انجمن لوتی
صفحه  صفحه 1 از 10:  1  2  3  4  5  6  7  8  9  10  پسین »
داستان سکسی ایرانی

بازی

 مرد
#1   Posted: 26 Nov 2011 15:45


 1 Star

ارسالها: 240
نام داستان : بازی
نویسنده : داروک
داروک
 
     
  
 مرد
#2   Posted: 13 Jun 2021 16:50


 1 Star

ارسالها: 240
بازی (قسمت اول) نوشته ی داروک...

صبح زود که بیدار میشم، چشمام رو باز نمیکنم و با دستم دارم دنبال پرتو روی تختم میگردم، که اون تن ظریفش رو بگیرم و بکشمش تو بغلم. اما پیداش نمیکنم! برا همین چشمام رو باز میکنم.
اه! باز یه صبح سگی دیگه شروع شد. بدون پرتو...
امروز روز سومی، که ترکم کرده و من هنوز از روی عادت، موقعه ی بیدار شدن، با دستم دنبالش میگردم. به پنجره نگاه میکنم، که خورشید از لای پرده کرم رنگ، دزدانه داره سرک میکشه تو اتاق... مینشینم توی تختم. فقط یه شورت تنم. اسلیپ ، مشکی، پرتو برام خریده.
بی حوصله از جام بلند میشم و میرم دستشویی، که کنار اتاق خواب.
صورتم رو میشورم و مسواک میزنم و آماده میشم تا برم دنبال پرتو بگردم. حالا که نیستش، شبها درست خوابم نمیبره.
چرا باید اینجوری بشه؟! چرا باید کسی دنبال این باشه، که رابطه ی من و پرتو رو بهم بزنه؟!
تو این فکرم، که صدای آلارم وبکم بلند میشه. میدونم کیه. باعث جدایی من و پرتو همین شخص. میرم طرف میز که کنار دراوره و کامپیوتر روش قرار داره. وبی که برام اومده رو تایید میکنم. بلافاصله تصویر باز میشه و دوباره همون خانوم، که دوهفته است بهم پیله کرده، جلوی وبکم نشسته. یه ماسک سیاه گربه به صورتش زده. با لوندی میگه:
سلاااااام آقای داررررروک... صبحتون بخیر.
از دستش کلافه ام، برا همین میگم:
-تو چی میخوای از زندگی من؟
بدون کلام از جاش بلند میشه و فضای مکانی که توشه، برام پیدا میشه. یه خونه ی کاملا شیک.
کمی از وبکم فاصله میگیره و شروع میکنه استریپتیز کردن. خیلی سکسی. اندامش فوق العاده است.
میخوام وبکم رو ببندم، که صداش در میاد،
نه صبر کن... امروز میخوام چیزای بیشتری نشونت بدم و یباره سوتینش رو باز میکنه! دوتا سینه ی درشت و خوش فرم میفته بیرون! یکم تحریک میشم. وب رو میبندم و همینطور که آروم آروم غر میزنم، میرم طرف یخچال. آدم حیرون میمونه تو این زمونه! آخه این دیگه کیه؟! چرا داره با من اینجوری میکنه؟
چهار شب پیش تا اومدم خونه، دیدم پرتو اصلا حالش خوب نیست و به زور جواب سلامم رو داد! همیشه تا وارد خونه میشدم، مثه بچه ها خودش رو پرت میکرد توبغلم. اما اونشب یه جور دیگه بود! حتی نگاهمم نمیکرد! چه برسه به اینکه بپره بغلم!
در حال چیدن غذا روی میز آشپزخونه بود. رفتم جلو و از پشت بغلش کردم و پشت گردنش که بهترین رایحه ی دنیا رو داره بوسیدم.
به زور خودش رو از تو آغوشم بیرون کشید و رفت طرف یخچال تا ظرف آب رو بذار روی میز.
گفتم: چیزی شده عزیز دلم؟
هه. چه خودشم میزنه به موش مرده گی! خوبه والا...
نشستم روی صندلی پشت میز و گفتم:
-تو هیچ وقت اینجوری با من حرف نمیزنی؟ میشه بگی چی شده؟!
یه دفعه خونش به جوش اومد. در یخچال رو محکم زد بهم و فریاد کشید:
چی فکر کردی؟ من یه احمقم؟ شاخ روی سرم میبینی؟ پشت گوشام مخملیه؟
اونقدر عصبانی، که از چشماش نفرت در حال فوران بود! اون صورت ظریف و خوشگلش با اینهمه عصبانیت، درسته جذابتر شده بود، ولی یه تنفر، یه چیزی مثه تصمیمی علی رغم میل، توش موج میزد. اولین بار بود توی این دوسال همخونه بودن میدیدم، این اندازه از دستم عصبانی! پس باید چیز مهمی باشه. سعی کردم خونسرد باشم، تا ببینم چی پیش میاد. برای همین گفتم:
-عزیز دلم، اگه نگی چی شده، که من نمیفهمم.
از آشپزخونه رفت بیرون، طرف کاپشنم که به جا لباسی کنار در ورودی ساختمان آویزون کردم و یکم جیبهاش رو گشت... یه کاغذ از توش بیرون کشید. همونجا بازش کرد و شروع کرد به خوندن. بعد یه دقیقه، کاغذ رو تو دستش مچاله کرد و با حرص لباش رو جوید و خشمگین بهم نگاه کرد و اومد طرفم. وقتی کنارم ایستاد. بغض کرده و اشک تو چشماش جمع شده بود. کاغذ رو انداخت جلوی من روی میز و گفت: دیگه شکم بر طرف شد. من ترکت میکنم آقای نویسنده... ولی فکر نکنم حقم این بود.
دست دراز کردم کاغذ رو برداشتم... بازش کردم. با یه دست خط زیبا یه متن توش نوشته شده بود. سعی کردم بخونمش.
سلام عزیز دلم.
دیروز هرچی منتظرت شدم نیومدی. چقدر دیگه باید صبر کنم؟ آخه عشقم، دیگه طاقت ندارم. تورو خدا تکلیفت رو با پرتو روشن کن.

داشت رو سرم شاخ سبز میشد! به خودم اومدم دیدم، پرتو داره وسایلش رو جمع میکنه. اما برام سوال شده بود، که اون از کجا میدونست این کاغذ تو جیب من؟!
بلند شدم دنبال پرتو راه افتادم و همون سوال رو ازش پرسیدم. همونطور که تند و عصبانی داشت وسایلش رو توی دوتا ساک جا میداد، بدون اینکه بهم نگاه کنه گفت:
همون خانوم سکسیه، که بهت وبکم میده، بهم گفت. بعد از جاش بلند شد و رفت طرف اتاق خواب و چند لحظه ی بعد برگشت با یه مشت کاغذ دیگه. همه رو ریخت جلوی پای من و گفت:
هه، این دو هفته همه ی اینها رو از تو لباسهات بیرون کشیدم. شرم که نداری!
ای داد. این دیگه کی، که افتاده توی زندگی من؟! به پرتو نگفته بودم، چون فکر میکردم، حتما یه آشناست و داره سر به سرم میذاره. اما اینجور که معلوم، سفت و سخت پا وایستاده که رابطه ی من و پرتو رو بهم بزنه!
جلوی پرتو سرپا نشستم و گفتم:
عزیز دلم، باور کن من نمیدونم چه اتفاقی داره میفته. یه موی تورو نمیدم به هزار تا زن سکسی و خوشگل دیگه.
همونطور که رفت طرف تلفن تا زنگ بزنه آژانس، صداش بلند شد:
هه هه. خندیدم. بسه دیگه هر چی فیلم بازی کردی... تو فکر کردی منم شخصیتهای قلابی توی داستانهاتم؟ اشتباه میکنی آقای داروک...آقااا ی دارررروک.
زیر ده دقیقه وسایلش رو جمع کرده و از در ساختمون زد بیرون. دنبالش رفتم توی حیاط. بازوش رو گرفتم و گفتم:
صبر کن قربونت برم. داری اشتباه میکنی. بذار حرف بزنیم با هم. پرتو، باور کن من نمیدونم قضیه چیه. مگه تو تا حالا از من دروغ شنیدی؟ اینجوری منو تنها نذارو برو... داری اشتباه میکنی...
یه لحظه ایستاد و برگشت، با چشمای پر اشک، مستقیم تو چشمام نگاه کرد و گفت:
خیلی وقیحی... چه نقشه ها کشیده بودم. اما چی از آب دراومدی! و بعد با سرعت از در خونه رفت بیرون. منم دنبالش دویدم.
آژانسی که خبر کرده بود، منتظرش ایستاده بود. به سرعت سوار شد. ماشین هم حرکت کرد.
حیرون و مات به دور شدن پرتو نگاه میکردم! خوب میشناسمش. وقتی تصمیمی میگیره، خدا هم نمیتونه منصرفش کنه. بغض گلوم رو گرفت و اشک تو چشمام جمع شد. فقط خدا میدونه که چقدر دوستش دارم.
برگشتم تو خونه و یه راست رفتم سراغ یخچال. شیشه ی عرقم رو برداشتم و همونجور سر کشیدم. مزه ی تند عرق تو فضای دهنم بیدادی به پا کرد. با آستینم دهنم رو پاک کردم و یه خیار برداشتم، گاز زدم. گیج و سردرگم. آخه چه اتفاقی داره میفته؟!

صدای آلارم وبکم بلند شد. میدونستم که همون زن...
وقتی تصویر باز شد. خانومه با یه تاپ قرمز و یه دامن سفید کوتاه، روی مبل نشسته و لپتاپش رو گذاشته روی میز جلوی مبل. مثه همیشه ماسک گربه داشت. سکسی و جذاب. با پوستی برنزه و اندامی درشت. گفتم:
-چرا داری با زندگی من این کار رو میکنی؟
میخوام ببینم چقدر توانایی داری تو نوشتن. به جای شاکی شدن بنویس.
-تو داری عشقمو ازم میگیری! میگی بشینم بنویسم؟!
اووووه ، تو هم کشتی ما رو با این عشقت. دنیا پر از زنهای خوشگله. فکرشو بکن اگه دستت به من برسه بام چیکار میکنی؟
-هیچی، مثه سگ میزنمت.
قهقه میزنه و میگه: منکه عاشق کتک خوردن از توام.
-تو دیوونه ایی...
آره ،اما دیوونه ی تو... برای رسیدن به تو هر کاری میکنم...
-هههه... زنیکه ی احمق، فکر کردی با این حرفای مسخره میتونی منو به بازی بگیری؟ فقط داری زندگیمو خراب میکنی...
من زندگیتو خراب نمیکنم، فقط دارم جهتشو عوض میکنم. میبرمت به طرف یه عشق جدید. سکس جدید... هووووم؟ حال نمیده؟
داد زدم: بسه تو رو خدا. فکر کردی با یه پسر شونزده ساله طرفی؟ فکر میکنی من این چرندیات رو باور میکنم؟ بر فرض اینم که درست بگی... من نمیخوام. من پرتو خودمو میخوام و وب رو میبندم. یه سیگار روشن میکنم، یه قلوپ دیگه از عرقم رو میخورم و به پرتو فکر میکنم...
ادامه دارد...
داروک
 
     
  
 مرد
#3   Posted: 13 Jun 2021 19:58

 0 Star

ارسالها: 7
خوب بود زود تر آپ کن
 
     
  
↓ Advertisement ↓
TakPorn
 مرد
#4   Posted: 13 Jun 2021 21:06


 1 Star

ارسالها: 240
بازی (قسمت دوم) نوشته ی داروک...

سه سال پیش که بیست و نه سالم بود. پدرم که از بیماری ام اس رنج میبرد، وضعیتش به حادترین شکل ممکن رسیده بود. جوریکه دیگه با ویلچر جابجاش میکردیم.
منم یدونه پسر خانواده بودم و چشم امید پدر و مادر برا ادامه ی نسل به من بود و چون وضعیت پدر به اینجا رسیده بود. یه روز صبح که از خواب بیدار شد. برا زندگی من یه معامله ی حسابی راست کرد! که الا و بلا باید ازدواج کنی. من فقط یه پسر دارم و نمیخوام حسرت به دل از دنیا برم. به محض اینکه این حرفها از دهن پدرم دراومد، چهار نفره دیگه که سه تاشون خواهرای بزرگترم بودند و یکیشون مادرم، با پدرم دست به دست هم دادند و بنا رو بربیریخت کردن اوضاعم و نابود کردن آرامشم گذاشتند. هر روز کارم شده بود دعوا و جنجال، که من نمیخوام ازدواج کنم. اما مگه به خرج کسی میرفت! هرچی من بیشتر از موضوع فرار میکردم، اونا بیشتر اصرار میکردند! دیگه یه روز کاسه ی صبرم لبریز شد و تصمیم گرفتم برای یک بارم که شده، بشینم و به جای داد و بیداد کردن، منطقی با همه حرف بزنم.

