تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
داستان و خاطرات سکسی

داستان های پیوسته و قسمت دار سکسی

صفحه  صفحه 3 از 114:  « پیشین  1  2  3  4  5  ...  110  111  112  113  114  پسین »  
#21 | Posted: 27 Apr 2011 13:00
شوهر جديد مامان (۱)

من امیر علی هستم و کلا تو نخ سکس با مامانم و از اینجور چیزا نبودم و مامانم هم از اونایی نبود که سکسی باشه و کارش راست کردن کیر این و اون باشه.قضیه از اونجایی شروع میشه که من متوجه تغییر رفتارهای مشکوک بین مادرم هانیه و پدرم شدم.کم کم دیگه باهم حرف نمیزدن و مامانم شبها تو پذیرایی میخوابید چندبار از مامانم پرسیدم که چی شده ولی هربار جواب سربالا میشنیدم.چندوقت بعد مامانم بخونه ی مادرم بزرگم نقل مکان کرد و من دائم از بابام میپرسدم که چی شده ولی بازم جواب سربالا و اینکه دعوای زن و شوهریه و از اینجور کوس شعرها.

بالاخره باهر بدبختی و اعصاب خوردی بود امتحانات پایان ترم رو دادم.اواخر تیر بود که از مادربزرگم خواستم وساطت کنه ولی اونم میگفت مادرم چیزی بهش نگفته؟؟ خلاصه یه روز عصر بابام 48 سالشه با عصبانیت اومد خونه ازش پرسیدم چته؟؟؟ چی شده؟؟ گفت امروز مجبور شدم مادرت رو طلاق بدم.شوکه شدم؟؟؟؟؟؟؟ نمیدونستم چی باد بگم رفت سر وسایل و لباساش همه رو جمع کرد و انداخت تو ماشینش و رفت.شروع کردم به گریه کردن.باورم نمیشد حتی نتونستم4تا سوال بپرسم ازش یخورده فکر کردم که چرا اون خونه رو گذاشت و رفت؟؟ به ذهنم اومد خونه بنام مامانه به موبایل بابام تلفن کردم گفت بعدا راجع به همه چی باهم حرف میزنیم.ازش پرسیدم جایی داره بره؟؟؟ گفت آره خیالت راحت.میخواستم به مامانم تلفن کنم که دیدم با مامان بزرگم اومد.بهش گفتم چی شده و دلیلش رو پرسیدم و بازم.....داشتم دیوونه میشدم چند شب مادربزرگم پیش ما موند و بعدش رفت.

چند بار به بابام زنگ زدم اما موبایلش خاموش بود توهمین ایام متوجه شدم که مامانم مهریه اش رو هم بخشیده؟؟ چند روز بعد بابام بهم تلفن زد و باهم قرار گذاشتیم از جاییکه بود چیزی نگفت و شماره جدیدش رو بهم داد.اونموقع برام طبیعی بود چون بابام همش خط عوض میکرد و میگفت مزاحم داره.این ماجرا گذشت و شد4ماه بعد.یه روز که مثل جسد از دانشگاه اومدم مامانم گفت که میخواد راجع به مسئله مهمی باهام حرف بزنه؟؟ ازش خواستم بزار واسه فردا ولی اصرار داشت که امروز اون قضیه رو مطرح کنه و اینو بگم که من تو اون 4 ماه خیلی کم حرف عصبی و بیحوصله شده بودم و اولین و تنها دوست دخترم رو که تازه پیدا کرده بودم پروندم و سر هرچیز پیش پا افتاده ای با همه دعوا میکردم.خلاصه مامانم شروع کرد به شر و ور گفتن تا رسید بجاییکه گفت میخواد دوباره ازدواج کنه؟؟؟؟.مامانم 45 سالشه و مثل مامانای بقیه دوستان که ماماناشون رو وصف کردن عین دختر 24 ساله نیست و رونای گوشتی هم نداره بلکه مثل یه زن 45ساله معمولیه و لاغر که سایز سینه اش 75 و کمرش 32.و از موقعیکه یادم میاد همیشه رنگ موهاش شرابی بوده.خلاصه واسه چند لحظه شوکه شدم؟؟؟؟ اون گفت با مردی آشنا شده و امشب هم اون یارو که اسمش فرشاده من و مامانم رو برای شام دعوت کرده بیرون.خیلی غیرتی شده بودم ولی تو اونموقع چیزی بفکرم نمیرسید بگم.خلاصه شال و کلاه کردیم و رفتیم به اون رستوران رفتیم تو همینجوریکه مات دنبال یه مرده تنها میگشتم مامانم گفت بریم طبقه بالا.بالا که رفتیم فرشاد رو دیدم.خلاصه بعد از سلام و علیک و احوال پرسی نشستیم و در حین صرف غذا خودشو معرفی کرد و گفت که فوق دیپلم نقشه کشی داره و یه آژانس داره و از زن قبلیش بخاطر بد دهن بودن و اینکه بچه دار هم نمیشه جدا شده و از آشناییش با مامانم گفت که یه روز مامانم خونه دوستش بوده که آژانس میگیره بیاد خونه و چون آژانس ماشین نداشته خود فرشاد میاد و تو راه که بودن سر صحبت باز میشه و مامانم میگه که طلاق گرفته و...

تو نگاه اول فرشاد آدم خوبی بود اما من دوست نداشتم مامانم زیر مرد دیگه ای بخوابه خلاصه آمار فرشاد رو دراوردم و همه حرفاش نه تنها راست بود بلکه دستی هم تو کار خیر داشت و نگفته بود.یه 2 ماهی بود که چند بار فرشاد و مادرش اومدن خونه ما و چندبارم من و مامانم و بابابزرگ گیجم و مامان بزرگم رفتیم خونه شون واقعا نمیشد روی فرشاد عیب گذاشت اما من دوست نداشتم مامانم کیر دوم رو تجربه کنه واسه همین به بابام همه ماجرا رو گفتم و اون گفت که مامانت بخاطر فرشاد ازم جدا شده و اون فرشاد رو میخواسته وگرنه چه دلیلی داشت که زندگیش رو ول کنه؟؟؟ از بابام خواستم دخالت کنه اما پیچوند و گفت که نزارم اونا باهم ازدواج کنن.به مامانم گفتم که از فرشاد خوشم نیومده و نمیخوام که باهاش ازدواج کنه هرچی دلیلش رو پرسید سربالا جواب دادم بعد از چند روز جر و بحث جواب آخر رو داد که مهم اون و فرشاد هستن که همدیگه رو میخوان و اگه من نمیخوام میتونم برم پیش بابام یا ننه بزرگم؟؟؟؟؟ میخواستم بلند شم و تا اونجاییکه میخوره بزنمش ولی نمیشد دیگه کار از کار گذشته بود.قرار شد یه مراسم ساده برگزار کنن و فقط خودیها باشن به بابام گفتم و بعد از کلی فحش و پس گردنی گفت حالا که نتونستم باید زندگیشون رو براشون زهر کنم.خلاصه مراسم تو خونه ی ما برگزار شد و آقای دوماد سرخونه که خودش خونه هم داشت و داده بود اجاره عروسی کرد.بعد از صرف شام مهمونا رفتن و ننه بزرگ من کلید کرد که بیا امشب بریم خونه ما اما من قبول نکردم و در نهایت فرشاد گفت ایراد نداره امیرعلی که بچه نیست ماهم سن و سالی ازمون گذشته.فرشاد 41 سالش بود و از مامانم کوچکتر و همین بود که حرص من رو در میاورد خلاصه مامانم با فرشاد رفتن تو اتاقشون و منم رفتم تو اتاقم که بخوابم اما خوابم نمیبرد چون امشب فرشاد با مامانم حسابی قرار بود حال کنن.چشمام بسته بود که متوجه شدم در اتاقشون باز شد.از خودم صدای خور خور دراوردم نمیدونم کدومشون بود اما اومد در اتاقمو باز کرد و مطمئن شد که من خوابم درو بست و رفت نمیدونم چند دقیقه گذشت ولی بلند شدم وآروم در اتاقمو باز کردم و رفتم پشت در اتاق اونا کیرم حسابی راست شده بود.

گوشمو چسبوندم به در صدای آه ه ه ه و ناله مامانم بلند شده بود و فرشاد که همش از هیکل مامانم تعریف میکرد و قربون صدقش میرفت.فرشاد حسابی داشت مامانمو میکرد و مامانم فقط میگفت فرشاد جوووووون بکنننننننن خیلی دوستت دارم و بعد هم گویا میرفتن تو فاز لب و لوچه صبح شد اونا شاد وسرحال و من کیری.فرشاد گفت امیرعلی جان بیا تا یه مسیری برسونمت و من باهاش تا یه مسیری رفتم.نمیدونم چرا دوست داشتم بهش اعتماد کنم ولی خوب پروژه زهر و اینکه اون دیشب یه دل سیر مامانمو کرده بود نمیذاشت.کم کم بدرفتاریهام رو که غیرارادی بود و ناشی از مشکلات روانی بود که تو اون مدت برام پیش اومده بود شروع کرده بودم.دائم فرشاد رو کیر میکردم و نمیذاشتم آب خوش از گلوشون پایین بره.فرشاد واسم یه پراید خرید همون چیزی که بارها از بابام خواسته بودم و اون با اون همه پولی که داشت نکرد اما بجای اینکه از فرشاد فقط یه تشکر کنم بهش گفتم همه زورت همین بود نکنه توقع داری باهاش بیام تو آژانست کار کنم؟؟؟؟ اونشب مامانم و فرشاد خیلی بهشون برخورد و مامانم تا چند روز با من حرف نمیزد.تو این مدت دائم از بابام خط میگرفتم امتحانای ترم شروع شد و من ریدم و از 19 واحد فقط 10 واحد پاس کردم.مامانم خیلی شاکی بود ولی فرشاد میگفت که شرایط امیرعلی بد بوده چند بار میخواستن منو ببرن پیش روانشناس که موفق نشدن 5ماهی گذشت تا اینکه یه روز دیدم مامانم داره اسیدی آرایش میکنه درست قبل از رسیدن فرشاد.بهش گفتم قراره جایی برین؟؟؟ اون گفت نه.لباسای خوبی هم پوشیده بود و خیلی خوشگل شده بود.فرشاد که اومد خونه یه دوش گرفت و یه چایی خورد و با مامانم رفتن تو اتاق و شروع کرد مامانم رو جرررررر دادن صدای ناله های مامانم خونه رو ورداشته بود و بعضی وقتا فرشاد میگفت هیسسسسسسسسس یواشششششششش اما مامانم خیلی حشری بود و به فرشاد میگفت محکممممممم بکننننننننن.بعد چند دقیقه آروم شده بود و دیگه اون صداش نمیومد بعد یک ساعت که اومدن بیرون اول مامانم اومد بیرون دیدم فرشاد همه ماتیکا رو خورده و حسابی مامانم رو کرده.فرشاد اونشب از خجالتش بیرون نیومد و به بهونه خستگی شام نخورده خوابید با مامانم که سر شام بودیم خیلی کفری بودم که یهو از دهنم در رفت و گفتم یه خورده ملاحظه کنید منم دارم تو این خونه زندگی میکنم فکر نکنم همه زن و شوهرها اینجوری باشن؟؟؟؟ مامانم هیچی نگفت و از خجالت سرخ شد رفتم که بخوابم گفتم بزار یه کیر اساسی به فرشاد بزنم.رفتم تو اتاقشون و بلند گفتم فرشاد جوووون شب بخیر خوابای خوب ببینی.فرشاد که حول کرده بود گفت قوربونت امیرعلی جووون توهم همینطور.خودش فهمید بود که چه سوتی داده.یه چند وقت یه خط درمیون همین داستان بود اما بدون صدای بلند و خجالت بعدش به بابام که گفتم محکم زد تو گوشم و گفت خاک توسرت داره با مامانت کیف میکنه تو هیچ گوهی خوردی؟؟؟؟

چشم داشت احترام از هیچ كس نداشته باش تا احترامی كه به تو می گذارند، شیرین تر جلوه كند
     
#22 | Posted: 27 Apr 2011 13:00
شوهر جديد مامان (۲)

خلاصه یه بار که مامانم شروع کرد به آرایش کردن و حسابی خودشو برای فرشاد ساخته بود رفتم تو اتاقش داشت خودش رو تو آینه برانداز میکرد با عصبانیت بهش گفتم نمیشه این گوه بازیتون رو شبها بکنین؟؟.آقا از راه میاد حتما باید بخوابه روت؟؟؟ مامانم که شوک شده بود و باورش نمیشد که من یه همچین حرفی بهش بزن گفت:اولا که مودب باش بعدشم من زنشم و خلاف شرع نمیکنیم اگه ناراحتی مثل آدم بخودش بگو فرشاد آدم منطقیه.کم کم از کوره در رفتم گفتم الان دارم به تو میگم تو بهش بگو.گفت من روم نمیشه بهش بگم پسرم اومده بهم میگه به شوهرت بگو از راه میاد روت نخوابه خوب دلش میخواد بعضی وقتا که از سرکار میاد خستگی شو درکنه دیگه داد و بیداد نداره که درست حرف بزن؟؟؟ این حرفا رو که زد دیگه نتونستم خودمو نگه دارم رفتم طرفش و محکم حولش دادم طرف دیوار دیگه نمیتونستم خودمو کنترل کنم همین که اومد بخودش بجنبه رفتم و موهاشو گرفتم و کشیدم رو زمین.اول میخواستم همونجوری از خونه پرتش کنم بیرون اما چشمم که به سینه ی سفیدش افتاد نمیدونم چیشد که کشیدمش طرف تخت اونم داد و بیداد میکرد و با مشت به پاهام میزد بلندش کردم و پرتش کردم رو تخت اومد دربره که پاشو گرفتم محکم کشیدم و خودمو انداختم روش.شروع کرد به فحش دادن.دو زانو نشستم رو دستاش و تی شرتمو دراوردم یهو داد زد چیکار میخوای بکنییییییی؟؟؟؟ مامانم شروع کرد به تقلا کردن که محکم سه چهارتا زدم تو گوشش و تلافی این چند وقت رو سرش دراوردم خیلی محکم زدم برای چند ثانیه گیج شده بود لباسی که تنش بود رو دراوردم و اون داشت التماس میکرد و گریه دیگه برام فرقی نمیکرد اون کیه فقط میخواستم بکنمششششششش یه کرست مشکی تنش بود خوابیدم روش و تا اونجاییکه میتونستم گردنشو سینه اش رو لیس زدم دیگه اینقدرگریه کرده بود و داد زده بود که جون نداشت شلوار تنگ پاشو که دراوردم دوبار شروع به گریه کرد و همش میگفت من مامانتم نکن توروخداااااااااااااا ولی من دیگه حالیم نبود فکر نمیکردم روناش اینقدر برام جالب باشه بهش گفتم یادته اونشب چقدر اینجا آخ خ خخخخخخخخ و اوخ خ خخخخ کردی؟؟؟؟گفت غلط کردم گوه خوردم اما دیگه فایده ای نداشت شورت سفیدشو اومدم دربیارم که با پاش زد تو صورتم اومد دربره با مشت محکم زدم پشتش یهو ایساد.خیلی ترسیدم ولو شد رو زمین و فقط ناله میکرد و گریه بلندش کردم و خوابوندمش روتخت دیگه مقاومت نمیکرد شرتشو که دراوردم کوووووسش رو دیدم وااایییییییی یه کووووووووس خوشگل با لبه های صورتی اووووووووووف.یذره با دست مالیدمش بعد کرستش رو دراوردم سینه هاش عالیییییییییییی بود.شروع کردم به لیس زدن سینه هاش مثل سگ لیس میزدم مامانم زیر لب میگفت فرشاد کجایی بیا بیا محکم فکشو گرفتم و فشار دادم و گفتم اگه اسم اون حرومزاده رو بیاری همینجا خفت میکنماااااااااا؟؟؟ حسابی ترسیده بود و منم چون اولین سکسم بود ترسیده بودم و دست و پامو گم کرده بودم.بعداز اینکه سینه هاشو حسابی خوردم بدون اینکه کوووووسشو بخورم و از اینجور کارا با دستم لای کوووووووسشو باز کردم و کیررررررررمو آروم کردم توشششششششششششش خیلی لحظه خوبی بود جااااااااااااان خوابیدم روی مامانم و آروم شروع کردم به تلمبه زدن.همینطوریکه میکردمش محکم بغلش میکردم و بوسش میکردم هربار که میخواستم ازش لب بگیرم صورتشو برمیگروند و نمیذاشت که ازش لب بگیرم.سعی میکردم جوری بغلش کنم که تموم بدنش تو بغلم باشه واقعا لذتش غیرقابل وصفه.تو همین گیر و دار دیدم آبم داره میاد کیرررررررمو کشیدم بیرون و آبمو ریختم رو سینه هاش.بعدشم ولو شدم روش.یه 4 ، 5 دقیقه ای روش خوابیدم که یهو یاد فرشاد افتادم.سریع بلند شدم خیلی عرق کرده بودم بهش گفتم صبرکن بیا دوباره مانتو و شلوارت رو بپوش بعد ساک بزن.مامانم گفت اههههههههه تو چه گیری دادی به اونا ول کن دیگههههههههه اگه نمیخوای بلند میشم میرماااااااااا؟؟؟؟ با کلی ماچ و اصرار قبول کرد تموم لباساشو پوشید حتی جوراباشو هم گفتم بپوشه که بیشتر فاز بده اومد روسریشو سرش کنه گفتم اونو نمیخواد.من عاشق اون شلوار لی و مانتوش بودم.خلاصه شروع کرد ساک زدن.شاید بخاطر اینکه زودتر آبم بیاد قشنگ ساک میزد؟؟؟ همیجوری ساک میزد و من تو عرش بودم که دیدم داره آبم داره میاد نمیدونم چرا آبمو تو دهنش خالی نکردم کیررررمو اوردم بیرون و همه آبمو ریختم روصورتش و یخورده هم ریخت رو مانتوش.مامانم گفت خیلی خوب حالا اجازه هست برم حموم؟؟؟ گفتم الان باهم میریم گفت نترس خودمو نمیکشم.خلاصه اون رفت حموم و منم گه گاه به مامانم کمک میکنم و بالاخره دلیل طلاقشو هم بهم گفت و منم چند وقت با بابام قهر بودم.اما مامانم گفت که بهتر باهاش آشتی کنم ممکنه بفهمه که من دلیلشو فهمیدم.بهش گفتم پاشو برو حموم الان فرشاد میاد.گفت برو گمشو وقتی بیاد مطمئن باش میکشتت.گفتم باشه پس وقتی اومد منم میگم بابام بخاطر جنده بودن مامانم طلاقش داد و اونوقت تو میمونی و فرشاد بعدشم میگم که برای اینکه از شرمن راحت بشی خودت این نقشه رو کشیدی و بهم گفتی بکنمت که تابلوم کنی؟؟؟؟؟ مامانم شروع کرد به گریه دیدم اینجوری نمیشه وقت زیادی نمونده بهش گفتم بلند میشی یا به زور ببرمت؟؟؟ اومدم که دستشو بگیرم و به زور ببرمش خودش بلند شد لباساشو برداشت که بره دوش بگیره منم لباسامو برداشتم که برم اما من و راه نداد تو حموم یه چند دقیقه ای گذشت یهو فکر کردم که نکنه خودکشی کنه یا حالش بد شده باشه؟؟؟.چند بار صداش کردم دیدم جواب نمیده در حموم رو باز کردم و رفتم تو دیدم گوشه حموم داره گریه میکنه منو که دید داد زد واسه چی اومدی تووووووووووو برووووووووو بیرونننننننننننننننن.گفتم ترسیدم خودتو بکشی چشمش به جعبه تیغها افتاد اینو که دیدم لباسامو دراوردم ترسید و گفت میخوای چیکار کنی؟؟؟؟؟؟ گفتم میخوام دوش بگیرم نمیتونم تنهات بزارم میترسم شر درست کنی رفتم تو گفتم بلندشو خودتو بشور الان فرشاد میادااااااااا؟؟؟؟ بلند شد دیدم دستاش خیلی میلرزه شامپو رو برداشتم و سرشو شستم خیلی کووووووووووس شده بود دلم میخواست یه بار دیگه تو حموم هم بکنمش خلاصه لیفشو برداشتم و تموم بدنشو لیف زدم و حسابی سینه هاش و کووووووس و کووووووووونشو مالیدم وقتی داشتم پشتش رو لیف میزدم دیدم جای مشتم رو پشتش کبود شده.از خودم خجالت کشیدم زیر دوش شستمش بعد همینطورکه داشتم پشتشو میشستم روی کبودی رو بوس کردم که یهو خودشو کشید جلو و فهمیدم که خیلی درد داره.از پشت بغلش کردم و گردنشو چندبار بوس کردم بازم کیررررررم راست شده بود کم کم صورتشو با دستم برگردوندم طرف صورت خودم.آروم لبامو گذاشتم رو لباش دیگه صورتشو برنگردوند کیررررررمو میمالیدم بهش اومدم سینه هاشو بمالم گفت بسه دیگه الان فرشاد میاداااااااا.سریع خودشو خشک کرد و منم کمکش کردم لباساشو پوشید و رفت بیرون.لای درحموم رو باز گذاشتم تا بفهمم کی فرشاد میاد.گاهی از لای در به بیرون نگاه مینداختم.حموم تو اتاق منه و دقیقا روبروی دراتاقم.از جلو دراتاقم که رد شد دیدم یه دست لباس قشنگ پوشیده و دوباره آرایش کرده.انگار فرشاد اومده بود.بلههههههههه فرشاد اومد.ترسیدم نکنه بهش بگه خلاصه اونا رقتن یه حالی باهم کردن و اونشب گذشت

