انجمن لوتی: عکس سکسی جدید، فیلم سکسی جدید، داستان سکسی
داستان سکسی ایرانی
  
صفحه  صفحه 14 از 14:  « پیشین  1  2  3  ...  12  13  14

داستانهای افسانه


زن

 
فصل تازه زندگی من
قسمت 5
غروب شد بود که به هتل رسیدیم. مارگارت خیلی خسته بود و حوصله حرف زدن نداشت، میگفت فقط میخوام بخوابم تا فردا سرحال بریم برای جلسه. منم جز چند بار اونم با شوخی پامو از گلیمم درازتر نکردم. دم در هتل بهم گفت:
دو تا اتاق رزرو کردم.
من بدون اینکه حواسم باشه گفتم:
چرا؟ یه اتاقم کافی بود.
حرف بی جا و بیخودی بود. من منظوری نداشتم ولی حدس زدم مارگارت ممکنه اینو یه لاس بد در نظر بگیره.
با عصبانیت گفت: در اون صورت هیئت مدیره چه فکری میکرد؟
گفتم: اوه درست میگید. به هر حال اگه چیزی خواستید میتونید بیاید اتاق من.
خراب ترش کردم، اینم یه لاس بد بود. خیلی عصبانی تر از این بود که بخواد باهام لاس بزنه. گفت:
چی مثلا؟
باید جمعش میکردم. گفتم:
هر چیزی منظورم کلی بود.
یکم غر غر کرد و بعدش گفت:
تو شرکت کم‌ حرف تر بنظر میومدی.
من فقط سرمو تکون دادم و دیگه هیچی نگفتم. تا وقتی که وارد اتاقامون شدیم و اونجا در جواب شبخیر که بهم گفت گفتم:
شبتون بخیر خانم.
شروع کردم از خودم ایراد گرفتم. باید سنگین رفتار میکردم و اون حرفای احمقانه رو نمیزدم. از اینکه مارگارت بهم گفت پر حرف دلم گرفت. از خودم بدم اومد و با خودم قول گذاشتم که فردا دیگه زیاد حرف نزنم. همین کارو هم کردم. تو جلسه خیلی سنگین بودم و لحن خشکی داشتم. با مارگارت فقط با احترام و ادب حرف میزدم. حتی وقتی باهام شوخی میکردم جوابشو جدی و با ادب میدادم. خبری از لاس زدن نبود.
ظهر که برگشتیم هتل بهم گفت:
افسانه من گشنمه بیا بریم ناهار.
منم گشنم بود. داشتم میمردم ولی گفتم:
فلا گشنم نیست، میرم یه دوش بگیرم و بعدش غذا میخورم.
حس کردم خورد تو ذوقش. حقش بود، درسته که رئیس من بود ولی نمیتونست حس یه آدم آویزون رو بهم بده.
غذا رو که خوردم رفتم کمی بخوابم. چشمام تازه گرم شده بود که زنگ زد و گفت:
میخوام برم جنگل نوردی. میای؟
با صدای خواب آلود بهش گفتم: الان که خیلی دیره خانم.
نمیخواستم برم، از اینکارا خیلی خوشم نمیومد.
گفت: هنوز چند ساعت مونده
جوابی ندادم. دوباره پرسید میای؟ نمیشد بگم نه. اون منو به این مسافرت آورده بود و در حقم لطف کرده بود.
گفتم: چشم خانم.
همون اطراف یه تپه جتگلی بود که دور و اطرافش فضای صاف پوشیده از درخت بود. پشت تپه یه جنگل بزرگ با کوه بلند و رودخونه بود که قصد مارگارت رفتن به اونجا بود ولی وقت نداشتیم. قرار بود اون روز فقط جنگل جلو رو بگردیم.
آفتاب گرمی میتابید، منو مارگارت تو جنگل راه افتاده بودیم. من یه لگ استرج سرمه ای پوشیده بودم و هودی بلندم رو روش. مارگارت هم یه ست شلوار هودی پوشیده بود و بوت کوه نوردی. چیزی از اندامش معلوم نبود، فقط میشد گردن بلند و کشیده رو دید که حسابی عرق کرده بود. اون جلو راه میرفت و من پشت سرش. مدام اسپری میزد و این اذیتم میکرد. وسطای راه ازم پرسید: خسته که نشدی؟
من حتا بر عکس اون نفس نفسم نمیزدم. گفتم: نه خانم.
وایساد تا بهش برسم و بعد بهم به شوخی یه تنه زد و گفت:
خب حالا لازم نیست انقدر باهام سرد برخورد کنی.
لبخند زدم و گفتم:
گفتم بهتره کمتر حرف بزنم که ناراحتتون نکنم.
کفت: عصبانی بودم حرفمو فراموش کن.
معذرت خواهی نکرد برای منم مهم نبود چون میدونستم مغرور تر از این حرفاست. چندباری باهام حرف زد ولی من بازم سرد بر خورد کردم. نه بخاطر اینکه دلخور بودم حرفی نداشتم و حس کردم ناراحت شد.
وقتی خواست به خودش اسپری بزنه فکر کردم فرصت خوبه. گفتم:
چقدر به خودتون اسپری میزنید خانم.
گفت: اشکالی داره؟
بنظر عصبی یا ناراحت میرسید. گفتم:
نه ولی لازم نیست.
گفت:
گفت نمیخوام بوم کسی رو اذیت کنه.
گفتم: اینجا که کسی نیست.
گفت: پس تو چی؟
گفتم: مشکلی ندارم.
یکم نرم تر شد و‌ من ترسم ریخت و حرف زدنو ادامه دادم.
گفت: بو اذیتت نمیکنه؟
گفتم: بوی شما نه خانم.
