انجمن لوتی
صفحه  صفحه 3 از 10:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  7  8  9  10  پسین »
داستان سکسی ایرانی

بازی

 مرد
#21   Posted: 15 Jun 2021 22:02

 0 Star

ارسالها: 24
darvack
خیلی عالی باکلمات بازی میکنین دست مریزاد
﷼﷼
 
     
  
 مرد
#22   Posted: 15 Jun 2021 22:02

 0 Star

ارسالها: 7
دمت گرم . قَلمت خوبه. زود تر آپ کن منتظریم
 
     
  
 مرد
#23   Posted: 16 Jun 2021 15:48

 0 Star

ارسالها: 1
سلام دارووک عزیز خوشحالم که دوباره برگشتی ولی ای کاش ی فکری به حال روزان ابری میکردی
 
     
  
↓ Advertisement ↓
TakPorn
 مرد
#24   Posted: 16 Jun 2021 17:50


 1 Star

ارسالها: 240
awam2

درود بر شما.

سپاسگزارم از خوشآمد گویی.
در مورد روزان ابری چه فکری بکنم دوست من؟
داروک
 
     
  
 مرد
#25   Posted: 16 Jun 2021 17:54


 1 Star

ارسالها: 240
بازی (قسمت سیزدهم) نوشته ی داروک...

هر سه در حال بالا رفتن از سربالایی پارک کوه صفه بودیم. شهره پرسید:
خب، حالا تعریف رابطه شما دوتا چیه؟
پرتو نفس زنون ، منظورت چیه شهره؟
واضحه، میگم چه نوع رابطه ایی با هم برقرار کردید؟ میخوام ببینم اگه تو منظور خاصی نداری من دست بکار بشم.
دست به کار چی ؟!
اه چقدر خنگی پرتو؟! میگم اگه نمیخوای با این آقا شهروز طرح دوستی بریزی، همین حالا بهش پیشنهاد بدم. بعد به صورتم نگاه میکنه و یه چشمک میزنه.
-نه بابا من نمیتونم با ایشون کنار بیام.
پرتو: بچه پرو رو نگاش کن.هه، اینو من باید بگم.
شهره: خب رابطه اییکه از اولش با کل کل شروع بشه، خدا رحم کنه به آخرش! شما به درد هم نمیخورید. شهروز شماره ی منو بزن توی گوشیت لازمت میشه.هههه
پرتو با عصبانیت به شهره نگاه کرد.
شهره: چیه؟ چرا اینجوری نگاه میکنی؟ شتر سواری که دولا دولا نمیشه.
چرا اینجوری شدی تو شهره؟!
چه جوری شدم؟ من مثه همیشه م. میدونیکه پسر ببینم حالم بد میشه. تو چرا اینجوری شدی؟
یادت رفته چند ساعت پیش داشتی بهم چی میگفتی؟
پرتو بهت زده و برافروخته، با چشم و ابرو داشت به شهره حالی میکرد، که ادامه نده.
شهره: اصلا به من چه؟ خودت میدونیو دوست پسرت...
شهره خفه شو. شهروز دوست پسرم نیست...
آره، هیچ کس دوست پسر تو نیست. بدبخت همه دارند فکر میکنند تو نارسایی جنسی داری، که با کسی رابطه برقرار نمیکنی.
شهره تورو خدا بسه... تو داری تو جلسه اول، حیثیت جفتمونو میبری دختر! آخه چقدر خری؟!
این آقا شهروزیکه من میبینم، ظرفیتش خیلی بیشتر از این حرفاست. تو باید یه فکری برا خودت بکنی.
شهروز جان بذار روشنت کنم. تا یه وقت با سر نیفتی تو چاه. چون خبر این رو دارم که خواستگاری این عجوزه هم رفتی. اولا این خانوم یه احمق به تمام معناست، که فکر میکنه فقط خودش وسط پاش یه چیزی قایم کرده و نوبرشو آورده. پس اگه بتونی این حماقتشو ازش بگیری، خودم برات یه کادوی حسابی میخرم.
شهههههرررره... این حرفا چیه داری میگی؟! خجالت بکش.
دوما...اگه موفق شدی، به منم خبر بده، تا منم یه فیضی ببرم. چند ساله که میخوام یه کارایی باش بکنم، اما اونقدر وحشی، که بهیچ صراطی مستقیم نمیشه...
منکه از حرفای شهره و حرص خوردنای پرتو روده به دلم نمونده بود...
تمام طول مدتیکه با هم بودیم، شهره من رو با مسخره بازیها و حرفای بی سر و ته، اما در عین حال هوشیار کنندش خندوند...

اولین تصویر یه عکس. بلند میگم: مگه میشه؟!
منو نادیا لخت توی بغل همیم. لخت لخت. باور کردنی نیست. هر دو برمیگردیم تو صورت هم نگاه میکنیم. نادیا تصویر رو نگه میداره تا بهتر بررسی کنیم. من نشسته م و نادیا پاهاش رو باز کرده و تو آغوش من نشسته . واضح که اون زیر چه خبره! یکم خودمون رو میکشیم جلوتر، تا ببینیم چه تفاوتی بین اونا و خودمون میبینیم. ولی هیچ تفاوتی نداریم! کاملا چهره و اندام خودم.
نادیا با حیرت میگه: شهروز، پست فطرت، تو کی منو کردی؟! از لحن مسخره ش خندم میگیره.
تصویر بعدی، باز هم منو نادیا هستیم. اینبار نادیا به صورت چهار دستو پاست و من پشتش ایستاده م. نادیا میگه: آهان، من این پوزیشنو خیلی دوستدارم. شهروز کمرمو محکم بگیر نامرد...
_نادیا تورو خدا مسخره بازی در نیار... دارم دیوونه میشم...
هههه، دستش درد نکنه هر کی اینارو درست کرده...
-چی داری میگی؟ میدونی اگه اینا افتاده بود دست پرتو چه خاکی به سرم میشد؟
حالا که نیفتاده و من دارم حالشو میبرم... اما کار کی میتونه باشه؟! کاره کی میتونه باشه که هم عکسای تو رو داره هم منو! و حالا این دوتا رو با هم میکس کرده و اون کی، که از رابطه ی دوستی منو تو خبر داره؟
-تو تاحالا با کسی بودی که ازت عکس بگیره؟
نه... مگه دیوونم تو این بازار گیج بذارم کسی ازم عکس بگیره؟ درضمن مگه من با چند نفر بودم که یادم نیاد؟
-وااای نادی دارم دیونه میشم.
چند تا عکس بعدی هم باز من و نادیا تو پوزیشنهای مختلفیم!
اوووف... شهروز یه جوری شدم. تو رو خدا بیا اینا رو واقعیش کنیم.
-خفه شو دیوونه. خدا میدونه کسیکه این کارو کرده چه نقشه هایی برامون کشیده. احمق فکرشو بکن، یکی از این دی وی دیها رو بفرسه دفتر مجله.
وااای راست میگی شهروز. مثلا برسه دست بابام... چه خاکی به سرم میشه...
بعد از اون چنتا عکس، حالا یه فیلم، که دیگه این یکی تا حد جنون من رو عصبی میکنه. باز هم من و نادیا. توی یه خونه که برام غریب و روی یه تخت داریم سکس میکنیم.
تصویر کاملا واضح. نادیا طاق بازخوابیده ، لخت مادر زاد . من چهار دست و پا روی شکمشم و دارم شکمش رو میبوسیم و میلیسم.
-قربونت برم نادی... چه قدر پوستت ترو تازست!
دوستداری عزیزم؟
آره...
چشمای نادیا با دیدن این صحنه داره از حدقه میزنه بیرون...
شهروز؟
-هان؟
این منو تو اییم؟
-نمیدونم... به گمونم...
منو تو کی با هم بودیم؟!
-منو تو با هم نبودیم. این فیلم ساختگی...
اما من دارم به خودمون شک میکنم! هیچ فرقی بین من و اون دختره ی توی فیلم نیست. حتی صدامون یکی...
من نادیا رو برمیگردونم و دمر میخوابونمش و سرم رو میبرم بین باسنش...
آییییی بخور شهروز...
لحظاتی بعد نادیا طاق باز زیر تن من...
-نادی؟
جووونم؟
دارم میکنمت... ببین تا آخرش توش...
آره قربونت برم... خوبه که داری میکنیم... بکن... تا ته بکن... همشو میخوام... میییخواااام...
بلند میشم دی وی دی رو خاموش میکنم و از توی دستگاه بیرون میارم...

ئه! شهروز! چرا خاموشش کردی؟! بذار ببینم...
-دیوونه شدی؟ این قلابی...
میدونم قلابی... اما باحاله...
-بسه دیگه... من میخوام برم...
چرا میخوای بری عزیزم؟ من شام درست کردم...
-حالم خوب نیست نادی... نیاز دارم تنها باشم. دی وی دی رو میذارم تو پاکت و سریع به طرف در حرکت میکنم. نادیا تا پشت در دنبالم میاد و با یه لحن ملتمسانه و حزن دار میگه:
بمون عزیزم... بیا با هم شام بخوریم... کون لق همه... اصلا منو تو با هم سکس کردیم... تا چشمشون کور بشه...
از در میام بیرون و میگم فعلا بای... بات تماس میگیرم...
اه... خب نرو دیگه...
بدونه توجه به حرفش ترکش میکنم...

نیمه شبه و من لخت مادر زاد وسط حیاط چمباتمه زدم. هوا سرده و از سرما دارم میلرزم... دندونهام داره بهم میخوره. بطر عرقم جلوی پاهام... مستم. آسمون ابری... ابر سیاه... نور ماه داره سعی میکنه از ابرا عبور کنه، تا خودش رو به زمین برسونه... آسمون وهم انگیزه! ترس دارم و سردم... به آسمون نگاه میکنم... یباره همه جا برا یک لحظه مثه روز روشن میشه... نور برق، آسمون رو روشن میکنه... اما من بیشتر میترسم... حالا صدای رعد گوشم رو پر میکنه و تو دلم رو خالی! اوهامی تو مغزم... نمیفهمم چی! درکش نمیکنم... بارون میگیره... آروم آروم... قطره هاش داره میشینه روی پوست لخت تنم... سرم رو بلند میکنم. دوباره آسمون روشن میشه و برق چشمام رو میزنه و باز صدای رعد ترسم رو بیشتر میکنه... بارون تندتر میشه و لرزیدن من بیشتر... دارم خیس میشم... یباره انگار در آسمون باز میشه و هرچی آب تو دنیاست میریزه رو سر من! اونقدر سردم که سرم رو میذارم رو زانوهام و میلرزم... میخوام بلندشم، اما نمیتونم... یکی رو پشت سرم حس میکنم... اونقدر تاریک، که وقتی سر برمیگردونم، نمیتونم ببینمش... از پشت بغلم میکنه... ترسم بیشتر میشه... من تنهام... خیلی تنها... من رو میچسبونه به سینه ش. اما تنش مثه یه قالب یخ! دستش رو میکشه رو سینه م... چندشم میشه... بعد میبره پایین طرف آلتم... آروم دست میکشه روش... تحریک میشم. آروم آروم لمسش میکنه... دارم راست میکنم! حرکت دستش تندتر میشه... برمیگردم که به صورتش نگاه کنم... وحشت میکنم... صورتی وجود نداره! فقط یه صفحه ی گرد و سفید... به دستش نگاه میکنم... دستش خوشگل! اما چرا صورت نداره؟! از همه ی تنم داره آب بارون میریز... موهام خیس خیس و آب داره شرشر ازش میریزه... از وحشت میخوام خودم رو از تو بغلش بیرون بکشم... اما انگار فلج شدم... ترس و شهوت داره تو دلم بیداد میکنه... حرکت دست تندتر و تندتر میشه... حس خالی شدن دارم... بیضه هام رو مشت میکنه... درد و لذت با هم ترکیب میشه... اما میترسم... بازم فشار میده... میخوام از درد بنالم، اما صدام در نمیاد... بازم نور برق همه جا رو روشن میکنه و باز اون بیضه هام رو فشار میده، اینبار محکمتر و من درد میکشم... صدای رعد گوش خراش و باز آلتم رو میگیره و لمس میکنه... دردم کم میشه و جاش باز حس لذت آمیخته با ترس مینشینه... بارونم میاد... تند تند و من دارم خالی میشم... خالی میشم از ترس از شهوت از لذت و از درد... فریاد میکشم صدام تو خونه میپیچه... پررررررتووووووووو...
با صدای فریاد خودم از خواب میپرم. روی زمین افتادم... عکس پرتو هم توی دستم... صبح شده... فاخته پشت پنجره داره میخونه... دلگیر و حزن آلود...