چشم داشت احترام از هیچ كس نداشته باش تا احترامی كه به تو می گذارند، شیرین تر جلوه كند
     
#23 | Posted: 27 Apr 2011 13:01
شوهر جديد مامان (۳)

فردا صبح که بیدار شدم دیدم مامانم هنوز خوابه و فرشاد داشت میرفت.رفتم دستشویی اومدم بیرون فرشاد گفت میشه تا مامانت خوابه چند دقیقه باهم حرف بزنیم؟؟؟؟؟؟ تخمام گره خورد گفتم راجع به چی؟؟؟؟ گفت من معذرت میخوام بابت اینکه از راه که میومدم با مامانت میرفتیم تو اتاق دیشب هانیه بهم گفت که از این قضیه ناراحت شدی ولی روت نشده به خودم بگی؟؟؟ چیزی نگفتم و حسابی عرق کرده بودم گفت خوب ما اشتباه کردیم ولی فکر میکردم تو این روابط زناشوئی رو درک کنی اما من قول میدم که دیگه از این اتفاقا پیش نیاد.خلاصه فرشاد خداحافظی کرد و رفت منم رفتم تو اتاق مامانم دیدم هنوز خوابه رفتم روتخت کنارش خوابیدم یه رکابی تقریبا نازک تنش بود با یه شلوارک جوری خوابیده بود که پشتش بمن بود کیرررررررم راست شده بود آروم کووووووونشو مالیدم کیررررررم داشت میترکید.آروم از روی تخت بلند شدم لباسامو دراوردم راستش سکس دیشب خیلی بهم حال داده بود و فکرم رو یه جورایی سبک کرده بود.لخت شدم و دوباره خوابیدم کنارش خیلی آروم رکابیشو از پشت زدم بالا باز چشمم به جای کبودی خورد یه خورده شلوارکشو که اومدم بدم پایین بیدار شد یهو برگشت تا دید منم گفت بلایی که دیشب سرم اوردی بس نبود بازم میخوای با زور کتک باهام سکس کنی؟؟؟؟؟؟؟ گفتم نه بخداااااااا الان چشمم به کبودیه خورد خیلی ناراحت شدم دست خودم نبود اونموقع؟؟؟؟؟؟؟؟ پرید وسط حرفم و گفت الان که دست خودته برو بیرون با این که کیررررررررم داشت میترکید لباسامو ورداشتمو رفتم بیرون.بعد از صبحونه مامانم رفت تواتاق 1 دقیقه بعد بلند شدم برم که ازش بازم معذرت بخوام دیدم جلو آینه ایساده و داره سعی میکنه روجای کبودیو چرب کنه ولی دستش خوب نمیرسید گفتم اگه بذاری من بیام چرب کنم؟؟؟؟ چیزی نگفت رفتم و پشتشو کرم زدم ازش پرسیدم دیشب به فرشاد چی گفتی راجع به کبودیه؟؟ گفتش بهش گفتم خورده به تیزی در کابینت کرم رو که زدم رفت و کرستش رو برداشت که تنش کنه رفتم و کمکش کردم و تی شرتشو پوشید بهش گفتم میشه بغلت کنم؟؟؟؟ گفت تو که هرکاری بخوای میکنی اون از دیشبت امروز صبح هم که لخت شده بودی میخواستی بکنیم؟؟؟؟ حتما اگه بگم نه کتک میزنی؟؟؟؟ گفتم فقط میخواستم ازت معذرت بخوام گفتم که دست خودم نبود مگه نمی بینی چند وقته عین دیوونه ها شدم بسکه تواین مدت بهم بی توجهی کردی اینجوری گوه شدم.دیدم اشک تو چشماش جمع شده بغلش کردم تا اونجاییکه میشد فشاررررررش میدادم کیررررررررم داشت راست میشد دیگه نمیتونستم تحمل کنم دو سه تا ماچچچچچچچچچ آبدار ازش کردم شروع کردم گردنشو بووووووووووس کردن کیرررررررررم هی میخورد بهش و اون چیزی نمیگفت گفت بسه دیگه میترسم دوباره از دستت در بره باز وحشی بشیهاااااااااا؟؟؟ قضیه صبح و فرشاد رو به مامانم گفتم ساعت طرفای 11 بود که گفت میخواد بره شهروند خرید گفتم باهاش میام بنظرم میومد که هنوز شاکی باشه با اون قضیه دیشب حقم داشت.خلاصه یه مانتو کرم تخمی داره اونو پوشید و یه روسری تخمیتر از مانتوش هم سرش کرد منم تو اتاقم شال و کلاه کردم بهش گفتم مامان میشه امروز یه لباس دیگه بپوشی؟؟؟ گفت لباس دیگه ای ندارم همش کثیفه بهش گفتم اون مانتو مشکیه رو بپوش با اون روسری آبیه.این مانتو مشکیه خیلی تنگه و هربار که میپوشتش تموم بدنش میزنه بیرون انگار که لخت باشه.گفت اون مال مهمونیه گفتم بپوش دیگه بزار روحیت عوض شه.خلاصه با اصرار من قبول کرد اومد که بپوشش گفتم یه خورده ام آرایش کن اینجوری بری تو خیابون همه فکر میکنن پسرت مرده؟؟ خلاصه یه آرایش ملایم کرد اما خیلی خوشم نیومد رفتم جلو آینه و بهش گفتم خیلی تغییر نکردی آخه صورتت خیلی خستس یه نگاه غضبناک بهم کرد و شروع کرد به آرایش دیدم خیلی عصبانیه اومدم بیرون و تو پله ها منتظرش شدم بالاخره اومد ووااااایییییییی عجب کوووووووووسی شده بود.اگه تواتاق بودیم درجا میکردمش خیلی آرایشش سنگین بود خلاصه پریدیم تو ماشین من و رفتیم تو فروشگاه یه کله حواسم به مامانم بود و از شق درد داشتم میمردم بعضی وقتا هم خودمو میمالیدم بهش اما اون مدام میرفت کنار یجا دولا شد که گوشت برداره رفتم چسبیدم در کوووووونش که یهو برگشت با عصبانیت گفت جلو مردم اینجوری میکنی فکر میکنن جنده ام بفهم اینوووووووو؟؟؟؟ خلاصه تو راه برگشت بودیم که مجدد من خایه مالی کردم و تموم حواسم فقط به بدن مامانم بود.خلاصه اومدیم و خریدارو گذاشتیم تو آشپزخونه مامانم وقتی دولا شد که کیسه ها رو بزار زمین چشمم خورد به سینه هاش که تو اون مانتو تنگ رو به پاین افتاده بودن دیگه نمیتونستم خودمو نگه دارم مامانم رفت تو اتاقش تا لباس عوض کنه دنبالش رفتم همینکه روسریشو برداشت بهش گفتم بزار کمکت کنم تابلو بود که هدفم چیه بهم گفت اگه بزارم کمکم کنی دست از سرم بر میداری میزاری بعد از اون زندگیه گوهیم با بابات حالا که فرشاد رو پیدا کردم باهاش زندگی کنم؟؟؟؟ اگه فرشاد از کارات شاکی بشه ول میکنه میره هاااااااا.پریدم وسط حرفش گفتم من دیگه اون آدم قبلی نیستم و هم تو و هم فرشاد رو دوست دارم من فقط به فرشاد حسودیم میشه که اونو بیشتر از من دوست داری.گفت اصلا اینجوری نیست برای اینکه اگه اینجوری بود قضیه دیشبو بهش میگفتم گفتم حالا کمکت کنم؟؟؟؟؟؟؟ چیزی نگفت رفتم جلو گفتم بزار یه بووووووووست کنم از دلت در بیارم یه بوووووووس از لپش کردم و بغلش کردم تا اونجاییکه میشد فشاررررررررش دادم شروع کردم به گرنشو لیس زدن همینجوریکه گردنشو لیس میزدم سینه هاشو هم میمالیدم.کم کم اومدم طرف لباش و ازش اساسی لب میگرفتم هیچوقت فکر نمیکردم که لبای مامانم اینقدر خوردنی باشه دیگه داشتم لباش رو درسته میکندم بعد لباسامو سریع دراوردم کیرررررررم داشت خودش رو میکشت مامانم همینجوری ایساده بود و داشت منو نگاه میکرد چشمش که به کیرررررررم خورد گفت همش بخاطره اینه لامصبههههههههه؟؟؟ گفتم دیشب که معرف حضور شده گفت دیشب اگه میتونستم میکندمش که تا آخر عمرت حصرتش به دلت بمونه.گفتم الان نکنیشاااااااا؟؟؟؟ گفت بعید نیست رفتم طرفش و گفتم بعید نیست هانننننننن؟؟؟؟؟؟؟ میخواستم زودتر لختش کنم اما دیدم حیفه از رو مانتو نمالمش آخه اون مانتو خیلی سکسیش کرده بود بردمش روتخت بهش گفتم دولاشه روتخت واااییییییییی سکسی ترین لحظه عمرمو داشتم میگذروندم.رفتم از پشت شروع کردم سینه هاشو مالیدن اساسی میمالیدم و گردنشو هم گاهی یه لیسی میزدم مامانم هم کم کم داشت صدای نفسهاش بیشتر میشد همینجوری دستمو انداختم و دکمه های شلوارشو بازکردم شلوارشو آروم دراوردم ولی هنوز مانتوشو درنیاورده بودم.از روی شرتش یخورده سوراخ کووووووون و کووووووووسش رو خوردم اوووووووووف.تو همون حالت دولا شرتشو دراوردم اومدم کیرررررررم رو بکنم تو سوراخ کوووووسش که یادم افتاد برام ساک بزنه آروم در گوشش گفتم برگرده و برگشت کیرررررررررمو بردم جلو گفت چیکارش کنم؟؟؟؟؟ گفتم بخورشششششش.اول قبول نکرد اما بالاخره کیررررررم رفت تو دهنه هانیه جوووووووووووووون.برای منکه یکی کیررررررررمو میخورد خیلی عالیییییییییی بود خیلی خوشم اومده بود.پشت سرشو گرفتم و محکم کیرررررمو هول دادم تو دهنش یهو اوق زد و گفت اگه بخوای اینجوری کنی معاملمون نمیشهاااااااا؟؟؟؟؟ گفتم ببخشید فقط تو ادامه بده و اون ساک میزد چند بار که حس کردم داره آبم میاد کیررررررمو از دهنش دراوردم و بعد دوباره میکردم توش بعد کیرررررررمو اوردم بیرون خوابوندمش روتخت و پاهاش رو باز کردم شروع کردم به لیس زدن کووووووووووسش جاااااااااااااااااان.مامانم با اینکه سعی میکرد خودشو بی تفاوت نشون بده اما تابلو بود که داشت اساسی حال میکرد بلندشدم و خوابیدم روش اومدم کیررررررررررمو بکنم توکوووووووووووسش بهش گفتم بازم دولاشه و اونم سگی دولا شد کیرررررمو کردم توکووووووووسش و آروم عقب و جلو کردم دولا شدم روش و سینه هاش رو میمالیدم خیلی عالیییییییییی بود.سعی میکردم آروم تلمبه بزنم تا کیررررررررم بیشتر طاقت بیاره مامانم سعی میکرد آه ه ه ه و نالهههههه نکنه ولی خیلی آروم میکرد بعد از اینکه حسابی سینه هاشو از روی مانتوش مالیدم و آبم داشت میومد کیرررررررم رو اوردم بیرون و بهش گفتم مانتوتو دربیار خودم نشستم لبه ی تخت و اونم شروع کرد مانتوشو دراوردن مانتوشو که دراورد به کرستش اشاره کرد و گفت اینم دربیارم یا نه؟؟؟؟؟؟ گفتم آرهههههههه دیگه اونم بکنننننننن زودتر میخوام سینه هات رو بخورمششششششششششششش کرستش رو دراورد خوابوندمش روتخت و سینه هاش رو تا اونجایی که میشد میخوردم نمیتونم بگم چقدر ولی اساسی سینه هاش رو خوردم و کیررررررمو دوباره کردم توکوووووووووووسش و همینجوریکه میکردم ازش لب میگرفتم تابلو بود که خودشم داره حال میکنه همینکه بخودم اومدم فهمیدم که آبم داره میاد اما دیگه دیر شده بود و همشو خالی کردم تو کوووووووووووسش.مامانم چیزی نگفت بعدش که آبم خالی شد همینطوریکه روش خوابیده بودم بهش گفتم نمیخواستم اینکار رو کنم و تازه کارم.گفت ایرادی نداره این تاوان عشق به فرشاد اصلا فکر نمیکردم که یه زنه 45 ساله اینقدر بتونه خوب آدم رو ارضا کنه یه چند دقیقه ای همونجوری روهم خوابیدم و بعد گفت بزار برم این گند کاریت رو درست کنم ساعت طرفای 2 بود.بلند شد و از کشوی خودش 2 تا قرص ضدحاملگی خورد و من اونجا برای اولین بار قرص های ضدحاملگی رو که تو درس تنظیم خانواده صحبتش شده بود رو دیدم اومد و از کشوش لباس برداره که بره حموم همین که دولا شد و سوراخ کونش رو دیدم یادم اومد که از کوووووووون نکردمش؟؟؟؟ بلندشدم رفتم طرفش همینطوریکه خم شده بود کمرشو گرفتم و اومدم کیرررررررمو که با دیدین سوراخ کوووووونش راست شده بود بکنم توششششششششش که بهم گفت امیرعلی خواهش میکنم اون نهههههههههه.دیگه دلم نیومد ادامه بدم بهش گفتم بجاش برام ساک میزنی آخه دوباره شق شده؟؟؟؟؟؟؟.اومد شروع کنه به ساک زدن و منم کلی حال کردم و تموم آبمو تو دهنش خالی کردم.دیگه تا امروز همیشه یواشکی باهم سکس داریم.پایان؛اين زود ادامشو براتون كذاشتم كه علاف نشيد دوستان شاد باشيد

چشم داشت احترام از هیچ كس نداشته باش تا احترامی كه به تو می گذارند، شیرین تر جلوه كند
     
#24 | Posted: 7 May 2011 15:55
این دختر خاله مردم آزار (۱)

