انجمن لوتی
صفحه  صفحه 4 از 10:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  7  8  9  10  پسین »
داستان سکسی ایرانی

بازی

 مرد
#31   Posted: 17 Jun 2021 14:51

 1 Star

ارسالها: 62
darvack
درود بر شما ! بله متوجه شدم که قبلا این داستان رو توسط شما در همین سایت گذاشته بودید !اما بازم جای خواندن و لذت بردن داره مخصوصا" که ویرایش شده و اصلاح شده توسط خودتونه !بسیار خوشحالم که بازم در خدمتتون هستم . ارادتمند همیشگی شما و دوستان لوتی - کیانمهر
 
     
  
 مرد
#32   Posted: 17 Jun 2021 15:58


 1 Star

ارسالها: 240
arshiasi6969

🌹🌹🌹🌹
داروک
 
     
  
 مرد
#33   Posted: 17 Jun 2021 15:58


 1 Star

ارسالها: 240
بازی (قسمت نوزدهم) نوشته ی داروک...

آفتاب نزده بود، که از خواب بیدار شدم. رو ساعت نگاه کردم. هنوز یکم مونده بود تا پنج صبح. سعی کردم بازم بخوابم، اما بی فایده بود. حرفای پرتو و اون چهره ی پر از تنفرش, خودش رو تو ذهنم به رخ میکشید. یادم اومد امروز سه شنبه است و باید قسمت جدید داستانی که برا مجله مینویسم رو ببرم تحویل بدم. اما دریغ از یک خط دست نوشته. دلم شور افتاد. چون تا اون زمان نشده بود، که حتی یک هفته با مجله بد قولی کنم. اما اون چند روز چنان درگیر ماجرای پرتو شدم، که به کل از وظیفه م غافل شده بودم. پس از جام بلند شدم. رفتم صورتم رو شستم و برگشتم نشستم پشت کامپیوتر، که هنوز روشن بود و همچنان به نت وصل بود. قسمت قبلی داستانی که برای مجله مینوشتم رو باز کردم و دوباره خوندمش, تا بتونم خودم رو توی فضای داستان قرار بدم و سپس شروع به نوشتن کردم...

حدودهفت صبح بود که دیگه نوشتنم تموم شد و خیال من راحت. چون در اتاقم باز بود، مادرم متوجه ی بیداریم شده بود. اومد تو آستانه ی اتاق ایستاد. با اون لبخند پر از مهر همیشگیش. بهش سلام دادم.
سلام مادر... بهتری؟
از جام بلند شدم و رفتم طرفش و صورت استخونیش رو تو دستم گرفتم و پیشونیش رو بوسیدم و گفتم: دیشب خیلی بهم روحیه دادی. دلم قرص شده که پرتو برمیگرده.
زیاد بهش فکر نکن مادر...
-نمیشه... خودمم دلم میخواد فکر نکنم ... اما نمیشه! من میرم دوش بگیرم. باید برم دفتر مجله...
برو عزیزم... منم میرم برات صبحونه حاضر کنم...

سی دی نوشته ها رو دادم به منشی, تا بفرسته برا ممیزی مجله. صدای سعید رو از پشت سرم شنیدم. به به... ببین کی اینجاست! برگشتم نگاه کردم. دیدم با لب خندون داره میاد طرفم. با هم دست دادیم.
معلوم هست کجایی؟ چرا به دفتر سر نمیزنی؟
-یکم گرفتار بودم...
سرشو آورد زیر گوشم و گفت: گرفتار خانوم بنکدار؟
-امان از دست تو سعید!
بس کن شهروز. وقتی داشتی جلوی دفترش سوارش میکردی دیدمتون با هم... میدونم که خیلی صمیمی شدید...
ناخودآگاه حس کردم که چهره م از خجالت برافروخته شده.
راستی برا برنامه شمال که پایه هستی؟
-هنوز نمیدونم. ولی امیدوارم که بتونم بیام. چون خودمم خیلی هوس مسافرت دارم.
آره، سعی کن که کاراتو ردیف کنی و بیای. خوش میگذره... دوشنبه ی هفته ی دیگه حرکت میکنیم. سه شنبه و چهارشنبه که تعطیلی رسمی. پنجشنبه رو هم خودمون میدیم سرش و خلاصه عصر جمعه برمیگردیم.
همونطور که داشتم با سعید حرف میزدم. از ورای شونه ش، نادیا رو دیدم که ته سالن انتظار روی یه صندلی نشسته و زل زده به من. بعد از خوش و بش با سعید، ازش جدا شدم و رفتم طرف نادیا. هر چی بهش نزدیکتر میشدم, چهره ش بیشتر از هم شکفته میشد. از جاش بلند شد و با متانت سلام داد.
-سلام نادیا خانوم... چطوری؟
بد نیستم. دیگه به من سرنزدی؟!
-مگه قراری با هم داشتیم؟
خب نه... با وجود خانوم بنکدار که آوازه ی عشقتون توی مجله پیچیده، معلوم که نبایدم به من سر بزنی.
در حالی که تعجب از سر روم میریخت پرسیدم: آوازه ی کدوم عشق؟!
بسه دیگه شهروز یا آقای داروک... حتی بچه ها دیدنت که وسط خیابون با جسارت تموم بوسیدیش...
اوه، حس کردم صورتم گر گرفته... نادیا ادامه داد: ببینم تو هم شمال میای؟
اونقدر از این حرف نادیا شوکه شدم, که تمرکزم بهم خورده بود. با مکثی طولانی که نادیا رو متعجب کرد، جواب دادم: شاید بیام. یعنی بستگی به یه سری اتفاقات داره... هنوز معلوم نیست. نادیا منو ببخش باید برم... بعدا میبینمت... فعلا بدرود...
در حالی که خنده ی پر از شماتتی روی لباش بود گفت: بدرود اقای داروک... راستی رفتی خونه تاپیکتو چک کن، یکی برات خنجر از رو بسته...