ادامه دارد...
داروک
 
     
  
 مرد
#26   Posted: 16 Jun 2021 18:52


 1 Star

ارسالها: 240
بازی (قسمت چهاردهم) نوشته ی داروک...

خب ماجرای آشنایی با شهره جالب بود برام. چون شهره خواسته و یا ناخواسته توی یه چیزایی در مورد شخصیت پرتو روشنم کرده بود. هر دو رو رسونده بودم به خونه هاشون و خودمم برگشتم خونه. واضح بود که اولین کار، نشستن پای صحبت پرتو برای داروک بود. پس سیستم رو روشن میکنم و میرم روی خط. پرتو روی خط بود. به محض وارد شدنم به مسنجر پیام داد:
معلوم هست کجایی؟
-همین دورو برا !
حالا یک ربع ساعته منتظرتم؟
-خب من از کجا بدونم؟ و درضمن مگه من تعهد دادم؟ خب ؟ چه خبر؟
اگه برات مهم نیست چرا میپرسی؟
-مهم نیست. اما جالب... بگید ببینم چیکار کردید؟
فکر کنم امشب خیلی بهم نزدیک شدیم. اما یه چیزیش آزارم میده...
-چی؟!
از اون دسته آدماست که تا از یه زن خوشش میاد، هیچ احتیاطی نمیکنه. هر چی میخواد رک و مستقیم میگه. فکر اینو نمیکنه که ممکنه طرفشو ناراحت کنه.
-خب شما که اینو درک کردید، پس دیگه ناراحت چی هستید؟ کسی باید این گله رو بکنه که درک نکرده.
اره حق با توئه... اما یه جورایی ازش میترسم...
-هه، چرا؟
نمیدونم ، این بی پرده بودنش میترسوندم... حس میکنم میخواد منو بگیره تو مشتش.
-دوست ندارید؟
نمیدونم چی باید بگم. راستش من دختر راحتیم. بر خلاف خونواده ی مذهبیم، من خودمو جور دیگه بار آوردم و عادت کردم که زیر بار کسی نرم. شاید از مردی که خوشم بیاد خیلی چیزها رو قبول کنم. ولی تو مشت گرفتنو اسیر کردن رو نه، نمیتونم تحمل کنم.
-حالا شما از کجا اینقدر مطمئنید که اون چنین اخلاقی داره؟ شایدم برداشتتون اشتباه بوده.
شاید... مطمئن نیستم. خب اینم گزارش امشبم... هههه . داروک جان، یه جورایی شدی نزدیکترین شخص به من، که همه چیمو براش میگم!
-خب شاید برای اینه که همو نمیشناسیم و شما به من اعتماد کردی...
درست، علت همین... داستانو ادامه ندادی؟
-دارم مینویسم. تا چند ساعت دیگه میذارم توی سایت...
پس صبح که بیدار شدم میخونم. فعلا بای...
بدرود پرتو خانوم...

خسته ام و دارم دور خودم تو خونه چرخ میزنم. دنبال یه بهونه میگردم تا خودم رو سرگرم کنم. هنوز فاخته داره پشت پنجره اتاقم میخونه. چشمم به تارم میفته که به روی دیوار اتاقم آویزونه. میرم برش میدارم و میشینم لبه ی تختم. کوک نیست . پس کوکش میکنم، از اولین زخمه، انگار فاخته ی پشت پنجره جون تازه ایی میگیره و دلگیرتر و بلندتر. صدام توی خونه و گوش خودم میپیچه...

گشته خزان نوبهار من،بهار من.
رفت و نیامد نگار من،نگار من.
سپری شد شب جدایی، به امیدی که تو بیایی.
آخر ای امید قلبم، با من از چه بی وفایی؟!

صدای آلارم وبکم خلوتم رو بهم میزنه.
بازهم سکسی و جذاب و تقریبا نیمه برهنه نشسته روی همون مبل.
سلااااام داروک خان...
-چرا اون فیلم و عکسها رو درست کردی؟
کار من نیست. باورکن.
-اما تو میدونی کار کی. مگه نه؟
آره میدونم... ولی باور کن من اونقدر که تو فکر میکنی، آدم پستی نیستم. من فقط تو رو میخوام، اما حاضر نیستم آبروت رو به خطر بندازم.
-همه چی تموم شد. عکسها و فیلم رسیده دست پرتو...
نه... جدی میگی؟!
-آره، مگه شوخی دارم؟
پس کارتون تموم...
-اگه نتونم بهش ثابت کنم که اینها ساختگیه، آره همه چی تمومه...
من میتونم کمکت کنم، اما یه شرط داره...
-چه شرطی؟
من آدرسم رو میدم، تو هم میای خونه ی من و با هم معاشقه میکنیم. اونجور که من دلم میخواد و بعدش من تضمین میکنم، که همه چی برگرده به روال عادی و من دوباره پرتو رو به تو برمیگردونم.
-من میدونم همه ی این نقشه ها کار توست. اما واقعا فکر میکنی یه سکس اینقدر ارزش داره که به خاطرش همه چیز زندگی دو نفر رو به خطر بندازی؟
ببین من این حرفا سرم نمیشه. بذار واقعیت رو بگم. من با کسی سر خوابیدن با تو شرط بستم و تا آخرش جلو میرم... آره... عکسها و فیلم هم کار من بود. حالا هم اگه تن ندی شاید اتفاقات بدتر بیفته.
-مثلا چه اتفاقی؟
هه، حواست به پرتو باشه... ممکنه که مجبور بشم از اون به عنوان یه وسیله استفاده کنم.
-منظورت چیه؟
واضح، دارم میگم اگه لازم باشه پرتو رو گروگان میگرم...
-دست بردار... میخوای قضیه رو جنایی کنی؟ میدونی جرم آدم ربایی چیه؟
آقای داروک من شوخی نمیکنم.
-تو شهامت این کار رو نداری... من تمام وب هاتو ضبط کردم و تا چند دقیقه ی دیگه میدم به پلیس.
ها ها...
شوخی میکنی شهروز خان، آقای داروک... بهتر فکر پلیس بازی رو از کله ت دور کنی. اونقدر مدرک برعلیه ت دارم، که به محض اینکه ماجرا رو به پلیس بکشونی، همه شو رو میکنم. من هنوز جرمی مرتکب نشدم. اما شما از نظر قانون جمهوری اسلامی یه خلافکار و مجرم محسوب میشی. میدونی که اگه همین حالا اراده کنم کارت تموم. پس منطقی فکر کن و پای پلیس رو وسط نکش. راستی بذار یه چیز دیگه رو هم برات روشن کنم. همین حالا که دارم باهات حرف میزنم، آدمای من رفتند که عشقتو بیارند اینجا... بای آقای داروک. تا زمانیکه پرتوی خوشگلتو نشونت بدم.

قبل اینکه من چیزی بگم، وب قطع میشه... یعنی چی؟! این زنیکه داره چیکار میکنه؟ پرتوی من... وااااای خدا چیکار باید بکنم؟ پرتو چه گناهی کرده؟! با اون چیکار دارند؟ دارم دیوونه میشم...
زنگ میزنم به شهره.
جانم شهروز.
-شهره گوش بده پرتو تو خطر...
چی داری میگی ؟ منظورت چیه؟!
-شهره همون زنیکه که وب میفرسه، همین حالا بهم گفت قصد داره پرتو رو گروگان بگیره...
برای چی؟
-چه میدونم... میگه من برای سکس با تو شرط بندی کردم و حالا که تن نمیدی پرتو رو گروگان میگیرم...
شهروز! تازگیها مواد مصرف میکنی؟ خیلی توهمی شدی پسر!
-باور کن این موضوع شوخی نیست شهره... اون میخواد پرتو رو بدزده...
خوبه شهروز جان، به اندازه ی کافی خودتو مهم نشون دادی... حالا دیگه دست بردار از این بازی جدید...
-وای خدا ! چرا نمیخوای حرفمو باور کنی؟ شهره به خدا همه ی این قضیه یه بازی که نمیدونم کی داره ادارش میکنه...
هه. یعنی میخوای بگی بازی بازی اونهمه دخترو کشیدی زیر خودت؟ خوبه والا... اگه جدی جدی بخوای این کارو بکنی، چیکار میکنی؟
-به جون پرتو من با کسی نخوابیدم... باور کن. آخه چرا نمیخوایند تو و پرتو حرف منو باور کنید...
شهروز جان، همه ی شواهد نشون میده، که تو فقط داری دروغ میگی... مخصوصا اون عکسها... راستی دی وی دیه چی بود؟
حرصم میگیره و بدون وداع ارتباط رو قطع میکنم. باید یه کاری بکنم، قبل اینکه پرتو گرفتار بشه.
زنگ میزم به نادیا...
سلام شهروز...
-نادی باید ببینمت...
من خونه م میتونی بیای خونه.
-تا نیم ساعت دیگه اونجام...
همینطور که درگیر این فاجعه م خاطرات گذشته هم رهام نمیکنه...