من 5تا دختر خاله یکی از یکی کس تر دارم واز 15 سالگی که یادمه وتوهمین سن هم بود که موتور سکس مارو همین دختر خاله ها استارتشو زدن چشمم دنبالشون بود وآرزوی کردنشون.اونموقع هم سنی بود که همه پسرها معا مله شون دستشون بودو چشمشون تو لاپاهای زن ودختر های فامیل وزن همسایه ها و....بعدش هم که دستشوئئ، ونصف روزامون به قول معروف تو دستشویی میگذشت..خودمونیم موقع جق زدن لحظه ای که میخواد ارضای اجباری بشین وآن هم با اون فشار شدیدو فوران شیر موز تاحالا قیافه خودتونوتو آینه دیدین ؟هر کی یادش بیاره که چه شکلی میشه! از قضا تو همین قروقی های دستشو یی بودم که چون کوه اتشفشان ،منی بود که پرتاب میشد به درو دیوار ،یهو دیدم یک جفت چشم بی حیا ودریده وکیر ندیده داره به کیر منه کس ندیده با چه تعجبی و ولعی نگاه میکنه که از ترس حیوونی کیر م وسطهای رنگ آمیزی به درو دیوار باقی آب تو گلوش گیر کردو حناق گرفت خودمم سکسکه.از ترس کونم که مبادا بزرگتر خانواده باشه همانطور شلوار پایین خشکم زد عرق بود که از صورتو چاک کونم بیرون میزد ضربان قلبم که نگو از شدت پالسهای شدید متوالی تبدیل به ممتد شده بودوچراغ روغن روشن ونزدیک بود که یاتاقان بشکنه بره تو اسبول مبارکم. چشمم که به مهاجم مزاحم سرخر دوخته شد عقربه از 1000 اومد به 10 وانگار اتیش از گوشهام وچاک کونم بیرون زد.حالا کی بود؟ این دختر خاله اکله گرفته کس زاغول بود که لحظه ارضا شدن درو باز میکنه واز تعجب دهانش باز میمونه وزودی دست میزاره رو دهانش ونیشش به حالت تمسخر باز میشه.کاش یکی از قطره های نازنین تو دهن این کس ملوک میفتاد.خندیدو در و بست. من موندمو شلوار پایین و کیر از نفس افتاده که زبونش بیرون افتاده بودو قیافه گریونه من که ای وای ابروم رفت وهمه الان میفهمن.هی به خودم فحش میدادم که چرا یادم رفت در وقفل کنم وهی داشتم با اب دستشویی بازی میکردم وتو فکر این رسوایی بودمو هی این پتیاره سر خرو فحش میدادم که ببین چه جوری این یه لقمه جق وزهر مارمون کردن ننتو(یعنی خالمو)خر(یعنی شوهر خالم )بگاد دختر .حالا تا عمر داریم مسخرمون میکنه.نره یه وقت به کسی بگه . من که بیرون بیا نبودم .میشنیدم که خیلی ها شاش بند شده بودن واخرش داداشم بلند گفت بچه چته اونجارو قرق کردی سیمان خوردی منم نه گذاشتم ونه برداشتم گفتم نه دوغاب خوردم بعد به خودم گفتم گه خوردم اسهال خوردم خار آخوندمحله ام گائیدم (این تکیه کلام شوهر خاله سیرابی خور کسکش بود).دیدم نه اینجوری نمیشه تا کی باید این تو بسط بشینم.گفتم هر چی باداباد زدم بیرون وبا گوشه چشم دنبال اون لکاته میگشتم وبا تعجب دیدم که هیچ کدومشون نیستن.یه نفس راحت کشیدموهمون لحظه خاله ام گفت ای قوربونت بره خاله چی شده مگه چی خوردی ؟هی گفتم هندونه رو با پوست نخورین به خرجتون نمیره که !برگشتم نگاهش کردمو اومدم یه چیزی بگم که بی خیال شدم راهمو کشیدم و رفتمتو سر زبونم گفتم که اون که پوست هندونه میخوره شوهر پوزملوک گاومیشه ته که درست عین یه یابو میخورهگهچراغ اتاق
ف رو روشن کردم دیدم همین دیوس رو تختم دراز کشیده داره سیگار میکشه وتمام زیر لب گفتن منم شنید ولی قبلش از ترس یه عربده کشیدم رو زمین ولو شدم خیلی خونسرد اومد سمتم گوشمو گرفت گفت سیرابی خور گفتنتو شنیده بودم ولی این الفاظ جدید رو خوشم باشه مارمولک پوفیوز.گوشمو کشیدو ول کرد ورفت.همونجا چه کینه ای ازش گرفتم که منجر به گائیدن چهار تا از به قول خودش گنجشکها شد به دست من وزیر من کلاغ کسخل.حشری .اول که از دومی شروع کردم که خودش بفرمارو زد.اینم بگم که جدی میگم من هیچوقت دنبال کس نبودم همیشه یه جوری خودش میرسید من فقط اینطور که میگن نگاهم همون لحظه اول تو پاچه زنها میرفت وچشمشون میگرفت یعنی نگاهم خریدارانه بود.شب که شد شوهر خاله وپدرمو داداشم تو حیاط خوابیدن ومن وباقی خانمها هر گی یه طرف جا انداختن وچون تعداد زیاد بود دیدم تشکها کیپ توکیپ شده عنقریب ادمهاشم کیر تو کس بشند.من که بیرون محال بود بخوابم چون از سوسک نفرت داشتم وبشدت چندشم میشد. تو این گیرو دار یهو دیدم جای من افتاده زیر پای تشک طناز (همون مزاحم سر خر )من دراز کشیدم که جابجا بشم دیدم طناز داره ملحفه اش رو رو به پائین میکشه واومد سمت من گفت خیالت راحت باشه به کسی نگفتم .اینو گفت نیشم باز شد گفتم جان من نگفتی ؟ابرو بالا انداخت گفت نچ.همون لحظه اون یکی دختر خاله هام یکی یکی مسواک زدن ودارن میان برن تو جاشون ویکی یکی دارن به کیر من نگاه میکنن همونجا زدم تو سرم یه چشم غره رفتم به طناز که آره ارواح بابای کسکش خالی بندت !!توهمون حین این جنده بزرگه دختر خاله اولی که تازه شوهر کرده بود واز بخت تخمی مادر زنش ادم زیر کرده بودو افتاده بود زندان این داشت از درد کیر میمردولی خارکوسه جلبی بود که لنگه نداشت هیچوقت نمیتونستی فکرشو بخونی عاشق دست انداختن وتشنه نگه داشتن بود.بله میگفتم اومد که از روم رد بشه احساس کردم که پامو عمدا لگد زد یه اخی گفتم وپریدم ونگاهش کردم دیدم یه چشمک زد یه موچی نشونم داد که کفتم خارتونو گائیدم با هفت ،هشت همسایه اینور واونورتون.ملافه رو کشیدم سرم به ادای این جنده بزرگه فکر میکردم .مطمئن بودم قصدش کیر کردن من پوزملوک دستو پاچلفتی بودکه درو قفل نکرده بودم خالا باید این جنده مالیاتی ها مسخرم کنن.خارتونو نه نه ! دهن پدرتونو خر بگاد(آخوند محلمون).چراغها خاموش شدن و یه یکساعتی کلنجار میرفتم وتو جام جابجا میشدم که یهو دیدم یه دست خر نه ببخشید یه پای خر میخوره به گیجگاهم اول فکر کردم یه سوسک داره اونجا راه میره مثل کسخلها پریدم از ترس ریدم.فقط دادنزدم که این اکله ها فر دا جمعه بودمنو دست نگیرن.که یهو یه صدای پیز پیز شنیدمو دیدم طناز ه وهیس هیس میکنه .من که صدام درنیومده که این چرا این جوری میکنه اهمیت ندادمو رفتم زیر ملحفه که دیدم که اینبارپاشو میزنه به کتفم .بعد این زدن ،از دق الباب تبدیل شد به مالیدن دستم همینطور میومد سمت کلحبیب اخوند محله بالا که حالا داشت ناخوداگاه مثل مار بوآ راست میشد .خاک بر سر من اسگول کنن که کیرم فهمید چه خبره من نفهمیدم. اولش از پاش یه نیشگون کوچیگ گرفتم بعد الکی میزدم رو پاش که مثلا چرا ابروی منو بردی .بعد نمیدونم یهو یه بویی مست کننده به مشامم خورد که از این رو به اون رو شدم (مثل گربه نره ازگل خرسمبک از اون هایی که نمیدونن سیری یعنی چی وخایه هاشون اندازه کله این شوهر خاله قرمساقه منه وجلوشون گیاه سمبل الطیب بزاری نشه میشن> میگن این بو بوی کس گربه ماده رو میده وگربه نر بدبخت شق درد میگیره)بوی کس به مشامم خورد واز خود بیخود شدم وباقی کارها سپرده شد به غریزه والا من که خودم عرضه نداشتم ...کم کم نیشگون منم تبدیل به پا مالیدن حضرت علیه شد یه 5 دقیقه ای مالیدم و وکل حبیب داشت منفجر میشد که یهو دیدم دست منو با دوتا پاهاش گرفتو کشید بالا وانگار داره افسار یابو میکشه منم سر خوردم و رفتم تو بغلش وپهلو به پهلو روبرو یعنی صورت به صورت شدیم یهو بهم گفت خاک تو سرت (که شرم نکردی امدی ور دل وکس من )گفتم واسه چی ؟میخوای برم تومنو کشیدی بالا !گفت من کشیدم تو برای چی امدی بالا.تو همون حین اون مقدارسرما خوردگی که داشتم باعث شده بودکه اب دماغم حباب بشه وبه حالت بادشده وخالی شده بخوره به دماغش وبرگرده یهو خندمون گرفت واین از شانس ما مردها این بی منطقی زنها گاییده مارو(من گفتم توچرا امدی) خلاصه دست انداخت به کلحبیب بشمار دو نشده دوغاب ریخت تو دستش گفت هو ببین کی به بابام میگه سیرابی خور !!!البته اینها رو اروم میگفت ولی کفرش در اومده بود گفتم حالا نشون میدم که شیردونش مال منه دست انداختم تو کسش که وای استخر امجدیه بود یهو چنان اخو اوخش در اومد که الاغ جلوی دهن منو گرفت .منم دیدم داره 3 میشه جلوی دهن اونو گرفتم وکیرم مثل شیلنگی که اب میاد ولی سرش رو زمینه هی اینورو اونور میره که با یه دست دیگش گرفتو گذاشت لای پاش و دیگه بدتر شد احساس میکردم که الان همه از جمله اون جاکش سیرابی خور دارن نگاه میکنن که این کشتی به گجا میرسه .شدم مثل وحشی ها منم کس ندیده اول حمله کردم پستونهای شاخ وبرجسته وسفت نوک تیزه لیموی شیراز ببخشید اسمش چند سیلابی شد .ممه هارو که مثل ژله اینورو اونور میرفت ودهان منم در تعقیبشون بود گرفتم وانداختم تو دهنم که وای وای چه مزه ای ،دیگه داشتم غش میکردم که طاقت نیاوردم همون زیر ملحفه رفتم یه خمش ،ورفتم لای پاشو سینه ام رو چسبوندم رو کسش شروع کردم ممه هاشو خوردن نافشو خوردن لبشو گاز زدن ک
گوشهاشو گاز گزفتن .خلاصه هیچ کجای بدنم بیکار نبود ودست اخر کجش کردم ودستمو انداختم به کون لطیفش وای دیگه داشتم دیوانه میشدم چه بدنی اخ چه بویی ،بوی بدنش با اب کسش که انکار اب حوضی سطل به سطل داره میریزه روبدنم و دهنم ،و هر جا که بگی!!..بوی کس اتاق رو برداشته بود توهمین حین سرو صدای این گربه مادر قحبه که ذکر خایه های جمیلش رفت داره مئو مئو میکنه الانه که هم بیدار شن ،دست بردار هم نبود که یهو دیدم یه دمپایی از اون ور حیاط ول دادن تو کله نانجیب حرومزاده سر خر ش و فرار کرد منم که خیالم راحت بازم دست انداختم ،وطناز از ترسش که شاید کسی بیدار شده با دست پس میزد اینقدر ادامه دادم که دوباره خر حشری شد و روز از نو روزی از نو دوباره من دست انداختم به کسش با انگشتم که یه خورده کرده بودم اون تو داشتم میمالیدمش از شق درد داشتم پستونهاشو گاز میگرفتم اونم داشت گلومو میک میزد .اونموقع کیر ساک زدن مد نبود کس لیسی هم مد نبود پس کس لیسها وساک زنها بیخودی وانسن خبری نیست .دیگه کارم شده بود مثل وحشی ها وبا کف دستم داشتم کسشو میمالیدم یه ان سر خوردم از ناف برم سمت رون به پائین که یهو دیدم یه تکون شدید ویه صدایی که جلوش گرفته شده بود دراومد یه چیزی مثل شلنگ اب پاش پاچیده شد به صورتموکه همینطوری هاج واج موندم که وای این چقدر اب داد در صورتی که نمیدونستم ارضای زنها چه جوریه این و عادی دونستم فقط زیادی ابش منو متعجب کرد.بعدش چنان بی حال شد که عین جنازه افتاد رفتم بغلش ماچش کردم وگفتم راحت شدی نه گفت اولین باره که اینطوری ارضا میشه مثل الاغ کیف میکرد ومدتی گذشت که دستش باز خرکت کرد ودوباره که پهلوش دراز کش در حال شیر خوردن بودم باز کیرمو گرفت ونزدیک بود بازم ابم هدر بره ودستشو کشیدم ودو تا سیلی چپ وراست گذاشتم تو کوش این کیر صاحاب مرده که باز غش نکنه بالا بیاره رو خانوم.بدجوری دردم گرفت به خودم گفتم دستت بشکنه بی انصاف از دماغش در اوردی که .دوباره شروع عملیات وایندفعه حشری تر از اولی شده بود اینبار کشیده شدم سمت کسش ومحل بالا کسشو که تیغ انداخته بود ویه زره موهاش در اومده بود را شروع کردم زبونم رو روش کشیدن وای چه حالی میداد دوباره سروصدا وحالت گریه طناز از شدت حشری شدن ونمیدونم چی شد که من الاغ رفتم یهو روش وکیرو زوم کردم دم در بهشت برین کس نازنینش وکله اخوندرو یه دادم تو وداشتم که دیوانه میشدم که تا ته فشار بدم بره تا ته یهو دوتا دستشو انداخت به حالت کفی رو سینه ام واز زیر یه فشار ی داد که هیچ گوریلی نمیتونست منو با اون شدت پرت کنه رو به بالا از ترس پاره نکردن بکارتش چنان به بالا پرتاب شدم که نصف راه تمام ابم پاچید روخودشو از این ور اونور هم صدا شنیدم که رو انو دختر خالم هم پاچید وشانس اوردم که بیدار نشدن وموقع فرود امدن برخورد کردم به زانوی چپش که اول نفهمیدم چه بلایی سرم اومده /اصلا درد احساس نگردم دوباره اومدم بغلش وتتمع رو ریختم به پهلوش .هر دو نفس نفس میزدیم .گفت حمال داشت چیکار میکردی اگه هولت نمی دادم که بدبخت میشدم .گفتم چرا بدبخت مگه خودم مرده بودم که برات شوهر پیدا نکنم .شاکی شد گفت خاک بر سر بی غیرتت .گفتم تلق تولوق شوخی کردم ضعیفه.دوبار ه نازش کردم واینبار نیم ساعت طول کشید تا دوباره به راه بیاد .این ساعت شماطه دار هم صداش کلافه میکرد ادمو ولی خب چاره نبود صداش لازم و ساعت هم چند هست هم که قشنگ نورانی دیده میشد .دوبار کشتی راند سوم شروع شد ایبنار برای اینکه سوتی ندم برش گردوندم که وای وای کیرمو که گذاشتم لای پاهاش وروی لمبرش خوابیدم تازه فهمیدم دارم چه گهی میخورم سکس تازه به این میگن وای چاک گون عرق کرده واب کس واب زیپو کم بود چه بویی راه انداخته بودمثل ناشتاهایی که اول صبخ بوی کله پاچه مستشون میکنه منم مست پاتیل کرد .اونجا بود که غریزه بهم گفت این اسبول باید فتح بشه ودرش کنده بشه وداخلش باید هجوم برد .اونقدر از پشت بالا پائین کردم وبا دستام پستونهاشو میمالوندمو پس گردنشو خوردم که حس کردم که از شدت حشری شدن پاهاش اتوماتیک وار باز شد مثل درب برقی پارکینگ باز شد یعنی اماده ام تا میخ اسلامو در سرزمین کفر فرو کنی که فرو کردم که از درد داشت متکارو گاز میگرفت دیگه زمین ونمیدونم.کله اش که رفت با اینکه خیلی تنگ بود اما انقدر اب کیر واب کس وعرق اون اطراف کله کلحبیب بود که فشار نداده داشت هول میخورد ومیرفت تو خونه مردم. فقط شنیدم که نفسش رفت منم از ترسم،کیر اونتو مونده میگه کس خارت نمیام بیرون ،موندم اواره نه راه پس نه راه پیش که نفسش برگشت .حیوونی اصلا نگفت که درش بیار شایدم مثل من یه تختش کم بود. تا بالاخره اروم شدو دیدم داره کونش قنبلتر میکنه ودر جهت بازی میده .انگار کیرم اونتو باد کرده لحظه ارضا شدنم بود خوابیدم روش و پستونهاشو از پشت گرفتم و شروع گردم مثل وحشی ها تلمبه زدن خالا نزن کی بزن هر بار که بشدت میکوبیدم در کونش وتا ته میرفت تو از دهنش یه صدای عجیبی میومد بیرون که با خرخر خوابیده ها مچ شده بود باور کنید سه بار که از عصر تا خالا ارضا شده بودم مزید بر علت شده بود وتا مدت 20 دقیقه من رو کون این بینوا تلمبه میزدم البته دروغ چرا تا قبر سید علی گدا چهار انگشت آآآآ وسطهای راه یه استراحت میدادم ولی موقع راه افتادن چنان بکسباتی تو کون هوس انکیز این بینوا میکردم وچنان تخته گاز میرفتم که سرو صدای یاتاقان این بیچاره دراومده بود البته خوش خوشانش هم میشد .تا بالاخره اینقدر تند ش کردم که لحظه ارضاشدن چنان روش خوابیدم ومحکم تو بغلم فشارش دادم که نزدیک بود کمرش بشکنه اما با جون ودل واز تمام وجود هرچی اب تو انباری داشتم رو براش ریختم تواسبول نازنینش و همزمان جوری ارضاشد که گریه کرد و5دقیقه ای همون طور روش افتادم. که یه دفعه حس کردم که یکی ملحفه رو از رو پشت سرمون برداشت وگفت خیلی خیوونی.باقیش باشه در قسمت بعد.

ادامه...

من به آمار زمین مشکوکم،اگر این سطح پر از آدمهاست،پس چرا این همه دلها تنهاست؟!
     