به محض اینکه رسیدم خونه و وارد اتاقم شدم. رفتم رو نت و وارد سایت شدم. هنوز حرف نادیا توی ذهنم بود که گفت: یکی برات خنجر از رو بسته... به محض اینکه تاپیکم رو باز کردم. از چیزیکه دیدم یه جورایی وحشت کردم! رودابه تقریبا نصفه صفحه نوشته بود, مرگ بر داروک و بعد زیر اون یه پست دیگه زده بود با این متن.

سلام به همه.
دوستان عزیز. این شخصیتی که از داروک برداشت کردید، هیچ شباهتی به شخصیت واقعیش نداره. اون فقط یه دروغگو و حقه بازه, که داره سعی میکنه با این داستانهاش دخترای ساده رو مجذوب خودش کنه. من این قضیه رو تجربه کردم. این آقای داروک با حیله و نیرنگ به من نزدیک شد و سعی کرد من رو عاشق خودش کنه. البته تا حدودی هم موفق شد. اما اگه بر اثر یه حادثه دستش رو نشده بود، ممکن بود بدترین اتفاق توی زندیگم بیفته. اگه هنوز یکم از انسانیت توی وجودش باشه، باید بیاد و اعتراف کنه که چه موجود عوضی... دوستان عزیز به نوشته هاش و به نوع حرف زدنش با خودتون اعتماد نکنید... مرگ بر داروک. مرگ بر داروک دروغگو...

زیر پست رودابه چند تا پست دیگه هم بود. که اکثرا داشتند از من حمایت میکردند. یعنی یه جورایی به خاطر حرفهای پرتو اون رو محاکمه کرده بودند. که چه سندی برای این حرفات داری؟ یکی از بچه ها پست زده بود و نوشته بود.

خانم رودابه، اگر حرف شما حتی درست هم باشه و داروک به قول شما یه آدم عوضی هم باشه. با این کار و این حرفها نمیتونی چیزی رو ثابت کنی و برعکس تازه همه نسبت به شما بد بین میشند. از کجا معلوم که شما از روی غرض این حرفها رو ننوشته باشید؟ به هر حال که، کار درستی نکردید...
و چند تا پست دیگه با همین مضامین وجود داشت. که من متوجه شدم, به جای اینکه پست پرتو تاثیر منفی روی خواننده ها بذاره، تازه باعث شده که همه از من حمایت کنند و حتی یکی دیگه از بچه ها نوشته بود...

برو بابا کشکتو بساب... میخوای خودتو آویزون داروک کنی... اینجا همه میدونند که داروک به شخصیت قهرمان داستانش خیلی نزدیکه...