به علت شب بیداری و نوشتن قسمت جدید داستان، صبح تا نزدیک ظهر خواب بودم، که با صدای گوشیم از خواب بیدار شدم. با چشم بسته گوشی رو آن میکنم و میذارم روی گوشم
-بله؟
صدای پرتو تو گوشم میپیچه و باعٍث میشه خواب از سرم بپره...
هنوز خوابی آقای تنبل؟!
-سلام پرتو خانوم...
سلام آقا شهروز خواب آلود... یه خبر خوب دارم...
-خیر باشه؟
منو تو توی دادگاه شرکت نکردیم... اما دادگاه هم فقط یه جریمه برای شرکت بریده و حکم داده در صورت تکرار مجمع، شرکت رو پلمپ کنند.
-خب پس بخیر گذشته.
آره و خوبیش اینه که شخصی برخورد نکردند... کی فرصت داری با هم باشیم؟
-چیه؟ به این زودی دلت برام تنگ شده؟! همین دیشب با من بودی؟
میخوای باز تیکه پرونی کنی؟
-میدونی؟ وقتی میبینمت و یا این صدای خوشگلو گستاختو میشنوم، دلم میخواد آزارت بدم...
اما این حس آزار دادن از وجود من داره بیرون میره... دلم نمیخواد دیگه باهات کل کل کنم...
-پرتو خانوم میشه منظورتو واضح بگی؟
نه، نمیشه...
-باشه... هر جور راحتی... کی وقتت آزاده؟
هر وقت خواب از سر حضرت عالی بپره...
-وقتی صداتو میشنوم دیگه خوابم نمیاد...
خوبه، بلاخره یه حرف خوبم زدی!
-کجاشو دیدی؟ اونقدر حرفای خوب بلدم، که اگه بگم ضعف میکنی.
ببینیمو تعریف کنیم... تا حالا که فقط سعی کردی تیکه بندازی!
-اونکه شیرینی رابطه ست. من یه دوش میگرم و بهت زنگ میزنم...
باشه منتظرم...
-بدرود.
بای
اما هیچ کدوم ارتباط رو قطع نکردیم... صدای نفسهاش رو میشنیدم...
-چرا قطع نمیکنی؟
اما جوابی نداد... هی دختر خانوم با شمام... اینبار قطع کرد...
بلافاصله گوشیم زنگ خورد. سعید بود... سلام سعید جان...
سلام شهروز... خوبی؟
-بد نیستم...
شهروز یه برنامه ی تور شمال با بچه های مجله برا چند روز تعطیلی در پیش گذاشتیم. تو هم میای؟
-برنامه چیه؟
چیز خاصی نیست. هر کس با ماشین خودش و با هر کسی که خواست میاد. ولی همه جا با همیم...
-هر کی رو خواستیم میتونیم با خودمون بیاریم؟
آره مشکلی نداره.
-خوبه، خبرشو میدم...
منتظرم... بای
بدرود...

ادامه دارد...
داروک
 
     
  
↓ Advertisement ↓
↓ Advertisement ↓
↓ Advertisement ↓
 مرد
#27   Posted: 16 Jun 2021 20:36


 1 Star

ارسالها: 240
بازی (قسمت پانزدهم) نوشته ی داروک...

پرتو رو رو به روی شرکتش سوار کردم.
سلااااام
-سلام. خوبی؟
با لبخند و چشمانی گشاد جواب میده: خوبم... خیلی هم خوبم...
با تعجب نگاهش میکنم! چی شده؟ اتفاق خاصی افتاده؟
برای تو نیفتاده؟
-بازم تو چشمای سیاهش نگاه میکنم... چشماش داره میخنده. دهن تنگش رو با او لبای ظریف و گوشتیش رو بهم فشار میده که خنده روی اونها نیاد .
-اینجوری نگام نکن. یه وقت نتونم خودمو کنترل کنم.
منظورت چیه؟!
-منظورم اینه و پشت ناخنهام رو میکشم روی گونه ش. سرش رو میکشه عقب و اخم میکنه و میگه: شوخی دستی نداشتیما!
استارت میزنم و حرکت میکنم . حرصم گرفته ، که چرا یه جای خلوت نیستیم، تا منظورم رو بهتر بهش حالی کنم.
-خب کجا برم خوشگله؟
بازم با حیرت بهم نگاه میکنه! شهروز خان حالت خوبه امروز؟!
-خیلی... چطور مگه؟
گفتم حرف خوب بزن، اما نه دیگه اینقدر خوب!
-هه هه. خیلی خوب بود؟
داری شخصیت اصلیتو رو میکنی؟ مگه نه؟
-منظورت اینه که تا حالا داشتم نقش بازی میکردم؟
نه داشتی جلوی خودتو میگرفتی که منو نرنجونی...
-اشتباه میکنی. وقتی توی چشمات نگاه میکنم، میفهمم که هر کاری بکنم و هر حرفی بزنم تو نمیرنجی.
چقدر تو پرویی بچه! چرا این فکر رو میکنی؟
-واضح که هر دومون به هم علاقه داریم.
هاها، خواب دیدی خیر باشه. من هیچ وقت به کسی که خواستگاریم اومده دل نمیبندم.
-چرا؟
چون میتونه به همون راحتی بره خواستگاری کس دیگه.
توی آیینه پشت سرم رو نگاه کردم و وقتی دیدم ماشین پشت سری باهام فاصله داره، وسط خیابون زدم روی ترمز و از ماشین پیاده شدم و اومدم سمت پرتو و درو باز کردم. هاج و واج نگاهم میکرد. دستش رو گرفتم و از ماشین کشیدمش پایین و دستم و دور کمرش حلقه کردم و کشیدمش توی سینه ام و لبام رو گذاشتم رو لبهاش. حس میکردم روحم داره از تنم میاد بیرون! پرتو تلاش میکرد خودش رو از تو آغوشم بیرون بکشه. اما محکم با دست چپم پشت سرش رو گرفتم و لبام رو بیشتر رو لبهاش فشار دادم. مست شده بودم. دلم نمیخواست ولش کنم. صدای اووم اوومش رو میشنیدم. ولی توان آزاد کردن خودش رو نداشت. حدود یک دقیقه داشتم میبوسیدمش که از آخرین حربه استفاده کرد و لبم رو گاز گرفت. اونقدر محکم که حس کردم دندوناش توی لبم فرو رفت و من از شدت درد مجبور شدم رهاش کنم. شونه هاش رو گرفتم و محکم چسبوندمش به ماشین و تو چشماش زل زدم. نفس نفس میزد و برافروخته شده بود. شوری خون رو روی زبونم حس کردم. نگاه وحشیش با تموم خشونتش روی لب خون آلودم بود و فقط داشت با وحشت آمیخته به حرص نگاهم میکرد. حس میکردم که نمیدونه باید عصبانی هم باشه یا نه. با صدای دست و سوت چند تا ماشینی که پشت ماشینم متوقف شده بودند، به خودم اومدم.
ایووول... آفرررررین... دوباره ببوسش... دمت گرم داداش... خانومی اذیتش نکنه. معلوم که میمیره برات...
بازوش رو گرفتم و با تحکم نشوندمش روی صندلیش و درو بستم و رفتم پشت رل.
توی آیینه نگاه کردم. خون تموم لب پایین و چونم رو پر کرده بود. ساکت نشسته بود و به من نگاه نمیکرد. احساس خوبی نداشتم. حس میکردم یکم زود بود برا این رفتار. دست بردم طرف دستمال کلینکس که جعبه ش روی داشبورد جلوی پرتو بود. تا دستم جلوش دراز شد، یباره پرید اون رو گرفت و دندوناش رو توی ساعدم فرو کرد و همونطور که از حرص و عصبانیت نفس نفس میزد، با تموم قدرت دندوناش رو توی پوست و گوشتم فرو کرد! بی حرکت نگاش میکردم و درد میکشیدم. اما اون ول کن نبود. با تموم قوا داشت عقدش رو خالی میکرد. اونقدر فشار داد، که حس میکردم، اگه پیرهن زخیمی که تنمه نبود، دوباره دندوناش توی گوشتم فرو میرفت. وقتی خوب اون حس بدش رو روی دستم خالی کرد، دندوناش رو از روی ساعدم برداشت. صدای بوق ماشینها پشت سرم بیداد میکرد. به ماشین دنده دادم و حرکت کردم. آروم و از کنار. هر ماشینی که از کنارمون رد میشد چیزی میگفت. یا فحش میداد و یا تشویق میکرد. پشت اولین چراغ قرمزی که ایستادم. پرتو به سرعت از ماشین پیاده شد و تا من اومدم به خودم بجنبم، تو ازدحام ماشینها گم شد. دستمالهایی که روی لبام گذاشته بودم غرق خون بود.
دقایقی بعد از رفتن پرتو، وقتی در حال رفتن به طرف خونه بودم ، یه پیام برام اومد. از پرتو بود. تو دلم خالی شد. یعنی چی نوشته؟ تا اومدم بازش کنم، جونم بالا اومد. نوشته بود.
دوستتدارم بی همه چیز...نمیدونم چرا!
اونقدر دستام میلرزید که مجبور شدم یه گوشه نگهدارم. سرم رو گذاشتم روی رل و هزار بار خوندمش.

روی تختم دراز کشیده بودم و به عکسش روی مانیتور نگاه میکردم. خیس عرق بودم. تنم داغ داغ و حس میکردم تب دارم! حس میکردم توی رگهام، به جای خون شراب در جریان. مست مست بودم . این حس لعنتی داشت من رو غرق خودش میکرد. دائم صحنه ی بوسیدنش وسط خیابون و اون گاز گرفتن ساعدم جلوی چشمام بود. بارها و بارها بازم پیامش رو خوندم. این چه حس غریبی! چرا اینقدر عجیبه؟! میخوامش این حس رو... نه، نه... داره کلافم میکنه... داره من رو تو دستای خودش بازی میده... دارم گرفتار میشم! میبینم که خودم رو دارم میبازم... اما به چی؟ مگه چه فرقی بین پرتو و دخترای دیگه ست؟! من نمیخوام اسیر بشم... اما میخوامش با همه ی وجودم. من این حس رو میخوام... پرتو رو میخوام... خنده هاش رو... اخمش رو... لبای شیرینش رو... میخوام مال من باشه. دکمه ی آستینم رو باز کردم و به روی ساعدم نگاه کردم. جای دندوناش دو ردیف روی ساعدم بود. چنان محکم فشار داده که کبود شده بود. اونقدر لذت بردم که بی اختیار جای دندوناش رو بوسیدم! بلند شدم سیستم رو روشن کردم و آن شدم. به عمد آروم آروم کارم رو انجام میدادم تا خود آزاری کنم. از اینکه هیجان بیشتری برای خودم درست کنم و خودم رو رنج بدم لذت میبردم! میخواستم باور نکنم که پرتو من رو دوستدارم. میخواستم محزون باشم. حس میکردم خیلی زود پرتو هم خودش رو باخته. میخواستم اون دختر وحشی دور از دست رسم باشه، تا من رنج بکشم. تا من برا بدست آوردنش تلاش کنم... اما خیلی خودخواهم، که اینجوری فکر میکنم! پرتو هم یه انسان و داره گرفتار عشق میشه... چرا باید آزارش بدم؟ آه... پرتو دوستت دارم ...