#25 | Posted: 7 May 2011 15:56
این دختر خاله مردم آزار (۲)


درود بر همگی.ادامه ماجرا
وقتی با تمام وجود آب انبار رو تو بشکه خالی کردم یه نوع احساس خیلی قشنگ سکته ناقص کیری بهم دست داد وروی ان مه لقا سرنگون شدم.البته اگه بهش بشه گفت مه لقا.با اون فشار ی که به این بینوا وارد کردم و شیروباز کردم میترسیدم از چشمهای دختر خاله بغل دستی با فشار بزنه بیرون. در ایت حین یه صدای پایی به گوشم خورد .یکی هم که نیست به منه مشنگ کسخل بگه اقا 2زار دادی 10 دور چرخ فلک سوار شدی ،!تشریف نمیارین پائین؟
بلبرینگهاش سوخت داره دود بلند میشه!!ددددآخه گوت آقا الان یکی بیاد رد بشه نمیگن اینجا چرا دو طبقه است؟ به خودم اومدم وبادو کف دست به زمین یه فشاری دادمو یه دیده بانی مختصر اینو رو اونور هر جارو نگاه میکردی دختر خاله!! چپ کس ،راست کس، پائین جای کس مغز(من کسخل میگه)اونور چپ کس، اونور راست کس ،!!!!خارکوسته کچل از بس سیرابی خورده یه جوخه درست کرده.اما چه جوخه ای که رستمش یکدست اسلحه بیشتر نداره واونم که سه سوت میگیرن تو کونش میکنن جوخش هم میدن بگا.هنوز اتاق بو کس میداد.کلحبیب هم که جا خوش کرده بود میگفت حرف مرد یکیست کس خارت نمیام بیرون .حالا تن لش خودشو خفه کردهداره ندید بدید بازی در میاره.اون ماست خورده هم زیر من انگار غش کرده سوار یابوی سفیدرویاهاشه.دوباره روش دراز کشیدم ، دوباره یه صدای پای دیگه اومد یه نظری به چپ راست کردم خبری نبود جز توهم کیری مغز بازم با ارامش خوابیدم روش نخیر این از یابو سفیده پائین بیا نیست اینقدر بهش خوش میکذره که سنکینی الاغی مثل منو احساس نمیکنه ..آخیش چه نرمه آدم بمیره اینجور جاها بمیره !!پس واجب شد که وصیت بکنم اینروبمیرم که صدای تائیدیه اش از تو حیاط آمد بابای کسکش این جوخه کس زاغول ها بود .دیوس انکار بامن تله پاتی داره.تودلم گفتم بکش به اون سیبلات مرتیکه لانتوری بی ادبخیر سرش چناناوازی داد گه چرت هر چی گربه شیره ای پاره کرد.که یکی ملحفه رو از سرمون کشید زهر ترک شدم گفتم تونمیری سرعت وقدرت تله پاتی این قرمساق 100الاغ چاپاره..که دیدم یکی گفت خیلی حیوونی حیوون وحشی !!!!(حرف حساب جواب نداره .حالا اگر هم داشت کی تخم میکرد بگه .این کل حبیب ادم فروش هم زوددر رفت و در وبست مارو داد دم چاک این جنده علیصغر که مثل شمر واستاده بالاسرما، برگشتم بی انصاف طروفرز پای خوش تراش ونازنینشوگذاشت رو کل حبیب خایه مال یهو کذاشت رو یکی از وردستهای ناموسمون که با نفسش با همیکی شدن وبا یک دستش علامت سکوت رو صورتش .نتونستم تحمل بکنم بی انصاف انگار داشت ته سیکار خاموش میکرد تا اومدم ولوم صدای گه خوردم غلط گردم که کون کردم رو زیاد کنم یه فشار دیگه داد که این عنتر آی آخشو گفت .زود از ترس کونش (دیگه چه ترسی)ملحفه رو گشید رو سرش و شروع کرد با صدای کم گریه کردن، ولی کس وکونش با ریتم صدای گریه اش هماهنگ نبود زیادی شلطاق میکرد اونم جلوی کی ؟؟این لجاره کس چرت پرون.آرسن لوپن کچل جلو ش لنگ مینداخت یعنی به آرسنه لوپن.چشمتون روز بد نبینه با چه قشنگی وظرافت که نمونه یک زن قالتاق ..اه ببخشید قاطع،شروع کرد فحشهای ارام وشمرده ولی واضح وبسیار بسیار مبرهن چارواداری خارومادری دادن !!!!من ،ول کن هم نبود تازه اگه کم میاورد این پتیاره ای که من میشناسم میگفت باقیشو خودت بگو ... یهو همزمان با گردش پاش رو معاملم انگار دنبال چیزی میگشت ولوم رادیو دریا رو بست و به اندازه هفت جد ابادم مستفیضم کرده بود.یهو سر مارو پیدا کرد و گفت هر هر خیر سر داداش بی عرضت!!!!! گوز چه ربطی به شقیقه باباش داره.گفت قاچ کون(به به چه با ادب)بلند میشی مثل بچه ادم دنبالم میای.من که تا اون موقع مثل بید فقط میلرزیدم ابهت این کس چت سوزمانی مفقود ال بیضه ام کرده بود .مادر اون کسی که به این زن فرعون کمربند سیاه کونگ فو تو سوراخ رو داده بود چه بدونم 5و6 تا کس ندیده مثل من بکنن که دیده بودم اجرو نه اینکه چهل پاره بکنه جرش میداد همون کاری که میخواد با من بکنه .گوشمو محکم گرفت وبا یک متر فاصله راه افتاد جلو. چنان دردی گرفته بود که نزدیک بود عر بزنم که سالن رو رد کردیم رسیدیم به اتاق انتهایی که ازش بعنوان انبار استفاده میکردیم یعنی قبلا پاتوق ....من بود .در وباز کردو ایستاد وگوش منو کشید جلو که بهخدا مال یابو رو هم اینجوری نمیکشن .ویک لگد اسمی که جدا خودم حال کردم جنده در کونم زد که دو دو رفتم تو اتاقوهی هز سوزشش بالا پائین میپریدم ولی اینبار بلند با خالتی که نفسم رفته بود گفتم کیر تو کون اقات .حالا مرد کلید برق وبزنه خانم رئیس!!یهو روشن کرد تا نگاهش افتاد یهوگقت: هوش هوش هوشهههه.. تف به اون ذاتت پسر. بعد روشو کرد اونطرف ومن گفتم تقصیر خودته امون ندادی که لباسی ملحفه ای چیزی بر دارم بپوشونم .جنده کون برهنه منو اورده بود تا اونجا.فلک به دادم رسیده بودچون یه نرمی در وجودش احساس کردم.اقا این لامصب شعبده بازه دیگه جادوگر بالفطرست مادر قحبه،فرقی نمیکنه چقدری باشه از قد دماغ سیدعلی بگیر تا اندازه اون بازوی کیری چلاقش که قد خره.اغوا گره محسور کنندست ،ریزو درشت بی اصل ونصب وبا اصلش خاطر خواه داره.وسرش موهای همو میکشن.اصلا خود دیوید کاپرفیلده منتها کچله.(با این غلطی که تو این دو خط کردم گور خودمو کندم تا قیامت بابت این تبلیغ غیر قابل انکار واصرار کونده پروئی من ،طرف حسابان که تخم بردن نامشان را ندارم اسرافیل رو احضار واون صور قره نیشو گرفتن وبعد گیریس کاری توپ به دنبالم تا این ناقاره برپا روتوکونم خواهند کرد. )... بله عرض می کردم که گفت یالله گور مرگت برو اون حوله رو بنداز رو زهرماری نحست .زهر مارو با تنی از صدا کفت که انگار جیگرش شربت به لیمو میخواد تا خنک بشه.تعجب کردم منتظزه من نشد وخودش رفت واورد وادای پرت کردنو در اورد که من هواسم پرت بشه جانانه سیاحت کنه.چون خودش لو داد و شیهه خر کشید و با دوتا هین وهوش یه گوبیده اضافه بارمون کرد باز هم گفت خیر سر اون داداش بی عرضت.!!من نمی دونم این داداش ما چه داغی به دل این کس ملوک کذاشته بود که اینقدر جیلیزو ویلیز میکرد وچون مطمئنن کودن وکسخلم پس کیر تو این معماوپس کله بابای سیرابی خورکسکشش..اومد جلو ونگذاشت ونه شاف یهو بی هوا خوابوند تو گوشم که حس کردم پلمپ کونم افتاد. بعد یکی هم چنان فرض سمت چپم زد که بروس لی علیه رحمه به چپق آقاش میخندید که مثل این فرض باشه .خلقتتو گائییدم زن که نمیدونم که فلک گردون شیره ای کدوم گوری رفته بود مواد بخره که این زیر فیتیلش خاموش شده بود پسر نشدولی خار صدتاشونو باهم یجا میگاد .تو خمو دید زدمش جز یک کس اسکاری ونوبلی که امیدوارم کوفت وزهرمار اون جاکش ادم کیری..اه ببخشید ادم زیر کن بشه مرتیکه لانتوری کیسه کش..سومی چهارمی دید حوله از دستم افتاد ومنم پررو تر از این حرفا بودم که صدام در بیاد چون افتادم تو دنده لج.گفت کسکش ..گفتم اه رعنا تو چرا اینقدر بی تربیت شدی این حرفها رو چه جوری به زبون میاری.با این حرفه خشاب نشادور رو جا زدم .مثل یه گوریل بهم حمله کرد صد رحمت به کوریل چون اول با مشت میزنه به سینه اش واعلان جنگ میده .این نزده بی هوا حمله ناجوانمردونه کرد ومن هم هی این حوله از دستم میفتاد واین دفع چنگ زد وحشی خانم ماداگاسکاری بد تر من کله شوگرفت وتو حالت سوسوک اجباری موندم .دیگه شوخی نبود اینبار گروگان داشت .گفت قرمساق به تو کفته بودم با خواهر های من کاریت نباشه نگفتم ؟ لال مونده بودم وبی انصاف شدیدا گرفته بود که انگار دزد گرفته .خوب گرفته بود دیگه من من دزد ناموسو ولی با تکونهایی که حبیب میخورد دیگه اشهدمو خوندم گفتم دیگه الان کاردیم میکنه چون تو دستش چنان بلند شد که انگار میخواد مسابقه پرورش اندام بده مادر قحبه ای لعنت به کیری که بی موقع بلند شه خونش پای خودشه. معجزه بود که از دستش در رفت وبه کنار زدمش و از در زدم بیرون گه قاطی کردم رفتم سمت دستشویی که وای وای با خالم روبرو شدم که گفت ای بالاگوت باشون نیه چولددی.دیر جنبیدم تا با دست بپوشونم نگاه نیفتاده افتاد ومنو برای همیشه شرمنده واز جلو دیدش تا مدتهای زیاد پنهان بودم تا فردا صبح که .......باقیش رو بعدا میگم

من به آمار زمین مشکوکم،اگر این سطح پر از آدمهاست،پس چرا این همه دلها تنهاست؟!
     
#26 | Posted: 25 Jun 2011 04:46
زندگی رها (۱)


این داستان زندگی واقعیم هست چون 6 سال رو تو خودش جا داده طولانی میشه ولی سعی کردم تا جایی که میتونم حاشیه رو کم کنم که خسته کننده نشه تو قسمت اول سکس نداره ولی تو قسمت دوم یه عشقبازی و تو قسمت سوم یه سکس خشن رو داره امیدوارم خوشتون بیاد.
اصلا حالم خوب نبود کیفو ورداشتمو با یه خداحافظ از شرکت اومدم بیرون نمی دونستم کدوم وری برم اصلا یادم رفته بود ماشینو کجا پارک کردم یه خورده وایسادم به خودم مسلط شدم رفتم سمت ماشین درو ماشینو باز کردم و نشستم بغض گلومو گرفته بود اشک تو چشام حلقه زده بود اینجا نمیشد گریه کنم باید میرفتم یه جای خلوت تا بتونم با خیال راحت زار بزنم و خودمو تخلیه کنم ، ماشینو روشن کردم و با یه تیک اف شدید از پارک در اومدم با سرعت خیلی زیاد رفتم سمت میدون که دور بزنم برم دریاچه اونجا تنها جایی بود که بهم آرامش میداد دستم رو بوق بود که کسی نیاد جلو راهم مجبور بشم ترمز کنم ، خیابونم تقریبا خلوت بود صد متر بعد میدون بود که یه نیسان از کوچه بیرون اومد سرعتم خیلی زیاد بود دستمو گذاشتم رو بوق و کلاج و ترمز رو تا ته فشار دادم ولی دیگه خیلی دیر شده بود اومد تو راهم و محکم بهم خورد اه تو این وضعیت فقط تصادفو کم داشتم پیاده شدم کل دق و دلیامو سر اون راننده بدبخت خالی کردم هرچند میدونستم خودم مقصرم و فحش دادن تو خیابون واسه من که یه دختر بودم زشت بود ولی دیگه نمی تونستم خودمو کنترل کنم ، کاشکی تصادف شدید بود و میمردم اصلا زندگی کردن واسم دیگه ارزشی نداشت ، زنگ زدم به بابام و گفتم که تصادف کردم و بابام سریع خودشو رسوند افسر اومد و من مقصر شناخته نشدم آخه من تو اصلی بودم و از فرعی پیچیده بود جلوی من ، حالم خیلی بد بود اصلا نمیتونستم وایسم مدارک خودمو ماشینو دادم به بابام و از افسر معذرت خواهی کردم و گفتم که ترسیدم و دیگه نمیتونم وایسم افسرم چیزی نگفت و خودم با ماشین بابام رفتم خونه چندبارهم نزدیک بود تصادف کنم ، تف به این زندگی لعنتی بدون اراده خودمون اومدیم ولی کاشکی مرگمون لااقل دست خودمون بود ، رسیدم خونه سریع رفتم حموم میخواستم گریه کنم میخواستم زار بزنم و خودمو خالی کنم دلم نمی خواست کسی اشکامو ببینه ، رفتم زیر دوش آبش خیلی سرد بود اصلا واینسادم گرم شه کم کم آب گرم شد گرمای لذت بخشی داشت کل خاطرات اون روزا جلو چشام رژه میرفت روزایی که بهترین بود واسم تک بود لنگه نداشت ،خیلی شاکیم از زمین و زمان از خودم از خدا از همه ، کاشکی میدونستم حکمت خدا چیه که داره این بلا ها رو سرم میاره آخه خدا جونم خیلی دوس داشتم دفتر زندگیمو میدادی دستم بخونم که آخر زندگیمو بدونم ، بدونم تو کجایی این زندگی کوفتی قراره که بدبختیام تموم بشه ، امروز دیدمش دلم لرزید نفسم تند شد یاد اونروزا افتادم که برای دیدنش لحظه شماری میکردم ولی امروز اصلا خوشحال نشدم یعنی اصلا انتظار نداشتم که پاشه بیاد سر کارم بهش گفته بودم که دوس ندارم اینجا ببینمش خصوصا اینکه مدیرم هم پسر داییش بود و کاملا در جریان عشقمون بود وقتی اومد تو بعد سلام و علیک که اونم با تته پته بود از شرکت اومدم بیرون و اتفاقای دیگه واسم پیش اومد(تصادف) ، آخرین باری که دیدمش 9 ماه پیش بود وقتی که تو کت و شلوار دومادیش دیدمش چقد ناز شده بود چقد دوس داشتم اونروز من عروسش بودم دوس داشتم بغلش کنم و سرمو بزارم رو شونش دستامو بگیره تو دستشو بهم دلگرمی بده ولی نشد بر عکس نه تنها نیومده بود بهم آرامش بده بلکه اون آرامش نسبی رو هم که داشتم ازم گرفت، مامانم یه سالن آرایشگری بزرگ داشت من و خواهرم هم کل دوره های آرایشگری رو گذرونده بودیم و کار گریم و شینیون عروس رو انجام میدادیم هر چند هر جفتمون کارمون یه چیز دیگه بود ، به اسرار خودم عروسش رو آورده بود آرایشگاه که آرایشش کنم می خواستم بهش نشون بدم که اصلا از ازدواجش ناراحت نیستم اونقد که میتونم خودم آرایشش کنم ولی همش بلوف بود وقتی خانومش رفت لباساشو عوض کنه خواهرم گفت مطمئنی میتونی کار کنی ؟ - آره چرا نتونم ؟ اون قضیه واسه من تموم شدس اصلا خودم به زور راضیش کردم عروسشو بیاره اینجا - در هر صورت هر جا دیدی داری کم میاری برو من هستم و هواتو دارم – مرسی آبجی جون ، عروس خانوم اومد و رو صندلیش نشست برای اینکه به کارم تمرکز داشته باشم صندلیشو کامل خوابوندمو خودم نشستم رو صندلی کارم و نگاهش کردم مثلا داشتم تشخیص میدادم که چه آرایشی بهش میداد ولی اصلا اینطور نبود داشتم با خودم مقایسش می کردم از هر لحاظ من از اون بهتر بودم لااقل از لحاظ ظاهری(همون قیافه و قد و هیکل )، دست به کار شدم دستام میلرزید اشک تو چشام بود و با هر پلک زدنم امکان داشت از چشم بیوفته پایین اصلا تعادل نداشتم هم خواهرم هم کارآموزا فهمیده بودن که مثل همیشه نیستم چند بار ازم پرسیدن که حالم خوبه و میتونم ادامه بدم که منم جوابشونو دادم که آره خوبم ولی واقعا نمی تونستم لحظه به لحظه بدتر میشدم آخرش غرور مسخرمو کنار گذاشتم و قلمورو گذاشتم رو میز و با صدایی که معلوم بود یه دنیا بغض و ناراحتی توشه معذرت خواهی کردم و رفتم بالا بدو بدو از پله ها رفتم بالا رسیدم به اتاقم و محکم خودمو انداختم رو تختم و تا جاییکه میتونستم گریه کردم دیگه چشامو نمی تونستم باز کنم بسکه میسوخت چشمامو بستم شاید سوزشش کمتر بشه با بستن چشام رفتم تو خاطرات 6 سال پیش 29 آبان سال 83 یه دختردوم دبیرستانی شاد و شیطون بودم یه ثانیه هم رو پام بند نبودم اصلا هم اهل دوست پسربازی نبودم بچه زرنگ کلاس و دختر خوب بابایی ، ولی رفتن به یه عروسی باعث شد زندگیم دیگه مسیر یکنواختشو طی نکنه ،عروسیه دختر دایی مامانم بود که آخرای عروسی یه پسره که از اول عروسی چشش بهم بود بهم شماره تلفنشو داد منم جدی نگرفتم وشمارشو دور انداختم ، ولی تا یک ماه همش پا پیچم بود با اصرارو التماس و جلو مدرسه اومدن و واسطه کردن دوستاش و دوستام یه جورایی با بی میلی و فقط برای اینکه دست از سرم برداره و خودمم دلم میخواست بدونم دوستی چطوریه باهاش دوست شدم اصلا از قیافش خوشم نمی اومد درسته پولدار بود تیپش هم خوب بود ولی من قیافه واقعا برام مهمه اونم اصلا قیافه جالبی نداشت ، خیلی براش مهم بودم اونجور که خودش میگفت از بچگی چشش دنبالم بوده آخه همسایه قدیمی خالم بودن ، دوستی جالبی بود من آدمی نبودم که بهم کم محبت بشه همه تو خونه عاشقم بودن و از محبت فول بودم ولی اینم اندازه ای محبت میکرد که منو اسیر خودش کنه اونموقع خطای اعتباری نبود منم بابام کادوی شاگرد اولی واسم سیم کارت و گوشی خریده بود تو مدرسه بهم گیر نمی دادن که چرا گوشی میبرم ،یادش بخیر چقدر دوران خوبی بود تو زنگ تفریح زنگ میزد احوالمو میپرسید اگه میگفتم گشنمه میومد واسم چیزی میاورد اگه حوصلم سرمیرفت کلاسو میپیچوندم میومد دنبالم و میرفتیم بیرون (البته یه روز درمیون چون نظامی بود و سرکارش یه شهر دیگه بود که با شهر خودمون 2 ساعت راه بود) ، در کل خیلی خوب بود تو طی 4 ماه عاشقش شدم تا اینکه یه شب که خونه داداشم بودم و داداشم شب کار بود داشتم با تلفن خونه باهاش صحبت میکردم که هزینش زیاد نشه که یهو دره خونه باز شد و داداشام و بابام اومدن تو ، وایییییییییی نمی تونم توصیف کنم و شما هم نمی تونید احساس کنید که چه حسی داشتم بدنم یخ کرده بود میلرزیدم اصلا نذاشتن از خودم دفاع کنم تا میتونستم و میخوردم زدنم خونه داداشم سرامیک بود نمی دونم کدومشون بود که با لگد زد تو سرم ، سرم خورد به زمین الانم که الانه بعده 6 سال سر درد دارم ، خدا زنداداشمو خیر بده که اومد خودشو انداخت جلو که بیشتر از اون کتک نخورم ، بابام سرگرده مخابرات نیرو انتظامی بود و با سیستمی که خطا رو کنترل میکردن خطو کنترل کرده بودن و کل صحبتامونو شنیده بودن ، آخر شب جلسه گذاشتن و سعی کردن خیلی محترمانه با موضوع برخورد کنن فقط گوشیمو ازم گرفتن و قرار شد هر روز با بابام برم مدرسه و برگردم هنرستانی بودم ساعت مدرسم با ساعت کار بابایم یکی بود ، ولی از اون طرف احمد نفمیده بود که چرا من قطع کردم بازم زنگ زد که بابااینام مجبورم کردن باهاش صحبت کنم و آدرس محل کارشو بپرسم منم میدونستم محل کارش کجاس و به اونا نگفتم و با بی ادبی تمام باهاش صحبت کردم که بفهمه ، آدرسو اشتباه داد فقط شهرشو درست گفت متوجه نشد فقط شک کرد فردا صبح من رفتم مدرسه و داداشم رفت ازش شکایت کنه و شکایت کرد، دیگه ازش خبر نداشتم جرات هم نداشتم از مدرسه دو در کنم برم بهش زنگ بزنم جوری ترسیده بودم که حتی فکرمم کار نمیکرد از طریق دوستام خبری بهش بدم ، یکسال گذشت و تو این یکسال من فقط یه بار دیدمش اونم وقتی که اومده بود از دور منوببینه وقتی سوار ماشین بابام میشم ، تا اینکه خرداد سال 85 بود که دیدمش دیگه از تحریم دراومده بودم و تنهایی بیرون میرفتم ولی کماکان گوشیم تو تحریم بود ، با اشاره بهم فهموند که باید برم دنبالش و منم رفتم سلام و علیک کردیم، بغض تو گلو هر دومون بود زمان زیادی نداشتیم که بتونیم با هم تو کوچه صحبت کنیم و واسه فردا ساعت 10 صبح جلو مدرسه با هم قرار گذاشتیم و .....
     