عصر یه روز آخرین ماه تابستون...
مادرم حیاط رو که هنوز جنسش از خشتهای شصت سال پیش بود رو آب پاشی کرده و بوی نم، تمام فضای خونه ی قدیمی به ارث رسیده رو پر کرده بود و صدای فواره ی وسط حوض که جنسش از ساروج بود، یه حال وهوای خاصی ایجاد میکرد. اومدم و روی لبه ی ایوون نشستم و گفتم:
ببیند بابا، آخه من اصلا علاقه ایی به ازدواج ندارم. چرا میخواین با خودخواهیتون منو تو چیزی که برام اهمیت نداره گرفتار کنید؟
پدرم همونطور که روی ویلچر کنار حوض وسط خونه داشت وضو میگرفت جواب داد:
بابا تو حالا جوونی، نمیدونی که تشکیل خونواده چقدر لذت داره. آدم تا جوونه باید به خودش سرو سامون بده.
مادرم در حالی که سینی چایی دستش بود. از آشپزخونه ی کنار حیاط به سمت ایوون اومد بیرون، وقتی کنار من رسید، اون تن ظریف و استخونیش رو کنار من جاداد، دستی روی موهام کشید وگفت: بابات درست میگه پسرم. ما موهامونو تو آسیاب که سفید نکردیم و سینی چایی رو گرفت جلوم... برگشتم به چهره ی شکسته شدش از گذر زمان و اون موهای خاکستریش که هنوزم مثه جونیهاش بهش میرسید نگاهی انداختم. دستم رو بلند کردم و دور شونهاش گرفتم و کشیدمش تو بغلم و موهاش و بوسیدم. تو ****آغوشم خندید و گفت: هنوزم مثه بچه گیهات بوی تنت مستم میکنه عزیزم.
استکان چایی و برداشتم و گفتم:
-مادر من، به خدا ازدواج تو این زمونه به این سادگیها نیست. من یه آدم بیکارم، که فقط بلدم خوب زر بزنم. نه شغلی نه پولی... آخه با چه پشتوانه ایی میخواین من زن بگیرم؟
سیمین خواهرم که یکسال از من بزرگتره، همونطور که توی قاب چوبی پنجره بزرگ اتاقش که توی حیاط باز میشه نشسته بود و کتاب میخوند. با عصبانیت گفت: معلوم هست تو چی میگی؟
تو یه نویسنده ایی. خیلیها تو رو میشناسند. میدونی چند تا از دوستای خودم اگه از تو بزرگتر نبودند، حاضر بودند کنیزیتو بکنند؟
-سیمین جان، پیادشو با هم بریم. من فکر میکنم اگه هفتا دختر کور و کچلم داشتی با این زبونت همه رو شوهر میدادی.
سیمین از پنجره پرید روی حیاط اومد طرف من ، سرم رو گرفت بین دستاش و صورتم رو بوسید و با یه لحن بچه گونه گفت:
قربون داداش خوشگلم برم. بذار بریم یکم خواستگاری بازی دیگه... وای به خدا خیلی حال میده. فکرش رو بکن، تو کت و شلوار پوشیده، کروات زده، تو مجلس نشستی و دختره هم داره برات ضعف میره.
-ههه. نه که تحفه ام؟ دختره ام برام ضعف میره! آهان پس بگو؟! تو خواستگاری بازیشو دوستداری؟!
ییشششش. خیلیم دلشون بخواد.
-آبجی خانوم این روزا دخترا دلشون برا پول ضعف میره.
مادرم تند و غضب کرده، جوریکه انگار همین حالا یه دختر اونجا نشسته و از من پول میخواد گفت: مگه ما نداریم قربونت برم؟ چندتاشونو میخوای برات بخرمو در راه خدا آزاد کنم؟
-مادرمن، این چه حرفیه؟! مگه دخترا برده اند، که بخریو آزادشون کنی؟
سیمین دوباره صداش دراومد. داداشی گوش کن به من. اگه واقعا مشکلت پول؟ که خودتم میدونی هیچ کمبودی نداری. هم خونه ت آماده ست و هم ماشینت و... هرچیز دیگه که بخوای.
-چیه از کیسه ی خلیفه میبخشی؟
صدای پدرم بلند شد که، یه عمر زحمت کشیدمو نخوری کردم، تا تونستم یه مال و اموالی جمع کنم. اما فکر میکنی برا خودم جمع کردم؟ نه باباجون من دیگه پام لب گور... همش مال شما بچه هاست.
هممون با این حرف پدرم، شروع به اعتراض کردیم.
آیی! چی دارید میگید؟ میخوام دنیا نباشه که من با پول شما خوش باشم. با این حرفش بغض گلوم رو گرفت. از جام بلندشدم و رفتم طرفش و سرش رو تو سینه ام گرفتم. مثه بچه گیهام بوش کردم. زیر گوشم گفت:
دل باباتو نشکن. بذار یه حرکتی بکنیم.
با صدای عمه شهناز که تو آستانه ی دالون خونه ایستاده بود. به خودم اومد.
اوووه ، چه خبره پدرو پسر؟! تازه همو پیدا کردید؟ چرا درخونه بازه؟
با خودم گفتم: واااای همین یکی رو کم داشتم!
عمه خانوم اومد جلو چادرش رو از سرش برداشت انداخت روی ایوون و همه رو یک به یک ماچ مالی کرد و ادامه داد: خب به کجا رسیدید؟
شصتم خبردار شد که، برنامه از قبل چیده شده!
سیمین مثه بلبل داشت برای عمه توضیح میداد، که آره، هر چی ما میگیم، شهروز خان یه جواب سر بالا بهمون میده... اما کم کم داریم راضیش میکنیم. عمه ام رو به من کرد و گفت: چیه؟ میخوای تا آخر عمرت عذب بمونی؟ خجالتم خوب چیزیه والا! مرد هم مردای قدیم. تا یه زن میدیدند، آب از لب لونچشون راه میفتاد. نه به اون وقتا که باید جلوی مردا رو میگرفتی و هزار چشمی می پاییدیشون، که یه وقت زیرآبی نرند و یه هوو سرت بیارند. نه به حالا که باید التماس کنی تا بتونی پسرتو زنش بدی! اصلا نکنه مشکل داری آقای نویسنده؟ هان؟ بعد نزدیکم شد، سرش رو آورد زیر گوشم و گفت:
راست نمیشه؟
از خجالت تا بناگوش سرخ شدم. همه به خاطر رک گویی عمه شهناز ازش حساب میبردند.
سرم رو از شرم زیر انداختم.
چیه؟ خجالت کشیدی؟ حالا تازه اولشه. اگه به حرفهام گوش ندی پدرتو در میارم.
-عمه جون خواهش میکنم، شما دیگه گیر ندید.
عمه در حالیکه یک دستش و سرش رو با هم به چپ و راست حرکت میداد، با یه لحن کشدار ادامه داد: وااااای به خدا نمیدونی چه دختری برات دیدم . آ، مثه پنجه ی آفتاب... یه فرشته... هزارتا خواستگار داره... خونواده دار... خوشگل ، خوش هیکل... درس خونده... با کمال... به خدا هرچی ازش بگم کم گفتم.
سیمین صداش دراومد: عمه، یعنی از منم خوشگلتره؟
الهی قربون تو برم عروسکم. تو هم ماهی . اما اون قرار عروسمون بشه. باید یه جور دیگه در موردش حرف بزنیم، تا شاید دهن شهروز خان آب بیفته.
-عمه جون به خدا نمیتونم خودمو راضی کنم، از این خونه به اون خونه راه بیفتم که چی؟ من میخوام زن بگیرم؟ دیگه دوره ی این حرفا نیست. اگه دوستام بفهمند من همچین کاری کردم... واااای . دیگه آبرو برام نمیمونه. من چند ساله دارم تو مجلات برعلیه ازدواجهای سنتی مینویسم. حالا خودم... نه اصلا نمیتونم خودمو راضی کنم.
قربونت برم کله خرعمه. این دختریکه من برات دیدمو ببینی ، دیگه از خونشون بیرون نمیای، که بخوای بری خونه ی یکی دیگه. همونجا بسط میشینی تا عقدتون کنیم.
-ههه، مگه کیه؟ مونیکا بلوچی؟ یا کاترینزاتا جونز؟
عمه دستاش رو بهم زد و با هیجان گفت: تو ببینش عمه... من مطمئنم از همین دختره که میگی... چی بود اسمش؟
سیمین میخنده و میگه: مونیکا ...
عمه ادامه میده آره... از همونم خوشگلتره...
با این حرف عمه تو دلم یهو خالی شد. همیشه تو تخیلاتم دختریکه من میخواستم شبیه اون بود.عمه ادامه داد: من قرار رو برای فردا شب با خونوادش گذاشتم. حالا اگه میخوای آبروی فامیلمونو ببری و اگه جرات داری بگو نمیام . بعد با ابروش به جلوی شلوارم اشاره کرد و ادامه داد: یالا بگو نمیام، تا منم آبروت رو جلو همه ببرمو بگم، چرا از زن گرفتن فرار میکنی. همه با این حرف عمه زدند زیر خنده.
اصلا این عمه شهناز شوخی بردار نبود. به یه چشم بهم زدن حیثیت آدم رو میبرد!
-آقا قبول، باشه. اما یه شرط دارم.
همه با هم گقتند: چه شرطی؟
-اینکه اگه اومدم و نخواستم، دیگه ادامه ندیم. یعنی فقط و فقط یه جا میام خواستگاری. اونم فقط به خاطر بابا. داشتم با خودم فکر میکردم... منکه میدونم جوابم نه س، بذار دل اینها رو شاد کنم...
همه به هم نگاه کردند. اما عمه بدون یک لحظه معطلی گفت: باشه قبوله. تو اگه از اون خونه تونستی بیای بیرون، ما هم دیگه کاری به کارت نداریم.
داشتم به این فکر میکردم، منکه تصمیم ندارم به چنین نوع ازدواجی تن بدم... اما خب میتونم به عنوان یه نویسنده، خواستگاری رو تجربه کنم. که اگه لازم باشه در موردش بنویسم، مشکلی نداشته باشم... بنابر این با یکم اکراه از قبول این موضوع، برام قابل هضم بود...
اما از اینکه بلاخره توونسته بودند، به هر ترفند که شده، مجبورم کنند برم خواستگاری، حالم گرفته شده بود. دلخور از جمع جدا شدم و به سمت اتاقم، که اونطرف حیاط خونه ی دورسازمون قرار داشت، حرکت کردم. تا از زیر بار این همه رفتارهای زنونه فرار کنم.
صدای عمه رو پشت سرم میشنیدم که مدام داشت قربون صدقه ام میرفت و از دختره تعریف میکرد.
وقتی وارد اتاقم شدم، یه راست رفتم سراغ کامپیوتر و سایتی رو که داستان (روزان ابری) رو توش مینوشتم رو باز کردم. شب قبل ماجرای سکس علی و شیرین رو به تصویر کشیده بودم. تا وارد سایت شدم، از اونهمه کامنت جا خوردم. اونقدر از دست نوشتهام تعریف و تمجید وجود داشت، که با خودم فکر کردم. نکنه جدی جدی من نویسنده ی تواناییم و خودم خبر ندارم؟!
تو قسمت پیامهای خصوصیم، حدود سی تا پیام داشتم. توی خود تاپیک که دیگه هیهات بود!
یه آی دی بود، به نام (رودابه) هر وقت این آی دی برام پیام میداد، ناخودآگاه یاد کتاب سرزمین جاوید ذبیح الله منصوری میفتادم. هیچ وقت توی تاپیکم برام کامنت نمیذاشت و توی هیچ تاپیک دیگه هم اثری ازش نبود و فقط توی قسمت خصوصیم، هر چند روز یه چیزی برام ارسال میکرد. اکثرا هم چنان منطقی داستان رو نقد میکرد، که از نوشتنم خجالت میکشیدم و گاها فکر میکردم، که من دارم یه مشت اراجیف سرهم میکنم. اینبار هم برام پیام داده بود.
خب، این قسمت رو هم خوندم. باید بگم، خیلی وقیحی آقای داروک! واقعا با چه رویی میتونی اینقدر واضح و بدون پرده همه چیز یه سکس رو بنویسی؟! نمیدونم باید به داشتن اشخاصی مثه تو، توی این مملکت افتخار کرد، یا از وجودت شرمنده بود! آخه پسرجون شرم و حیا هم خوب چیزیه، که تو نداری.
بهش جواب دادم:
دوست محترم، مجبور نیستید به خوندن دست نوشته هام ادامه بدید.
بعد جواب باقیه ی بچه ها رو دادم و قسمت جدید رو که چند ساعت قبلش نوشته بودم رو تو سایت گذاشتم.

تو خونمون هلهله بود. همه داشتند تلاش میکردند، که برای رفتن به خواستگاری تو بهترین شرایط باشند. منم نشسته بودم و خونسرد داشتم، رفتارهاشون رو توی ذهنم هک میکردم. چون برام آخر و عاقبت داشت. نوشتن همین بود، که ببینم دیگران تو شرایط مختلف چه عکس العملی دارند.
خواهرام به ترتیب سارا و سپیده و سیمین. هر کدوم به نوبه ی خودشون توی رفت و اومد انجام کاراشون هر دفعه یه غری هم به من میزدند.
نگاش کن چه بیخیال! پاشو برو حمام هپلی. لباسات آماده است؟
چی میپوشی و ...
بلاخره غروب شد و همه آماده ی حرکت. من تو آخرین لحظه دوباره سری به سایت زدم و پیامهام رو چک کردم. خیلی حال کردم. همش انرژی بود. بازم (رودابه) برام پیام داده بود که.
بی ظرفیت، تحمل انتقاد داشته باش... وگرنه همه ی عمرت رو باید تو همین سایتهای سکسی و گمنام بنویسی. ولی خداییش با تموم ضعف ادبی ، بازم داستانت جذاب! یعنی واقعا شخصیت خودتم مثه شخصیت داستانت؟
صدای خواهرام رو شنیدم، که همه با هم داشتند جیغ میکشیدند. آهاااااااای کجایی دیر شد.
فرصت جواب دادن نبود. کامپیوتر رو خاموش کردم و از اتاق زدم بیرون.