گفت: بوی من با کس دیگه فرق میکنه مگه؟
بهم نگاه کرد.بی اختیار چشام به همه‌ی اندامش افتاد و گفتم:
شما همه چی تون با بقیه فرق میکنه.
اونم نگاهم کرد، سر تا پامو. نگاهش رو رانم بیشتر بود. گفت:
البته که همینطوره.
یه لبخند بهش زدم و گفتم:
بله خانم شما لایق ستایش هستید.
ساکت شد و به مسیرش ادامه داد. چشمم به ران بزرگش بود که داشت تو اسلشش میلرزید. چیز زیادی از بدنش گیرم نیومد چون لباشس اصلا بدن نما نبود. اما راه رفتنش تغییر کرد، داشت تنشو میرقصوند، اونم برای من.
جنگل خیلی ساکت بود. فقط صدای قدما و نفسای ما بود که تو فضا بود. دلم میخواست چند کلمه باهاش حرف بزنم گفتم:
فکر نمیکردم انقدر توان بدنیتون بالا باشه.
خندید و گفت: دارم کم کم پیر میشم ولی هنوز سرحالم.
گفتم: خیلی جذاب تر از این هستید که بخواید از کلمه پیر استفاده کنید.
گفت: پس از چه کلمه ای استفاده کنم.
گفتم: نمیدونم اما شما مثل یه شراب جا افتاده هستید.
خوشش اومد و خندید. به تپه رسیدیم.
گفت: اینو بریم بالا و بعد برگردیم.
گفتم: باشه بزن بریم.
صدای نفس نفسش بیشتر شد و گفت:
که من مثل شراب جا افتادم آره؟
گفتم: بله اما شرابی که تموم نمیشه.
گفت: چطور؟
هیجانم زیاد شده بود، سرخ شده بودم و گردن عرقی مارگارت مدام تو چشام بود.
گفتم: آدم وقتی از شراب استفاده میکنه کم میشه ولی استفاده از شما چیزی ازتون کم نمیکنه.
فقط تونست بگه اوه. صدای نفساش بلندتر شده بود اما من فکر نکنم بخاطر پیاده روی بود. یکم که جلوتر رفتیم به دوتا صخره بزرگ رسیدیم که یه راه باریک از وسطشون میگذشت. مارگارت وارد مسیر شد. منم پشت سرش. گفت:
بوی بدنم درومد.
گفتم: آره حسش میکنم.
گفت: اذیت که بشی میفهمی نباید اون حرفو میزدی.
گفتم: اذیت میشم ولی...
بین صخره ها وایساد. یه فضای نسبتا کوچیک کنارمون بود. دو تا دستشو تکیه داد دو طرف بدنش که استراحت کنه و نفس بگیره. گفت:
ولی چی؟
گفتم: همونجوری که بوی خون گرگارو اذیت میکنه بوی تن شما منو اذیت میکنه.
لبخند زد ولی اینبار لبخندش شهوتی بود. گفت:
بهت نمیاد گرگی درونت باشه.
چشمم به گردن خیسش بود و لبامو بهم میمالیدم. گفتم:
گرگا ظاهر آرومی دارن.
بعد دست گذاشتم رو بازوش. حرفی نزد. حس میکردم حرفام کافی نیست، باید بازم یچیزایی میگفتم. مارگارت تو مشتم بود نباید فرصتو از دست میدادم. دنبال یه حرف دیگه میگشتم که دیدم خیلی آروم بند شلوارش رو شل کرد. حس کردم همین کافیه. قلبم شروع کرد به تپیدن شدید. یه قدم نزدیکش شدم. دست گذاشتم رو شونش و نفسم خورد پشت گردنش.
برگشت و یه لحظه بهم نگاه کرد. زبونمو کشیدم رو لبم و مستقیم نگاهش کردم. مدیر پر ابهت شرکتمون حالا فقط یه نفس باهام فاصله داشت. باید قوی میبودم. باید نشون میدادم که کی هستم. دستام میلرزید ولی قوی بودم. آروم دستمو گذاشتم رو شونه مارگارت. روشو برگردوند و هیچ واکنشی نشون نداد. شونش رو فشار دادم صدای نفسش بلندتر شد، دست دیگم رو گذاشتم رو پهلوش. تکون نمیخورد، مثل یه بره تو چنگال گرگ اسیر شده بود. سرمو بردم نزدیک گردنش، تنش رو بو کردم. بوی شهوت میداد گفتم:
با اجازه خانم.
و بلاخره لبهای درشتم نشست رو گردن کشیده و عرقیش و عصاره تنشو میک زدم.
shemale
     
  
مرد

 
عالی بود 👏
     
  
مرد

 
نمیدونم چرا با شنیدن اسم مارگارت، یاد منشی انیمیشن کارخونه هیولاها میفتم



ولی جدای از شوخی، داستان خیلی عالی و هوس انگیز جلو میره
با تشکر از افسانه عزیز
in search of way to escape
     
  ویرایش شده توسط: AmirSalman   
↓ Advertisement ↓
صفحه  صفحه 14 از 14:  « پیشین  1  2  3  ...  12  13  14 
داستان سکسی ایرانی

داستانهای افسانه

رنگ ها List Insert YouTube video   

 ?

برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.

 

 
DMCA/Report Abuse (گزارش)  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti
↑ بالا
Copyright © 2009-2025 Looti.net. Looti Forums is not responsible for the content of external sites

RTA