#27 | Posted: 25 Jun 2011 04:48
زندگی رها (۲)


قسمت قبل

شب اصلا نمی تونستم بخوابم ، وای خدا اگه کسی بفهمه بدبخت میشم . تو این مدت اینقد بهم گفته بودن اون میخواسته ازت سوء استفاده کنه و آبروتو ببره ،حسابی واسه رفتن دو دل بودم ، نکنه بخواد بلایی سرم بیاره؟ با هر بدبختی بود اون شب گذشت و فردا هم بعد امتحان منتظرش بودم که بیاد (چون سال قبل تعداد قبولیای هنرستانمون کم بود از ساعت 10 تا 7 بعدازظهر واسمون کلاس گذاشته بودن و نهار رو هم تو مدرسه میخوردیم و از بابت بابا اینا خیالم راحت بود ) نزدیکای 10 داشتم تو کوچه مدرسه قدم میزدم که دیدم اومد، سوار شدم و حرکت کرد رفت سمت خارج شهر یه نیم ساعتی که از شهر خارج شدیم یه جا وایساد و شروع کردیم به حرف زدن من از خودم واون شب و کتکایی که واسه خاطر اون خورده بودم گفتم و اون از شکایت داداشم و بازداشتگاه و کم شدن یه درجه ازش و یه توبیخ همیشگی تو پروندش گفت وقتی حرفامون تموم شد از بس گریه کرده بودیم صدامون در نمیومد اون واسه بدبختی من و من واسه سختیهایی که اون کشیده بود تازه خبر نداشتم که مکه هم رفته بود چقدر آرزومون بود با هم بریم بر اساس برنامه ریزیمون سفر مکه ماه عسلمون بود، گفت چند بار اومدم تو راه مدرسه ازت بپرسم که چرا باهام اینکارو کردی که نشد همیشه اسکرت داشتی ، اصلا بی خیال حالا که دیدم قضیه چی بوده بیا همه چی رو فراموش کنیم و از نو شروع کنیم آخه احمد جون نمیشه فکر کنم بدونی چقد محدود هستم و هیچ جایی تنهایی نمیشه برم چطور شروع کنیم گوشی رو هم که ازم گرفتن؟ - رها بیا درس بخون تنها راه چاره ما دانشگاه قبول شدنه بخدا هر جا قبول بشی میام خونه میگیرم که همیشه ببینمت تو فقط سعی کن دانشگاه قبول بشی عزیزم ، یهو یاد زمان افتادم وای ساعت 2 شده بود اصلا گذر زمان رو احساس نکردیم سریع رفتیم سوار ماشین شدیم و راه افتادیم . ملاقاتای ما از اونروز شروع شد و فقط هفته ای یکبار برای اینکه به درسای من لطمه نخوره همدیگرو میدیدیم ، یه روز که رفته بودیم بیرون و داشتیم بر میگشتیم یهو زد کنار رها میشه یه خواهشی ازت کنم ؟ - تو امر کن عزیزم – میشه صندلیتو بخوابونی و خودتم بخوابی وچشاتوببندی؟ - چرا باید اینکارو کنم ؟ - همینجوری اگه دوست نداری یا شک داری انجام نده این فقط یه خواهشه ، یه نگاه عاقل اندر سفیه بهش انداختم و صندلی رو خوابوندم و چشاموبستم بعد اینکه چشامو بستم تازه دوزاریم افتاد ای وای نکنه میخواد کاری بکنه ؟ ولی دیگه چشامو بسته بودم و اگه تا قبل اینکه خودش بگه بلند میشدم قاطی میکرد یه دقیقه همونجور بی صدا گذشت و گفت رها جون بسه عزیزم پاشو چشاتو باز کن – وا چکار کردی؟ - هیچی- پس چرا گفتی بخوابم ؟ خواستم ببینم وقتی میخوابی چطوری هستی – خب به چه نتیجه ای رسیدی ؟ - مثل فرشته هایی ناز و مهربون هم خواب بودنت قشنگه هم بیدار بودنت با اون چشای نازت آدمو دیونه میکنی – مرسی اینقد لوسم نکن تحملش واسه خودت سخته اونوقته که میگی خودم کردم که لعنت بر خودم باد البته دور ازجونتا – ماشینو روشن کرد و حرکت کردیم چند دقیقه ای که رفتیم باز وایساد وا احمد امروز چت شده چرا همش نگه میداری؟ دیرم میشه ها ؟!!- رها بازم میشه یه خواهشی ازت بکنم ؟- اگه مثل خواهش قبلیته آره بگو فقط زود که خیلی دیره – اجازه میدی ببوسمت؟- انگاری بهم برق سه فاز زدن ، ها ؟چی؟ نه بابا نمیشه ؟– چیزی نگفت حتی دیگه نگاهمم نکرد ماشینو روشن کرد و راه افتاد با سرعت زیاد منم دیگه حرفی نزدم تا رسیدیم تو کوچه مدرسه وقتی خواستم پیاده شم گفتم ناراحت شدی؟ نه عزیزم چرا باید ناراحت بشم من یه خواهشی کردم توام جواب رد دادی خیلی دوست داشتم ببوسمت با همه عشقی که تو وجودمه ولی دیگه ازت نمیخوام تا وقتی که خودت بخوای حرفشو که زد سریع حرکت کردو رفت بعد اون چند بار دیگه باهم رفتیم بیرون ولی دیگه این قضیه تکرار نشد در حالی که من دلم میخواست ازم بخواد که منم با تموم وجودم ببوسمش ولی نشد ،چند ماه گذشت اواخر شهریور بود جوابای کنکور کاردانی اومد و من قبول شدم همون شهری که کار احمد اونجا بود کلی کیف کردم و سریع بهش اس دادم(با گوشی زنداداشم )خیلی خوشحال شد و داشت بال در میاورد من بیشتر از اون خوشحال بودم من نیمه دوم قبول شده بودم و واسه بهمن ماه لحظه شماری میکردم ، روزها و ماهها گذشتن و بهمن ماه رسید و من رفتم برای ثبت نام گوشیمو بهم دادن که راحت تر باشم همون روز اول خوابگاه هم گرفتم و وسایلامو بردیم چیدیم توش و بعدش بابام رفت ، چند ساعت بعد احمد بهم زنگ زد و اومد دنبالم و رفتیم همه جارو گشتیم و تو راه برگشت هم رفت یه کادو واسه مسئول خوابگاهمون گرفت و گفت این مسئولین رو باید خرید تا هوامونو داشته باشن رفتیم جلو خوابگاه بامسئولمون صحبت کرد توجیحش کرد که قصد ازدواج داریمو فعلا خونواده من نباید بدونن تا وقتش برسه اونم سریع دوزاریش افتاد و گفت هواتونو دارم و این قضیه هم حل شد ، از اونروز بیشتر باهم بودیم البته چون بابام خیلی ورود خروجمو از راه دور زیر نظر داشت تقریبا فقط وقت نهار و شام میتونستیم باهم باشیم ، بهمن و اسفند رو با هم گذروندیم 15 روز فروردینم که خونه بودیم بعد تعطیلات همدیگرو که دیدیم خیلی ذوق کردیم هفته اول تقریبا هر روز باهم بودیم تا اینکه یه روز بهم گفت رها میای بریم خونه من اونجا خیلی راحت تریم ؟- منم که تو این چند وقت هیچی ازش ندیده بودم و خیلی بهش اعتماد داشتم گفتم بریم راه افتاد سمت خونش وقتی رسیدیم خیلی ریلکس رفتیم تو ، رفت تو اتاق لباساشو درآورد و لباس راحتی پوشید به منم گفت توام راحت باش – چشم عزیزم دستور بفرمائید اطاعت امر میکنم مانتو و روسریمو درآوردم - من میرم یه چیزی بیارم بخوریم ، اون رفت و منم مشغول وارسی خونش شدم رفتم تو اتاق خواب و دیدم یه تخت دو نفره توشه یه میز با کلی کتابو کلا یه اتاق پسرونه شلخته یهو اومد تو اتاق و گفت ببخشید قصد نداشتم دعوتت کنم والا آدم بی ادبی نیستم یه خرده خونمو مرتب میکردم – بی خیال بابا طبیعیه ، دولیوان آب پرتقال دستش بود یکیشو داد دست من و یکیشو خودش یه نفس سر کشید خیلی دلهره ای داشتم نکنه بی هوش کننده ای چیزی توشه اصلاهم نمیشد که نخورم یه لب به لیوان زدم گفتم اه مارکش چیه چه بدمزس ، لیوانو گرفت و اونم سرکشید و گفت نترس چیزی توش نریخته بودم کلی خجالت کشیدم که چرا اینطورشد و گفتم نخیر اینطورا نیست اگه بهت اعتماد نداشتم تو خونت نمیومدم چیزی نگفت و رو تخت دراز کشید و منم رو لبه تخت نشستم و با موهام بازی میکرد یه غلت خورد و گفت توام دراز بکش – نه مرسی راحتم– یه چند دقیقه باهم حرف زدیم و با موهام بازی کرد بعدش گفت لطفا دراز بکش اینجوری احساس خوبی ندارم –منم دراز کشیدم ولی به بغل روی آرنجم معلوم بود داره احساساتی میشه چشاش خمار شده بود وهمش بهم خیره بود هرچی هم که من حرف میزدم انگار که اصلا نمیشنوه یهو پرید تو حرفم وگفت رها یادته پارسال میخواستم ببوسمت نذاشتی منم سرمو انداختم پایین و گفتم آره گفت خواهش میکنم الان اجازه بده قبل اینکه من حرف بزنم منو خوابوند و لبشوگذاشت رو لبم چندتا بوس با احساس کرد و بعدش زبونشو کشید رو لبم ، منم دوست داشتم ببوسمش و لب و زبونشو بخورم پس منم باهاش همکاری کردم بعدش کامل اومد روم خوابید اینطور بیشتر تسلط داشت و بهتر کارشو انجام میداد زبونشو تو دهنم میچرخوند و لبامو با شدت میخورد و خیلی هم تند تند نفس میکشید بعد اینکه چند دقیقه لبای همدیگرو خوردیم رفت سراغ گوشم با دستش با نرمی گوشم بازی میکرد ، یه خرده که اینکارو کردنشست رو شکمم و گفت: رها بلوزتو دربیارم ؟– نمی دونم دوست داری دربیار – بلوز و سوتین منو با بلوز خودشو درآورد و دراز کشید روم دو تا دستشو گذاشت رو سینمو لبشم رو لبم بود خیلی آروم با سینم بازی میکرد و با انگشت نوکشو فشار میداد، زبونشواز تو دهنم درآورد یواش یواش از کنار لبم رفت پایین و رسید لای گردنم ،گردنمو کمی بو کشید و یه گازکوچولو ازم گرفت و جای گازشو گذاشت تو دهنشو شروع کرد به مکیدن و لیسیدن از گردنم زبون می کشیدو می رفت پایین تا رسید به وسط سینم بین سینمو زبون زد بعد سینمو گذاشت تو دهنشو با دستشم با اون یکی بازی میکرد یه جوری برام میک می زد که حس می کردم الان جونم از نوک سینه ام در میاد ، منم دستمو تو موهاش برده بودم و باهاشون بازی میکردم و وقتی که محکم میک میزد آه آی میگفتم که اونم میگفت جونم فدای آه کشیدنت و آروم کمر به پاینشو بهم میمالید یه چیزه سفتی میخوره به پام ولی شلوارم جین بود خیلی احساسش نمی کردم – رها شلوارامونم دربیاریم؟؟- نه دیگه تا اینجاشم خیلی پیش رفتیم – رها خواهش - اگه دوست داری باشه میدونی که من دوست ندارم ناراحتت کنم ، بلند شد نشست رو شکمم تو چشام نگاه کرد اصلا بی خیال چون خیلی راضی نیستی منم زیاد اصرار نمیکنم عزیزم یه بوس بده برم یه دوش بگیرم بیام بریم که توام دیرت نشه اوممممم فدای تو عشقم – پاشد رفت حموم منم لباسامو تنم کردم و تو فکر بودم یعنی کارمون درست بود چرا وسوسه شدیم ؟؟؟ احمد از حموم اومد بیرون و حاضر شد و رفتیم به سمت خوابگاه، تو راه هر دومون تو فکر بودیم و عذاب وجدان داشتیم وقتی دمه خوابگاه خواستم پیاده بشم گفت رها جونم بابت کاری که پیش اومد دیگه فکر نکن و غصه نخور ما همدیگرو دوست داریم کارمونم اشتباه نبود – تو چشاش نگاه کردمو گفتم چشم سعی میکنم بهش فکر نکنم یه لب از هم گرفتیم و خداحافظی کردیم بعد اون روز دیگه با هم راحت شده بودیم و تو هر فرصتی که پیش میومد لبامون بهم گره میخورد ولی دیگه هیچوقت خونش نرفتم فقط وقتایی که فامیلایی که تو اون شهر داشت مهمونی دعوتمون میکردن بعد نهار به بهانه چرت زدن یه ساعتی تو بغل همدیگه بودیم و حرف میزدیم واقعا تو بغلش بودن بهم آرامش میداد همینجوری دوستیمون ادامه داشت تا وسطای ترم 2 بودم که همش واسم خواستگار میمود ،منم احساس خطر میکردم و هر خواستگاری رو به احمد میگفتم اونم هیچ عکس العملی نشون نمیداد اگه طرفو میشناخت یه آماری میداد اگه هم نه که هیچی دیگه اینقد واسه خواستگاری تا شهر خودم رفته بودم و برگشته بودم خسته شده بودم ، همه هم سر تا پای یه کرباس بودن یا کارمند یا نظامی که با پول بابایی خونه ماشین گرفته بودن و قرار بود تا آخر عمر با حقوق بخور و نمیر کارمندی زندگی کنن منم همه رو رد میکردم چون فقط مشکل کارشون نبود با قیافشون هم مشکل داشتم تا اینکه سر و کله یکی پیدا شد که برخلاف بقیه شغل آزاد داشت و تقریبا نشون میداد وضع مالیش خوبه هر چند اصلا از قیافش خوشم نیومد یه پسر با قد خیلی بلند 210 سانت و هیکلی از اینایی بود که بدنسازی حرفه ای کار میکرد منم همیشه از این تیپ تنفر داشتم با اصرار مامانم که خیلی ازش خوشش اومده بود باهاش صحبت کردم تقریبا از صحبتا و وضع مالیش خوشم اومد ولی قیافه واقعا برام مهم بود نمیشد بیخیالش شد ، به احمد زنگ زدم و گفتم که خیلی تحت فشارم شاید مجبور به ازدواج بشم ، اصلا غرورم بهم اجازه نمیداد منی که خواستگارام واسم سر و کله میشکستن بیام به این بگم بیا خواستگاریم هر چند خیلی دوسش داشتم ولی مگه خودش نباید میفهمید ؟ اسم و فامیل پسره رو گرفت و بعد یه ساعت زنگ زد گفت آمارشو درآوردم اصلا پسر خوبی نیست تازه معتادم هست دیدم میگه معتاده گفتم داره حسودیش میشه تنها چیزی که به این آدم نمی خوره اعتیاده بهش گفتم مامان اینا تحقیق کردن و ظاهرا جواب مثبت بدن اونم چیزی نگفت و قطع کردیم، منم وقتی بی تفاوتی احمد رو دیدم خیلی حرصم گرفت و به اصرار خونوادم بهش جواب دادم چون تنها کسی بود که میدیدم میتونه به رویاهای من جامعه عمل بپوشونه ، شبی که جواب رو دادیم و قرار شد فرداش بریم برای آزمایش به احمد زنگ زدم و جریان رو بهش گفتم ، گفت رها اشتباه نکن تو ارزشت بیشتراز ایناس ولی لج کرده بودم و این حرفا حالیم نبود، فرداش رفتیم واسه آزمایش و شب هم با فامیلاشون اومدن و نشون کردیم ، آخر شب که مهمونا رفتن احمد زنگ زد خیلی سرد باهاش صحبت کردم بین حرفاش گفت رها بعد اینکه ازدواج کردی هم باهام صحبت میکنی؟؟- وا احمد این چه انتظاریه ازم داری؟ دوست داری وقتی زن گرفتی زنت با دوست پسر قبلیش صحبت کنه؟ - آخه رها من خیلی دوست دارم نمیتونم دوریتو تحمل کنم – نخیر عزیزم تو منو دوست نداری اونی که اسمشو دوست داشتن میذاری هوسی بیش نیست ، با بغض گفت رها خجالت بکش واقعا برداشتت از من اینه ؟ - تو جای من بودی چه برداشتی داشتی؟ - آخه واسه چی این احساسو داری؟ - واسه اینکه من دمه دستت بودم خودم میخواستم زنت بشم ولی تو انگار نه انگار اگه میدیدم شرایطشو نداری چیزی نمیگفتم ولی وقتی میدونم از هر لحاظ تامین هستی واسم زور داره چرا چند سال از عمرمو واسه تو هدر دادم هر دو دیگه داشتیم با گریه حرف میزدیم چند تا دلیل مسخره واسه توجیح کارش آورد ولی واسه من قابل قبول نبود ازش خواستم دوستیمون واسه همیشه تموم بشه قبول نکرد گفت زنگ میزنه منم قبول نکردم و قطع کردم ، فرداش با نامزدم رفتیم واسه خرید و رزرو تالار چون میخواستیم مراسم 10 روز دیگه که عیدغدیر بود برگزار بشه.