***********************************
وقتی پا به حیاط خونه ی دخترخانوم گذاشتیم، از اونهمه سلیقه و زیبایی باغچه ها حیرت کردم! ناخودآگاه به زبونم اومد. که وای چقدر این باغچه هاتون زیباست. مادر و پدر دختره، که به استقبالمون اومده بودند. با هم گفتند: کار پرتو دخترمونه. اون باغبونی خونه رو انجام میده. با خودم زیر لب اسمش رو تکرار کردم... پرتو... چه اسم دهن پر کنی داره!
عمه شهناز نگاهی به من کرد و نیش خندی زد.
وارد ساختمان که شدیم، چند نفر دیگه زن و مرد هم به استقبالمون اومدند و تعارفات شروع شد، تا وقتی روی مبل جا گرفتیم. همه ی خانوادشون از اون اصفهانیهای مذهبی و مقید به حجاب و روگیری از نامحرم بودند. درست برعکس فامیل من. با اینکه ما هم اصفهانی اصیلیم. اما حجاب و محرم و نامحرمی نداریم. البته بچه های فامیل همدیگر رو مثه خواهر و برادر دوستدارند و اصلا نامحرمی برامون حرف خنده داری.
احساس میکردم یکم جو نا آروم! جوریکه به نظرم رسید، که انگار همه ی میزبانان از چیزی نگرانند و واهمه دارند! هنوز همه توی تعارف بودند و من داشتم خونشون رو برانداز میکردم. یه سالن بزرگ، که سه سری مبل توش چیده شده بود و یه میز ناهار خوری دوازده نفره هم کنار اوپن آشپزخونه قرار داشت. اونطرف سالن، یه راه پله با نرده های چوبی به رنگ زرشکی، که با پردهای خونه همرنگ بود، بصورت زیبایی با یک پیچ تا طبقه دوم امتداد داشت. اینجور که شنیده بودم، پدر دختر تاجر فرش بود و معلوم بود که پولش از پارو بالا میره. تو این تفکرات بودم، که یدفعه، یه دختر بی حجاب، تند و سریع از پله ها پایین اومد و یکراست اومد طرف جمع، که هنوز در حال تعارف بودند. ناخودآگاه همه توجهات رفت طرف اون.
بینظیر بود. یه بلوز و شلوار ساده ی مشکی تنش بود، که با رنگ پوست دستاش و صورت و گردنش کاملا در تضاد بود. موهای لخت و بلند و سیاهش، با اینکه از بیخ مثه دم اسب بسته بودش، تا روی باسنش بود. چنان این چهره وحشی و سرکش به نظر میرسید، که من با خودم فکر کردم . این بی رحمترین زن دنیاست.
حالا وسط جمع ایستاده بود. مغرور و از خود راضی. با گردنی برافراشته و آماده به جنگ. همه از این رفتار او متعجب شده بودند و ساکت داشتند نگاهش میکردند. نگاهی به همه انداخت. پدر و مادرش از وحشت رنگشون پریده بود. یک لحظه نگاهش توی نگاه من گره خورد. زهر خندی زد و بعد با صدایی بلند و رسا و البته گرم و دخترونه گفت:
اولا سلام. دوما من از طرف پدر و مادرم از همه عذر میخوام. و برای اینکه دیگه پدر و مادرم این اشتباه رو تکرار نکنند، مجبورم حرفمو به این صورت بیان کنم. بنده به هیچ عنوان قصد ازدواج ندارم و نخواهم داشت. البته اگه خبر داشتم، اجازه نمیدادم که شما توی زحمت بیفتید. ولی خونوادم برای اینکه منو در مقابل عمل انجام شده قرار بدند، تا چند دقیقه ی پیش، هیچ حرفی به من نزده بودند. بازم از همه عذر میخوام و بعد نگاهش رو به طرف من گردوند و با همون لبخند نیشدار که غرورم رو شکست گفت: مخصوصا شما آقای داماد، براتون آرزوی خوشبختی دارم. خدانگهدار و به سرعت برگشت و از همون پله ها بالا رفت.
چنان همه بهت زده شده بودند، که هیچ کس توانایی کلامی حرف زدن رو نداشت! خودم با اینکه انگار هیپنوتیزم شده بودم، اما غرورم به یاریم اومد و من رو مجبور کرد که از جام بلند شم و بدون کلمه ایی از در ساختمون خارج شم.

ادامه دارد...
داروک
 
     
  
 
#5   Posted: 13 Jun 2021 21:54

 0 Star

ارسالها: 29
darvack
خیلی خوشحالم که بعد از مدتها یکی از برترین نویسندگان داستان ها به سایت برگشت. بی صبرانه منتظرم فصل دوم این داستان عالی رو بخونم. امیدوارم مابقی نویسندگان هم برگردند و بخش داستان های سکسی رو دوباره احیا کنند.
 
     
  
 مرد
#6   Posted: 13 Jun 2021 22:05


 1 Star

ارسالها: 240
بازی (قسمت سوم) نوشته ی داروک...

اونقدر حالم بد بود، که از خودم بدم میومد. آخه این چه کاری بود که من احمق کردم؟! چرا خودم رو دادم دست چندتا زن، که برام تصمیم بگیرند؟ منیکه با اونهمه ادعا، همه به عنوان یه آدم ضد ازدواج سنتی میشناختنم. حالا برای راضی کردن دل خونواده، شرفم رو داده بودم. اونقدر بهم برخورده بود، که دلم نمیخواست دیگه هیچ کدوم از خونوادم رو تا آروم شدنم ببینم.
پیاده و بدون هدف راه میرفتم و با این خود درگیری در حال کلنجار بودم. از یه طرفم این کار دختره باعث شده بود، که یکم بیشتر به خودم بیام و تو دلم داشتم به خاطر اینهمه شهامت تحسینش میکردم. وقتی به خودم اومدم، دیدم تو کافه ی دوستم جاوید، که تو یکی از کوچه های خیابون نظر، نشستم.
کافه شلوغ بود... دختر پسر درحال صحبت کردن و شوخی. بوی عطر قهوه فضای اونجا رو که با یه نور ملایم قرمز جلوه ی کلابهای اروپایی رو تو ذهن ترسیم میکرد پر کرده بود.
سیما یکی از دخترایی بود که برای جاوید کار میکرد. با دیدن من جلو اومد و گفت:
به به. چه عجب یه سری به ما زدی؟!
-جاوید کجاست؟ چشمای سبزش برق میزد و یه لبخند خوشگلم رو اون لبایی که با رژ صورتی جلوشون رو بیشتر کرده بود خودنمایی میکرد.
جاوید رفته بیرون. طبق معمول یه تیکه ی جدید گیر آورده.
-میتونی بهم یکم مشروب بدی؟
چیه انگار خیلی بهم ریختی؟
-سیما سوال پیچم نکن. برو یکم عرق برام بیار.
ابروهاش رو تو هم گره کرد و گفت:
مگه اینجا عرق فروشیه آقای نویسنده؟!
-اه. اگه میخوای کل کل کنی، پاشم برم گورمو گم کنم؟
با یه عشوه ی حال به هم زن گفت:
اخم نکن جیگر. هر چی بخوای برات میارم... سپس برگشت و رفت.
هیچ وقت از دختراییکه عشوه های زنونه تو رفتارشونه خوشم نیومده. این دختره هم خیلی سعی داشت یه جوری من رو جذب کنه، که شاید یه اتفاقی بینمون بیفته. اما تا اون عشوه های مکش مرگ من رو ازش میدیدم، به جای اینکه تحریک بشم، بدتر حالم گرفته میشد!
چند دقیقه بعد سیما با یه لیوان بزرگ، که به نظر میرسید توش شربت آلبالو و یا یه چیزی تو این مایه ها باشه، برگشت. لیوان رو از تو سینی برداشت و گذاشت جلوی من.
کجا بودی با کت و شلوار و کراوات؟ نیم نگاهی به صورت خندونش انداختم و جواب دادم:
-سیما میشه تنهام بذاری؟
پشت چشمش رو نازک کرد و گفت:
یییششش... چقدرم که سگ اخلاقی! و رفت.
لیوانم رو برداشتم و تا خواستم اولین جرعه رو بریزم به کامم، چشمم اوفتاد اونطرف، گوشه ی سالن، که یه خانوم حدود سی سال با صورتی گرد و گندمی و چشمای روشن، و موهای بلوند کرده ، با یه مانتوی کرم رنگ و یه شال قهوه ایی، فنجون قهوه به دست و سیگار لای انگشت، بهم زل زده! لیوانم رو به نشونه ی سلامتیش از لبم جدا کردم و بعد دوباره بردم طرف دهنم. لبخند ملیحی روی لباش نشست و اونم با فنجون قهوه حرکت من رو تکرار کرد. دستش رو زیر چونه ی گرد و خوش فرمش گذاشت و با همون لبخند به زل نگاه کردنش ادامه داد.
چون شکمم خالی بود، چند دقیقه بیشترطول نکشید، که تنم گرم شد. بلاخره زیر بار نگاه اون خانوم جذاب و سرو صدای چند تا دخترو پسر توی کافه، لیوانم رو تمومش کردم و به سمت سیما که پشت صندوق ایستاده بود نگاه کردم. نگاهمون با هم گره خورد. با سر بهش اشاره کردم و پول مشروب رو روی میز گذاشتم و از جام بلند شدم. سرم گیج رفت! جوریکه مجبور شدم برا چند لحظه به صندلی تکیه کنم. یه نگاه به طرف خانومه کردم که معلوم بود از سر بیکاری اونجا نشسته و فقط من رو زیر نظر داره. خیلی گرمم شده بود. کراواتم رو گرفتم و از گردنم بازش کردم و گذاشتم توی جیبم. نفسم یکم باز شد. برای سیما دستی تکون دادم و از کافه خارج شدم.
حتی عرق هم نتونسته بود، درد فاجعه ی اون شب رو تو دلم کم کنه! تازه انگار باعث شده بود که، تمرکزم روش بیشتر بشه! یه سیگار روشن کردم و بازم بی هدف به راه افتادم. به خیابون که رسیدم... وقتی میخواستم عرض کوچه رو طی کنم و وارد خیابون نظر بشم. یه ماشین کوبید رو ترمز، صدای جیغ لاستیکهاش، همه ی چشمها رو به طرف خودش جذب کرد. نگاه کردم دیدم همون خانومه توی کافه ست! سرش رو از پنجره ی ماشین سیاهرنگش بیرون آورد و با خنده گفت:
هی آقا مگه مستی؟
سیگارم که تقریبا به انتها رسیده بود رو با انگشتام پرتاب کردم یه گوشه ایی و رفتم طرفش کنار پنجره ایستادم و تو چشماش نگاه کردم و بازدمم که چیزی جز دود سیگار نبود رو تو صوتش فوت کردم...
اوه اوه... خفه نشی؟ جدی جدی انگار مستی! خوش به حالت.
دستام رو گذاشتم روی لبه ی پنجره و کمی خم شدم. از بوی دهنم یکم خودش رو کشید کنار و
گفت: اوه اوه... خفه شدم.
-تا حالا کسی بهت گفته خیلی خوشگلی؟ لحنم کشدار و مستونه بود.
نه جون شما. اولین نفری که منو روشن میکنی. میخواین برسونومتون؟
نمیدونم چرا با دیدن دوباره ش حس کردم مور مورم شد!
-نمیترسید یه پسر مستو سوار ماشینتون کنید؟
اگه اون پسر مست داروک باشه، چرا میترسم. اما این ترسو دوستدارم...
اووووه لعنتی من رو میشناخت! پس بگو چرا تو کافه اونجوری گیر داده بود.
-خب، پس با این حساب برو دختر خوب و ریسک نکن.
میخوام برم. اما نمیدونم چرا پام نمیره روی گاز! فکر کنم فلج شدم.
-زبونت که خوب کار میکنه.
صدای بوق چند تا ماشین پشت سرش مجبورم کرد، که برای ادامه ی این کل کل برم و سوارشم.
تا کی وقت داری با هم باشیم؟
-تا آخر دنیا.
مامانت نگرانت نشه پسر کوچولو؟
-اتفاقا میشه. چون... اما حال حرف زدن نداشتم. همون وقتم گوشیم شروع به زنگ خوردن کرد. از جیبم درش آوردم و نگاه کردم روی ال سی دیش. سیمین بود. رد تماس کردم و برشگردوندم توی جیبم.
هههه. کیه؟ مامانجونت، یا دوست دخترت؟
-من دوست دختر ندارم.
اووه چه پسر نجیبی! پس مامانجونت بود؟ نگران یکی یدونه اش شده؟ آخی...
-شما منو از کجا میشناسی؟
واقعا منو یادت نیومد؟
دوباره به صورت ماهش نگاه کردم. اما بی نتیجه بود. چیزی یادم نیومد. شونه هام رو از روی ندونستن بالا انداختم.
خندش گرفت و گفت: من نادیا فرخی ام. دختر سر دبیر مجله...
-اووه اووه... نگهدار. نگهدار من پیاده شم. نگهدار. از لحن مضحکم خندش گرفت و گفت: نترس قول میدم بهش نگم که مست بیرون دیدمت و سوارت کردم.
-نه، من نمیخوام مثه فیلمها عاشق دختر رئیسم بشم... نگهدار پیاده شم...
همونطور که بلند بلند میخندید. گفت:
به همین زودی داری خاطر خوام میشی؟
-هر که را روی خوشو موی نکوست.
مرده و زنده ی من عاشق اوست.
همونطور که قهقهه میزد گفت: ای پسره ی هرزه...