سلام... داروک جان...
-درود رودابه... چطورید خانوم؟
وااااای داروک دارم میمیرم...
-هه هه چرا؟!
امروز دیوونه م کرد. اون وحشی بی حد و مرز...
-چی شده؟
پرتو هم همه چی رو برام تعریف کرد. مو به مو و معلوم بود، از اینکه داره باز همه رو توی ذهنش تکرار میکنه تو اوج لذت...
-عجب! چه دیوونه ایی این پسره؟!
اصلا نمیشه پیش بینی کنی که هر لحظه میخواد چیکار کنه... وای کلافه ی اون وحشیگیریشم... میخوامش، اما میترسم... هیچ حدی نداره. هر چی به ذهنش برسه میگه و انجام میده... وقتی داشت من رو وسط خیابون میبوسید، انگار اصلا براش مهم نبود کجا هستیم و همه دارند نگاهمون میکنند! چنان غرق بوسیدن بود، که اگه لبش رو گاز نگرفته بودم، شاید هنوز داشت ادامه میداد. اما نگرانشم، چون لبشو با دندونام پاره کردم. خون داشت از دهنش میریخت که ترکش کردم. نمیدونم چیکار کنم. خیلی نگرانشم... اگه با اون کاری که من کردم، دیگه بیخیالم بشه چیکار کنم؟
-ههه... گفته بودم در برابرش استعداد عاشقیت دارید خانوم... حالا نگران نباشید. وقتی یکی اینقدر جسورانه وسط خیابون میبوستتون، یا دیوونه ست، یا عاشقتونه.
دلم میخواد از حالش با خبر بشم. اما نمیدونم چطوری...
-به نظر من بهش زنگ بزنید...
خیلی کار سختی. زنگ بزنم چی بگم؟ نه نمیتونم این کارو بکنم. کاش خودش بهم زنگ میزد.
-میخواین شمارشو بدید به من، تا من باش تماس بگیرم و بگم بهتون زنگ بزنه؟
ههه. چه وقت شوخی داروک جان؟!
-باور کنید که شوخی نمیکنم...
نه بابا مگه میشه؟ میخوای بگی با من چه نسبتی داری؟
-نمیدونم، در موردش فکر میکنم. اگه چیزی به فکرم رسید خبرتون میکنم.
تو خیلی مهربونی... اگه همه ی مردها مثه تو بودند خیلی خوب بود...
با خودم فکر میکنم، بیچاره اگه بفهمه که تو چه بازی افتاده، حتما میره و پشت سرش رو نگاه نمیکنه و از هر چی داروک و شهروز و مرد تو این دنیاست متنفر میشه. حس میکنم، دیگه کم کم وقتش که بفهمه داروک کی. نمیتونم بیشتر از این تو بازی نگه ش دارم. حس بدی دارم.

خب، من برم استراحت کنم. اونقدر فشار عصبی روم بود، که حس میکنم کوه کندم.
-خوبه برید استراحت کنید. منم فکر میکنم، ببینم میتونم راه حلی براتون پیدا کنم.
خدانگهدار داروک عزیز...
-بدرود...
حس تبم بیشتر شده و یه خلسه ی سکرآور وجودم رو گرفته بود و لذت میبردم. دلم داشت براش پرپر میزد. میدونستم محال بهم زنگ بزنه. اون پیامش رو داده بود. دیگه واضحتر از این نمیتونست حرفش رو بزنه. برا همین تصمیم گرفتم که خودم بهش زنگ بزنم. گوشیم رو برداشتم و شمارش رو گرفتم. از شدت هیجان دستام میلرزید. هنوز زنگ اول کامل نخورده بود، که خط رو باز کرد. ولی ساکت و فقط صدای نفسهاش رو میشنیدم. زبونم بند اومده بود! حدود یک دقیقه هر دو فقط به صدای نفسهای هم گوش میدادیم و بلاخره من با صدایی لرزون و آروم شروع کردم.
-میخوام ببینمت...
چرا؟
-چون میمیرم برات...
دوستم داری؟
-عاشقتم...
باهام میمونی؟
-همیشه...
کی میخوای ببینیم؟
-همین حالا...
کجا؟
-هرجا تو بگی؟
شرکت توی دفتر من... نیم ساعت دیگه...ارتباط رو بدون وداع قطع کردیم.

تو قلبم بیداد بود! رسیدن پشت دفتر پرتو، برام یه عمر گذشت. وقتی رسیدم. منشیش از جاش بلند شد و گفت: خوش اومدید آقای... خانوم بنکدار منتظرتونند. بفرمایید داخل...
زانوهام میلرزید... دست لروزنتر از پاهام رو بردم و دستگیره ی در رو گرفتم و آروم بازش کردم. پشت به در رو به پنجره ایستاده بود. بدون مانتو و شال. با شلوار جین و پیراهن مردونه ی سفید. با قامتی کشیده و موهای بلند لختش تا روی باسن.
با باز شدن در برگشت سمت من... دست به سینه بود و چشماش از همیشه وحشیتر... وارد شدم، بدون کلام و پشت سرم در رو بستم و از شدت هیجان همونجا پشت به در تکیه دادم و تو چشماش نگاه کردم. هر دو انگار توان حرکت نداشتیم. سعی کردم روی خودم مسلط بشم. پس خودم رو از تکیه گاه جدا کردم و آروم قدمی به طرفش برداشتم. اون هم سعی کرد به طرفم بیاد. احساس میکردم هیپنوتیزم شدم و بدونه اراده دارم میرم به طرفش. حالا با هم چند قدم بیشتر فاصله نداشتیم. نگاهش روی لبه ورم کرده ام بود. در یک آن چنان به طرف هم هجوم آوردیم، که انگار بعد از سالها همدیگه رو پیدا کرده بودیم. بدون کلمه ای تو آغوش هم فرو رفتیم. صورتش رو روی شونه ام گذاشت و با تموم قدرتش خودش رو به سینه ام فشرد. داشتم سر و گردنش رو غرق بوسه میکردم. ساکت و سریع. بوی موهاش مستم کرده بود. هر دو سکوت میخواستیم. سکوت و سکوت.عطر تنش، حرکت دستهاش روی کمر و پهلوهام و بغض گره خورده ی تو گلوش گویای همه ی حرفها گفتنی بود. دقایق میگذشت و فقط ساییدن تنهامون به هم و بوییدن بود و بوسه های من برموها و گونه هاش. از شرم جرات نگاه کردن به من رو نداشت. خسته نمیشدیم از اینهمه فشردن تن هم. هر چه بیشتر میگذشت تشنه تر و تشنه تر میشدیم. اما بلاخره باید یه جایی تموم میشد و بلاخره پرتو همونطور که تو آغوشم بود، من رو عقب عقب به سمت در برد. بدون اینکه سرش رو از توی سینه م بیرون بکشه در رو باز کرد. آروم دستش رو روی سینه م گذاشت و فقط گفت:
برو طاقت ندارم. با تموم اشتیاقم ازش جدا شدم و از در خارج شدم...

ادامه دارد...
داروک
 
     
  
 مرد
#28   Posted: 17 Jun 2021 02:39


 1 Star

ارسالها: 240
بازی (قسمت شانزدهم) نوشته ی داروک...

اونقدر اعصابم از تهدید اون زنیکه برا ربودن پرتو بهم ریخته ست که وقتی وارد خونه ی نادیا میشم. با وحشت میگه:
چی شده شهروز؟ چرا رنگت پریده؟!
بغض دارم. خیلی جلوی خودم رو میگیرم، که نترکه. میرم روی مبل مینشینم. کلافه و سر درگمم. نادیا میاد کنارم مینشینه.
بگو عزیزم؟ اتفاقی افتاده؟
-پرتو رو میخواد بدزده...
کی؟!
-همون زنیکه. گفت آدمام رفتند دنبالش.
پرتو که شمال!
-نمیدونم چه غلطی میخواد بکنه.
عجب زنیکه ی هرزه ایی! شهروز به خدا باید این کثافتو گیر بیاری و جرش بدی. حالا باید چیکار کنیم؟
-نمیدونم نادی. نمیدونم... حتی نمیدونم اگه واقعا بدزدندش کجا باید برم دنبالش.
آرنجهاش رو میذاره سر زانوهاش و خم میشه و دست میکنه لای موهای بلوطی رنگش و سرش رو میگیره بین دستاش.
باید یه راهی برا پیدا کردن این جنده خانوم باشه. مگه نمیخواستی بهش راه بدی پس چی شد؟
-چرا داشتم تلاش میکردم بهش حالی کنم که میخوام باهاش راه بیام، اما انگار نتونستم نقشم رو خوب بازی کنم.
یعنی اون فهمید چی تو فکرت؟
-چیزی که نگفت. ولی حس میکنم، فهمیده دنبال اینم که پیداش کنم. نه اینکه بخوام باهاش راه بیام...
دارم دیوونه میشم. آخه چرا باید یکی اینجوری دنبال پاشوندن زندگی تو باشه؟ و چرا در کنارش داره منو هم میسوزونه؟! شهروز تو کاری نکردی که کسی کینه تو به دل بگیره؟
-چی میگی؟ من اونقدر با احتیاط با همه رفتار میکنم، که باورم نمیشه کسی از دستم نارحت باشه.
خب شاید یکی از روی حسادت داره این کارو میکنه؟ هان؟ مثلا یکی عاشق پرتو بوده و حالا داره اینجوری تلافی میکنه.
-نمیدونم... پرتو که تا حالا چیزی درمورد مرد دیگه بهم نگفته... فکر نمیکنم کس دیگه دنبالش بوده ...
خب شایدم یکی باشه که تورو میخواسته و حالا که دیده تورو از دست داده، میخواد بین تو و پرتو رو بهم بزنه؟
-ههه، اگه قرار باشه تو این مساله به کسی شک کنم، اول باید به خود تو شک کنم و بگم که کار خودت...
اینقدر پست و احمق نباش! من بیام برای خودم پاپوش درست کنم؟ فیلم سکس با تو درست کنم و همه جا پخش کنم؟! راستی که حیرونم میکنی بعضی وقتا با این همه هوشت! احمق...
-چیه بابا؟ شوخی کردم. مثه روز روشن که نمیتونه کار تو باشه...
دیگه از این شوخیا نکن. پسره ی خنگ... صبحونه خوردی؟
-چی میگی؟ با این حال، من میتونم چیزی بخورم؟ نادیا میخواد حرف بزنه، که یکی در خونه رو میزنه... محکم و با شتاب...
نادیا به من نگاه میکنه... یعنی کی میتونه باشه؟ چرا اینجوری در میزنه؟!
راه میفته میره پشت در و میپرسه کی؟
تو دل من آشوبی بپا میشه!
جواب میاد.
باز کنید خانوم. از آگاهی هستم و حکم بازرسی منزل رو دارم...
نادیا با وحشت برمیگرده به من نگاه میکنه.
با تاسف سرم رو تکون میدم.
نادیا میاد طرف من و دستپاچه میگه: چیکار کنیم؟
نمیدونم. باید سعی کنیم خونسرد باشیم. برو مانتو بپوش.
نادیا میره و سریع مانتوش رو میپوشه و برمیگره و آروم درو باز میکنه.
دوتا مامور با لباس شخصی، شکمهای بزرگ و یقه های تا بیخ گلو بسته و یه عالمه ریش و پشم وارد خونه میشند و حکم رو میدند دست نادیا. اونم میاد طرف من و حکم رو میده دستم. میخونمش، کاملا درسته.
یکیشون شروع میکنه خونه رو گشتن و یکی دیگشون میاد طرف من.
شما چه نسبتی با این خانوم دارید؟
-دوست و همکاریم.
زهر خندی میزنه و میگه: به چه مجوزی تو خونه ی ایشون رفتو اومد دارید؟
-مگه برا دوستی و همکاری هم مجوز میدند؟ کجاس محلش برم بگیرم؟
اوه. معلومه از اون بچه پروهایی!
-درست صحبت کنید آقا. شما فقط وظیفه اییکه بهتون دادند در مورد دخالت تو زندگی خصوصی آدمها رو انجام بدید...
لبخند تمسخرآمیزی میزنه و یه دستبند از کمرش بیرون میکشه. دست دراز میکنه و دستم رو میگیره و میزنه به مچم .
من خونسرد نگاهش میکنم. رو میکنه به نادیا و میگه: حاضر بشید خانوم.
رنگ نادیا پریده! بهش اخم میکنم و میگم: چته؟ برو حاضرشو...
نادیا به اتاقش میره و چند دقیقه بعد بیرون میاد. با یه مانتو و مقنعه ی مشکی. اون یکی ماموره دستبند بیرون میکشه، که بزنه به دست نادیا. اما مامور من میگه: لازم نیست. رعایتش رو بکن. چیزی پیدا نکردی؟
نه قربان چیز خاصی نیست. فقط چندتا شیشه ویسکی خالی.
مهم نیست. خب بفرمایید و من رو بطرف در هل میده.
نادیا میگه: شهروز زنگ زدم بابا... گفت سریع میاد آگاهی...