ادامه...
     
#28 | Posted: 25 Jun 2011 04:48
زندگی رها (۳)


قسمت قبل

ممنون از دوستانی که زحمت کشیدن و داستان رو خوندن گفته بودین کیفیت پایین اومده واقعا بهم حق بدین قضیه 6 سال رو دارم خلاصه میکنم وقتی یه جاهایشو حذف میکنم کیفیتش پایین میاد ولی امیدوارم بتونم این قسمت رو خوب بنویسم ببخشید طولانی شد قرار بود تو سه قسمت تموم بشه که نشد

تقریبا داشتم احمد و از ذهنم بیرون میکردم اصلا دوست نداشتم وقتی میخوام زندگیمو شروع کنم افکار اون تو ذهنم باشه ، به خصوص اینکه نامزدم هم مثل یه پرنسس باهام رفتار میکرد،کارامون خیلی خوب و سریع حاضر شد احمد هم همش زنگ میزد و با گریه خواهش میکرد نامزدیمو بهم بزنم ولی من قبول نمیکردم خیلی واسم سخت بود، روز عقد رسید کار آرایشم انجام شد و وحید(نامزدم) ساعت 5 اومد دنبالم که تا 7 بریم آتلیه و بعد 7 هم بریم تالار،در ماشینو باز کرد وسوارشدم و حرکت کردیم ،به اولین 4 راه که رسیدیم وحید داشت حرف میزد منم میخندیدم اتفاقی سرمو برگردوندم به سمت راست خودم وای چی میدیدم یخ کردم خنده رو لبم خشک شد احمد کنارم بود داشت نگاه میکرد تو چشاش اشک بود اعصابم خرد شد بغض داشت خفم میکرد ای خدا این چه تقدیریه؟ اگه قسمت هم نبودیم چرا سر راه همدیگه قرارمون دادی؟ رفتیم آتلیه و باغ و اینجور جاها واسه عکس و فیلم ، بالاخره رفتیم تالار، زمان خوندن خطبه عقد شد باخودم میگفتم رها مطمئنی این میتونه خوشبختت کنه؟ اگه نمیخوای بگو نه یهو با اشاره وحید که به پهلوم زد به خودم اومدم ،حاج آقا گفت عروس خانم بار آخره ها وکیلم ؟؟ با اجازه پدر و مادرم و بزرگترا بله با مهریه 1368 سکه بهار آزادی زنش شدم ،صدای سوت و جیغ و داد مهمونا بلند شد و حاج آقا رفت و مراسم روال خودشو ادامه داد،همش تو فکر بودم چقد مراسم برام سخت و عذاب آور بود ولی محکوم به تحملش بودم ساعت حدودای یک بود که از تالار اومدیم که بریم خونه قبلش تو شهر دور زدیم وقتی رفتیم بالا کل مهمونای دو طرف اومدن خونمون و بعد یک ساعت زدن و رقصیدن خداحافظی کردن و رفتن وحید هم اومد تو جمع جلو پام زانو زد و دستمو گرفت و بوسید و تعظیم کرد و رفت فامیلامون داشتن سکته میکردن فکر میکردن رها دیگه داره از خوشبختی میمیره که این پسره با 2 متر قد اینجور جلوش زانو زد،بالاخره مهمونای ما هم رفتن و منم رفتم وسایلامو جمع کنم فردا باید میرفتم دانشگاه ، فرداش ساعت 9 وحید اومد دنبالم ازهمون روز چهره واقعیشو نشون داد وحید اون چیزی که قبلا نشون میداد نبود و اصلا منو دوست نداشت و فقط فکر کرده بود بابای من یه آدمه خیلی پولداریه که اومده بود خواستگاریم بدبختیای من شروع شد جوری با حرف زخم زبون میزد که از صد تا شکنجه بدتر بود کلا با هم قهر بودیم فقط هفته ای یه بار میومدم خونه میومد دنبالم میرفتیم بیرون ادای آدمای خوشبختو بازی میکردیم که خودمونم باورمون نمیشد که چقد مشکل داریم اصلا زندگی بر وفق مراد نبود هر شب قبل خواب باید یک ساعت گریه میکردم تا خوابم ببره چند بار خواستم خودکشی کنم و خودمو راحت کنم ولی جراتشو نداشتم یه شب که تو خوابگاه بودمو کلی از دست وحید گریه کرده بودم احمد زنگ زد با عصبانیت گفتم چرا زنگ زدی گفت عاشقتم دوریت واسم سخته عذابه– آخه چرا دروغ میگی تو اگه عاشق بودی بی خیال عشقت نمی شدی – رها از زندگیت راضی نیستی؟- چرا خیلی راضیم خوشبختی داره خفم میکنه باید ببینی تا بفهمی اصلا به تو هیچ ربطی نداره که من خوشبختم یا نیستم ولی اگه احساس میکنی که خوشبخت نیستم تنها دلیلش تو هستی ، اینو گفتم و گوشی رو با حرص قطع کردم ،اونم دیگه زنگ نزد ،40 روز از نامزدیم میگذشت تقریبا خونوادم هم فهمیده بودن از زندگیم راضی نیستم و تموم کارامون فیلمه و از تو دارم داغون میشم ولی وقتی بهم میگفتن با انکار من مواجه میشدن نمیخواستم با طلاق گرفتن آبرو خونوادم بره و انگشت نما بشیم ،تا اینکه یه روز از خونه بهم زنگ زدن و گفتن پاشو بیا داداشم با زن و پسرش از شیراز اومده بودن و میخواست همگی بریم باغ و خوش بگذرونیم منم قبول کردم و به وحید هم زنگ زدم و دعوتش کردم با اکراه قبول کرد وگفت که میاد، فرداش رفتم خونه و وحید هم اومد به جز خونواده خودمون و داداشم و خواهرم خونواده عموهام هم بودن ،همه جمع شدیم ورفتیم بعد یه ساعت که وسایلارو پیاده کردیم قرار شد جوونا با هم برن کوه و بابا مامانا وایسن غذا رو درست کنن همه جونا جز داداشم رفتیم کوه بعد دو ساعتی برگشتیم همه خسته بودیم هر کی یه طرف ولو بود دیدم خونوادم (بابا، مامان،خواهرم و شوهرش و داداشم و زنش)دارن باهم صحبت میکنن و بین حرفاشون یه نگاه به من و یه نگاه به وحید میندازن ،بهشون مشکوک شدم و سریع رفتم پیششون تا منو دیدن بحثو عوض کردن منم گفتم قضیه چیه چرا من اومدم حرفتونو خوردین بگید ببینم گفتن که نه چیزی نبوده منم دیدم دوست ندارن بگم خودمو بی خیال نشون دادم و رفتم با برادرزاده خواهرزاده هام بازی کردن بعد چند دقیقه که دیدم پخش شدن سریع رفتم به زنداداشم گفتم قضیه چی بود چی شده چی میگفتین گفت هیچی بابا چیز خاصی نشده کلی بهش گیر دادم تا بالاخره مجبور شد بهم بگه – رها ببین من بهت میگم ولی شتر دیدی ندیدیا نگی از من شنیدی ok ؟ - باشه بابا بگو جون به لبم کردی – رها وقتی ما رفتیم کوه داداشت میره از تو داشبورد ماشین وحید سی دی ورداره که اونجا پایپ و شیشه پیدا میکنه – خب پایپ و شیشه چیه؟- ای بابا چقد تو گیجی همون شیشه که موادمخدره پایپ هم وسیله ای هست که باهاش شیشه میکشن – وای نه دروغ میگی – تابلو نکنیا بدبخت بشم گفتن بهت نگم – ازش تشکر کردم و رفتم یه گوشه نشستم، وای خدا این یعنی چی الان باید خوشحال باشم یا ناراحت؟ از طرفی دارم از این زندگی کوفتی راحت میشم از طرفی هم طلاق وای نه طلاق یعنی تا چند سال حرف من نقل و نبات مجلس مردم بودن یعنی بدبختی دوباره یعنی هزار تا چیز دیگه وای خدا بکش و راحتم کن دیگه نمی خوام تو این زندگی باشم داشتم تو دلم با خدا حرف میزدمو اشک میریختم که یهو یه دستی رو شونم اومد نگاه کردم آبجیم بود کنارم نشست - بیخیال رها غصه نخور درست میشه حتما یه مصلحتی تو کار خدا هست – کاشکی میفهمیدم مصلحت این بدبختیایی که داشتم چیه ؟ - بی خیال پاشو بریم غذا بخوریم بابا اعصابش خرده حوصله نمیکنه وایسه امروزمونم بهم خورد – نه آبجی جون امروزمونو وحید مثل زندگی من بهم زد ، رفتیم نشستیم غذا خوردیمو برخلاف همیشه که تا آخر شب اونجا میموندیم زود جمع شدیم رفتیم خونه هر کی بین راه جدا شد و رفت خونش و موند خونواده خودمون ، وقتی رسیدیم بابام و داداشم و شوهر خواهرم موندن پایین و بقیه هم رفتیم بالا ولی همه پشت پنجره بودیم و به صحبتای اونا نگاه میکردیم ، وحید مثل مرغ سرکنده آروم و قرار نداشت و همش دستشو تکون میداد بالاخره داداشام و بابام اومدن تو و شوهر خواهرم موند باهاش صحبت کرد و بعد چند دقیقه اومد و گفت که وحید گفته زنمه طلاقش نمیدم پایپ و شیشه هم مال دوستش بوده که تو ماشین این جا مونده ، بابامم بهم گفت اگه زنگ زد جوابشو نده میدونم از اینکه نامزدته اصلا راضی نیستی تو خیالت راحت باشه خودم طلاقتو میگرم، فردا رفتیم درخواست دادیم و وکیل گرفتیم و من رفتم دانشگاه یه هفته بعد زنگ زدن گفتن بیا واسه آزمایش حاملگی و گواهی بکارت ،رفتم گواهی گرفتم و آزمایشم دادم و دو روز بعد طلاق گرفتم همه مهریمو بخشیدم و کل طلاهامو دادم و خرج مراسم عقد رو هم بابام بهش داده بود که راضی به طلاق شده بود ،شبی که طلاق گرفتم آخرای شب طبق روال دوران نامزدیم داشتم اشک میریختیم و از خدا حکمتشو می پرسیدم که گوشیم زنگ خورد شماره احمد بود قلبم به تپش افتاد یعنی جوابشو بدم یا ندم تو دودلی بودم که دیدم الان که آزادم و خیانتی هم در بین نیست پس جوابشو میدم چون هنوزم دیوانه وار دوسش داشتم – الو سلام –سلام رهای من حالت خوبه؟ – مرسی خوبم تو خوبی؟- خوبم خیلی خوبم اصلا عالیم وقتی میبینم رها جونم مثل یه گنجشکی که از قفس رها شده آزاده خیلی خوشحالم، از تعجب داشتم شاخ درمیاوردم یعنی این از کجا میدونست؟ - چطور فهمیدی که طلاق گرفتم ؟- یکی از دوستای مشترک من و وحید داشت حرفتو میزد شنیدم وحید همه جا میگه بهش خیانت کردی و طلاقت داده- از تعجب داشتم شاخ درمیاوردم – واقعا جدی میگی ؟- آره بخدا- نظر تو چیه؟ - من حتی اگه تورو لخت تو بغل یکی دیگه ببینم اونقد بهت اعتماد دارم که بهت شک نکنم – مرسی – خواهش عزیز دلم خیلی خوشحالم که بازم مال خودم شدی- از کجا اینقد مطمئنی؟- منظورت چیه رها؟!!! – منظورم اینه که دیگه نمیخوام کسی تو زندگیم باشه دوبار شکست برام کافیه- دوبار چرا؟ - یه بار عشق تو که به سرانجام نرسید یه بار هم اون وحید احمق- بیخیال رها خب من نمردم که اومدم عشقمو به سرانجام برسونم – متاسفم قلبم اینقد پاره پاره شده که دیگه عشقی رو نمی تونه قبول کنه ، اونقد حرف زد و گریه کرد که بازم رابطمون شروع شد گرمتر و بهتر از قبل همه عشق و امیدم شده بود احمد هر روز باهم بودیم دستش که به بدنم میخورد همه بدختیامو فراموش میکردم ترم سه هم به خیر و خوشی گذشت ترم چهار بودم که کم کم میدیدم احمد داره سرد میشه هفته ای یکبار بیشتر همدیگرو نمی دیدیم اونم خیلی کوتاه ایندفعه احمد بود که از دخترایی که خونوادش براش انتخاب میکردن و اون رد میکرد میگفت، خونوادش منو دوست داشتن خواهرش مادرش زنداداشش ولی نمیدونم چرا داشتن واسش خواستگاری میرفتن؟ بازهم اون غرور لعنتی بهم اجازه نمیداد که مانع جدایی دوبارمون بشم و فقط یه کلمه بگم احمد خونوادت که از عشق ما خبر دارن علت این خواستگاری رفتنشون چیه هیچوقت حرفی نزدم و فقط بغض تو گلومو میخوردم و اینقد ساکت میموندم و تو فکر میرفتم که احمد خودش بحث رو عوض میکرد،روزها رو با ترس از دست دادن احمد میگذروندم که بالاخره اتفاقی که نباید می افتاد افتاد، تو فرجه امتحانای ترم آخر بودم و اومده بودم که مثلا خونه درس بخونم تقریبا یه هفته بود که از احمد خبر نداشتم یه روز که بیرون بودم یه نگاه سنگین رو خودم احساس کردم وقتی به اون طرف برگشتم دیدم ماشین احمد رد شد و یه دختره صندلی جلونشسته بود نمیتونستم عکس العملی نشون بدم پاهام شل شد برای اینکه نیوفتم رفتم رو یه جدول نشستم وای چی دیده بودم تقریبا مطمئن بودم که اون دختر نه زنداداش و نه خواهرش بود، تصمیم گرفتم بهش زنگ بزنم که خیالم راحت بشه وقتی زنگ زدم جواب نداد یه بار دوبار ده بار زنگ زدم ولی جواب نداد نهایتا گوشی رو خاموش کرد داشتم روانی میشدم صورتم خیس اشک بود و همش دعا میکردم اشتباه دیده باشم یه ساعتی گذشت تو راه خونه بودم که احمد زنگ زد با دعوا و گریه گفتم احمد اون کی بود ؟؟- رها ترو خدا گریه نکن زنداداشم بود – گوشام دراز شده یا پوستم مخملیه ؟ من زنداداشتو نمیشناسم بگو کیه تا خودمو ننداختم جلو این ماشینا خودت میدونی که دیونم – باشه بهت میگم آروم باش رها واقعا متاسفم نامزدم بود– متاسفی؟ تاسف تو حال خراب منو درست میکنه؟ دلیل کم محل کردنت این بود؟ چرا خودت بهم نگفتی؟ حتما باید خودم میدیدم که داغون بشم ؟- رها چه انتظاری از من داری من واقعا دوست داشتم فقط -حرفشو قطع کردم با داد گفتم تو منو دوست نداشتی بهت گفته بودم اگه باز اومدی تو زندگیم دیگه نمیتونی بری ،نفهمیدی رفتن تو یعنی مردن من ؟– رها اجازه بده برات توضیح بدم خونوادم تورو خیلی دوست داشتن ولی نمیتونستن قبول کنن که من یه دختر دست خورده رو واسه زندگیم انتخاب کنم ، وای تا اسم دست خورده اومد دنیا آوار شد تو سرم گفتم منظورت از دست خورده وحیده؟تو بهتر از هر کسی میدونی وحید حتی دستشم به دستم نخورده احمد اگه من دست خوردم دست تو بهم خورده خدایا من چه بدبختم – گفتم احمد ازت خواهش میکنم دیگه بهم نه زنگ بزن نه سرراهم سبز شواز ته دلم برات آرزوی خوشبختی میکنم حتما من لیاقت اونهمه خوبی تورو نداشتم ، دیگه نذاشتم حرف بزنه گوشیمو خاموش کردم چند ساعت تو خیابون گشتم تا حالم بهتر بشه که رفتم خونه شک نکنن ،روزهای سختی بهم میگذشت و باز هم احمد زنگ میزد که یه خط درمیون جواب میدادم اصلا از زندگیش راضی نبود ومنم سعی میکردم خیلی باهاش صحبت نکنم، بالاخره درسم تموم شد و رفتم تو یه شرکت خصوصی که مدیرعاملش پسردایی احمد بود حسابدارشدم ، زندگی عادی جریان داشت جدیدا احمد زیاد زنگ میزد و همش از زندگیش گله داشت و....