گوشه ی یکی از خیابونها نگهداشت. یکم به طرف من چرخید و جاش رو درست کرد. و با اون چشمای عسلیش بازم بهم زل زد و گفت: خیلی وقته میشناسمت. توی خونمونم که پدرم راه میره و دائم از نوشته هات تعریف میکنه. اما نمیدونم فقط نوشتنت خوبه، یا هنر دیگه هم داری.
دوباره مور مورم شد. اونقدر این نگاها حریص و محرک بود، که کم کم داشت روی یه جاهاییم تاثیر بد میذاشت. تاثیر بد؟ درست گفتم؟
-ببین دختر جون برو آخر شبی خونتونو با دم شیر بازی نکن.
ابروهای خرماییش رو بالا برد و با چشمای گشاد شده گفت: چی؟ درست شنیدم؟ شیر؟ ههه پسر کوچولوی من. مامانت داره دنبالت میگرده.
یه دفعه دستم رو جلو بردم و پشت سرش رو گرفتم و صورتش رو به طرف صورتم کشیدم و لبام رو گذاشتم رو لباش. طعم لباش محشر بود! یکم تلاش کرد، تا تونست سرش رو از توی دستم بیرون بکشه و لباش رو از دهنم جدا کنه. به محض اینکه آزاد شد، دستش رو بالا برد و محکم یه چک نثار بنا گوشم کرد. از عصبانیت چهره ش رو توی هم کشیده بود و گفت:
کی بهت اجازه داد همچین غلطی بکنی؟!
اما من پر روتر شدم و اینبار با هر دوتا دستم صورتش رو گرفتم و لباش رو به کامم کشیدم. صدای اوم اومش میومد و با دستاش تلاش میکرد، که دستای من رو از دوطرف صورتش برداره. ولی چنان محکم صورتش رو گرفته بودم، که تلاشش به جایی نرسید. بوسه ی طولانی من اثر خودش رو کرده بود و کم کم دست از مقاومت برداشت و آروم آروم شروع کرد با دستاش بازوهای من رو لمس کنه. تسلیم شده بود و دیگه اراده ایی از خودش نداشت. داشت همراهی میکرد و لبهام رو میگزید. با یکی از دستام دکمه های مانتوش رو باز کردم و دستم رو بردم توی یقه ی تاپش و سینه ی سمت چپش رو از تو سوتینش بیرون کشیدم و با انگشتام نوکش رو لمس کردم. نفسهاش به شماره افتاده بود و مرتب آه میکشید و دیگه حاضر نبود یک لحظه دهنش رو از دهنم جدا کنه. زبونش رو ته حلقم احساس کردم! آب دهنش خوشمزه بود. یهو حس کردم دستش رفته روی شلوارم و داره شیطونیای بدی میکنه!
با خوردن چند تا ضربه به شیشه ی پنجره سمت نادیا به خودمون اومدیم و همدیگه رو ول کردیم.
ای وای. یه گشت موتوری نیروی انتظامی کنارمون ایستاده بود و هر دونفر سوارش بهمون زل زده بودند.
نادیا شیشه رو داد پایین و خونسرد گفت: فرمایش؟
ماموره سعی کرد خودش رو جدی بگیره. برا همین با اخم گفت: معلوم هست چه غلطی دارید میکنید؟
نادیا هم جدی و محکمتر از اون جواب داد : نامزد بازی آقا، نامزد بازی. نکنه جرم؟
ماموره که از لحن محکم نادیا یکم جا خورده بود، گفت: نامزد بازی جرم نیست، اما به شرط اینکه تو انظار عمومی دستتونو تو لباس هم نکنید.
ببینم آقا... تو این تاریکی و با شیشه های دودی ماشین من، شما چطور تونستی ببینی ما دستمون تو لباس هم دیگه س؟
لا الله... انگار تازه بدهکارم شدیم؟
نادیا کیفش رو از صندلی عقب برداشت. بازش کرد، چند تا دوهزار تومنی بیرون کشید و چپوند تو دست ماموره، که گذاشته بودش لب پنجره. نیش ماموره تا بناگوشش باز شد و گفت:
خوش باشید جوونا. اما نه کنار خیابون و یه دنده به موتورش داد و گازکش ترکمون کرد. بعد برگشت و مستقیم توی چشمای من نگاه کرد و گفت: پسره ی دریده.
شونه هام رو بالا انداختم و گفتم: بهت هشدار دادم با دم شیر بازی نکن.
ههه. دمشو بگو که آنی برا آدم سیخ میکنه. سپس یقه ی مانتوش رو درست کرد و راه افتاد.
-کجا میخوای بری؟
بریم یه جایی که کسی نباشه، تا من دم آقا شیر رو بچینم...

ادامه دارد...
داروک
 
     
  
↓ Advertisement ↓
↓ Advertisement ↓
↓ Advertisement ↓
 مرد
#7   Posted: 13 Jun 2021 22:50


 1 Star

ارسالها: 240
بازی (قسمت چهارم) نوشته ی داروک...

خندیدم و بهش گفتم: میخوای ببریم بهم تجاوز کنی؟
لبخندی شیطنت آمیز به لب آورد، نیم نگاهی بهم کرد و گفت: شایدم کردم.
چند دقیقه بعد وارد یه مجتمع بزرگ آپارتمانی شد، که توی محوطه ش گروه گروه پسر و دختر ایستاده بودند. با تعجب گفتم: اینجا قرار مراسم دم چینی برگزار بشه؟ ترمز دستی ماشین رو کشید و در حالی که پیاده میشد گفت: فقط خدا به دادت برسه. بعد در برابر چشمای حیرونم رفت طرف چند تا پسر، که دور هم جمع شده بودند. چیزی به اونها گفت و با دستش به من اشاره کرد. داشتم فکر میکردم، چیکار داره میکنه؟! که دیدم اون چندتا پسر به طرف ماشین حرکت کردند. از رو غریزه احساس خطر کردم. برا همین درو باز کردم که از ماشین پیاده شم. اما اونها چون فکر کردند، من قصد فرار دارم، به طرفم دویدند و تا اومدم به خودم بیام، زدند دهنم رو سرویس کردند. تو این فاصله هم نادیا ایستاده بود و پیروزمندانه به منظره نگاه میکرد. یه چند دقیقه اییکه من رو زیر مشت لگد خورد و خمیر کردند. نادیا جلو اومد و گفت: بسشه بچه ها. منکه کنار ماشین رو زمین افتاده بودم با آستین کتم خون دماغم رو پاک کردم و به چهره ی خندون نادیا نگاه کردم. خم شد دستش رو زیر بازوم گرفت و گفت: پاشو عزیزم تا بریم.
بازوم رو از تو دستش بیرون کشیدم. جلوش ایستادم و شروع کردم با دستم خاک های روی لباسم رو تکوندن. همه ی تنم درد میکرد. شاید حدود پنجاه نفر دورمون جمع شده بودند و نگاهم میکردند. نادیا به اون پسرا گفت: خب ممنونم از لطفتون، حالا تنهامون بذارید بچه ها. همه از اطرافمون پراکنده شدند. من هنوزم تو حیرت مونده بودم، که نادیا چرا این کار رو کرد!
دوباره دست پیش آورد و بازوم رو گرفت و با لبخند گفت: سوار شو پسر. تموم شد. باورکن. فقط میخواستم دم آقا شیر رو بچینم. باید گستاخیت رو تلافی میکردم، وگرنه عقده ایی میشدم. خندم گرفت. نمیدونم از چی، اما خندیدم. گفتم چه سگای وحشی داری؟! یکم تربیتشون کن. اصلا احساس بدی نداشتم. حتی حس نمیکردم بهم توهین شده! انگار از این کتک خوردن راضی بودم! از خندیدن من یباره چشمای نادیا گرد شد و گفت: تو میخندی؟! عجب جونوری هستی!
یکم دیگه خودم رو تکوندم و بدون کلام راه افتادم به طرف در خروجی اون مجتمع. نادیا چند قدم دنبالم کرد و گفت: صبر کن. کجا داری میری. بازم خندیدم و گفتم: خونه.
ولی من هنوز باهات کار دارم. دماغتم داره خون میاد.
ـ ههههه. چیه نذر کردی امشب منو دور شهر بگردونی و هر گوشه بدی یه شکم سیر بزنندم؟
اونم خندید.
به خدا این کتک زدنت علت داره. که برات میگم. اما متعجبم که تو چرا میخندی!
-هههه. شاید بوسیدنت ارزش این کتک رو داشته.
واقعا؟! پس نوش جونت. بیا باهم بریم تا بگم چرا این کارو کردم.
منم که ذاتا آدم فضولیم، برا اینکه بفهمم چرا این بلا رو سرم آورد، دنبالش راه افتادم. وقتی نشستیم توی ماشین، سریع جعبه دستمال کاغذی رو برداشت و چند تا از توش بیرون کشید و گذاشت روی دماغم. برام جالب بود، مثه کسی که انگار تو این کتک خوردن هیچ تقصیری نداشته، خون لب پاره شده و دماغم رو پاک میکرد و میگفت: بمیرم، ببین چی کارت کردند. وحشیهای پدرسگ.
دستش رو گرفتم و از روی صورتم برداشتم و گفتم: نادیا تو بیماری روانی نداری؟
خندید و گفت: شاید. اما توضیح میدم. صبر کن. سپس ماشین رو استارت زد و راه افتاد و شروع به حرف زدن کرد.
میدونی، من پنج سال پیش ازدواج کردم. مثه اکثردخترای این زمونه با عشق خیابونی. بعد از ازدواج هر چی من به همسرم عشق میدادم، درعوض اون کتکم میزد. شبا همه ی عشق و تنمو در اختیارش میذاشتم، عوضش اون صبح با کتک تلافیشو درمی آورد. بلاخره یه روزی خسته شدمو از خودشو عشقش دل کندم و تصمیم گرفتم، اگه روزی با کسی خواستم ارتباط برقرارکنم، اول یه کتک مفصلش بزنم، که اگه بعد معاشقه خواست کتکم بزنه بی حساب باشیم.
-عجب خوش شانسم من! داشتم شاخ در میاوردم! نادیا ادامه داد:
خب امشب با اینهمه جسارت و گستاخی که تو وجود تو دیدم و باشناخت قبلی که ازت دارم، احساس کردم باید اول کتک بخوری. چون فکر نکنم بتونم در برابرت مقاومت کنم. با اینکه حالا سه ساله که با کسی رابطه نداشتم. اما تورو خواستم.
یه دفعه ساکت شد و پیچید توی یه مجتمع کوچیک آپارتمانی و رفت توی پارکینگ که زیر زمین بود. ماشین رو پارک کرد و گفت: باقیه اشو تو خونه برات میگم و از تو کیفش یه کلید درآورد و داد دستم و گفت: طبقه ی دوم واحد دوازده. سعی کن کسی نبیندت.