با چشم بسته من رو میبرند توی یه اتاق و باز جویی شروع میشه...
خب بگو ببینم آقای شهروز... چه رابطه ایی با این خانوم دارید؟
صدایی که میشنوم فرق کرده و معلوم دیگه با اون مامور اولی طرف نیستم.
-همکار و دوستیم .
یعنی میخوای بگی نمیکنیش؟
-مگه وقتی آدم با یکی دوست، حتما باید باش بخوابه؟
اگه اینجوری نیست، پس چرا تو خونه تنها بودید؟
-برا اینکه داشتیم کار میکردیم. نمیتونیم که وسط خیابون با هم کار کنیم...
این چه کاریه که نمیتونید تو دفتر مجله انجام بدید و باید توی خونه تنها باشید؟
-ببینید آقا. من یه پسر مجردم و خانوم فرخی هم یه خانوم مجرد و هیچ تعهدی به کسی نداریم و اگه بخوایم با هم رابطه داشته باشیم، خیلی راحت میتونیم بریم یه مجوز قانونی بگیریم . منظورمو که میفهمید؟
بله بله... منظورت صیغه ست.
-دقیقا... اما چون با هم رابطه نداریم و صرفا دوست و همکاریم، نیازی به این کار هم نداریم.
همین وقت صدای باز شدن درمیاد و به دنبالش صدای همون ماموری که من رو دستگیر کرد.
خب ، چی چی میگفتی آشغال؟ تو خونه بلبل زبون بودی و به دنبالش یه صدای بنگ توی گوشم از چکی که بهم میزنه میپیچ. یکم گیج میشم. تا میام بفهمم چی شده، اون یکی گوشمم همین صدا رو میکنه... و ادامه میده... حالا میدم از تخم دارت بزنند، که دیگه گه خوری نکنی و با لگد محکم میزنه به رونم. حرومزاده اونقدر پاش سنگینه که تعادلم رو از دست میدم و به زور خودم رو سرپا نگهمیدارم. میگم: مردی نیست، که از قدرتت سوءاستفاده کنی...
خفه شو مرتیکه، گه میکنم تو حلقت تا خفه بشی... اینجا دیگه باید خفه خون بگیری...
-هههه تو چقدر شجاعی...
دوباره یه چک دیگه میزنه.
میدم به جرم رابطه ی نامشروع دهنتو بگاند...
-اگه نتونی ثابت کنی، اونوقت من میدونم بات چیکار کنم...
یه باره از کوره در میره و میفته رو سرم و حالا بزن و کی نزن...
چه گهی میخوای بخوری؟ بچه کونی؟... میخوای کونتو پاره کنم.
چون دستام بسته س از فشاری که بهم وارد میکنه میفتم روی زمین و مشت و لگده که به سرو روم میبارید.
مادر جنده ی پرو. خیال کردی اینجا کجاست؟ گنده تر از تو اینجا خفه میشند. تو که هیچی به حساب نمیای... میدم زبونتو از حلقت بیرون بکشند که دیگه زبون درازی برام نکنی...
حس میکنم خون از دهنم داره بیرون میریزه... میگم:
مادر جنده گی از رفتا آدما پیداست... یه سری به خودت بزن...
دوباره آتیشش شعله میکشه و بدتر شروع به زدن میکنه... حرومزاده ی پرو... کاری نکن که زیر مشت و لگد بکشمت.
حس میکنم تموم دندهام خرد شده. اما از رو نمیرم و همونجور که زیر دست و پاش افتادم و چشمام هم جز سیاهی نمیبینه میگم:
اگه مرد بودی، دستامو باز میکردی و سینه به سینه میشدیم، تا اونوقت ببینم چند مرده حلاجی...
با هر جمله ی من اون عصبی تر میشه و من رو بیشتر زیر مشت ولگدش خرد میکنه.
-من از اینجا میرم بیرون و بلاخره یه جا بهم میرسیم.
کس خواهرت... اگه تونستی از اینجا جون سالم در ببری...
حس میکنم اگه به این روند ادامه بدم، دیگه چیزی از تن و صورتم سالم نمیمونه برا همین تصمیم میگیرم فعلا جواب این حیوون وحشی رو ندم تا به وقتش.

چند ساعتی بود انداخته بودنم توی یه سلول تاریک، که در سلول باز میشه و دوتا سرباز میاند زیر بازوم رو میگیرند و من رو از اونجا خارج میکنند. به سختی راه میرم و نمیتونم روی پاهام بایستم. توی یه کریدور که میرسیم، آقای فرخی رو با نادیا میبینم، که منتظر منند. وقتی چشمشون میفته به من آش ولاش شده، نادیا وحشت زده به طرفم میدوه و شروع میکنه با صدای بلند به فحاشی. آقای فرخی هم با دیدن من به اون وضع شروع به داد و بیداد میکنه.
کدوم وحشی بی غیرتی باهاش این کارو کرده. از دستتون شکایت میکنم. بی شرفا ، نامردا، چطوری میتونید با یه جوون این کارو بکنید. مگه حیوونید آشغالهای بی همه چیز. نادیا میاد زیر بازوم رو میگیره. صورتش خیس اشک.
توی ماشین، آقای فرخی داره رانندگی میکنه. من و نادیا صندلی عقب هستیم و چون توان نشستن ندارم، دراز کشیدم و نادیا مجبورم میکنه سرم رو بذارم روی پاهاش.
فرخی بی اندازه عصبانی و دائم داره زیر لب همه ی کس و کار حکومت از اون بالا گرفته جناب رهبر تا این پایینی ها رو زیر و رو میکنه. وسط زمزمه های عاشقونش به اهل حکومت میپرسه:
بین شما دوتا چی میگذره؟
نادیا جواب میده: هیچی...
پس چرا با هم تو خونه تنها بودید؟
بابا یکی برا منو شهروز پاپوش درست کرده...
چه پاپوشی؟!
چی بگم؟ نمیدونم چه جوری باید توضیح بدم... راستش یکی چند تا عکس و فیلم قلابی درست کرده به معنی اینکه ما با هم رابطه داریم...
فرخی عصبانی میشه و میگه؟ یعنی چی؟ اونوقت تو حالا باید به من بگی؟!
چیزی نیست بابا شما حرص نخورید... ما حلش میکنیم...
آره دارم میبینم چه طوری حلش کردید! پسر مردمو زدند ناقص کردند حرومزاده ها...
باید بریم برا ماموره شکایت کنیم.
اما من چون مخالفم فعلا حرفی نمیزنم... یعنی نمیتونم که بزنم. اونقدر داغونم که دلم میخواد فقط برسم به یه رختخواب...
پسرم کجا باید بریم؟
نادیا جواب میده: میبرمش پیش خودم. اینجوری که نمیتونه بره خونه. مادرش سکته میکنه...
فرخی سرش رو با تاسف تکون میده و میگه: نادی بابا میترسم دوباره دردسر بشه...
نه بابا دیگه نمیشه... همینکه فهمیدند شما تو جریان ارتباط ما هستید، دیگه کاری باهامون ندارند...
منم دارم فکر میکنم، که نمیتونم برم خونه. پس بهترین جا پیش نادیاست.
بابا باید یه دکتر براش بیاریم... داغونه... مخصوصا چشمش... ببین چجوری شده...
باشه شما رو میذارم خونه و زنگ میزنم دکتر بصیرت بیاد شهروزو ببینه...

روی تخت نادیا لخت خوابیدم و نادیا داره همونجور که گریه میکنه تنم و با به پماد ضد درد چرب میکنه. بهش میگم آینه بیاره. لبام ورم کرده و حرف زدن برام راحت نیست...
نمیخواد صورتتو ببینی. چیز دیدنی وجود نداره...
به سختی میگم: میخوام خودمو ببینم...
اشک ریزان میره برام آینه میاره... خودم رو که توش میبینم، وحشت میکنم... دور چشم چپم کبود کبود شده و سفیدی اون به رنگ خون... پلکم ورم کرده و تقریبا چشمم بسته ست. لب و دهنم اونقدر باد کرده که شده مثه لبهای مردم آفریقایی. اونهایی که تو لباشون نعلبکی جا میدند. چندتا خراشیدگی هم روی گونه ی راستم.
نادیا آینه رو ازم میگیره و میگه : بسه دیگه چی داری نگاه میکنی؟
بهش میگم بره و کامپیوترش رو روشن کنه.
نادیا معترض میگه: نمیخواد تو این حال دنبال چیز دیگه باشی...
اما نگرانی برای پرتو تو دلم بیداد میکنه... ملتمسانه نگاهش میکنم. تسلیم میشه و میره کامپیوتر رو میاره توی اتاق و آمادش میکنه...

تا آن میشم، خانومه میاد روی خط. انگار همیشه نشسته منتطر اینه که من بیام روی نت. وب میده و نادیا تایید میکنه. اما خودش از جلوی وب میره کنار...

سلاااااااااام آقای داروک...
بازم مثه قبل روی همون مبل و با یه لباس باز سفید و ماسک سیاه گربه...
وا! چرا صورتت اینجوری شده؟! نکنه شاخ به شاخ زدی به کسی؟ دوباره که خونه ی خودت نیستی؟ آهان خونه ی نادیا هستی؟
ازتعجب به نادیا نگاه میکنم...
هههه تعجب نکن... خوشت اومد چه حالی ازتون گرفتم؟ اون مامورا رو من فرستادم... البته تازه اولش... پرتو خوشگلتم توی راهه. بچه ها گرفتنش دارند میارندش اینجا...
نادیا اونقدر عصبانی میشه که میاد جلوی وب و میگه: هرزه کثاقت چی میخوای از جون ما؟
هاها... ببین کی اومده جلوی وب... نادیا خانوم... ببینم شهروز خوب میکندت؟ شنیدم تو سکس استاد؟ راست میگند؟
نادیا: خفه شو جنده خانوم... هنوز هر دومون اونقدر شرف داریم، که به پرتو خیانت نکنیم... تو کثافت چی میخوای؟ اگه میخوای اخاذی کنی بگو تا همین حالا هر چی پول میخوای مثه استخون بریزم جلوی اون پوزه ی کثیفت... ماده سگ...
خونتو کثیف نکن نادیا جوووون. من از پول کم ندارم... میخرمتو در راه جنده گی آزادت میکنم...
پس چی میخوای هرزه؟
پرتوی زیبای شهروز که رسید، میگم چی میخوام... فعلا بای جیگریا. میبینمت آقای داررررروک
وقتی ارتباط قطع میشه. نادیا بغض داره... برمیگرده به طرفم نگاه میکنه و آروم میاد کنار تخت مینشینه و سرم رو میگیره تو دامنش و موهام رو نوازش میکنه...
بمیرم برات. میدونم تو دلت چه آشوبی... خدا کنه دستش به پرتو نرسیده باشه... خدا کنه دروغ بگه که پرتو رو گرفته... کثافت هرزه... پس پاپوش آگاهی هم کاره این بوده!
ساکت و مغموم فقط گوش میدم...