از این کار پرتو خیلی حالم گرفته شد. واضح بود که کسی به حرفاش وقعی نمیذاره و برعکس ، این حرفها باعث میشه، که به خاطر بدون سند حرف زدنش همه از من حمایت کنند. اما درون من غوغایی بپاشد. عشقم بدون تقصیر داشت محکوم میشد. حس بدی داشتم
هر دقیقه داشت به پستهایی که در جواب پرتو بود اضافه میشد و همه متفق القول داشتند اون رو میکوبیدند. با خودم فکر میکردم ، آخه چرا این کار احمقانه رو کرده؟! واضح که کسی حرفش رو باور نمیکنه. اما اینم میفهمیدم، که پرتو بر اثر قلیان احساساتش، این حرفها رو زده. میخواسته اینجوری خودشو خالی کنه. هر بار یاد اون وقت میفتادم، که چقدر با ذلت از دفترش بیرونم کرد، عرق شرم رو پیشونیم مینشست و حالا کسی که عاشقش بودم، بی گناه داشت محکوم میشد. میفهمیدم که اینکار پرتو به علت این بوده، که نمیتونست باور کنه من داشتم بازیش میدادم و نمیتونست باور کنه که من میخواستم ازش سوءاستفاده کنم. اما من اینطرف داشتم براش پرپر میزدم. نمیدونستم باید چیکار کنم. با خودم کلنجار میرفتم که به عشقم نسبت به پرتو، توی سایت اعتراف کنم و پرتو رو از اینهمه حرف ملامت بار نجات بدم و یا بذارم تا همینطور طرفدارهام هر چی از دهنشون در میاد بهش بگند.
پس غیرتم کجا رفته؟! با خودم درگیر شده بودم! یا اعتراف به عشقم توی سایت و یا از دست دادن پرتو برای همیشه. اینو به خوبی حس میکردم که اگه توی سایت اعتراف نکنم که اون رو دوست دارم، برای همیشه از دستش میدم. اما از اونطرف اونقدر غرور تو وجودم موج میزد، که اجازه نمیداد خودم رو جلوی خواننده هام بشکنم. توی بد برزخی گیر کرده بودم. میفهمیدم که اون سعی میکنه دلیل قانع کننده ایی برای دوست داشتن من پیدا کنه و منم عاشق تر از اون بودم که بتونم اجازه بدم با یه بهونه ی ساده، این حسی که تا این حد ازش لذت میبردم از بین بره. اما مشکل اینجا بود، که پرتو راه خوبی رو برای محک زدن من انتخاب نکرده بود. با خودم فکر میکردم، با شکستن من جلوی کسانیکه برام احترام خاصی قائل بودند، فقط یه نوع خودخواهی بچه گونه ست. اما از جهتی هم وقتی به این فکر میکردم، که چقدر خودم خودخواهانه با اون همه غرور پرتو برخورد کرده بودم، دیوار این خودخواهیم رو به لرزه می انداخت. درونم عصیانی به پا شده بود. من مغرور که هیچ وقت جرات شکستن اون غرور و حس برتری به دیگران رو نداشتم، حالا با علاقه به یه کسی که شخصیت قویی داشت، به تزلزل افتاده بود. میدونستم که اعتراف به عشق در برابر این همه آدم جز اسارت بیشتر برام چیزی نداشت. اما از اعماق وجودم این اسارت رو میطلبیدم و میخواستم، که برای همیشه پرتو طوقی از اسارت به گردنم بندازه. دیگه تحملم تموم شد و برای ثابت کردن عشقم به پرتو، باید از یه جایی شروع میکردم . پس دستم جلو رفت و شروع کردم به نوشتن یه پست برای تاپیک.

درود.

فاش میگویم از گفته ی خود دلشادم.
بنده ی عشقم و از هر دوجهان آزادم.

هیچ چیز و هیچ کس نمیتونه داروک رو از گفتن حقیقت باز داره. رودابه ی عزیزم با تموم وجودم دوستت دارم. میدونم که جسارت میخواد در برابر اینهمه نگاه ذهن، اعتراف کردن به عشق. اما من ترسی ندارم. بازم میگم رودابه دوستت دارم.
دوستان عزیزم. رودابه درست میگه. من اونو بازی دادم. البته قصدم این نبود. اما شرایطی پیش اومد، که ناخواسته خودم هم درگیر این بازی شدم. ای کاش میتونستم همه چیز رو واضح و روشن برای همه بگم. اما اونقدر ماجرا پیچیده و طولانی، که تو حوصله ی کسی نمیگنجه. فقط خواهشم اینه که دو چیز رو از من قبول کنید. اول اینکه رودابه درست میگه و من به اجبار به ایشون دروغ گفتم و دوم اینکه، من عاشق رودابه ام و هیچ ترسی از اینکه این رو در برابر همه فریاد بزنم ندارم. حتی اگه رودابه بخواد، من برای اینکه بهش ثابت کنم که عاشقانه میپرستمش، هویتم رو فاش میکنم و در برابر همه ی شما عزیزان با صدای بلند فریاد میکشم که دوستش دارم. قربون همتون داروک.