وقتی کلید رو توی در میچرخوندم، با خودم فکر میکردم، حالا تا درو باز کنم، یه لشکر آدم میریزند سرم و دوباره روز از نو و روزی از نو. وارد آپارتمان شدم و دنبال کلید برق گشتم تا پیداش کردم. تصمیم رو گرفته بودم. خودش اینجور خواسته بود. من اگه بوسیدمش فقط برای رو کم کنی بود. اما اون بد جوری جواب بوسه م رو داد. حالا نوبت من بود، که تلافی اون دختره رو هم سر این در بیارم. وقتی خونه رو نور فرا گرفت، یه آپارتمان نسبتا شیک، که باسلقیه چیده شده بود ، جلوی چشمام بود. یه آیینه ی قدی همون نزدیک در خونه به دیوار نصب شده بود. خودم رو توش نگاه کردم. قیافم شده بود مثه جندهای کتک خورده. لبم ورم داشت و دماغم قرمز بود. دعا کردم که پای چشمام سیاه نشه. کت و شلوارم خاک آلود بد فرم شده بود. وارد دستشویی که درش کنار همون آیینه بود شدم. شیر آب رو باز کردم و شروع کردم صورتم رو شستن. خونی که زیر دماغم خشکیده بود رو شستم و توی صورتم زل زدم.
چرا اومدی دنبالش؟ چرا حس نمیکنی غرورت خرد شده؟ ههه، من غرورم خونه ی اون دختره خرد شد. اونوقت که اون با زهر خندش بهم گفت، که (خوشبخت باشید آقای داماد) دیگه از غرور چیزی برام نموند. بغض دارم . دلم میخواد گریه کنم.
چی میگی احمق؟ میخوای این دختره فکر کنه، به خاطر کتک خوردن گریه کردی؟ اونو که حسابش همین امشب تسویه میشه، نگران نباش. اما اگه گریه کنی خیلی خری.
گوشیم شروع به زنگ خوردن کرد. از جیبم درش آوردم. اینبار بابا بود که زنگ میزد.
مونده بودم چیکار کنم. نمیشد جواب پیره مرد رو نداد. مخصوصا که اون توی مجلس باهامون نبود و میدونستم که حالا دلش خیلی داره شور میزنه. پس به اجبار جواب دادم.
-سلام بابا.
سلام عزیزم. کجایی قربونت برم؟
-خونه دوستمم. نگران نباشید.
بابا تو خودتو ناراحت نکن. به جهنم که اینجوری شد. دختر که قحط نیست.
با یکم حرص گفتم: خرد شدن غرورم، ربطی به اون دختره نداره. اتفاقا فکر میکنم بسیار دختر درستی بود.
حالا تو بیا عزیزم خونه، تا ببینیم باید چیکار کنیم.
-کاری نباید بکنیم. من شرطم رو گذاشته بودم. دیگه هم به هیچ قیمتی حاضر نیستم، یک قدم تو راه خواستگاری بردارم.
باشه باباجون، هر چی تو بگی. حالا بیا خونه همه نگرانتند.
-من دیر میام خونه. فعلا خدا نگهدار و ارتباط رو قطع کردم. از دستشویی که اومدم بیرون، در خونه باز شد و نادیا وارد شد. درو بست و ساکت به در تکیه داد و کیفش رو انداحت رو زمین و با یه لبخند موذیانه سر تا پام رو برانداز کرد. منم داشتم نگاهش میکردم. حدود سی ثانیه ساکت داشتیم تو چشمای هم نگاه میکردیم. بلاخره نادیا سکوت رو شکست و گفت: چیه؟ شیر من شده موش؟ دیگه دمش سیخ نمیشه؟ میدونی چرا اینکارو بات کردم؟ چون میدونم چه جونوری هستی. چون میدونم نویسنده ی داستان روزان ابری هستی. چون میدونم دیشب تو داستانت ،علی با شیرین چیکار کرد.
دوباره داشتم شاخ در میاوردم. ادامه داد:
چون میدونم امشب میخوای با من چیکار کنی.
بازم داشت مور مورم میشد. اما مهمتر از اون این بود که، اون از کجا میدونه من کیم؟! برا همین ازش پرسیدم.
خندید و گفت: خب من تو دفتر مجله زیاد میومدم و میرفتم. چند بار هم با تو برخورد داشتم. اما هیچ وقت خودم رو بهت معرفی نکردم. یه روز تو دفتر مجله داشتی ای دیت رو چک میکردی، اون روز دفتر خیلی شلوغ بود. منم صندلی پشت سرت نشسته بودم. داستانهایی که تو مجله مینوشتی رو دنبال میکردم. برا همین کامل میشناختمت. اون روز وقتی اسم ای دیتو دیدم. اونقدر اونو خونده بودم، که تا دیدمش، از تعجب دهنم باز موند. وهمون وقت فهمیدم بعععععله، آقای داروک شما تشریف دارید. چون منم هر شب داشتم داستانتو تو سایت سکسی دنبال میکردم. از همون روز که حدود یکهفته پیشه. فهمیدم یه روز گیر دست تو وحشی میفتم. چون تو مسیر زندگیم بودی.
رفتم طرفش و گفتم: حالا چرا دادی کتکم زدند؟ و کشیدمش تو بغلم. هیچ اختیاری از خودش نداشت. ناخود آگاه داشتم تو ذهنم با اون دختره مقایسش میکردم.
برای اینکه حالا که دست تو وحشی میفتم و میدونم چه بلایی سرم میاری، خیلی دلم نسوزه.
-خب میتونی نذاری بلایی سرت بیارم. سینه ش رو فشار داد به سینه م و دستاش رو دور گردنم حلقه کرد. صورتش رو آورد نزدیک صورتم. عطر نفسهاش داشت مستم میکرد.
آره، اما تو دیوونم میکنی. نمیتونم در برابرت مقاومت کنم. میخوام هر کاری دلت میخواد بکنی.
-هر کاری؟ شالش رو از سرش برداشت و موهای بلوندش رو به رخم کشید و گفت: آره هر کاری. مثه اون دخترای توی داستانهات.
-اما اون دخترای توی داستان استثنا اند. تحمل کارای منو دارند. فکر نکنم تو تحملشو داشته باشی.
امتحان کن...
اونقدر حشری بود که تنش داشت میلرزید. میفهمیدمش، اما من تا حالا با کسی که نمیشناختم نخوابیده بودم و این شناخت یک طرفه بود.
لباش رو جلو آورد تا بذار روی لبهام. صورتم رو عقب کشیدم و خندیدم. فکر کرد میخوام بازیش بدم. با لوندی خندید و سرش رو گذاشت روی سینه ام. دست انداختم زیر رونهاش و بلندش کردم و گرفتمش روی دستام و به طرف یکی از اتاقها راه افتادم. بازم خواست لبم رو ببوسه... اما بازم با شیطنت سرم رو عقب کشیدم. خندید. گفت:
میخوای اینجوری تلافی کتک خوردنتو در بیاری؟ اما من فکر کردم اونقدر ناراحت میشی که میذاریو میری و من مجبور میشم برا به دست آوردنت بیام منت کشی و بعد با دستش به یکی از اتاقها اشاره کرد.
وارد اتاق شدم. خودش کلید برق رو زد. وقتی نور اتاق رو روشن کرد. بازم از سلیقه اش حظ کردم. جواب دادم: نه من بچه پروام و تلافی کتک رو جور دیگه میخوام در بیارم.
پس فقط خدا به دادم برسه...
-هههه، نه اینبار خدا هم به داد تو نمیرسه...
مستونه خندید. انداختمش روتختخواب و شروع کردم اتاق رو بازرسی کردن. یه بالکن نسبتا بزرگ بود که پنجره هاش حفاظ نرده ایی داشت. نگاه کردم، دیدم کلید هم توی قفل درش.
نقشه ام تکمیل شد. برگشتم نشستم رو صندلی که پایین تخت بود.
چیه؟ میخوای همینجوری بشینیو نگام کنی؟
-نه دوستدارم برام استریپتیز کنی.
اوه چه سلیقه ی هم داره! مگه اومدی کلاب سکسی؟
-میخوام ببینم چی زیر لباست قایم کردی.
بلند شد و روی تخت ایستاد و با یه خنده ی پیروزمندانه مانتوش رو درآورد. پوستش گندمی و صیقلی بود. با یه حرکت تاپش رو از تنش در آورد و سریع رفت سراغ شلوار کتون قهوه ایش و اونم به سرعت از پاهاش بیرون کشید. حالا با یه ست کرم رنگ جلوی چشمام بود. دستاش رو به کمرش زد و اندام کشیده و گوشتالوش رو راست راست جلوی دیده ی من نگهداشت. از خجالت چهره ش گلگون شده بود. اما هر جور بود میخواست من رو در برابر خودش تسلیم کنه. یه چرخ زد و اون باسن خوشگلش رو به رخم کشید و خندید.
خب چطوره؟
-عالی... خیلی سکسی هستی!
اما هنوزم باید ادامه بدی. توی ذهنم برنامه ریزیم کامل شده بود.
هههه. واقعا بچه پر رویی! دیگه بقیه شو باید خودت در بیاری.
-اگه میخوای جر زنی کنی من نیستم. اونهمه کتک رو که بیخود تحمل نکردم.
ههههه. بمیرم برات... هنوز دماغت قرمز. باشه هر چی تو بگی و دستش رو پشت کمرش برد تا گیره ی سوتینش رو باز کنه.
دیگه واقعا داشتم تحریک میشدم! کم کم داشتم به خودم شک میکردم، که چقدر مگه توان مقاومت دارم؟ اونم من، که مدتها بود دستم به کسی نرسیده بود.
وقتی سینه های درشتش از سوتینش بیرون افتاد، تو دلم لرزید. بعد دست برد و گوشه های شورتش رو گرفت و یکباره کشید پایین و از پاهاش درش آورد و دستاش رو گرفت جلوی کسش و با خجالت گفت: وااای داروک دارم میمیرم از خجالت بیا دیگه...
-معلومه! ههههه...
از جام بلند شدم رفتم نزدیکش. دستاش رو دراز کرد، که من بگیرمشون. اما من یکدفعه کمرش رو گرفتم و از رو تخت کندمش و به طرف در بالکن بردمش. تا اومد بگه چیکار میکنی در بالکن رو باز کردم و انداختمش توی اون و در رو بستم و قفلش کردم. کلیدش رو برداشتم و تو دستم جلوی چشماش گرفتم. همونطور که کف بالکن افتاده بود. با چشمای وحشت زده گفت:
چیکار داری میکنی؟
-هیچی عزیزم دارم میرم خونه مون. فردا صبح میام سراغت.
خواهش میکنم این کار رو با من نکن. فردا صبح همه منو اینجا لخت مادر زاد میبینند.
-ههههه. خیلیها امشب کتک خوردن منو دیدند.
وحشی بی همه چیز. نکن اینکارو با من، زندگیمو نابود میکنی.
-بای عزیزم. صبح میام سراغت و به طرف در خونه حرکت کردم. صدای التماسش رو پشت سرم میشنیدم...

ادامه دارد...
داروک
 
     
  
 مرد
#8   Posted: 13 Jun 2021 23:50


 1 Star

ارسالها: 240
بازی (قسمت پنجم) نوشته ی داروک...

از سیگار اول صبح متنفرم. اما اینقدر توی این سه روزی که پرتو ترکم کرده عصبیم، که دیگه شب و روز برام فرقی نداره. پس یه سیگار روشن میکنم و مینشینم پشت رل ماشین. اما نمیدونم کجا باید برم. قبل حرکتم بازم زنگ میزنم روی گوشی پرتو، مثه سه روز گذشته خاموش.
بغض دارم، یادم میاد گریه برای مرد زشت! دلم میخوادش. بیقرارشم. توی طول این دو سال اولین باره که برای این تعداد روز ازش دورم. اگه دستم برسه به اون زنیکه خدا میدونه باش چیکار میکنم. استارت میزنم و حرکت میکنم... اما کجا؟ نمیتونم برم خونه ی پدرش...
چون از من متنفرند. فکر میکنند، من دخترشون رو از راه به در کردم. فکر میکنند من باعث شدم که اون اینطور جسورانه سنت شکنی کنه. برای یه خانواده ی کاملا سنتی، خیلی گرون تموم شده بود. اما من عاشقشم. میپرستمش. نمیتونم به هیچ زن دیگه ایی فکر کنم. بدون هدف دارم تو خیابونها میچرخم و به اون روزا فکر میکنم.

***********************************************
وقتی رسیدم خونه، ساعت از نیمه شب گذشته بود و همه خواب. آروم خزیدم تو اتاق خودم. داشتم لباسام رو عوض میکردم، که چند ضربه به شیشه ی در قدیمی اتاقم خورد و بلافاصله با صدای قیژ باز شد. بابا تو آستانه ی در روی ویلچرنشسته بود و بهم لبخند میزد. اما تا چشمش به قرمزی دماغم افتاد، اخمهاش رفت توهم و با نگرانی پرسید:
چی شده بابا؟ چرا دماغت قرمزه؟
فقط لبخند زدم و سلام کردم.
دعوا کردی بابا؟!
-مهم نیست... قربونت برم که تا حالا بیدار موندی تا برگردم!
مادرتم بیداره، اما نذاشتم بیاد. گفتم حرف مردونه دارم باش.
-هههه. دیگه از مردی امشب چیزی برام نموند...
اینجوری فکر نکن عزیز دلم... به جهنم که نشد. اصلا خوردن اون شومبول تو لیاقت میخواد. هرکسی این لیاقتو نداره...
رفتم جلو و خم شدم، سرش رو گرفتم تو سینه ام و از روی موهاش بوسیدمش.
-قربونت برم بابایی، نگران من نباش. پوستم کلفت. قول میدم زود خودمو پیدا کنم. حالا دیگه شما هم برو بخواب.
صورتم رو بوسید و رفت که بخوابه. منم اومدم پای کامپیوتر و روشنش کردم و کانکت شدم و یه راست توی همون سایت.
بازم از اونهمه پیام تشکر، تعجب کردم. اما توی پیامها یکی نوشته بود.

مرتیکه ی خانوم باز. دنبالتیم و گیرت میاریم. از عرق خوری و خانوم بازیت نوشتی چیزی بهت نگفتیم. حالا گیر دادی به حکومت خدا؟ پیدات میکنیم و مثه سگ نابودت میکنیم...

اینبار (رودابه) توی تاپیک در جواب اون پیام کامنت گذاشته بود! چراغش روشن بود. فهمیدم که هنوز روی خط. نوشته بود:
چه میتواند باشد مرداب؟
چه میتواند باشد؟ جز جای تخم ریزی حشرات فساد؟
افکار سرد خانه را، جنازه های باد کرده رقم میزنند!
نامرد فقدان مردیش را در سیاهی پنهان کرده است!!
و سوسک، آه وقتیکه سوسک سخن میگوید! چرا توقف کنم؟
فروغ فرخزاد.

آقا و یا خانوم حکومتی. گیرم که داروک رو گرفتی و نابود کردی. با اینهمه طرفدارهاش میخوای چیکار کنی؟ اونهارو هم میخوای بگیری و نابود کنی؟ تو گه سگ خوردی...

براش تو پیام خصوصی نوشتم:
-تو تکلیفت رو با من روشن کن. بلاخره کدوم طرفی هستی؟

بلافاصله جواب داد.
تو حرف نزن پسره ی وقیح، که از دستت خیلی شاکیم. اگه جواب اون احمق رو دادم، فقط برا اینه که حکومتی بود وگرنه اگه دستم بهت میرسید به جای اون مرتیکه خودم میکشتمت...
-آخه چرا؟ مگه من چیکار کردم؟ من یه داستان نویسم. فقط همین.
جواب داد.
میخوای بگی اینها ساخته پرداخته ی تخیلته؟
-خب آره فقط یه داستان...
بگو جون رودابه؟
-هههه یه جوری میگی بگو جون رودابه، که انگار دختر خاله می و من میشناسمت!
اگه بگی جون رودابه قبول میکنم، که راست میگی...
-به جون رودابه این فقط یه داستان...
یعنی شیرین تو زندگیت وجود نداره؟
-تلخی زیاد وجود داره، اما شیرینی تو کار نیست.
هیییی... تو منو میخندونی! تو منو گریه میندازی! تو منو حشری میکنی!
و درآخر، تو منو گیج و منگ رها میکنی. آخه تو کی هستی؟!
-من یه آدم عادی.
متاهلی؟
-نه. دلمم نمیخواد باشم.
من میتونم ببینمت؟
-نه. چطوری بهت اعتماد کنم؟
خب من عکسم رو برات میفرسم و همینطور آدرس خونمون و محل کارم . تو هم برو تحقیق کن ببین میتونی بهم اعتماد کنی. اگه موافق بودی خودت رو بهم معرفی کن.
-مگه همشهری هستیم؟
یعنی میگی اینقدر احمقم که تو رو بکشم یه شهر دیگه که ببینی من کیم؟!

داشتم در مورد پیشنهاد رودابه فکر میکردم. نمیدونستم که کارم درست یا نه. بهش جواب دادم.
-اجازه بده در موردش فکر کنم.
اوووه توام ! چقدر ترسو!
-رودابه جان، بهم حق بده.
باشه، درموردش فکر کن. راستی چند سالت؟
-من بیست و نه سالم و تو؟
اووه چه عالی.منم بیست و سه سالم.
-شبت خوش، باید بشینم قسمت بعدی رو بنویسم.
شب تو هم خوش، منتظر قسمت بعدی هستم و همینطور جوابت برا آشنایی؟
خنده م میگیره.
-باشه در موردش فکر میکنم. بدرود...
بدرود.
داشتم بهش فکر میکردم. ندیده بودمش، اما نمیدونم چرا اینقدر به طرفش جذب شده بودم!
بد جور وسوسه شده بودم، که هویتم رو بهش لو بدم. اما میدونستم یه اشتباه مساوی نابودی تموم زندگیم. فکر کردن بهش رو به وقت دیگه موکول کردم و شروع به نوشتن قسمت بعدی داستان کردم.

تو تموم طول مدتیکه داشتم مینوشتم یه گوشه ی ذهنم پیش نادیا بود. با خودم فکر میکردم یعنی حالا چیکار میکنه؟
بلاخره نوشتن تموم شد و من بازم داشتم به نادیا فکر میکردم.
داروکی میگه: میخوای واقعا بذاری صبح همه اونو تو بالکن لخت مادر زاد ببینند؟
-خب حقش. اونهمه گستاخی رو چطوری از یاد ببرم؟
اما اون فقط به تو آسیب جسمی رسوند.
-نه خردم کرد. درسته مست بودم. اما نگاه آدمهاییکه شاهد کتک خوردنم بودند رو که میفهمیدم.
ولی اون حالا وضعیتش خیلی وخیم و با این کار ممکنه زندگیش واقعا نابود شه. شهروز تو واقعا اینقدر پستی؟!
رو ساعت نگاه کردم. حدود سه صبح بود. داروک متقاعدم کرده بود، که نباید این کار رو بکنم. سریع لباس پوشیدم و سوییچ ماشین رو برداشتم و از خونه آروم زدم بیرون.

وقتی وارد آپارتمان نادیا شدم، آروم و بی صدا رفتم طرف اتاق و بعد رفتم پشت پرده ایی که کنار پنجره جمع شده بود و تو بالکن رو نگاه کردم. بیچاره تو تاریکی چمباتمه زده بود و سرش رو گذاشته بود روی اون زانوهای خوشگلش. دیدم اگه یه باره صداش کنم شاید خیلی بترسه. برا همین برگشتم از اتاق بیرون و در رو باز کردم و محکم زدم به هم و دوباره اومدم تو اتاق، تا من رو دید از جاش بلند شد. یک دستشو گذاشت رو کسش و دست دیگه ش رو حائل سینه هاش کرد که پیدا نباشه. خندم گرفت. حالا با من احساس غریبی میکرد!
کلید رو کردم توی قفل و در رو باز کردم. تا در باز شد. پرید توی بغلم و زار زار شروع به گریه کرد. معلوم بود قبل از اینهم گریه کرده. چون تموم آرایشش بهم خورده بود. آروم بین گریه هاش میگفت: من و ببخش... منو ببخش... میدونم مثه عقده اییها رفتار کردم...
دستم رو کشیدم روی موهاش و گفتم: مهم نیست هر چی بود گذشت. برو لباستو بپوش دختر خوب.
فیرفیر کنان خودش رو از تو آغوشم بیرون کشید و رفت طرف لباسهاش. منم داشتم از اونهمه زیباییش حظ بصری میبردم! بازم جنبش!
بلاخره لباس پوشید و رفت طرف دستشویی. منم رفتم نشستم روی مبل توی هال. بعد یکی دو دقیقه بیرون اومد. صورتش رو شسته بود. از در دستشویی که اومد بیرون، همونجا ایستاد و بهم لبخند زد و گفت:
تو دیگه چه جونوری هستی! و بعد به آشپزخونه رفت. یکم طول کشید، تا با یه سینی که توش خوراکی بود برگشت. گذاشت روی میز و نشست رو به روم. هنوزم داشت فیرفیر میکرد. تو چشمام نگاه کرد و گفت: دیگه باور نمیکردم برگردی. به خدا تصمیم داشتم تا سپیده صبر کنم و اگه نیومدی خودمو بندازم پایین.
-ههه. واقعا؟!
خب آره، میمردم بهتر از این بود، که هر کی از جلوی بالکن رد بشه منو لخت مادر زاد ببینه.
برام یه لقمه گرفت و داد دستم و ادامه داد: اما تو خیلی مهربونی!
هههه. آره، خاک برسرم. حقت این بود که بذارم دهنت سرویس بشه. اما دل مهربونم نذاشت.
من خیلی پستم که اون کار رو با تو کردم. اما باور کن از اونهمه گستاخیت که منو بدونه مقدمه بوسیدی، خیلی لجم گرفت. چون دیدم اصلا نمیتونم در برابرت مقاومت کنم.
چیه؟ بازم میخوای تحریکم کنی که ببوسمت؟ خیر خانوم اونوقت که بوسیدمت دوتا علت داشت. اول اینکه از یه جا عصبانی بودم و میخواستم تلافیشو سر تو در بیارم. دوم اینکه مست بودم. سوم اینکه میخواستم روتو کم کنم و چهارم اینکه یکم حشری شده بودم.
هههه اینکه شد چهار تا علت!
-خب دوتاش مربوط به خودم. به تو ربطی نداره.
از جاش بلند شد اومد روی پاهام نشست . دستاش رو دور گردنم حلقه کرد و با لوندی گفت: حالا حشری نیستی؟
-پاشو دختره گنده، منو تو خیلی بزرگتر ازین هستیم که بدون شناخت با هم باشیم. اگه خیلی حشری برو جلق بزن. من نمیتونم برات کاری بکنم.
صورتش رو به صورتم سایید و گفت:
به خدا تو یه هفته ی گذشته که فهمیدم تو کی هستی، شاید بیست بار برات جلق زدم.
داشت دوباره با حرفاش تحریکم میکرد. کمرش رو گرفتم از روی پاهام بلندش کردم و گذاشتمش روی مبل و گفتم: تلاش نکن، بین ما اتفاقی نمیفته. یا حداقل حالا نمیفته. یه لقمه ی دیگه برا خودم گرفتم و از جام بلند شدم، تا اون محیط هوسناک رو ترک کنم. بلاخره منم آدمم.
با دلخوری گفت: میخوای بری؟
-آره کوچولو باید برم . مامانم نگرانم میشه. ههه
بعد خم شدم، پیشونیش رو بوسیدم و گفتم: ببخش اگه اذیتت کردم.
اشک تو چشماش جمع شد!
یه باره دیگه پیشونیش رو بوسیدم و به طرف در راه افتادم. وقتی میخواستم از در بیرون برم نگاهش کردم. دیدم لبخند به لب گونه هاش از اشک خیسه. با دستش برام بوس فرستاد. بهش لبخند زدم و از خونه خارج شدم.
وقتی رسیدم خونه هنوز کامپیوترم روشن بود. دیدم توی آی دیم یه مسیج دارم. بازش کردم. رودابه برام مسیج داده بود.
داروک، عکس و مشخصات رو برات میل کردم. برو ببین و تصمیم بگیر.
خندم گرفت. با خودم گفتم بذار ببینم چه شکلی. رفتم و ایمیلم رو باز کردم و عکسش و دانلود کردم رو دسکتاپ. وقتی عکس رو باز کردم کله ام سوت کشید. چیزیکه میدیدم، باورم نمیشد...

ادامه دارد...
داروک
 
     
  
 مرد
#9   Posted: 14 Jun 2021 01:47


 1 Star

ارسالها: 240
بازی (قسمت ششم) نوشته ی داروک...

خودش بود! همون دختره که رفتیم خونشون خواستگاری! اسمش چی بود؟ پرتو... آره باید خودش باشه. رفتم توی میلم و رفتم سراغ مشخصاتش. بعله. پرتو بنکدار. نمیدونستم چرا، ولی حس کردم قلبم تند تر میطپه! حالا باید چیکار کنم؟ از جام بلند شدم و از اتاق زدم بیرون و رفتم تو آشپز خونه. انگار الکل سرشب، تازه تو رگهام راه افتاده بود. عرق کرده و تشنه بودم. یک لحظه تصویرش از جلو چشمام کنار نمیرفت. حس کردم، بازم نیاز دارم ببینمش. برای همین، شیشه ی آب رو از یخچال برداشتم و دوباره به اتاقم برگشتم. بیشتر از اونیکه تعجب کنم، هیجان زده بودم. عکسش رو تو بزرگترین فرم گذاشتم و نشستم به نگاه کردن. زیر لب گفتم: پس رودابه تویی؟! و شیشه ی آب رو رفتم بالا.
شرارت از چشماش میبارید. یه چیزی شبیه به کسیکه همش میخواد، سر یه چیزی بجنگه.
خب من باید چیکار کنم؟ اگه بهش خودم رو معرفی کنم بعدش چه اتفاقی میفته؟ اما اگه معرفی نکنم، هان؟ هیچ اتفاقی نمیفته... مجبور نیستم خودم رو بهش معرفی کنم.
رو ساعت دیواری، که چهار و نیم صبح رو نشون میداد. نگاه کردم. چشمام مثه همیشه درد میکرد و سرم سنگین بود. یکم دیگه به صورتش زل زدم و بعد بلند شدم، که برم بخوابم. اونقدر اون چهره به دلم نشسته بود، که دلم نیومد ببندمش. چراغ اتاقم رو خاموش کردم و رفتم روی تختم دراز کشیدم و به عکسش خیره شدم. خسته بودم. اما یه شادی خاصی درونم موج میزد. تا حالا این حس رو نداشتم. با این حال و هوا نفهمیدم کی خوابم برد.

**********************************
توی این دنیای بی درو پیکر. توی این زندگی که خودت نخواستی واردش بشی و کسای دیگه تصمیم گرفتند که به وجودت بیارند. دلخوشی آدمای تنها، عشق. که اگه از دستش بدند. دیگه به سختی به دستش میارند. دارم فکر میکنم باید چه جوری عشقم رو دوباره بدست بیارم؟ باور نمیکردم، یه روز بشه، که پرتو تحمل چند روز ندیدن من رو داشته باشه. برا همین خیلی دلم به شور افتاده. با خودم فکر میکنم، اگه پرتو تونسته سه روز بدون من باشه، پس حتما میتونه یه عمر هم بدون من باشه. آخ... چقدر تلخ. که بنشینی و ببینی تنها کسیکه دوستش داری، داره از دستت میره، اما هیچ کاری نتونی بکنی. این دلشوره، این سر درگمی، داره نابودم میکنه. پرتوی من کجاست؟

************************************
وقتی رسیدم به آدرس ساختمانی که پرتو برام میل کرده بود. از بیرون ایستادم و نگاهی به اون انداختم. این ساختمون حدود دوسال بود که تو خیابون توحید ساخته شده بود. وقتی داشتند میساختنش بارها و بارها دیده بودمش. میشه گفت یکی از شیکترین ساختمانهای اون خیابون. داشتم با خودم فکر میکردم، که حالا به چه بهونه ایی برم تو محیط کارش. که یدفعه دیدم، سعید یکی از همکارای چند ساله ام تو دفتر مجله، از ساختمان بیرون اومد. برای مجله گزارش تهیه میکرد. بیشتر تو زمینه های هنری و اجتماعی فعالیت داشت. سعید تا چشمش به من افتاد با صدایی بلند که ناخوداگاه نظر همه رو به خودش جمع کرد، گفت: به به شهروزخان. اینجا چیکار داری؟ نمیدونستم چه جوابی بهش بدم. همینطور که دست هم رو فشار میدادیم بهش گفتم: راستش یه تبلیغات توی مجله برای این دفتر دیدم. با خودم گفتم شاید بتونم کمکی بکنم. سعید اسم دفتر و نوع کارشون رو که روی کاغذ دست من دید. خندید و گفت: آره اتفاقا منم دارم برای دفتر مجله، به خاطر فعالیت خیر خواهانشون گزارش تهیه میکنم. بیا با هم بریم، من چند تا کپی بگیرمو برگردیم.
با هم راه افتادیم به طرف خیابون نظر. سعید ادامه داد.
کار این دفتر خداییش خیلی انسان دوستانست. دارند برای بیماران کلیوی فعالیت میکنند. اکثرا بچه مایه دارند. که اومدن سهام گذاشتند و از درآمدشون یه بخشی رو به این کار اختصاص دادند. هر چی دارم برا جمع کردن گزارش بیشتر جلو میرم و بیشتر باهاشون قاطی میشم. بیشتر از نوع کارشون حال میکنم. کلی برو بیا دارند. بچه مایه دارند دیگه...
تموم طول هفته اینجا کار میکنند و آخرای هفته دور هم جمع میشند. هر بار یه جایی. بیشتر توی باغ مجمع دارند و البته کلی عشق و حال. اما خداییش دارند زحمت میکشند. آخر هفته منم دعوت کردند که برم توی مجمعشون. خب، چی توی فکرت داری که اومدی سر بزنی؟
-دارم فکر میکنم، که یه سری داستان در مورد بیماریهای خاص تو مجله بنویسم و درآمدش رو وصل کنم به این دفتر. البته اگه همونطور که تو میگی کارشون درست باشه. هرچند که درآمد از داستان اونقدر نیست که چشم گیر باشه. اما بلاخره . برگ سبز دیگه.

برا خودمم جالب بود که یباره این حرف رو از کجام درآوردم و زدم! ولی از همون لحظه خودم رو به این قضیه متعهد میدونستم و تصمیم رو برای همین کار گرفتم. کپی ها رو گرفتیم و برگشتیم. تو راه برگشت سعید گفت: اینجا فقط یه ایراد داره، اونم شخصیت مدیر عاملشه که فکر میکنه از کون فیل افتاده. مادر قحبه انگار از همه طلب کاره. نیم وجب دختر اینقدر قد و سرتقه که آدمو عصبی میکنه. به هرچیزی گیر میده. باید اونقدر زر بزنم تا بتونم موافقتش رو مثلا برای نوع تهیه ی گزارشم ازش بگیرم. البته یه جورایی هم حق داره، چون بلاخره اینها تو مراودات شخصیشون، زندگیاشون با مردم عادی فرق داره. اینه که باید احتیاط کنند.