ادامه دارد...
داروک
 
     
  
 مرد
#29   Posted: 17 Jun 2021 02:42


 1 Star

ارسالها: 240
بازی (قسمت هفدهم) نوشته ی داروک...

بازم هم مثل قبل روی تختم دراز کشیده بودم و به چهره ی رویایی پرتو، روی صفحه ی مانیتور خیره شده بودم. تبدار و هزیان اندیش! حس میکردم، بلاخره یکی پیدا شده، که میتونه عنان اسب سرکش دل پراکنیم رو به دست بگیره! کسی که نمیذاره دلم هرزه گردی کنه. خسته شده بودم از بس شترمرغ گونه زندگی سر میکردم. قلبهای خام و جوون همیشه به دنبال عشق از این شاخه به اون شاخه میپره. اما غافل از اینکه عشق چیزی نیست که به دنبالش بگردی. من از هرزه گردی لذت نمیبردم... اما چون خام بودم، به دنبال عشق تو رختخواب زنهای زیادی رفته بودم. اما دریغ از یک لحظه سرمستی عشق. هر چه بود هوس و هوس تموم نشدنی و لذت بردن از تن و بدن همخوابه هام و سیراب نشدن روحم! اما امروز دگر گونم. دیگه نمیخوام تنم رو کسی دست بزنه. دیگه نمیخوام پستان زنی که عشقی برام نداره رو گاز بزنم. دلم نمیخواست، حتی نگاه کنم پری رویان اطرافم رو. میخواستم لباسی از پوست روح پرتو تنم کنم. تا اونقدر گرفتارش بشم، که دیگه زنیت دیگری برام معنا نداشته باشه. همه ی همخوابه هام رو میدیدم که از درون و بیرونم جدا میشند و هر لحظه ازم دورتر و دورتر... یاد مهشید سکسیترین زنی که تا اون زمان میشناختم، برای لحظه ایی مبهم تو ذهنم میگذره. کسیکه تا چند روز پیش از این هم، تا بهش فکر میکردم، چنان تحریک میشدم، که از اون همه هوس کلافه میشدم. نوشین... با اون لوندی بی حد و حصرش ، که دوسال از شهوت آلودترین زمانهای عمرم رو حتی لحظه ای آزادی برام نذاشته بود و من شهوت زده رو سیراب کرده بود. حالا کجای ذهنم قرار داره؟! پریا... ساغر... شیدا... و... و... کجا دارند میرند اینها؟! کساییکه درسته خیلی وقت توی زندگیم نیستند، اما یادشون همیشه و همیشه طی این سالها باهام بوده و تا همین چند روز پیش، وقتی به هر کدومشون فکر میکردم، موجی از لذت و هوس دلم رو با خودش میبرد. ولی حالا دیگه هیچ جلوه ای نمی نمودند. همه زیبایی اونها از فکرم رخت بربسته و جایشون رو تموم و کمال به حضور پرنگ پرتو داده بودند! چیزی که بیشتر از همه خودم رو متعجب میکرد، این بود که، با تموم پر بودن تنم از شهوت همخوابه گی، حتی نمیتونستم به تصرف پرتو فکر کنم! نمیفهمیدم درونم چی داره اتفاق میفته! بارها و بارها سعی کردم اون اندام کشیدش رو تو ذهنم به تصویر بکشم. اما چون حس میکردم دارم از نظر جنسی تحریک میشم، قلبم اجازه نمیداد. چیزی مثله توهین توش نقش میبست. انگار هیچ وقت اجازه ندارم به تن پرتو فکر کنم! حس میکردم اندیشیدن به همخوابگی با اون، تقدس وجودش رو میشکنه! مردها، حتی تو عاشق شدن هم خودخواهایشون کامل! چون میخواستمش با همه ی وجودم، پس حق تفکر به هم خوابگی ندارم! پرتو برایم الهه ی پاکیست. اما مگه معاشقه با کسیکه بهش عشق میورزی ناپاکیست؟!
سیمین خلوتم رو بهم میزنه و در اتاقم رو میزنه.
داداشی
-بیا تو عزیزم.
مثله همیشه بعد از باز شدن در، اول سر و گردنش رو با اون چهره ی خندونش، کنجکاوانه میفرسته داخل و میپرسه؟ تنهایی؟
-هههه، نه سه تا دختر زیر تختم پنهون کردم.
از تو هیچی بعید نیست. یادت رفته قبلا چند بار مچتو گرفتم؟
بالای سرم کنار تخت ایستاده بود و به چهره م نگاه میکرد.
شهروز چرا اینقدر پوست صورتت قرمزه ؟! و میشینه کنار تختم. حس میکردم باید با یکی حرف بزنم. باید بگم درونم داره چی میگذره. اما تلاش میکردم، که جلوی زبونم رو بگیرم. سیمین دستش رو میذاره روی پوست صورتم و از تعجب یه جیغ کوچیک میکشه.
وای چرا اینقدر داغی؟! تبداری... سرما خوردی؟میخندم. از جاش بلند میشه که بره به مادرم خبر بده. چشمش میفته روی صفحه ی مانیتور. خشکش میزنه! یه نگاه پرسشگرانه به من میکنه و آروم میره طرف مانیتور. خم میشه تا بتونه صورت پرتو رو بهتر ببینه.
دقیقه ایی با دقت به صورت پرتو نگاه میکنه و باز برمیگرده به من نگاه میکنه. چشماش از تعجب گرد شده. با تته پته میپرسه: این همون دختره ی کله خر نیست که رفتیم خونشون؟!
بهش لبخند میزنم.
عکسشو از کجا آوردی؟! نمیفهمم! اصلا چرا تو باید عکسشو داشته باشی؟! وای شهروز تورو خدا بگو قضیه چیه؟ دارم میمیرم از فضولی... نکنه تورش کردی؟ ناجنس به همین زودی؟! اصلا تو کی فرصت کردی روی این پروژه کار کنی؟ میدونستم دختر باز قهاری هستی، اما دیگه نه تا این اندازه، که ظرف چند روز کسیکه خواستگاریش رفتی و اونم از خونش بیرونت کرده رو تور کنی!
-ایییییی کجای کاری سیمین؟!
تورو خدا جون بکنو بگو چه اتفاقی افتاده؟!