نوشته : رها
     
#29 | Posted: 29 Jun 2011 04:48
کس پشمالو 1


یه هفته میشد كه خونه خالی داشتم. یه آپارتمان كوچولو تو اكباتان بود. وقت نداشتم كسی رو بیارم. باید هرجور میشد تا آخر ماه كرایش میدادم. مال من نبود اگه من خونه از خودم داشتم كه ... بگذریم.اگه میرفتم بنگاهی میگفتم دو روزه اجارش میداد. اصلا شاید همون موقع مشتری داشت. زود كرایه میرفت. گفتم حتما باید توش یه سیخی بزنم. وقت نداشتم كه دنبال اینكار برم. بالاخره یه روزمو خالی كردم. اگه همون روز اول به بچه ها میگفتم صد تا كس اورده بودند. نمی خواستم این دفعه سر خر داشته باشم. همش یا باید نفر آخر برم تو كه طرف اینقدر روش فشار اوردند كه نای دادن نداره. آدم عذاب وجدان میگیره. كردنش كوفتش میشه انگار دارم شكنجش میدم. اون بنده خداهم لابد چمیدونم به فكر اجاره خونه و خرج بچه هاشو و حسین آقا سبزی فروش و ممد آقا بقال و .. ایناست. واسه همینم صداش در نمیاد. ولی خوب من كه می فهمم. اگه نفر اول برم تو كه دیگه هیچی. باید یه ربعه بیام بیرون. اگه طول بكشه بچه ها خودمو میكنند. این بود كه این دفعه گفتم برای یه بار هم كه شده همه كارا رو خودم بكنم.
صبح زود از خونه زدم بیرون. مثل همیشه ، انگار دارم میرم سر كار. ماشینو برداشتم و راه افتادم. حیف كه تو محلمون نمیشه وگرنه همون جا یكی سوار میكردم. از كل تهران میان اینجا كس بلند میكنند. خدا بركتش بده. اما ما خودمون بی بهره ایم. مثل تیم های فوتبال ته جدولی كه بازیكن درست میكنند و دو دستی تقدیم تیمهای صدر جدول میكنند. یه جایی رو تو جنت آباد میشناختم. می دونستم اونجا ایستگاهه. همیشه دیده بودم سر كس دعواست. تا یكی میاد لب خیابون صد تا پیكان و پژو و موتور میان جلوی طرف. اولین جایی كه به ذهنم رسید اونجا بود. رفتم اونجا. خبری نبود. آخه صبح زود بود هنوز ملت داشتند میرفتند سر كار. كسی نبود.
لابد جنده هام مثل مدیر عاملها ساعت نه به بعد از خونه میان بیرون. ماشینو یه جا پارك كردم. موتورو خاموش كردم. چشمام فقط دنبال زن میگشت. هیچ خبری نبود. نمی تونستم بین زنهای عادی و زنهای جنده فرق بذارم. ولی چیزی كه مشخص بود خیلی ها اون موقع داشتند میرفتند سر كار. چمی دونم شاید اونام كس میدن ولی به رئیس و همكاراشون. تیپ و قیافه های مختلف. یكی لاغر بود و مانتو خفاشی پوشیده بود تا مثلا چاق نشون بده. یكی چاق بود و چادرشو محكم دور خودش می پیچوند طوری كه كونش تو چادر قالبی معلوم میشد. مثلا اینطوری خودشو لاغر نشون میداد. بعضی ها هم معلوم بود كه اصلا اهل خلاف نیستند. بعضی ها هم یه جوری به آدم نیگا میكردند كه انگار تو دلش میگفت من كس میدم ولی حیف كه الان كار دارم و باید برم سر كار. بعضی ها هم همچین نیگا میكردند كه انگار میگنند كونت بسوزه كس دارم ولی بهت نمیدم. و صد البته كون آدم میسوزه. هرچی وایسادم چیزی ندیدم. نمی دونم شاید بودند و من نمی تونستم تشخیص بدم. به ساعتم نیگا كردم داشت نه میشد. دلم شور میزد زمان همینطوری میگذشت. با خودم میگفتم اگه به یكی از بچه ها میگفتم حتما یكی دست و پا میكرد. كس كشا دو تا دونه فرمولو حفظ نمیكنند ولی هركدومشون سی چهل تا شماره موبایل جنده رو بلدند. راه افتادم و از جنت آباد اومدم بیرون. وارد اتوبان آیت الله كاشانی شدم. همینطوری به سمت آریاشهر میومدم پایین. بگی پرنده پر میزد . شانس منه دیگه. روزهای دیگه كه با خونواده میومدم همینطوری كس ریخته بود. التماس میكردند بیایید مارو بكنید. كسی نبود. روبروی یه دكه روزنامه فروشی رسیدم. زدم كنار و از ماشین پیاده شدم. رفتم اون ور خیابون تا یه روزنامه بخرم. دوسه تا مغازه دار از مغازه اومده بودند بیرون. روزنامه فروشیه هم همینطور همه داشتند به یه جا نیگا میكردند. یه همشهری برداشتم و می خواستم پول بدم. ولی انگار ملت تو باغ نبودند. یه زن چادری وایساده بود كنار خیابون. تاكسی رد میشد بوق میزد،‌اصلا اعتنایی نمیكرد،‌مینی بوس رد میشد همینطور. روزنامه فروشه رو صدا زدم
- آقا یه همشهری
یه چیزی داشت میخورد دهنش می جنبید. پنجاه تومنی و از من گرفت و باز وایساد نیگا كردن. به مغازه دارا نیگا كردم. همشون دم در مغازه وایساده بودند. بعضی ها دست به سینه. انگار دارند فیلم سینمایی نیگا میكنند.
- آقا میشه اینو حساب كنی ما بریم؟
زورش میمود جواب بده.
- زنیكه جنده اومده اینجا وایساده. هیشكی بلندش نمیكنه.
سر جام خشكم زد. این جنده بود؟‌همه ملت فهمیده بودند الا من. یارو از تو مغازش تشخیص داده بود من از دو متریش نه. آخه از كجا می دونستم این چادریه جندس؟ هان؟ همینه دیگه بالاخره باید فرقی بین من و اونایی كه 30 ساله دارند كس میكنند باشه.
بقیه پولمو گرفتم و اومدم تو خیابون اومدم بغل جندهه وایسادم. مثلا می خوام از خیابون رد شم.
- اون ماشین منه اون ور خیابون بیا دنبال من. خونه خالی هم دارم.
دیگه چی باید میگفتم؟ همینشم كه گفتم به زور گفتم. مثلا هرچی زور و جرات بود تو خودم بود جمع كردم و گفتم. به خیال خودم مثلا كسی نفهمید. دیگه واینستادم از خیابون رد شدم و رفتم اون ور. در ماشینو باز كردم و سوار شدم. در جلوی سمت شاگرد رو هم قفلشو باز كردم. یه نیگا كردم. همه فهمیده بودند كه من می خوام بلندش كنم. هم مغازه دارها هم زنه داشتند منو نیگا میكردند. ماشینو روشن كرده بودم. اگه دست خودم بود زده بودم تو دنده میذاشتم و میزدم به چاك. روزنامه فروشیه از دكش اومده بود بیرون. انگار داره پرتاب موشك به كره مریخو نیگا میكنه. با سر به زنه اشاره كردم. از اونور خیابون اومد این ور خیابون. داشتم سكته میكردم. اصلا نمی تونستم رانندگی كنم. زیر نگاه ملت فضول و شهید پرور داشتم خفه میشدم. اومد وایساد كنار خیابون. معطلش نكردم زدم تو دنده و رفتم جلوش. شیشه رو دادم پایین.
- بیا بالا دیگه
- خونت كجاست؟
اه اه عجب صدای كیریی داشت. لهجه ای داشت كه تا اون موقع نشنیده بودم . چاره نداشتم. اینجا بیابون بود و اون هم لنگه كفش.
- همینجا .اكباتانه زیاد دور نیست.
درو باز كرد و اومد نشست كنارم. تا اون داشت می نشست یه نیگاهی به اطراف انداختم. تا اون موقع جرات نگاه كردن نداشتم. حالا همه نیششون باز شده بود. حس كردم انگار دارند به یه قهرمان ملی نیگا میكنند. انگار رستم بودم و از هفت خان گذشته بودم. هنوز نیگاش نكرده بودم كه زدم تو دنده و راه افتادم. زود از مهلكه فرار كردم.فكر میكردم تموم ماشینا دارند منو تعقیب میكنند. به میدون نور كه رسیدم زود پیچیدم پایین. اتوبان گشاد میشد و بزرگ بود .هیشكی توش نبود. پامو گذاشتم رو گاز و رفتم. سرعتم تو سرازیری به 80 كیلومتر میرسید. تو آینه نیگاه كردم هیشكی پشت سرم نبود. اینقدر تند میودم كه جنده خانم هم از ترس دستشو گذاشت رو داشبورد ماشین. پشت چراغ قرمز بلوار فردوس وایسادم. تازه فرصت نگاه كردن پیدا كرده بودم. چادرش اینقدر كثیف بود كه نگو. خوب كه دقت كردم دیدم خودش از چادرش بدتره. حالم داشت بهم میخورد. دستاش زبر و خشن بود. پشت دستش رو استخون انگشتاش پینه بسته بود. یه نگاهی با لبخند بهم زد. دلم داشت بهم میخورد. با خودم فكر كردم كه اون مغازه دارها هم حتما داشتند به من میخندیدند كه عجب كس كپكی را بلند كرده بودم.
- اسمت چیه؟
- منیژه
- بچه كجایی؟
- تو چیكار به جاش داری.
ترجیح دادم باهاش حرف نزنم. وقتی حرف میزد از صداش حالم بهم میخورد. وقتی هم می خندید دندوناش میرخت بیرون. معلوم بود كه صد سالی میشه مسواك نزده.
- من گشنمه برام یه چیزی بگیر.
كس كش بذار برسیم بعد. هنوز یه چهارراه اونورتر نرفتیم تیغ زدنو شروع كرده.
- چی میخوری؟
- ساندویچ نباشه هرچی میخواد باشه.
پیچیدم تو بلوار فردوس تا واسه شازده خانم یه چیزی بخرم.
- آخه الان اول صبحه هنوز غذاخوریها باز نكردند . یكی دو ساعت تا ظهر مونده.
- پیتزاهم خریدی ایراد نداره.
سگ خور . اینم یه پیتزا. اون همه پیتزا به اون دخترای كس قشنگ چس دادم ، اینم روش.
جلوی یه مغازه پیتزا فروشی نیگر داشتم. رفتم تو مغازه. یكی داشت كف مغازه رو می شست.
- دو تا پیتزا مخصوص میخوام.
- الان غذا نداریم
- حالا نمیشه یه كاریش بكنید.
- مسئله اون نیست. ما كه از پول بدمون نمیاد. تنورمون خاموشه باید داغ بشه طول میكشه تازه الانم زوده فقط شما اومدید. كسه دیگه ای كه نیست.
- حالا تو فر بذاری نمیشه؟
كس كش انگار مفتی میخوام.جاروشو گذاشت كنار و رفت طرف آشپزخونش.
- ممد؟ ممد می تونی دو تا پیتزا مخصوص بذاری؟
- الان؟
- آره یه مشتری اومده . تو فر بذار ایراد نداره.
ممد آقا اومد پشت پخچالی كه جلوی در آشپزخونه بود. چه می دونم لابد میخواست ببینه كدوم كس خلی ساعت نه و نیم صبح پیتزا می خواد.
- سلام .دستت درد نكنه دو تا پیتزا مخصوص بذار ما ببریم.
- نوشابه هم میخوای؟
انگار مشكل نوشابه بود.
- آره یه دونه از این خانواده ها میبرم.
- یه ربع بیست دقیقه ای طول میكشه ها
- ایراد نداره. دستت درد نكنه
پولشو بهش دادم و اومدم تو ماشین تا اونجا منتظر بشم. مثه گرگ گرسنه به شكاری كه كرده بودم نگاه میكردم. حداقل 25 سال و داشت. خدا می دونه چقدر تا حالا كس داده بود. خوب شد كه كاندوم گرفته بودم.
- چی شد؟
- الان حاضر میشه.
از اینكه من بی پروا بهش نگاه میكردم خجالت میكشید. به نظر آدم مظلومی میود. اصلا بهش نمیومد اهل دستور دادن باشه.بیشتر بهش آدم تو سری خوری میومد. وقتی قیافه میگرفت صورتش مسخره میشد. زود میفهمیدی كه داره فیلم بازی میكنه.
- چند سالته منیژه خانم؟
- بیست و سه
- اصلا بهت نمیاد. جوونتر میزنی
یه لبخندی زد و شروع كرد به شكوندن قلنج انگشتای دستش. اصلا بگی یه ذره لطافت داشت، نداشت. چاره ای نبود. دیگه راه برگشت نداشتم. اگه می خواستم این دست و اون دست كنم دیر میشد و دیگه از كس خبری نبود.
پیتزارو گرفتم و به طرف خونه راه افتادیم. ماشینو پارك كردم و با منیژه از ماشین پیاده شدم.
- تو روتو سفت بگیر.
همین كارو كرد. نمی دونستم اگه یه نفر بهمون گیر بده چی بگم؟ حاضر بودم بگم این جندس و پاش وایسم و تاوان پس بدم ولی دروغی نگم كه این زنمه. جلوی ورودی نگهبان وایساده بود و مارو نیگا كرد. سلام كردم و رد شدم. چیزی نگفت. نمی دونم شاید حدسهایی میزد ولی ...
به هر صورت با آسانسور رفتیم بالا. تو راهرو پرنده پر نمیزد. بهترین ساعت بود. همه اونایی كه باید از خونه میرفتند بیرون،‌رفته بودند. كلید انداختم به در و رفتیم تو.
تو آپارتمان هیچی نبود. كفش موكت بود و لاغیر. یكی از پنجره ها رو روزنامه چسبونده بودم. خیلی تاریك شده بود ولی برای كس كردن خوب بود. منیژه خودش رفت و تمام خونه رو سرك كشید. منم رفتم تو آشپزخونه و چیزایی رو كه خریده بودم گذاشتم رو كابینت.
- اینجا چرا اینجوریه؟ هیچی نداری كه
اوه چقدر بد. شازده خانم شرمنده كه خونه خالیه.
- می خواییم اینجارو اجاره بدیم.
- چند اجاره میدی؟
- چطور؟
- من اجارش میكنم
به به لابد منم میشم صاب جنده خونه. باید بیام و دم در میز بذارم و ژتون بفروشم هان؟
- اجاره شده. یه ماه هم پول دادند. منتها هنوز نیومدند توش.
- بیا غذاتو بخور سرد میشه دیگه.
چادرشو از سرش در اورد و مانتوشم باز كرد. رفت و نشست كنار دیوار اتاق. یه جعبه پیتزا بهش دادم. خودمم اومدم و نشستم روبروش. دو تا لیوان یه بار مصرف رو كه گرفته بودم پر نوشابه كردم. دامن پوشیده بود. پاهاشو تو سینش جمع كرده بود و كف پاشو گذاشته بود زمین. جعبه پیتزارو گذاشت رو زاونوهاش و با دست دیگه از توش پیتزا بر میداشت. منم رفتم و به دیوار روبرو تكیه دادم. اصلا میل نداشتم. ولی برای همراهی با اون شروع كردم به خوردن. مثل گاو میخورد. انگار از قحطی در رفته. با خودم فكر كردم گناه كس كردنم با سیر كردن شكم گرسنه این جنده خانم پاك میشه. بهش نیگاه میكردم و خوردنشو تماشا میكردم. معلوم بود كه گشنشه. بیچاره راست میگفت. دید كه من دارم بهش نیگاه میكنم. یه لبخند مرموزانه ای زد
- دستت درد نكنه خوشمزه اس
دامن پاش بود. پر دامنشو گرفت و اورد بالا و انداخت رو شكمش. پاهای سفید و خوشگلش مشخص شد. عجب تیكه ای بود. ته روناش یه تیكه كس پشمالو دیده میشد. اصلا شورت پاش نبود.بدون نگاه به من غذاشو میخورد. هیكل خوشگلی داشت. پاهاش عضله ای بودند. ولی یه ذره سلیقه و لطافت نداشت. شاید خیلی زنها آرزوی داشتن همچین هیكلی رو داشته باشند. ولی حیف كه تمیز نبود. اصلا دیگه نمی تونستم پیتزا بخورم. رفتم نشستم كنارش
- من تازه صبحونه خوردم بیا مال منم بخور.
فقط دو سه تا تیكه ازش خورده بودم. پاهاشو دراز كرد. دامنش هنوز بالا بود. اما روی كسشو گرفته بود. دسمتمو بردم لای دامنش. روناشو بهم چسبوند و با پشت دستی كه پیتزاشو گرفته بود ، دستمو رد كرد
- نكن
- بذار فقط نیگاش كنم. دست نمیزنم
دستشو كشید كنار. دامنشو زدم بالا. بوی عرقی میداد كه نگو و نپرس. راستی راستی حالم داشت بهم میخورد. چطوری می تونستم اینو بكنم. منو بگو كه صبح زود رفته بودم حموم و مثلا خودمو واسه یه خانم شیك و تر و تمیز آماده كرده بودم. پشمای سیاه كسش نمی ذاشت آدم چیزی ببینه. ولی پاهای خوشگلی داشت. یه دونه مو روشون نبود. جوراباش تا زیر زانوهاش بالا اومده بودند. كف جورابش سوراخ شده بود. زردی پاشنه پاش معلوم بود.
- آخرین بار كی رفتی حموم؟
- چطور؟
- می خوای اینجا با هم بریم حموم؟ تا حالا تو وان حموم نشستی؟
- نه من حموم نمی خوام برم
عجب هپلیی بود. پیتزاهای منم خورد. تا حالا ندیده بودم دختر یا زنی بتونه یكی و نصفی پیتزا بخوره. همیشه با هركی می رفتم بیرون پیتزاهای اضافی اونا رو هم من می خوردم. وقتی غذاش تموم شد. واسه خودش نوشابه میریخت و می خورد.
یه آروغی زد كه صداش داشت سقفو میاورد پایین. اه اه حالم داشت بهم میخورد. حیف كیر كه بره تو كس این زن. اصلا بگی یه ذره جاذبه داشته باشه. اگه همونجا وسط اتاق میرید تعجب نمیكردم.
- پاشو باهم میریم حموم. هم اینكه با هم حال میكنیم،‌ هم اینكه تمیز میشی. خیلی كثیفی. بالاخره اینجا نری باید یه جای دیگه بری.
- آب داغه؟
- آره بابا اینجا همیشه اب داغه.
بردمش دم در حموم و توی حموم و بهش نشون دادم تا بلكی تشویق بشه.
- منكه اینجا لباس ندارم .
- ایراد نداره با لباس كه نمی خوای بری تو آب.
شروع كردم به لخت شدن. وایساده بود و منو نیگا میكرد.
- من نمیام اگه میخوای بری تو برو من منتظر میمونم.
- چی چی رو من نمیام؟ می برمت
رفتم تو حموم و شیر آب و باز كردم تا وان پر بشه.
- بابا همش پنج دقیقه میریم توش.
رفتم طرفش و دامنشو كشیدم پایین. مقاومتی نكرد. دامنش كشی بود راحت در میومد. جورابشم خودش در اورد. یه بلوز هم بیشتر تنش نبود. كرست هم نداشت.زیر بغلش پشم داشت به چه اندازه . از پشم كسش بلند تر.به عمرش به خودش تیغ نزده بود. وان كه تا نصفه اب شد اوردمش تو حموم. خودمم هم لخت لخت شدم. كیرم اصلا از جاش تكون نخورده بود. بدنش سفید سفید بود ولی بو میداد. سینه هاش بزرگ بودند. وقتی بهشون دست زدم و چلوندمشون باز دستمو رد كرد. بردمش تو وان. همونطوری وایساده بود و منو نیگا میكرد. تو اون خونه هیچی نداشتیم جز یه صابون دستشویی با یه حوله دست.
- بشین دیگه
تا نشست دوشو باز كردم و سرشو آوردم زیرش. تازه انگار خوشش اومده بود. چیزی نمی گفت. سرشو گرفت زیر دوش. و خودش موهاشو زیر دوش خیس كرد و دست می مالید. چشماشو بسته بود و رو صورتش دست میكشید. صابونو آوردمو و شروع كردم به شستن موهاش.
- بده خودم
صابونو دادم بهش. من هنوز بیرون از وان بودم. اگه خیس میشدم چیزی نداشتم كه خودمو خشك كنم.وقتی سرشو صابونی كرد صابونو داد من. شروع كرد به مشت و مال دادن موهاش. منم شروع كردم به صابونی كردن بدنش. سینه هاش زیر دستمام سر میخورد. نوكش برجسته شده بود. این دفعه دیگه چیزی نمی گفت. خیلی دلم می خواست از جاش بلند شه و كسشو براش بشورم. سرشو كه شست از جاش بلند شد. صابونو ازم گرفت و دوبار شروع كرد از بالا خودشو صابونی كردن. دلم می خواست باهاش برم تو وان و باهاش ور برم. خیلی راحت پاهاشو باز كرد و صابونو لای كسشم مالید. بعد یه پاشو گذاشت لبه وان و تا پایین صابونیش كرد بعد اونیكی پاشو گذاشت. بوی عطر صابون تو حموم پیچیده بود. بدنش لیز شده بود. دستمو بردم لای پاهاش چیزی نگفت. صابون كردن بدنش تموم شده بود فقط منتظر بود من دستمو از لای كسش در بیارم. پشماش كه خیس شده بودند تازه لبای كسشو میشد دید. همه چیزش عالی بود فقط جذاب نبود. یعنی كثیف بود و پشمالو.
حموم كردنش تموم شد. چیزی برای خشك كردنش نداشتم. یه حوله دست بود. اونو دادم موهاشو خشك كنه. چیز دیگه ای نداشتم. با زیر پوش خودم هم تنش خشك كردم. تقریبا خشك شده بود ولی به موهاشو كه دست میزدی هنوز نم داشت. چاره ای نبود. سشوار كه نداشتیم. از تو كیفش یه بورس در اورد. بورس كه چه عرض كنم. یكی در میان شونه هاش افتاده بود. خوشگل شده بود. همونطوری كه جلوی آینه دستشویی وایساده بود و بورس تو موهاش گیر كرده بود از پشت بغلش كردم. موهاش بوی صابون دسشویی میداد. خیلی بهتر شده بود. موهای زیر بغلش زیاد بودند ولی قابل تحمل بودند. سینه هاشو می مالوندم. چیزی نمی گفت. به كارش ادامه میداد. موهایی رو كه تو بورسش گیر كرده بودند یكی یكی از توش می كشید بیرون. كیرمو لای لپای كونش فشار می دادم. هیچی نمی گفت. كم كم سینه هاش سفت تر شدند. نوكش كه خیلی وقت بود سیخ شده بود. بدنش داغ بود. وقتی گردنشو بوس میكردم دست از بورس كشیدن بر میداشت. بورسو گذاشت لب كاسه دستشویی و خودش دستامو از دور كمرش باز كرد و برگشت طرفم. لباشو گذاشت روی لبام. به زور زبونشو هل داد تو دهنم. حالا كه نمی خواستم از این یكی لب بگیرم خودش به زور ازم لب میگیره. دستاشو دور گردنم انداخته بود و سفت فشارم میداد. دستمو از پشت بردم روی كونش و چنگ زدم. با نوك ناخنم به پشت كمرش كشیدم. اونم همین كارو كرد. دیگه واسم مهم نبود كه دندوناش زرده یا اینكه گوشه لبش تب خال زده. اصلا به این چیزا اهمیت نمی دادم. خوشمزه ترین لب و دهن و داشت. ولم نمی كرد. دستمو اوردم جلو و سینشو گرفتم. همین باعث شد كه لبامون از هم جدا بشه. نگاهی به دستم انداخت. سینشو چنگ زدم و نوك سینشو لای دو تا انگشتم گرفتم و فشار دادم. زبونشو از دهنش در اورد و سیخ كرد رو به من. منم همین كارو كردم. خیلی با احساس و آروم نوك زبونهامونو به هم می مالیدیم. یهو مثل وحشی ها هجوم اورد و زبون منو گرفت و كرد تو دهنش. خیلی حال می داد. كیرمو تو شكمش فرو میكردم. شده بود به اندازه یه دسته تبر. دست انداختم و یه پاشو اوردم بالا. پاشو دور زانوم حلقه كرد. از پشت دست انداختم كونشو گرفتم و چنگ زدم. بعدش با نوك ناخنم روی كونش دایره میكشیدم. از خودش صدا در میورد. حس میكردم اون بیشتر از من داره حال میكنه. اصلا هیچ جنده ای اینجوری كار نمیكرد.
- بریم تو اتاق بسه دیگه
دستشو از دور گردنم باز كرد. یه نیگاهی به كیرم انداخت. قرمز قرمز شده بود. پوزخندی زد و دستشو دور كیرم حلقه زد. سر كیرمو فشار میداد. خیلی حال میداد. اصلا نمی تونستم از جام تكون بخورم. اون یكی دستشو اورد و برد زیر خایه هام. خایه هامو گرفت تو مشتش. دستش گرم گرم بود. خیلی حال میداد. رو زانو نشست و كیرمو كرد تو دهنش. قبلا موقع لب گرفتن گرمای دهنشو حس كرده بودم. اما حس كردن گرمای دهنش با كیرم یه چیز دیگه بود. داشتم دیونه میشدم. همونطوری كه ساك میزد دستاشو از دور كیرم برداشت و شروع كرد با نوك انگشتاش روی پاهام خط كشیدن. دیگه تحملم تموم شد. زود كیرمو از دهنش كشیدم بیرون و زود رفتم سر كاسه دستشویی. آبم با فشار پاشید بیرون. موقع اومدنش چشمامو بستم. وقتی چشمامو باز كردم دیدم دیوار روبرو و شیر اب ، آب كیری شدند. همه جا ریخته بود جز تو كاسه دستشویی. شیر ابو باز كردم و همه جارو شستم. برگشتم دیدم منیژه نیست. رفتم تو اتاق دیدم نشسته و تكیه داده به دیوار و داره سیگار میكشه. اونطوری كه چمباته زد بود میشد راحت لبای كسشو دید. چوچولش گنده بود و زده بود بیرون. كسش از هم باز شده بود. چند تیكه گوشت اضافی ازش زده بیرون انگار نارنجك تو كسش تركیده بود. رفتم نشستم كنارش. دستمو از بالا بردم رو كسش. خودش كاملا پهن زمین شد و پاهاشو از هم باز كرد. كسش خیس بود. انگشتمو بالا و پایین میبردم. دستم خیس و لزج بود. انگار خیالیش نبود. نه حرفی میزد و نه عكس العملی از خودش نشون میداد. فقط سیگارشو میكشید. جرات كردم و یه انگشتمو تو كسش فرو كردم. شروع كردم یواش یواش تكون دادن.
- تند تر
چه عجب! بالاخره یه چیزی گفت تكلیف مارو روشن كرد. به كارم ادامه دادم. اما هیچ عكس العملی تو صورت منیژه نمی دیدم. زل زده بود و به انگشتم نیگا میكرد. با هر بار فرو كردن من ، انگشتم تو جنگل پشم كس غیب میشد. سیگارش تموم شد. دستشو اورد و كیرمو گرفت تو دستش.
     