وارد ساختمان شدیم. قلبم تند میزد. دم و بازدمم سخت شده بود و داشتم با خودم میگفتم: حالا اگه پرتو شک کنه که من داروکم چی؟ اما چون داشتم با سعید میرفتم توی دفتر و صد در صد اون میشد معرف من. یکم امیدوار بودم، که شاید پرتو نفهمه که من کی هستم. توی مسیر رفتن به اتاق مدیر عامل با چشمام داشتم اتاقها رو بازرسی میکردم، تا ببینم پرتو رو کجا میتونم پیدا کنم. ولی خبری نبود! وقتی وارد سالن انتظار دفتر مدیر عامل شدیم منشی گفت: تشریف داشته باشد. نشستیم روی صندلی به انتظار.
سعید گفت:
فکرشو بکن این شرکت با این عظمت رو یه دختر بچه داره اداره میکنه! هههه اونوقت ما برای یه لقمه نون باید از صبح تا شب سگ دو بزنیم. نمیدونی این خانوم مدیر عامل چه کسیه! لامصب انگار از آسمون افتاده. البته چون دفعه قبل گفتم کون فیل عذاب وجدان دارم...
-هههه...
با خودم فکر کردم، نکنه پرتو مدیر عامل؟ واااای اگه اینجوری باشه که حالا من گیر میفتم. اقتادم تو برزخ. نمیدونستم باید چیکار کنم. میخواستم یه بهونه پیدا کنم و در برم. که یباره در اتاق مدیر عامل باز شد و یه آقایی ازش اومد بیرون و پشت سرش خانوم مدیر عامل واسه بدرقشون از در خارج شد. بعله، خانم پرتو بنکدار، مدیرعامل اونجا تشریف داشتند. همونجور که داشت با اون آقا تعارفات محترمانه رد و بدل میکرد، چشمش افتاد به سعید. آقای مورد بحث از در دفتر بیرون رفت و پرتو در حالیکه سعی میکرد قیافش رو جدی تر از چند لحظه پیش نشون بده برگشت سمت ما. زانوهام توان این رو نداشت که روشون بایستم. حس میکردم، الآن که قلبم بیاد توی دهنم!
اینبار نگاه پرتو مستقیما افتاد روی من. خون به سر و صورتم هجوم آورد. برا چند لحظه پرتو مبهوت به من نگاه کرد و بعد یه لبخند زهردار شبیه شب گذشته رو لباش نشست. فکر کردم داره تو دلش من رو مسخره میکنه. با خودش فکر میکنه، هه، این همون خواستگار دیشبم. مرتیکه ی مسخره.
نگاهش رو از روی من برداشت و اومد سمت سعید و گفت: خب آقای مالکی چیکار کردید که خدا رو خوش بیاد؟ بدون اراده هر دومون از جا بلند شدیم. اما حال من نزار...
خانم بنکدار من یه خواهش ازتون دارم و میخوام که باش موافقت کنید.
پرتو اشاره به دفترش کرد و گفت: تشریف بیارید تو.
سعید ادامه داد: ایشون آقای شهروز... نویسنده دفتر مجله هستند. تبلیغتون رو توی دفتر مجله دیدند. اومدند که بیشتر با نوع کارتون آشنا بشند. البته توضیحات بیشترو واگذار میکنم به خودشون.
پرتو با اون نگاه وحشی و از خود راضیش و با همون لبخند نیشدار نیم نگاهی به سر تاپام انداخت و گفت: بله بله، بنده افتخار آشناییشون رو داشتم... قبلا...
بند دلم پاره شد... یعنی منظورش چیه؟ فهمیده من داروکم؟ یا به خاطر دیشب داره این رو میگه؟
داشتم از این برزخی که خودم رو انداخته بودم توش رنج میکشیدم. دلم میخواست بی مقدمه بذارم و در برم. بلاخره با سعید وارد دفتر سرکار خانوم شدیم و رفتیم روی مبلمان شیک و سیاه رنگش ولو شدیم. پرتو هم برای رعایت ادب نرفت پشت میزش بنشینه و اومد اونطرف میز پذیرایی جلوی ما، روی مبل نشست.
خانم بنکدار، من میخوام خواهش کنم که اجازه بدید، یه گزارش هم از جلسات آخر هفتتون تهیه کنم.
مشکلی نیست. اما به شرط سانسور... ههه
سعید شق و رق نشست و گفت: خب اونکه معلوم، مگه میشه تو این وضعیت همه چی رو نوشت. صرفا میخوام توی گزارشم تاکید کنم، که حتی آخر هفته ها هم شما به جای تعطیلی کامل، دارید روی موارد اجتماعی کار میکنید. اما ظاهرا چند تا از همکارهاتون با این موضوع مشکل دارند. لا به لای حرفهای سعید. پرتو دائم من رو زیر نظر داشت.

اینجا من تصمیم میگیرم، که چی اتفاق بیفته. نگران مخالفت همکارام نباشید. اما شما قبل از اینکه گزارشتونو به دفتر مجله مسترد کنید، اول باید بدیدش به من، تا ممیزی کنم.
هههه. خانوم بنکدار شما هم برا خودتون یه پایه وزارت ارشاد اسلامی هستید ها.
باشه حتما اینکارو میکنم. اما شما خیالتون راحت باشه، من چیزی نمینویسم که وجه ی اجتماعی این سازمان زیر سوال بره.
مشکلی نیست آقای مالکی، میتونید کارتون رو ادامه بدید. سعید یباره از جاش بلند شد و گفت: پس با اجازتون من رفع زحمت میکنم. شهروزخان هم که خودشون هدفشون رو براتون توضیح میدند. پرتو بدونه اینکه از جاش تکون بخوره گفت: آخر هفته میبینمتون.

سعید زد سر شونه ی من و گفت: با من که کاری نداری؟ با تته پته گفتم نه... به کارت برس. اما تو دلم داشتم جد و آباءءشو زیر رو میکردم. مارا بگو چی فکر میکردیم چی شد!
سعید تند و سریع خداحافظی کرد و از در بیرون رفت.
نگاه پرتو به طور عمیق روی صورتم بود. حس میکردم داره تلاش میکنه تا فکرم رو بخونه.
خب آقای... من چه کاری میتونم براتون انجام بدم؟
از لحن مضحکش و اون لبخند موذیانش داشتم اذیت میشدم. برا همین گفتم: اگه بخوایند اینجوری نگاهم کنید و اینجوری با طعنه باهام حرف بزنید. ترجیح میدم از کاری که میخواستم بکنم صرف نظر کنم.
یباره خندید. چهره ش گلگون شد. زیبا بود. زیباتر شد.
پسر جسوری هستید! وقتی اینجا دیدمتون خیلی تعجب کردم. اصلا بهتون نمیاد اهل خواستگاری بازی باشید!
داشتم آتیش میگرفتم . چرا باید اینو به رخم بکشه؟!
-ببینید خانم بنکدار، در مورد دیشب منم مثه شما در برابر عمل انجام شده قرار گرفتم. به خاطر پدرم که مریض احواله و نمیخواستم دلشو بشکنم، این کار مسخره رو کردم. وگرنه به شخصه از این خاله زنک بازیها متنفرم.
برام جالب، که آدم برا جلب رضایت پدرش بره خواستگاری یه دختری که اصلا نمیدونه کیه! حالا اگه من این دید رو تو زندگیم نداشتم و به شما بعله میدادم، واقعا میخواستید با من که نمیدونید کیم ازدواج کنید؟!
دیدم نه این دختره واقعا سر جنگ داره و منم باید خودم رو جمع جور کنم! آرنجهام رو گذاشتم سر زانوهام و یکم به طرف جلو خم شدم و زل زدم توی چشماش. یکم جا خورد. گقتم: من مثه شما نیستم. برا خونوادم خیلی ارزش قائلم. حتی اگه شده به خواستگاری سوری برم. اما اینو بدونید، که اگه حتی عروس ننه ام بشید، شما رو به خونوادم ترجیح نمیدم. یکم عصبانی شد. این رو از گره ی ابروهاش فهمیدم.
یعنی دارید ازم خواستگاری میکنید؟
-عمرا با این خودخواهیتون بتونید خودتونو به کسی قالب کنید.
انگار دوستدارید همونجور که از خونه م بیرونتون کردم، از دفترم هم بندازمتون بیرون؟!
-مشکلی نیست. اما یادتون باشه که شما شروع کردید نه من.
دیدم نیم خیز شد و دستش رفت روی تلفن و آیفونش رو زد. با خودم گفتم: وای میخواد بندازتم بیرون. چه فاجعه ایی.
منشی سریع وارد اتاق شد. پرتو با همون اخمی که توی چهره ش بود گفت: دوتا قهوه لطفا. منشی با گفتن چشم از اتاق بیرون رفت. پرتو از سر جاش بلند شد و به طرف میزش رفت. بوی عطرش توهوا پیچید. دلم لرزید. پشت میزش نشست و گفت: خب حالا بگید چی مینویسید؟
نفس راحتی کشیدم و گفتم: بیشترین تمرکزم روی نوشتن زندگی نامه ست. اما با خودم فکر کردم، برای این سازمان شاید بتونم یه سری داستانهای اجتماعی در مورد افراد بیمار بنویسم. البته درآمدش ناچیزه میدونید که؟ ولی حداقل کاری که میتونم بکنم.
دوباره همون خنده ی پر طعنه اش رو لبای خوش فرم و دهن کوچولوش نقش بست و گفت: چقدر خوبه نویسنده هایی هستند که به فکر مردم بدبخت باشند. اما خیلیها هستند، که به جای فعالیت اجتماعی، دارند انرژیشون رو جاهایی که هیچ نتیجه ایی نداره و صرفا برای تعریف و تمجید خواننده هاشون میزارند.
نمیدونستم طرف منظور این حرفش کیه! اما ناخودآگاه داشتم به داروک فکر میکردم. یعنی داره بهم حالی میکنه که من میدونم تو کی هستی؟ غیر ممکنه که بویی از این قضیه برده باشه. تو چشماش نگاه کردم و با اشاره ی ابرو و سرم حالیش کردم که منظور حرفش رو نگرفتم.
بازم با همون لبخند گفت: مهم نیست. همینکه شما دارید فعالیت اجتماعی میکنید خوبه...
بازم با این حرفش بیشتر من رو تو شک انداخت.
منشی وارد شد و قهوه رو روی میزهامون گذاشت. بدون کلامی حرف شروع به نوشیدن کردیم. اما نگاه سنگین پرتو نمیذاشت حال عادی داشته باشم. بعد چند لحظه پرتو فنجونش رو روی میز گذاشت با جدیت گفت: میتونید آخر هفته توی مجمع ما شرکت کنید؟
یکم فکر کردم و جواب دادم . خب با این دعوتتون میخواین اعلام صلح کنید؟
بلند خندید.
شما همیشه یه جمله ایی که جواب سر بالا باشه برا آدم دارید.
دیگه داشتم میترکیدم . آخه این منظورش چیه؟! انگار واقعا میدونه من داروک هستم. قهوه ام تموم شده بود فنجون رو روی میز گذاشتم و از جام بلند شدم و اجازه ی مرخصی گرفتم. از جاش بلند شد به طرفم اومد دستش رو دراز کرد که بام دست بده و گفت: خوشحال شدم از دیدنتون آقای خواستگار.
-خواهش میکنم. عروس خانوم و دستش رو تو دستم گرفتم. با کمی حرص بازم خندید و گفت: آخر هفته منتظرتونم. شماره ی منو داشته باشید. تا با هم هماهنگ بشیم و کارت ویزیتش رو بهم داد.
گفتم: با خونواده خدمتتون برسم؟ لباش رو با حرص بهم فشار داد و گفت: عمرا با این گستاخیتون بتونید دختریو به چنگ بیارید.
ازحرفش پقی زدم زیر خنده و گفتم: البته، هرچی شما بگید درسته خانوم مدیر عامل.
همونجور که داشت لباش رو از حرص رو هم فشار میداد، با همون خنده ی مضحکم از در خارج شدم...

ادامه دارد.
داروک
 
     
  
↓ Advertisement ↓
↓ Advertisement ↓
↓ Advertisement ↓
 مرد
#10   Posted: 14 Jun 2021 13:21


 1 Star

ارسالها: 240
بازی (قسمت هفتم) نوشته ی داروک...

از پرسه ی بی هدف تو خیابونها خسته میشم و برمیگردم خونه. کامپیوتر رو روشن میکنم، تا اگه اون خانومه اومد روی خط یکم خودم رو سرش خالی کنم. به محض اینکه کانکت میشم و آی دیم رو روشن میکنم، آلارم وب برام میاد. تایید میکنم.

سلام آقای داروک.
-خیلی پستی!
مثه اکثر اوقات نشسته روی مبل و لپتاپش جلوش روی میز قرار داره. با یه تاپ نیم تنه به رنگ آبی و یه شلوار جین. ماسکش مثه همیشه به صورتش. میخنده...
میدونم پرتو ترکت کرده.
بغض دارم. دلم میخواد هرچی از دهنم درمیاد نثارش کنم. اما چه سودی داره؟ حس میکنم اونم همین رو میخواد و عاشق اینه که ببینه من عصبانی بشم.
-تو چه جوری اون کاغذها رو میذاشتی تولباسهای من؟
این یه رازه. نمیشه گفت. اگه میخوای بدونی باید هر کاری من گفتم بکنی.
-مثلا چه کاری؟
خب من هدفم بدست آوردنت.
-حالمو بهم نزن. فکر کردی من بچه ام یا زن ندیده؟ فکر میکنی من باور میکنم که تو داری این کارها رو میکنی که منو بدست بیاری؟
هاهاهاها. آخرش میبینی.
-آخر چی؟
آخر اینکه چه جوری یه روزی خودت بهم میگی که منو دوست داری.
-تو فقط یه احمق حال بهم زنی، که هیچ وقت حتی نمیتونی کیرمو راست کنی. زنیکه.
واقعا نمیتونم راستش کنم؟ اگه اینقدر به خودت مطمئنی به جای بستن وب بشین و نگاه کن چه بدنی دارم. اونوقت معلوم میشه که میتونم راستش کنم یا نه.
-خفه شو سادیسمی. فکر کردی اونقدر روحم آلودست که بشینم به توی احمق نگاه کنم. یه موی پرتو رو به هزار تا مثه تو نمیدم
هه. مطمئنی اونم همینطوره؟
-دیگه داری گه خوری میکنی. پرتو مثه امثال تو نیست.
هاهاهاهاها. چه خیال خامی. ببین پسر. اون مردی که فکر کنه زنش فقط به اون فکر میکنه و هیچ کس دیگه نمیتونه تحریکش کنه، فقط یه احمقه.
از شدت عصبانیت وب رو میبند. اما دارم به حرفش فکر میکنم. یعنی چی؟ یعنی همه ی زنها برای مردی به جز جفت خودشون حشری میشند؟ حتی پرتو؟ غیر ممکنه. اون اسطوره ی پاکی. اون نمیتونه به مرد دیگه فکر کنه.
مطمئنی؟ تو فکر میکنی پرتو با دیدن تو، حس جنسیش فعال شد؟ خیلی احمقی!
پس یعنی این زنیکه درست میگه؟! وای خدا دارم دیوونه میشم. پرتو تورو خدا برگرد. نمیخوام این شک تو دلم بیفته. نمیخوام.
بلند میشم میرم طرف یخچال و بطر عرقم رو برمیدارم. این سه روز همش مستم.

عکس پرتو رو میذارم جلوم روی میز و عرقم رو سر میکشم و به صورت ماهش زل میزنم.

مرا تو بی سببی نیست. به راستی صلت کدام قصیده ایی ای غزل؟(شاملو)

از دفتر پرتو که اومدم بیرون. داشتم رو ابرا سیر میکردم. حسم عجیب بود! اینهمه زن و دختر، توی زندگیم بودند و هستند، ولی هیچ وقت چنین حسی بهشون نداشتم! حتی آخرین دوست دخترم که دو ساله پیش ازم جدا شد . با تموم علاقه اییکه بهش داشتم نمیتونست این حس رو توی من بوجود بیاره! اونقدر قلبم به شدت میطپید که هر آن فکر میکردم نکنه یباره کم بیاره و از کار بیفته. اما با تموم وجودم این حس رو میخواستم. این دست و دل لرزیدنها رنگ بوی خاصی داشت. فقط از یه چیز میترسیدم و اون این بود که، نکنه پرتو اون شخصیتی که فکر میکنم نداشته باشه؟ نه نمیخوام به این موضوع فکر کنم. اون همون چیزیه که نشون میده. مگه ندیدی رفتارش رو تو خواستگاری؟ مگه حرفای این بیست روزش توی پیامهای خصوصی رو نخوندی؟ اونجا که دیگه نیاز نداشت شخصیتش رو پنهون کنه.
اصلا چرا من دارم به این چیزا فکر میکنم؟!

سایت رو که باز میکنم. پراز پستهای جدیده. اما چشمام دنبال پرتو میگرده. دارم با خودم فکر میکنم، که بین اینهمه آدم که به طور مجازی باهام دوستند، چرا باید درست با پرتو ارتباط برقرار کنم؟! کسیکه من رفتم خواستگاریش و اونم من رو از خونش بیرون کرد! روزگار چه بازیها که نداره! چند ضربه به شیشه ی اتاقم میخوره و صدای سیمین بلند میشه. داداشی بیام تو؟
سایت رو میبندم و میگم بیا. در باز میشه و چهره شیطون و خندون سیمین پیدا میشه. آروم میاد تو.
سلااااام
-سلام.
خوبی؟
-بد نیستم.
میدونم خیلی حالت گرفتست. ولی دیگه گذشت.
-نمیخوام دیگه بهش فکر کنم. تو هم در موردش حرف نزن.
باشه، اما ظهر غذا نخوردی برات گرم کنم.
تازه یاد اومد که گرسنمه.
-دستت درد نکنه. اگه اینکارو بکنی ممنونتم.

وقتی قسمت جدید داستان رو تموم کردم و گذاشتم تو سایت، چند دقیقه ی بعدش پرتو آنلاین شد. نگاه کردم رو ساعت حدود نه شب بود. اومد تو یاهوو گفت: سلام
-درود.
دیدم قسمت جدید رو آپ کردی. برم بخونم و برگردم.
-باشه و شروع کردم به نوشتن یه قسمت دیگه. حدود بیست دقیقه بعد برگشت و نوشت.
اگه فضا سازی داستانت باحال و جذاب نبود، اصلا نمیخوندمش. چون به هیچ وجه از نوع قلمت راضی نیستم.
-چند بار بگم دارم کاملا بداهه مینویسم.
خب حداقل یکم ویرایشش کن.
-حوصله ندارم. فقط میخوام بنویسم.
خب عکسمو دیدی؟ اومدی در موردم تحقبق کنی؟
بیخیال پرتو خانوم. من حوصله ی اینکارها رو ندارم. اما خداییش خیلی خوشگلی.
باشه. پس دیگه مزاحمتون نمیشم آقای داررررروک.
خندم گرفت. گفتم: صبر کن. چرا بهت برخورد؟
نه بهم بر نخورد . از خودم بدم اومد، که چرا اینکارو کردم.
-پرتو خانوم. باید درک کنی. من همینجوری تا صبح قیامت میشینم باهات حرف میزنم. اما ارتباط نمیتونم داشته باشم. برام خطر داره، باید اینو بفهمی. درضمن شما که نمیدونی شخصیت واقعی من چیه. شاید دارم با اینکارم برا دخترایی مثه تو دام پهن میکنم.
من کسی نیستم که تو دام تو بیفتم، مگه اینکه همون شخصیت توی داستانت رو داشته باشی. اونوقت ممکنه خیلی کارا بکنم. اما اینو از کله ات بیرون کن که منو تور کردی.
-ههههه، من گفتم شاید. عصبانی نشو.
ببین اگه خواستم ببینمت فقط برا این بود که ببینم، اونطرف این مانیتور کی نشسته داره این چیزا رو می نویس. فقط همین.
-عجب!
امروز صبح یکی اومد توی دفترم. یه نویسنده از طرف مجله ی... نوع جمله بندی کلامش، دقیقا مثه تو بود. فکر کنم قشر شما همتون مثه هم حرف میزنید. جواب سربالا... هه... اگه از طرف مجله نبود، شک نداشتم که خودت بودی.
اونم عین تو حرفاش هزار بو میداد. اما جالبتر اینکه همین آقا، دیشب اومده بود خونمون خواستگاری و من در نهایت بی رحمی بیرونش کردم. ولی از صبح تا حالا که دیدمش و باش حرف زدم، نمیدونم چرا یه حسی غریب دارم. بعد اینکه رفت. انگار تموم انرژیم رو با خودش برد. منتظر بودم تو بیای رو خط خودمو پیشت خالی کنم.
کله ام سوت کشید. گقتم: نکنه داری عاشقش میشی؟
هه. به این زودی؟! نه بابا... اما حسم بهش عجیبه! تا حالا هیچ کس اینقدر منو آزار نداده بود. اههه... با اون پیشونی بلندش و اون کله شقیش و حرفای بی سرو تهش ، که نمیشد بفهمی دقیقا میخواد چی بگه، حالمو گرفته...
پس حتما خیلی بیریخت بوده؟
نه، زشت نبود. البته خوش قیافه هم نبود... اما یه کله خر به تمام معنا بود. قد و یک دنده. دلم میخواست خفه ش کنم. بی ادبی و وقاحت از سر روش میریخت. وقتی بهم نگاه میکرد، حس بدی داشتم. احساس میکردم داره روحمو لخت میبینه. نمیدونم چرا برا یه مهمونی دعوتش کردم. اما وقتی رفت آرزو کردم دیگه نبینمش. همون چند دقیقه که توی دفترم بود، انگار تموم سیگنالهای مغزم رو بهم ریخته بود! تا رفت، مستقیم رفتم تو آبدار خونه و گفتم: کسی مزاحم نشه و خوابیدم. انگار از یه کوه بالا رفته بودم. حالا نمیدونم شب جمعه که دعوتش کردم چیکار کنم؟
-هههه، خب دعوتت رو پس بگیر.
نمییییشششه. خیلی زشته.
-پس تحملش کن و گله نکن.
سعی میکنم همین کار رو بکنم. اما هنوزم حسم بهش عجیبه!
-منکه نفهمیدم بلاخره خوشت اومده یا بدت؟
اگه بگم خودمم نمیدونم باورت میشه؟
-پس مواظب خودت باش خانومی. چون بوهای خوبی نمیاد.
یعنی چی؟
-یعنی فکر کنم در برابرش استعداد عاشقیت داری... ههه
اه، تو رو خدا یکم جدی باش.
-خب من جدی گفتم.
که چی؟ من با یک بار دیدن یه نفر عاشقش شدم؟!
-نگفتم شدی. گفتم مستعدی.
در موردش فکر میکنم. فعلا من برم شام بخورم و برم استراحت که خیلی خسته م.
-به سلامت رودابه جان. یا بهتر بگم پرتو خانوم.
مسخره، با اون لحن پر از طعنه ت! شب خوش.
-بدرود.
وقتی آف شد، بقدری هیجان زده بودم، که نمیدونستم چیکار باید بکنم!
از اتاقم اومدم بیرون. اونقدر گرمم شده بود که خیس عرق بودم. رفتم طرف حوض و سرم رو کردم زیر آب.

حدود ساعت شش عصر پنجشنبه بود. تصمیم داشتم به پرتو زنگ بزنم تا با هم هماهنگ بشیم. که سعید زنگ زد.
سلام
-سلام. چطوری؟
خوبم. شنیدم امروز تو هم دعوت شدی به مجمع شرکت خانوم بنکدار؟
ـآره.
ناجنس از راه نرسیده خانومو زدی به تور؟
-چی میگی سعید؟! چرت و پرت نگو.
باشه ما هم که خریم. اما میخواستم بگم اگه ماشین داری بیا دنبال من تا با هم بریم؟
-باشه، ولی اول باید یه زنگ به خانوم بنکدار بزنم. چون گفته باش هماهنگ بشم. شاید یه وقت بخواد دعوتشو پس بگیره.هههه
باشه، من منتظرت میمونم.
کارت ویزیت پرتو رو از جیبم درآوردم و شمارش رو گرفتم.
بله؟
سلام.
سلام. شما؟
من شهروز... هستم
خوبید آقای ...؟
ممنونم. گفته بودید باهاتون هماهنگ بشم. برای مجمع.
با یه لحن کاملا مضطرب و دستپاچه گفت: راستش... نمیدونم چه جوری بگم... اما چاره ایی هم نیست... هیات مدیره با حضور شما موافقت نکردند. من عذر میخوام از اینکه بدون مشورت از طرف خودم شما رو دعوت کردم.
انگار یکی با پهنای یه بیل محکم زد توی سرم. گیج شده بودم. یعنی چی؟ سعی کردم خودم رو نبازم. تمام تلاشم رو کردم تا رو خودم مسلط بشم. گفتم: چه جالبید شما! خب پس با اجازتون فعلا خدا نگهدار.
صداش رو شنیدم که گفت آقای... اما من دیگه تلفن رو قطع کردم.
پریدم پشت کامپیوتر و آن شدم.
جالب بود. پرتو هم آن بود. تا اومدم رو خط برام پیام داد من چیکار کنم؟
-اولا سلام. دوما چیو؟
اه. بابا این پسره رو میگم. همونکه گفتم پنجشنبه دعوتش کردم. آخه دعوتمو پس گرفتم. اما دارم دیوونه میشم.
-خب اگه پس گرفتی، که دیگه نمیشه کاریش کرد.
نه... تورو خدا داروک یه فکری بکن.
-والا چی بگم؟
میخواستم اذیتش کنم. اما حالا خیلی پشیمونم. چیکار کنم؟ هیچ راهی هم وجود نداره که تغییرش بدم.
-پس بیخیالش شو...
نمیتونم. دلم میخواد بیاد.
-پرتو خانوم من کار دارم. این مشکلو خودت به وجود آوردی. از منم کاری برنمیاد. اما فکر کنم پسره رو پروندی با این کارت.
نه تو رو خدا اینو نگو. اولین کسیه که ازش یکم خوشم اومده.
-پس خیلی خوش به حالش! هههه... خودت بهتر میدونی چیکار کنی. من که تو ماجرا نیستم. فعلا بای . باید بنویسم.
اه. از دست تو. باشه برم ببینم چیکار میتونم بکنم...

ادامه دارد...
داروک
 
     
  
صفحه  صفحه 1 از 10:  1  2  3  4  5  6  7  8  9  10  پسین » 
پاسخ شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که بازگفت کردید برگردید
رنگ ها List Insert YouTube video   

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.

 

↓ Advertisement ↓
↓ Advertisement ↓
↓ Advertisement ↓
 
DMCA/Report Abuse (گزارش)  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti
↑ بالا
Copyright © 2009-2021 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites

RTA