-غزال اگر به کمند اوفتد عجب نبود.
عجب فتادن مرد است در کمند غزال

اذیت نکن ، واضح حرف بزن.
-سیمین من از اون خونه نتونستم بیام بیرون. حرف عمه شهناز درست بود.
هههه، چی میگی شهروز؟ منظورت چیه؟ نکنه عاشق شدی؟ تو... تو عاشق شدی؟!مگه تو هم میتونی عاشق بشی؟ با اونهمه هرزه گی؟!
-سیمین درست صحبت کن... من کی هرزگی کردم؟
الهی بمیرم برات... باقیه اهل خون بیهوشند و فکر میکنند پسر یکی یدونه شون پاکترین پسر دنیاست! اما من که میدونم تو چه جونوری هستی... جلو قاضی و معلق بازی؟!
خندیدم، با صدای بلند...
خب حالا که چی؟ نکنه تب کردنت به خاطر این دختره ی پر مدعاست؟ آره؟ شهروز... نکنه جدی جدی؟
دوباره دستش رو میاره جلو و میذاره روی پیشونیم... وا! چرا اینجوری شدی؟
دوباره برمیگرده به پرتو نگاه میکنه... اما خداییشم خیلی خواستنی! تو رو خدا بگو از کجا عکسشو آوردی؟ باهاش رابطه برقرار کردی؟
منم کل ماجرا رو مختصر و مفید براش تعریف میکنم. از حیرت دهنش باز مونده...
یعنی میگی حالا اونم عاشقت؟ از جام پاشدم و کانکت شدم و آیدیم رو باز کردم.
مثه بیشتر اوقات آی دی پرتو هم باز. براش پیام دادم.
درود.
حدود یک دقیقه ی بعد جواب میاد. سلام داروک جان... خوبی؟ ببخش پای سیستم نبودم.
سیمین میپرسه: اون نمیدونه با تو داره حرف میزنه؟
-نه... اون داره با یه شخصیت مجازی به اسم داروک حرف میزنه و نمیدونه داروک همون شهروز...
وای خدا! چقدر هیجان انگیزه! حرف بزن ببینم چی میگه...
میخوام از پرتو بپرسم چه خبر، که خودش اتوماتیک شروع میکنه ماجرای آخری که پیش اومده رو تعریف کردن.
-نگفتم خانومی شما در برابر این شخصیت مستعد عاشقیتی؟
تو آدم با تجربه ایی هستی و خوب روان آدمو میخونی!
به سیمین نگاه میکنم، که حس میکنم از تعجب داره شاخ رو سرش سبز میشه...
میگه: شهروز این بدبخت جدی جدی عاشق تو عوضی شده!
-مرسی آبجی خانوم. چقدر دادشتو تحویل میگیری!
خب عزیز دلم، باید این واقعیتو قبول کنی، که تو آدم نرمالی نیستی... من اگه جای دخترا بودم، به هیچ عنوان حاضر نبودم عاشق توی عوضی بشم. کسیکه هر ماه عاشق یکی میشه...
-هاها، چی داری میگی سیمین... من کی عاشق شدم؟
شهروز بذار دهن من بسته باشه و حرمت خواهر برادری رو نشکونم. گفتم من بابا مامان نیستم که کاراتو نبینم.
-آره تو درست میگی. شاید من با تعداد زیادی دختر رابطه داشتم، ولی هیچ وقت عاشق کسی نبودم!
هه. میدونم. آخه چطور میتونستی عاشقشون باشی، وقتی تو همون چند روز اول دوستیتون سر از رختخوابت در میاوردند؟ حالا هم فکر کنم این یکی بهت نه گفته، که گلوت گیر کرده؟ البته از اون پیشونیش و اون چشمای وحشیش پیداست، که به این راحتی ها دنده به قضا نمیده. اما اگه بدونه تو دام چه موجود خبیثی افتاده، میره و پشت سرشو نگاه نمیکنه.
-سیمین... میخوای جلوی خودشم اینجوری حرف بزنی؟
همونجور که بلند میشه تا از اتاق بیرون بره میخنده و میگه: اول برم عالمو دنیا رو از این خبر پر کنم و البته اگه قول بدی که یه کادوی حسابی برام بخری، منم قول میدم بهش نگم که قبل از اون، حداقل با نصف دخترای ایران خوابیدی.
-سیمین این چه حرفیه؟! هر کی ندونه فکر میکنه من تو زندگیم کاری جز فریب دادن دخترا نداشتم. من هیچ وقت کسی رو...
میپره وسط حرفم و میگه: آره میدونم... تو هیچ کسو فریب ندادی و همه ی اونها با میل خودشون اومدند... اما به هرحال اومدند. دون ژوان لعنتی
پرتو چند بار پشت سر هم نوشته... داروک ؟ داررررروک؟ داررررررررروک؟
-ببخشید داشتم با کسی حرف میزدم.
کجا؟ رو نت؟
-نه با خواهرم. اومده بود کارم داشت.
وااای چقدر باید جالب باشه زندگی تو... خواهرم داری؟
-آره...
چندتا؟
-سه تا...
جدی میگی؟
-خب آره.
چقدر جالبه. شهروز هم سه تا خواهر داره...
-شهروز؟! آهان... آقای عشقتونو میگید...
داروک تو هم مثه اون خیلی بدجنسی! چرا تیکه میندازی؟!
-خب مگه اشتباه میگم؟ عشقتونه دیگه...
ههه. اره واقعا دوستشدارم... حس میکنم اولینو آخرینه...
-اووووه... پس خیلی خوش به حالشه که شما عاشقشی!
چرا؟
-خب به نظر من تو دختر خاصی هستی... هم از نظر ظاهری و هم از نظر هوش و فعالیت... اگه همین حالا یه آرزو بکنی من برات از غول چراغ جادو میخوام برآوردش کنه...
وا! شوخیت گرفته داروک؟
همونطور که دارم شمارش رو میگیرم میگم زود بگو فکر نکن.
بدون تامل میگه: کاش همین حالا بهم زنگ بزنه.
هنوز جمله اش تموم نشده بود، که اولین صدای بوق رو شنیدم. نفس راحتی کشیدم. ترس این رو داشتم که یه چیز دیگه آرزو کنه...
بلافاصله نوشت... داروک زنگ زد! واقعا تو کی هستی؟! همچنان خط داشت زنگ میخورد... نوشتم خب تو نمیدونی غول چراغ جادوی من چه کارا بلده... هههه
سلام.
-سلام. خوبی؟
نمیدونم.
-میخوای همو ببینیم؟ چند ساعته ندیدمت.
میای دنبالم؟
-هر جا بگی. اما به شرط اینکه نه تنهام بذاری وسط خیابون و در بری و نه منو از اتاقت بیرون کنی.
من هنوز تو شرکتم. کی میرسی؟
-تا نیم ساعت دیگه جلوی شرکت منتظرتم.
من از تو میترسم شهروز...
چرا؟
نمیدونم... اگه بی ثبات باشی منو داغون میکنی. چون تا حالا ...
-میدونم. تا حالا هیچ پسری تو زندگیت نبوده... اما من دوستتدارم... باور کن پرتو.
وااای بلاخره اسممو به زبون آوردی لعنتی؟!
-ههه. میمیرم برات...
زود بیا دنبالم.
-چشم سرورم...
وقتی ارتباط قطع شد. نوشت. داروک هستی؟
-بله خانومی. با عشقت قرار گذاشتی؟
تو از کجا میدونی؟!
-غول چراغ جادو بهم گفت.
مسخره بازی در نیار داروک. تو از کجا فهمیدی؟ اصلا چرا تا داشتیم حرفشو میزدم که دلم میخواد زنگ بزنه بهم، زنگ زد؟!
-مثه اینکه جو زده شدی دختر جون؟! من چه میدونم. همش بر حسب اتفاق بود...
خیلی عجیب! تو گفتی آرزو کن و من هنوز آرزومو کامل به زبون نیاورده بودم که برآورده شد و بعد متعجبم تو از کجا فهمیدی با هم قرار گذاشتیم!
-خب اینکه واضح. وقتی شهروز بهت زنگ بزنه، حتما پشتش یه قرار دیدار هم هست. من حدس عجیبی نزدم.
باشه... با اینکه متقاعد نشدم، اما چاره ایی هم برا پذیرشش ندارم.
دیدم باید راه بیفتم، اما چطوری با پرتو حرف بزنم که اون بدونه من هنوز پای سیستم هستم؟ چون اگه میدید من آف میشم و دیگه باهاش صحبت نمیکنم، ممکن بود خیلی مشکوک بشه. پریدم از اتاق بیرون و رفتم سراغ سیمین. هوا گرگ و میش بود و هرم گرمای تابستون هنوز داشت از زمین پس زده میشد.
-سیمین یه کاری برام میکنی؟
همونطور که جای همیشگیش تو قاب چوبی پنجره ی اتاقش نشسته بود و داشت کتاب میخوند. نیم نگاهی بهم انداخت. ابروهاش رو برد بالا و با لحنی مضحک گفت:چیه؟ میخوای دوباره سر مامان بابا رو گرم کنم؟ اینم کشیدیش تو اتاقت به همین زودی؟
-دست بردار سیمین. نه من به این فکرم و نه اون کسیه که مفت خودش رو ببازه.
پس اینجوری خرجت بالا میره...
-باشه هرچی بگی حرف ندارم...
وقتی برگشتی سر راهت باید بری برام از اون بستنیهای نسکافه ایی بخری...
-باشه...
زیاد...
-باشه...
ده تا دونه. که چند روز راحت باشم.
-باشه آبجی خانوم... وای چقدر حرص میدی؟
وای معلوم آقا شهروز هزار باره دلشو باخته به این دختره!
مادرم از اتاق اومد بیرون و روی ایوون ایستاد و مشکوکانه بهم نگاه کرد و پرسید:چی میگه سیمین؟ حرفش درسته؟
خجالت کشیدم... سعی کردم مستقیم بهش نگاه نکنم و گفتم: بله درسته...
یعنی اون دختره عاشق تو شده؟
-نمیدونم اونم عاشقمه یا نه... اما من که میخوامش...
سیمین پرید وسط حرفم و گفت: مامانی پسرت داره خجالت میکشه. من خودم حرفای دختره رو تو چت خوندم... بدبخت عاشق این عوضی شده...
مادرم عصبانی به سیمین توپید، که، وا، خیلی ام دلش بخواد. پسرم چی کم داره؟
هههه. هیچی کم نداره مامان. بلکه یکم پروگیو وقاحت هم زیاد داره... بیچاره دختر مردم...
-سیمین دیرم شد. گوش به حرفم میدی یا برم گورمو گم کنم؟
خب بابا... دختر ندیده! بدبخت اگه بخوای اینجوری خودتو مشتاقش نشون بدی زن ذلیل میشی... حالا باید چیکار کنم؟
دستشو گرفتم و از پنجره کشیدمش پایین و به سرعت بردمش تو اتاق پای سیستم.
-ببین اینجا بشین و هر چند لحظه یه حرف بی سرو ته بهش بزن. اون باید فکر کنه، که من پای نتم. وگرنه میفهم من و داروک یکی هستیم.
هاها... خب اینو که من خودم همین حالا بهش میگم...
-سیمین اذیتم نکن... بذار با دل قرص برم دنبالش...
شوخی کردم برو... صورتش رو بوسیدم و گوشیم رو برداشتم و از اتاق زدم بیرون...

رو به روی شرکت ایستادم و یه تک زنگ بهش زدم...

ادامه دارد...
داروک
 
     
  
↓ Advertisement ↓
↓ Advertisement ↓
↓ Advertisement ↓
 مرد
#30   Posted: 17 Jun 2021 12:12


 1 Star

ارسالها: 240
بازی (قسمت هجدهم) نوشته ی داروک...

در جواب تک زنگم، پرتو باهام تماس گرفت.
شهروز چند دقیقه بیا تو شرکت من کار دارم...
-باشه...
درهای ماشین رو قفل کردم و رفتم داخل و یه راست رفتم پشت در اتاق پرتو و در زدم.
بیا تو...
وقتی وارد شدم، پرتو پشت کامپیوتر روی میزش، نشسته بود. چشماش داشت برق میزد و مشتاق دیدن من. از پشت میزش بلند شد و اومد سمتم. هر دو بدون اراده و با اشتیاق مثه آهن روبا همدیگه رو جذب میکردیم و باز مثه چند ساعت پیش چسبیدیم به هم...
-دوستت دارم پرتو...
بازم اسممو صدا بزن...عاشق اینم که اسممو صدا کنی...
-تو پرتوی منی...
بگو که همیشه باهام میمونی؟...
-همیشه عزیزم... همیشه... تا زنده ام...
دوستت دارم شهروز...
دستهامون حریصانه تن همو لمس میکرد...
تو با من چیکار کردی؟!
همونطور که صورتم رو لای موهاش فرو برده بودم و عطرش رو به اعماق وجودم میفرستادم، زیر گوشش گفتم: این رو من باید بپرسم... تو با من چیکار کردی؟!
گونه ش رو به گونه ام سایید و ریز خندید. صورتش رو بوسیدم. خودش رو از آغوشم بیرون کشید و گفت: بیا میخوام با دوستم آشنات کنم. دستم رو گرفت و من رو کشید پشت کامپیوتر روی میزش.
دیدم هنوز توی مسنجره. بعد گفت: این دوست اینترنتی منه. اسمش داروک... حدود یک ماهه باش دوست شدم... بهش گفتم که تو داری میای دنبالم. البته تو رو میشناسه... من توی تموم این چند روز رابطمون، دائم از تو براش گفتم . مثه خودت مینویسه... اما نه اونجور که تو مینویسی...
-یعنی چی؟
خب، چجوری بگم؟ اون توی یه سایت سکسی داستان مینویسه...
اخمام رو توهم کشیدم و تو چشماش مستقیم نگاه کردم.
وای شهروز خواهش میکنم فکر بد نکن... باید داستانش رو بخونی تا بفهمی چی میگم... اگه میبینی همین حالا دارم بهت معرفیش میکنم، برای اینه که، نمیخوام چیزی ازت پنهون کنم.
بعد با هیجان گفت: باور نمیکنی چیزاییکه پیش بینی میکنه، همه درست از آب در میاد...
بذار باش حرف بزنم... تا بیشتر باش آشنا بشی و نشست روی صندلی و شروع به پیام دادن کرد... داروک، شهروز اینجاست...
هههه، به به آقا شهروز... چطورید آقااااااا؟
داشتم از خنده میترکیدم... اما جلوی خودم رو گرفته بودم...
پرتو به صورتم نگاه کرد. انتظار داشت من جواب داروک رو بدم. رفتم پشت سرش و چونه م رو گذاشتنم روی شونه ش، تا بتونم بیشتر عطر تنش رو استشمام کنم و به مانیتور نگاه کردم. پرتو همونطور که صورتش رو به صورتم میسایید گفت: نمیخوای جوابش رو بدی؟
-خب، از طرف من سلام برسون...
پرتو هم همین کارو کرد... من برا سیمین با گوشیم پیام دادم: خب، مرسی سیمین جون. دیگه تمومش کن...
اما یه باره سیمین تو مسنجر نوشت... اختیار دارید آقا شهروز... اجازه بدید بیشتر با پرتو خانوم آشناتون کنم...
از وحشت نفس تو سینه ام گره خورد! پرتو نوشت، چی میگی داروک؟! من میخوام شما رو با هم آشنا کنم...
ههههه. پرتو خانوم من داروک نیستم... بلکه خواهر داروکم...
یعنی چی؟ من که تا همین حالا داشتم با داروک حرف میزدم...
نه خانومی، شما حالا حدود بیست دقیقه ست، که داری با خواهر داروک حرف میزنی... داروک رفته یه خانوم خوشگله رو که تازه تور کرده ببینه... هاهاها...
صورتم رو از روی شونه ی پرتو برداشتم و نفسی که از وحشت تو سینه م گره خورده بود رو دادم بیرون. پرتو برگشت با تعجب آمیخته به عصبانیت توی صورتم نگاه کرد و دوباره پیام داد... منظورتون چی؟ چرا داروک بدون اینکه به من بگه رفته بیرون و به جاش شما دارید با من حرف میزنید؟!
تو دلم گفتم: ای خدا لعنتت کنه سیمین که دهنم رو سرویس کردی!
سیمین: عزیز دلم، با تموم باهوشی و جسارتت، رو دست خوردی... داروک همون عوضی که کنارت... یکی باید تو رو از این وضعیت بی اطلاعی که برات درست شده در بیاره.
سرم رو گرفتم بین دستام. حس کردم قلبم از شدت طپش میخواد منفجر بشه... سرم گیج میرفت... دیدم که دستای پرتو از روی صفحه کلید آویزون شد پهلوهاش و آروم پیشونیش رو گذاشت روی میز... برای یک دقیقه سکوت مطلق حاکم بود. با خودم فکر میکردم، حالا چی توی ذهن پرتو داره میگذره؟ و از چیزایی که داشتم تو ذهنم به تصویر میکشیدم، وحشت خودم چند برابر شد. تموم اون حرفاییکه درمورد شهروز به من زده بود. همه ی اون دوز و کلک ها که من سوار میکردم تا پرتو بهم زنگ بزنه و یا تحریکش میکردم که به شهروز ابراز عشق کنه... خودم از اینهمه ریا کاریم و رو شدن دستم براش، ترسیده بودم و نمیدونستم باید چیکار کنم! بعد از اون سکوت طولانی، پرتو از جاش بلند شد و برگشت سمت من، که پشت سرش بلاتکلیف ایستاده بودم. مستقیم توی چشمام نگاه کرد... چشماش پر از اشک بود. به وضوح فرو خوردن بغضش رو حس کردم... بعد با صدایی آروم و محزون گفت: تموم این مدت من رو بازی دادی؟!
دستام رو جلو بردم که شونه هاش رو بگیرم و بکشمش توی بغلم...
که با صدای جیغش سر جام میخکوب شدم...
به من دست نزن... پست فطرت...
بعد رفت طرف یک کمد. درش رو باز کرد و مانتوش رو بیرون کشید و تند و عصبی شروع به پوشیدن کرد... من بلاتکلیف داشتم نگاهش میکردم... همونطور که در حال لباس پوشیدن بود. با نفرت و صدایی تقریبا فریاد گونه گفت:
برا چی هنوز اونجا ایستادی؟ برو گمشو. دیگه هیچ وقت نمیخوام ریختتو ببینم...عوضی خودخواه... سریع برو بیرون تا نگفتم نگهبانا بیاند لاشتو با کتک ببرند بیرون.
دوباره با غروری خرد شده و خود باخته به طرف در حرکت کردم و وقتی دستگیره ی درو گرفتم و نیمه بازش کردم گفت: هیییی عقب افتاده ی بدبخت... حواست باشه اگه دیگه دور و بر خودم ببینمت، میدمت دست اوناییکه باید بدم... تا برا همیشه ریشه ی شهروز و داروکو این همه حقه باز بودنش کنده بشه... من فقط نگاهش میکردم . ادامه داد... حالا برو گورتو گم کن عوضی...

حالم خوب نبود... حس میکردم توی سینه م خالی. از شدت بغض گلوم درد گرفته بود. خیلی نامردونه سیمین من رو فروخته بود. البته خودم قصد داشتم به پرتو بفهمونم که داروک من هستم. اما باید خودم این کارو میکردم... نه کس دیگه... وقتی به اون همه تنفری که توی چشمای پرتو دیدم، فکر میکردم، میخواستم سرم رو بزنم به در و دیوار...آخ که سیمین اگه، بدونی چه بلایی سرم آوردی!
به خودم که اومدم، دیدم کنار زاینده رود، توی بیشه ی ناژوون ایستادم. همه جا تاریک تاریک بود و باد لای شاخه و برگهای درختای بلند بید زوزه میکشید و من تنهای تنها... با اوهامی از باختن. حس میکردم همه چی بین من و پرتو تموم شده و اون هیچ وقت دیگه به من اعتماد نخواهد کرد... قلبم از این تفکر فشرده میشد. وقتی با خودم فکر میکردم، که چطور به خاطر هیچ و پوچ پرتو رو از دست دادم، میخواستم به زمین و زمون فحش بدم... حس میکردم با اونهمه لجاجتی که تو وجود پرتو هست، دیگه محال من رو بپذیر. اونقدر این تفکرات من رو آزار داد و اونقدر بهمم ریخت ، که توی تاریکی شب، بدون اراده رفتم سمت آب رودخونه و وارد اون شدم و جلو رفتم. سردی آب تا مغز استخونام نفوذ کرد و باعث شد که شوک بهم وارد بشه. جلو رفتم. تا جاییکه آب رسید زیر گلوم . یباره سرم رو بردم زیر آب و تو تاریکی محض چشمام رو باز کردم. از اونهمه تنهایی ترسیدم و از ترس. با تموم سینه م فریاد کشیدم: پرررررررررررتووووو...

وقتی با لباسای خیس، درحالیکه پشت سرم یه خط از رد آب باقی میموند وارد حیاط شدم. مادرم و سیمین و دیدم، که لبه ی ایوون نشسته اند و مادرم داره به سیمین غر میزنه... با دیدن من توی اون وضعیت، شوکه شدند. هنگام قدم برداشتن آب از توی کفشهام بیرون میزد. لحظه ایی ایستادم و از دور به صورت هر دوشون که با دهنی باز بهم چشم دوخته بودند، نگاه کردم. مغموم تر از این بودم، که بخوام اون لحظه به سیمین اعتراض کنم. پشت در اتاقم توی حیاط لباسای خیسم رو درآوردم و با شورت رفتم توی اتاق و یه راست رفتم سراغ کامپیوترم و بعد از روشن شدن، آن شدم. عکس پرتو رو هم باز کردم و خودم رو به تختم رسوندم و رفتم زیر پتو. سردم شده بود و داشتم میلرزیدم. همیشه همینجورم. وقتی عصبی میشم احساس سرما دارم! برعکس همیشه آی دی پرتو خاموش بود. داشتم با خودم فکر میکردم، اگه این اتفاق نیفتاده بود، حالا پرتو روی نت بود و بلافاصله برام پیام میداد، که معلوم هست کجایی؟ اونقدر از این فکر محزون شدم، که سرم رو بردم زیر پتو . صدای مادرم رو شنیدم که آروم از پشت در صدام میزد و میزد به شیشه. جواب ندادم. برا همین درو باز کرد. حس کردم نشست روی تخت کنارم.
چی شد مادر؟
از زیر پتو جواب دادم: همه چی تموم شد...
چی گفت؟
با صدایی بی رمق جواب دادم: گفت: برو گمشو عوضی. دیگه نمیخوام ریختت رو ببینم.
من با سیمین دعوا کردم.
-چه فایده ایی داره؟ ...
مادرم از روی پتو سرم رو لمس کرد گفت: صبر داشته باش مادر... تو هنوز زنها رو نمی شناسی... اگه دلش باتو باشه، به این راحتیها نمیذاره از دستش بری...
-چرا باید دیگه براش مهم باشم؟ از نظر اون من حالا یه آدم حقه بازم، که با احساسات دخترا بازی میکنم... چرا باید بازم من رو دوستداشته باشه و یا دوباره بهم اعتماد کنه؟
قربونت برم اینقدر کم طاقت و عجول نباش... یکم صبر کن. من مطمئنم که اون برمیگرده... زنها نمیتونند به این راحتی از کسیکه دوستش دارند دست بکشند.
-اما خودت که دیدی شب خواستگاری. اون یه دختر معمولی نیست...
هههه، آره ورپریده! همچین دختری تاحالا ندیده بودم... اما تو هم بدجنسی مادر... چطوری تونستی این دختره رو رامش کنی؟!
حس کردم از حرف زدن با مادرم یکم حالم بهتر شده. آروم سرم رو از زیر پتو بیرون آوردم و به چشمای خندونش نگاه کردم... دست کشید روی موهای خیسم و گفت: کجا بودی که همه ی لباسات خیس...
-مهم نیست... تو واقعا فکر میکنی اون دوباره منو بخواد؟
آره... اما البته به اینم بستگی داره که چقدر تونسته باشی دلشو بدزدی...
-خیلی میخوامش...
خجالت بکش مرد گنده! اگه بخوای اینقدر ضعیف باشی، مطمئن باش که از دستش میدی. بذار یه چیزی در مورد زنها بهت یاد بدم... هر چی زن جدی تر باشه، قلبش پا بند تره... به این مفتیها نمیتونه اونکه دوستداره رو از یاد ببره... اما زنهای شوخ سر به هوا، قلبشونم سر به هواست. پس اگه این عروس خانوم من همونقدر که نشون داده جدی؟ بدون که توی از دست ندادنت هم، به همون اندازه سرسخته...عزیز دلم، من مطمئنم که اون حالا حالش از تو هم بدتره و دل تو دلش نیست...

مادرم دست کرد توی جیب پیراهن بلندش، یه دونه قرص درآورد و بهم داد و گفت: بیا این قرصو بخور تا امشب راحت بخوابی... خدارو چه دیدی؟ شاید تا فردا یه خیری پیش اومد.

بعد دوباره دست کشید روی سرم و از کنارم بلند شد و رفت.

وقتی مادرم رفت، داشتم به حرفاش فکر میکردم، که میگفت: هر چی زن جدی تر باشه قلبشم پابندتر... یعنی پرتو هم حالا تو فکر من؟ یعنی مادرم درست میگه؟ از جام بلند شدم پتوم رو گرفتم دور خودم و از اتاق خارج شدم و رفتم توی آشپزخونه، که قرصم رو بخورم. تا وارد اونجا شدم، سیمین رو دیدم، که داره تو یخچال دنبال یه چیزی میگرده. با هم چشم تو چشم شدیم. حس کردم یکم ترسیده. برا همین با ترس فقط گفت: ببخشید. میدونم اشتباه کردم و زود خودش رو از آشپزخونه انداخت بیرون و مثه بچه ها پا برهنه شروع به دویدن کرد و بازم مثه همیشه از پنجره خودش رو بالا کشید و رفت توی اتاقش. منکه از دستش خیلی عصبانی بودم، بادیدن این حرکات شیطنت آمیزش، ناخودآگاه خنده م گرفت. قرصم رو خوردم و با دلی خون برگشتم رفتم توی اتاقم. چراغ رو خاموش کردم و رفتم روی تخت خوابیدم. همچنان آی دی پرتو خاموش بود و این تلخترین قسمت اونشب بود. به چهره ی جذابش روی مانیتور خیره شدم و به این فکر میکردم، که یعنی میشه دوباره پرتو خودش رو بچسبونه به سینه م و بگه دوستت دارم؟ اونقدر به مانیتور و عکس پرتو زل زدم و فکر کردم، تا قرص اثر خودش رو کرد و من نفهمیدم کی به خواب رفتم...

ادامه دارد...
داروک
 
     
  
صفحه  صفحه 3 از 10:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  7  8  9  10  پسین » 
پاسخ شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که بازگفت کردید برگردید
رنگ ها List Insert YouTube video   

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.

 

↓ Advertisement ↓
↓ Advertisement ↓
↓ Advertisement ↓
 
DMCA/Report Abuse (گزارش)  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti
↑ بالا
Copyright © 2009-2021 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites

RTA