     
#30 | Posted: 29 Jun 2011 04:55
کس پشمالو ۲ و پایان

- دوباره بلند شده ؟
چیزی نگفتم و به كارم ادامه دادم.
- بیا بكن توش. بسه دیگه.
از جام بلند شدم.
- بذار برم یه شاش بكنم.
رفتم دستشویی. دستمو نگاه كردم. خیس بود و چسبناك. چند تا دونه پشم هم به دستم چسبیده بود. دستم و شستم و یه شاش حسابی هم كردم. وقتی برگشتم دیدم منیژه چادرشو كف اتاق پهن كرده و منتظره منه. از تو جیب شلوارم یه كاندوم در اوردم.
- من تمیزم به خدا
- می دونم ولی میترسم حاملت كنم
هرچی زور زدم نتونستم با دندون جلد روی كاندمو پاره كنم. دستشو دراز كرد و كاندوم ازم گرفت. خیلی آروم و ماهرانه با دست پارش كرد. رفتم جلوش سیخ وایسادم. كیرمو گرفت تو دستشو شروع كرد به مالیدن. كیرمو مثل دستگاه فشار خون گرفته بود تو دستشو و هی تلمبه میزد. دستش گرم بود. قالب كیرم بود اصلا انگار دستشو واسه كیر گرفتن آفریده بودند.كیرم سیخ شده بود ولی نه به اون اندازه كه بشه روش كاندوم كشید. دوباره كیرمو كرد تو دهنش. آخ چه حالی میداد. با زبونش با كیرم بازی میكرد. یهو خیلی یواش دندوناشو رو كیرم كشید. دیگه حسابی سیخ شده بودم. كاندوم و راحت رو كیرم كشید. خودش خوابید رو زمین و مانتوشم مچاله كرد و گذاشت زیر سرش. پاهاش و از هم باز كرده بود. هیچی معلوم نبود. فقط وقتی پاهاشو تو سینش خم كرد میشد سوراخ كونشو دید. فكر كنم اون تیكه دچار ریزش مو شده بود. بهر حال جلوش قرار گرفتم و كیرم گذاشتم لای لبای كسش. خودش با دستش لبای كسشو از هم باز كرد. سر كیرمو یواش فرو كردم تو كسش. رفتم و روش خوابیدم. دستامو بردم زیر بدنش و بغلش كردم. زمین سفت بود. آرنجم درد میگرفت. كس كردنمون هم مثل بقیه چیزامو با حداقل امكانات انجام میشد. كسش خیلی تنگ بود. اصلا بهش نمیومد. با اون كسی كه من دیده بودم حس میكردم باید گشاد باشه ولی نبود. پاهاشو انداخت دور كمرم. دستاشو گذاشت پشتم و منو به سمت خودش فشار میداد. اینقدر پاهاشو سفت كرده بود كه نمی تونستم تكون بخورم. اصلا جلو و عقب كردن سخت شده بود. بهر زحمتی بود شروع كردم به كردن. وقتی فرو میكردم اونم با دست و پاش منو بیشتر به سمت خودش فشار میداد. كیرم اینقدر گنده شده بود كه فكر كنم تا زیر معدش هم میرفت. خیلی حال میكردم ولی اصلا از آب كیر خبری نبود. خیس عرق شده بودم. به زور دهنمو به طرف خودش كج كرد و لباشو گذاشت رو لبم. زبونشو دوباره فرو كرد تو دهنم. اصلا برام این همه كار بطور همزمان و موازی امكان نداشت. دست از كردن كشیدم. كیرمو تا ته تو كسش فرو كردم و شروع كردم لب گرفتن.خودش لبشو از لبم جدا كرد.دوباره شروع كردم به كردن.
- بیا جامونو عوض كنیم.
دیگه صداش برام عادی شده بود. بهترین صدای دنیا بود. كیرمو از كسش كشیدم بیرون. خیس خیس بود. كاندوم دور كیرم برق میزد. مونده بودم كدوم به حالت باید ادامه بدم كه دیدم بلند شد.
- بخواب دیگه
دراز كشیدم. اومد بالای كیرم و با دستش كیرمو گرفت و سیخ نگهش داشت. بعدش مثل كامیونی كه میخواد بارشو خالی كنه یواش یواش عقب اومد و كسشو گذاشت رو كیرم و یواش نشست روش. همینطور كه كیرم تو كسش میرفت. چشماشو می بست و دندوناشو بهم نشون میداد. دستمو انداختم رو كونشو شروع كردم به بالا و پایین كردنش. اصلا دلش نمی خواست از جاش بلند بشه. دوست داشت همونطوری كیرم تو كسش باشه و هی خوشو تكون تكون بده و عقب جلو كنه. كیرم داشت تو كسش میشكست. دستمو بردمو با نوك انگشتم درز كونشو پیدا كردم و یواش یواش انگشتمو فرو كردم. انگار قلقلكش اومده باشه. چشماشو باز كرد و دستمو از در كونش هل داد عقب.
- پاشو سگی بكنمت.
- الان. یه خرده دیگه
دوباره همون كارهای قبلی رو تكرار كرد اصلا نمی ذاشت من حال كنم. نوك كیرمو تو كسش به یه جایی میمالوند یا شاید هم با نوك كیرم تو كسشو میخاروند.
وضعیتو تغییر دادیم و به روش سگی قرار گرفتیم. كیرمو كه تو كسش فرو كردم دیگه رحم نكردم. شروع كردم به كردن. خیلی حال میداد ولی آبم نمیومد. با دستم لپهای كونشو گرفته بودم و عقب جلو میكردم. وقتی بدنهامون به هم میخورد كونش میلرزید و چلپی صدا میداد. با دستم لپهای كونشو از هم باز كردم. سوراخ كونش معلوم بود. قرمز رنگ بود. مثل كون میمون. با دیدن سوراخ كونش بیشتر تحریك میشدم. مانتوشو كه قبلا بعنوان متكا ازش استفاده كرده بود اونجا بود و تو مشتش گرفته بود. چنگ زده بود بهش. معلوم بود كه خیلی داره حال میكنه. چشمامو بسته بودم و هیچی حالیم نبود. نفسم داشت بند میومدو تمام حواسمو داده بودم به منیژه. فقط منیژه و كس منیژه.
- پس چی شد؟
چشمامو باز كردم دیدم مشت دستاشو باز كرده. سرشو به طرف من برگردونده بود.
- داره میاد
به كون منیژه نگاه كردم و بعدش چشمامو بستم. دیگه هیچی نفهمیدم.
وقتی كیرمو از تو كس منیژه كشیدم بیرون. دیدم به اندازه دو قطره ازم اب اومده. فكر میكردم الان به اندازه یه گالن بیست لیتری میاد ولی.... منیژه پاشد و رفت طرف دستشویی.
- خودمو كجا بشورم؟
توالت آپارتمان فرنگی بود. و البته دستمال كاغذی هم نداشتیم. ای كاش از تو ماشین اورده بودم.
- برو تو وان و با دوش دستی خودتو بشور.
من اومدم تو دستشویی دیدم نشسته كف وان و با دوش داره كسشو میشوره. از جاش بلند شد با زیر پوش من خشكش كرد. دیگه این زیر پوش واس من زیرپوش نمیشد.ازش گرفتم و كاندومم لای زیر پوشم در اوردم.
دوتایی تو اتاق نشسته بودیم. هنوز ته شیشه نوشابه بود. نصفش كردم و برای خودم و اون ریختم.
- من چقدر باید بهت بدم؟
- هرچی دوست داری
- من از این جمله بدم میاد. بگو تا بهت بدم.
- منو غذا بده و یه جاهم نگهم دار پول نمی خواد بدی.
- من جا ندارم. این خونه هم دو سه روز دیگه توش میشینند.
- كسی نداری منو ببری پیشش؟
- تو مگه خونه و زندگی نداری؟
- نه از دست شوهر و مادر شوهرم فرار كردم اومدم تهران
دختر فراری شنیده بودیم اما زن فراری نه.
- وایسا زنگ بزنم.
زنگ زدم و به یكی از بچه ها گفتم. خودمون هم از خونه زدیم بیرون. هنوز نیم ساعت نگذشته بود كه بچه ها بهم زنگ زدند. جریان و براشون گفتم. و باهاشون قرار گذاشتم و منیژه رو دادم بهشون.
منیژه تقریبا دو هفته پیش بچه ها بود. كسی نبود كه منیژه رو نكرده باشه. خودمم یه بار دیگه رفتم و كردمش. اما اینبار كلی فرق كرده بود. هم آرایش كرده بود و خوشگل شده بود هم پشماشو زده بود.
     
صفحه  صفحه 3 از 114:  « پیشین  1  2  3  4  5  ...  110  111  112  113  114  پسین » 
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی / داستان های پیوسته و قسمت دار سکسی بالا
جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید
رنگ ها  Bold Style  Italic Style  Highlight  Center  List       Image Link  URL Link   
Persian | English
  

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2017 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites