند.. البته این پیشنهاد سرگرد بود.. نظرش این بود، که با کشیده شدن پای دخترا به دادگاه، فقط دردسر برای اونا زیاد میشه.. که البته با یکم ریز و واریز کردن قضیه، کاملا میشد اونا رو از ماجرا کنار گذاشت..
حالا من موندم مثل همیشه تنها! یه کام عمیق از سیگارم میگیرم و بازدمم رو به طرف سیاهی دریا فوت میکنم.. سفیدی دود باعث میشه چراغهای کشتیها و نفتکشهایی که دارند روی سطح دریا سوسو میکنند، کم نورتر بشه.. با هجوم افکار مالیخولیایی که روحیه ی مازوخیزم گرای من رو ارضا میکنه، دارم سر و کله میزنم..
هه، وقتی از زندان آزاد شدم، میخواستم عصیان کنم.. میخواستم عصیان کنم برعلیه همه ی این زندگی نابسامانم.. اما میبینم که عصیان، زندگیم رو عصانزده تر کرده! میخواستم از خودم یه چیز دیگه ببسازم.. اما مگه سرشت آدم تغییر میکنه؟ مگه تقدیر رو میشه با تدبیر عوض کرد؟ زندگی من حکایت چاه و چاله ست! بعضی وقتا که با خودم میگم خسته شدم از این زندگی بی سر و ته، داروکی داد میکشه:
آخه خر الاغ! زندگی رو چطوری دوست داری؟ دوست داری صبح به صبح از خواب بلند بشی و مثه یه شهروند وظیفه شناس و یه کارمند خوب و متعهد بری سر کاری که تموم عمر ازش متنفری و شب به شب هم بیای خونه، یکی دوتا بچه دو رو برت رو گرفته باشند و زنتم یه ریز غرغر کنه که باید فلان کنی و بهمان کنی؟! تو هم مثه میلیون ها مرد دیگه سرت رو بکنی توی تلویزیون و آرزو کنی تا زودتر صبح بشه، بری سر همون کار مزخرفی که داری؟! واقعا که! مرتیکه ابله!
-نه، دلم نمیخواد اینجوری که میگی زندگی کنم.. اما یه چیزایی حقم.. منم عشق میخوام.. مثه همه ی آدمای دیگه.. منم دلم میخواد پرتو رو داشتم..
هههه، حرومزاده یه جوری میگه مثه آدمای دیگه که انگار واقعا خودش رو آدم حساب میکنه! آخه الدنگ، تو چیت به آدمها میخوره؟ بخدا پرتو خیلی بدشانس بود که گول تو رو خورد! فکر کرد آدم حسابی هستی.. فکر کرد که تو حالا زندگیت رو به پاش میریزی..
-داروکی اینجوری حرف نزن! من باید چیکار میکردم؟ منکه همه ی زندگیم اونه.. هنوز بهونه ی پاکیم.. هنوزم نمیتونم به زن دیگه ایی فکر کنم..
-هاهاها.. اونجای غول رو شکستی ارواح عمه ت.. مرتیکه مگه وقتی به یه زن گفتی دوستت دارم و از نظر جنسی وفادار بودی، یعنی دیگه همه چی درست؟! بدترکیب خودخواه..
-اینو دیگه داری بی انصافی میکنی! یادت رفته اون چه ماجرایی رو شروع کرد؟ یادت رفته چه رنجی بهم داد؟
اونم تقصیر خود نفهمت بود.. اون بدبخت فکر میکرد با یه آدم فرهیخته ی حسابی طرف.. اما تا اومد تو زندگیت، دید ای بابا! اون چیزیکه فکر میکرده، فقط یه خیال خام بوده.. اون به خوابشم نمیدید که یه روزی زن یه راننده تاکسی بشه.. ههه.. الاغ..
-خب، خفه شو دیگه داروکی.. خیلی داری وراجی میکنی.. یه فکری برا اینهمه تنهاییم بکن و دراز میکشم روی ماسه ها و آخرین کامم رو از سیگارم میگیرم و با نوک انگشتام پرتش میکنم به طرف دریا و نگاهم رو توی آسمون بالای سرم غرق میکنم..
ماسه های زیر تنم از شرجی نمناک.. میچرخم روی پهلوی چپم و زانوهام رو جمع میکنم توی سینه م.. میخوامت پرتو.. میخوامت.. کمت دارم عزیزم.. اونقدر توی ذهنم به خودم نزدیک حسش میکنم، که انگار به راحتی میتونم پشت ناخنهام رو طبق عادت بکشم روی گونه ش.. داره با اون لبای ظریف و خوشرنگش، که به ندرت رنگش رو غیر طبیعی میکرد، بهم لبخند میزنه.. میخوام بگیرمش توی بغلم.. دوستت دارم.. دوستت دارم..

با صدای ممتد بوق یه یدک کش، که نزدیک به ساحل داره حرکت میکنه، از خواب میپرم.. هنوز هم تو همون حالتی که شب موقعه ی معاشقه ی ذهنی با پرتو خوابم برده بود خودم رو میبینم..
از لای پلک میبینم، که خورشید یکم خودش رو از سطح دریا بالا کشیده.. منظره ی زیبایی.. بهش لبخند میزنم و آروم سر جام مینشینم.. تنم رو شرجی زده.. یکم عضله هام گرفته.. از جام بلند میشم و بلوز و شلوار راحتیم رو در میارم و میدوم طرف دریا و خودم رو میسپارم دست آب..

دارم چایی پشت بند صبحونه رو میریزم، که گوشیم شروع میکنه زنگ خوردن.. رو ساعت نگاه میکنم.. حدود هشت صبح.. شماره رو نگاه میکنم.. سرگرد!
-جانم؟
چطوری اصفونی؟
یکم لحنش نگران!
-خوبم سرگرد..
شهروز سریع خودتو برسون ستاد..
تو دلم شور میفته.. خبری شده سرگرد؟ برا دخترا که اتفاقی نیفتاده؟
نه، نه.. اما باید زوتر بیای اینجا..
-باشه.. حالا حرکت میکنم.. ارتباط رو قطع میکنم و میرم طرف لباسام.. همونطور که دارم لباس میپوشم، چاییم رو میخورم و از در میزنم بیرون.. اما دلشوره ولم نمیکنه.. یعنی سرگرد چیکار داره باهام؟!

روبه روی سرگرد نشستم و اون بعد از حال و احوال سرش رو میبره توی یه نامه، که به نظر میاد فکس شده و چند دقیقه ایی بازم خودش رو مشغول میکنه.. بعد ابروهاش رو بالا میبره و با خودش میگه: نمیفهمم.. نمیفهمم!
-چیو نمیفهمی سرگرد؟ توی چشمام نگاه میکنه و کنجکاوانه میپرسه: چیزی هست که به من نگفته باشی؟
یکم این دست اون دست میکنم.. دارم با خودم فکر میکنم، ماجرای مهمونی لنج رو بهش نگفتم، چون نمیخواستم از اون حضرات روحانی حرفی زده باشم، که سرگرد ادامه میده: بذار راحتت کنم.. بازم برات تبعیدیه اومده..
-هه، دیگه کجا؟! مگه جهنم تر از اینجا هم وجود داره؟
سرگرد از پشت میزش بلند میشه، میره جلوی نقشه و چوبش رو برمیداره و میگه: پاشو بیا اینجا..
از جام بلند میشم و میرم جلوی نقشه.. سرگرد چوبش رو روی یه لکه ی کوچیک، روی خلیج فارس میذاره و میگه: اینجا...
چشمام رو تنگ میکنم و صورتم رو میبرم جلو تا بهتر ببینم.. یه جزیره ی کوچیک..
سرگرد ادامه میده: اینبار تبعیدت کردند به این جزیره! اسمش فاروئه..
-فارو؟!
آره.. یه جزیر کوچیک که تقریبا وسط خلیج.. اونجا فقط چند تا سرباز و دوتا درجه دار تبعیدی دیگه هستند و دیگر هیچ...
-هه، من کیم؟! شخصیت اول کتاب کنت منت کریستو؟ ادموند دانتس؟ یا رابینسون کروزوئه؟! حالا باید اونجا دنبال چی بگردم؟ حتما گنج که نیست!
اونوقت اینا که اسم بردی کی اند؟!
خنده م میگیره. پس میخندم.. ههههه..
-هیچکی سرگرد. فقط نقش اول دوتا کتاب.. هههه. میشه بدونم کی منو تبعید کرده اونجا؟
سرگرد چوبش رو میذاره پای نقشه و برمیگرده پشت میزش و به منم اشاره میکنه که بنشینم.. منم میشینم..
خب، حالا بگو چه چیزی رو ازم پنهون کردی؟
یکم حرفاییکه میخوام بزنم رو توی ذهنم سبک و سنگین میکنم و شروع میکنم ماجرای مهمونی توی لنج رو تعریف کردن و هر چی من پیش میرم چشمای سرگرد گشادتر میشه.. تا بلاخره تموم میشه..
ببینم پسر تو که این چیزا رو خودت سر هم نکردی؟
-راستش من نویسنده م.. اما نه دیگه تا این اندازه خیالباف..
میدونی حکم تبعید جدیدت، از دادسرای انقلاب مرکزی صادر شده.. ناامیدانه میخندم..
چرا میخندی بچه؟!
-بذار یه چیزی بهت بگم سرگرد.. میدونی اگه همین حالا یکی از این در بیاد تو و بگه شهروز یه همزاد داره به اسم داروک، که همین حالا در ورودی منطقه انتظامی ایستاده و میگه: من شهروزم و اونکه رفته تو، فقط یه حقه باز، اصلا تعجب نمیکنم...
سرگرد یه نگاه عاقل اندرسفیه مستقیم توی چشمام میکنه و میگه: چی داری میگی؟!
از اینهمه گیج کردن سرگرد در نهایت وقاحت دارم لذت میبرم..
-هیچی سرگرد.. زیاد به اراجیفی که من سر هم میکنم توجه نکن.. حالا من باید چیکار کنم؟
سرگرد سرش رو تکون میده و میگه:
هر چی هست ربط به همون ماجرایی که تعریف کردی داره.. تو این فکس دستور داده شده، که تا پایان امروز، باید منتقلت کنم به فارو و درضمن دستور داده شده تا پایان تبعیدت باید همونجا باشی و حق هیچ گونه خروج از جزیره رو نداری..
-اونجا چه امکاناتی وجود داره؟
تقریبا هیچ.. فقط یه پاسگاه، که باید بری و ما بین چند تا سرباز باشی..
-یعنی حتی تلفن هم ندارم؟!
نه بابا.. اونجا دکلی وجود نداره، که خط تلفن داشته باشی.. با قایق ماهگیرها از بندر بستانه تا اونجا چهل دقیقه راه.. البته برا فرستادنت با قایق مخصوص حفاظت اطلاعات میفرستمت. که از لنگه تا اونجا رو حدود پونزده دقیقه طی میکنه..
آهی میکشم و دستام رو میزنم بهم.. دیگه بهتر از این نمیشه..
اما من آروم نمیشینم شهروز.. باور کن..
-هههه، میخوای چیکار کنی سرگرد؟ اصلا چه کاری از دستت برمیاد؟
اگه هیچ کاری نتونم بکنم، حداقل وجدانم راحت که بیکار ننشسته م..
-یعنی میخوای بگی تا حالا نمیدونستی چه اتفاقاتی داره تو ین مملکت میفته؟! و نمیدونستی که گردانندگان این ماجراها کی اند؟!
من یه پلیسم شهروز..
-آره .. ههههه.. شما یه پلیس ضد مردمی، که در خدمت یک مشت پشت نقاب مذهب قایم شده بی همه چیز، انجام وظیفه میکنی..
هی.. باز تیکه اندازی شروع شد؟! یکاری نکن که خودم همه چیو برات سختتر کنما..
-ای بابا سرگرد، من دیگه پوستم شده پوست کرگدن.. حالا باید چیکار کنم؟
سریع برو خونه وسائلت رو جمع کن و برگرد اینجا، تا بریم اسکله.. باید همین امروز بفرسمت..
وقتی دارم از اتاق سرگرد بیرون میام.. برمیگردم و بهش لبخند میزنم.. از لبخند نیشدارم خنده ش میگیره و میگه: بچه پرویی دیگه..
روی اسکله با سرگرد ایستاده ایم.. نزدیک ظهر و باز گرما و شرجی داره بیداد میکنه..
ببین پسر.. من از حالت بیخبر نمیمونم.. نگران نباش.. خودم مرتب بیسیم میزنم.. هر چی خواستی بهم بگو برات آماده میکنم.. هر سه روز هم خودم میام دنبالت میارمت لنگه، که اگه خواستی تماس تلفنی چیزی داشته باشی بتونی..
-سرگرد؟
جانم؟
-یعنی میرسه اون روزی که داروکی آواز بارون رو بخونه؟
من از این نوع حرف زدنت سر در نمیارم!
-هههه.. رک بگم؟
اگه میخوای بازم منو ببری زیر سوال خفه بشی بهتره..
-نه با تو کاری ندارم.. تو که سر سپرده ای.. کاری ازت بر نمیاد.. سرگرد با این حرفم به شوخی دست میبره توی کمرش اسلحه ش رو لمس میکنه و میگه: اگه یه کلمه ی دیگه بگی، همینجا خودم نفله ت میکنم و گوشتتو میدم کوسه ها..
-سرگرد، جدی چیز دیگه میخواستم بگم..
با کلافه گی سرش رو تکون میده و میگه بگو؟
-یعنی میشه یه روز ببینیم که دیکتاتوری از هر نوعش تو این دیار ریشه کن شده؟
لعنتی بچه پرو.. من نمیدونم تو چه جور جونوری هستی! نمیدونم پسر خوبی هستی یا بد! واقعا نمیدونم! جونت رو به خطر میندازی که یه دختر بچه رو از منجلاب بیرون بکشی! اما یه حرفایی میزنی که همه کارات رو میبره زیر سوال! داری حکومتی که نوعش رو خدا معلوم کرده، دائم زیر سوال میبری!
-چقدر خوب مغزتو شستند سرگرد! حکومت خدا که سردمداراش منو برا نجات همون دختر دارند میفرسند به اونجا که عرب نی میندازه.. راستی این مثل داره درست از آب در میاد.. دارم میرم همونجا که عرب نی میندازه.. هههه..
قایق اطلاعات میاد توی اسکله.. سرگرد باهام دست میده و میگه: مواظب خودت باش.. سه روز دیگه میام دنبالت..
قایق جالبی! دوتا موتور داره، که روی هر کدومش عدد دویست و بیست اسب هک شده.. یعنی چهارصد چهل اسب بخار قدرتش و وقتی روی دریا شروع میکنه به حرکت، حیرت من چند برابر میشه! سر قایق تا زاویه ایی حدود هفتاد درجه بالا میاد و با سرعتی باور نکردنی شتاب میگیره.. من کنار ناخدا نشستم و ناخدا بهم اشاره میکنه روی کیلومتر رو نگاه کنم.. باور نکردنی! سرعتش به نود مایل رسیده و من دارم روی دریا تقریبا پرواز میکنم. لذتی میبرم که فکرشم نمیکردم! یکی از زیباترین چیزایی که میبینم، حرکت دسته ایی دلفینهای سیاهی، که تقریبا در امتداد حرکت ما روی آب میاند و قوس میگیرند! اونقدر غرق لذت از تماشای طبیعت خلیجم، که متوجه ی زمان نمیشم و به زودی میبینم، که ناخدا سرعت رو کم میکنه و چند لحظه ی بعد، توی یه اسکله ی بتونی کناره میگیره.. حالا دوتا درجه دار روی اسکله منتظرم میبینم.. من از قایق پیاده میشم و نگاهی به پاسگاهی که روی بلندی تپه مانند جزیره ساخته شده میندازم.. سعی میکنم که لبخند بزنم.. به طرف درجه دارها میرم و خودم رو معرفی میکنم.. اونها هم با لبخند از من استقبال میکنند و بهم خوش آمد میگند. اما تو بدو ورود، وقتی نگاهم با نگاه یکی از اونها گره میخوره، قلبم فرو میریزه! مگه چنین چیزی ممکن؟!

ادامه دارد..
داروک
 
     
  
 مرد
#39   Posted: 28 Sep 2021 18:00


 1 Star

ارسالها: 209
samansami

عجب!

اگه واقعا براتون سوءتفاهم شده و قصد و غرضی در کار نیست باید عرض کنم تو قسمت های قبل (خلیج فارس) نامبرده شده.

خاک راه ایران زمین
داروک
داروک
 
     
  ویرایش شده توسط: darvack  
↓ Advertisement ↓
↓ Advertisement ↓
↓ Advertisement ↓
 
#40   Posted: 28 Sep 2021 18:15
Streetwalker



ارسالها: 2701
samansami
جالبه که هر وقت یک داستان و نویسنده مورد توجه کاربران قرار میگیره یک سری ای دی های یک روزه و عجیب و غریب سر و کله شون پیدا میشه که سعی در ایجاد تنش و به بیراهه کشوندن تایپک و نهایتا فراری دادن نویسنده میکنند. اینکار قبلا در مورد یکی از نویسندگان موفق سایت انجام شده که یک نفر با چند ای دی پشتش بود.
در هر حال این تجربه تلخ هرگز دوباره تکرار نخواند شد.
به علت توهین به نویسنده محترم داستان به لیست پیشگیری منتقل شدید و شخصا از نویسنده محترم بابت توهین ایشان معذرت خواهی میکنم.
هر مردی در درونش یک دیوث درون و هر زنی در وجودش یک هرزه درون داره.
 
     
  ویرایش شده توسط: Streetwalker  
صفحه  صفحه 4 از 7:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  7  پسین » 
پاسخ شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که بازگفت کردید برگردید
رنگ ها List Insert YouTube video   

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.

 

↓ Advertisement ↓
↓ Advertisement ↓
↓ Advertisement ↓
 
DMCA/Report Abuse (گزارش)  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti
↑ بالا
Copyright © 2009-2021 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites

RTA