وقتی این جملات رو تموم و اون پست رو آپ کردم. حس کردم همه ی وجودم از غرور خالی شده. تمام تنم عرق کرده بود و بغضی سنگین گلوم رو گرفته بود. نمیدونستم پرتو میخواد این بازی جدید رو به کجا ختم کنه؟ خدا خدا میکردم که کاش بفهمه اینهمه خود شکستنم، برای چیه. کاش از این کارم بفهمه که چقدر دوستش دارم و چقدر برام ارزش داره. تحمل اینکه بشینم و نگاه کنم که چه اتفاقی میخواد بیفته رو نداشتم. پس سایت رو بستم و رفتم روی تختم دارز کشیدم. بازم اون تب لذت بخش همه ی وجودم رو گرفته بود. عرق از روی شقیقه هام تراوش میکرد و به زیر گلوم میغلطید. حس میکردم اونقدر روحم توی این چند روز آزرده و خسته شده که نیاز دارم فقط بخوابم. اما بیقرارتر از اون بودم که خوابم ببره. هنوز چند دقیقه ایی بیشتر از سایت بیرون نیومده بودم که صدای زنگ پیام گوشیم از خودم بیرونم کشید. پیامو باز کردم. وای خدا از پرتو بود!
پستی که زدی رو خوندم. تو بی شرف فقط قصد داری قلبم رو بدزدی... میدونم که اینم یه بازی جدیده. اما عاشقتم... دوستت دارم... حتی اگه قصدت این باشه که فریبم بدی. من رو فریب بده تا مال تو بشم... میخوام گولم بزنی...

نفسم بند اومده بود. سرم گیج میرفت... حس سرما خوردگی شدید داشتم... به سختی و با حال نزار از رو تخت بلند شدم و خودم رو به کامپیوتر رسوندم و وارد سایت شدم. از اونهمه پست حیرون موندم. انگار این ماجرا برای همه بیشتر از داستانی که مینوشتم جالب شده بود و چنان جشنی توی تاپیک راه افتاده بود، که در عرض چند دقیقه سه تا صفحه پر از تبریک و شکلکهای خنده دار و شادمانه بود. هر کس به نوعی به من و رودابه تبریک گفته بود و در این بین پست رودابه از همه زیباتر بود.
مرگ بر من که خودخواهانه غرورت رو شکستم. و درود بر تو که به قلبم امید دادی. دوستت دارم و تا آخر عمر باهات میمونم. اگه من رو بخوای و بپذیری.

اونقدر هیجان زده شدم، که از اتاقم بیرون دویدم. مادرم رو دیدم که داره حیاط رو آب میپاشه. بوی نم همه ی خونه رو برداشته بود. از سراسیمه بودنم با تعجب بهم نگاه میکرد. پای برهنه به طرفش دویدم. شلنگ رو از دستش گرفتم و روی زمین انداختم و تن ظریفش رو بغل کردم و با اون شروع به چرخیدن کردم.
شهروز دیوونه شدی مادر؟! چیکار میکنی؟
مرتب سر و صورتش رو میبوسیدم و در لابه لای بوسه هام گفتم: درست گفتی مادر من. تو درست گفتی. پرتو برگشت...

وقتی داشتم شماره ی پرتو رو میگرفتم، دستام میلرزید و قلبم داشت از شدت شور و هیجان میومد توی دهنم و بعد از اولین بوق پرتو خط رو باز کرد.
قول بده دیگه منو بازی ندی...
صداش داشت میلرزید...
-قول میدم عزیزم...
قول بده هیچ وقت تنهام نذاری...
-قول میدم...
بگو که فقط مال من میمونی...
-فقط مال تو میمونم...
بغضش ترکید و صدای هق هق ش رو میشنیدم.
چرا با من اینجوری کردی؟
-قربون اشکات برم. من نمیخواستم اینجوری بشه... باور کن... فقط ناخواسته افتادم تو این بازی...
شهروز اگه دیگه بخوای بازیم بدی من دق میکنم...
-چرا باید بخوام عزیزم رو بازی بدم؟ از دیروز تاحالا هزار بار مردم و زنده شدم. انگار همه چیم رو گم کردم.
بازم در حالی که گریه میکرد ادامه داد. اگه تو تاپیکت نگفته بودی که دوستم داری، تمام امیدم از بین میرفت...
-قربونت برم توتاپیک که چیزی نیست، هر جای دیگه هم که بخوای داد میزنم که دوستت دارم...
میای ببینمت؟
-هر وقت و هر جا که تو بگی...
همین حالا بیا خونمون دنبالم.
-چشم عزیزم... تا یک ربع دیگه میرسم...

ادامه دارد...
داروک
 
     
  
↓ Advertisement ↓
 مرد
#34   Posted: 17 Jun 2021 16:08


 1 Star

ارسالها: 240
بازی (قسمت بیستم) نوشته ی داروک...

قضیه عجیب شده بود! ما دو روز بود که عشقمون رو برا هم رو کرده بودیم. اما حتی یک ساعت هم نتونسته بودیم کنار هم باشیم! دائم زمان رو با کل کل گذرونده بودیم! چرا نمیشد کنار هم آروم بگیریم؟! باید ثبات رفتاری پیدا میکردیم. خسته شده بودم از بس میخواستمش و نداشتمش.
جلوی خونشون ایستادم و روی ساعت نگاه کردم. تازه از دوازده گذشته بود. یه تک زنگ زدم روی گوشیش و یک دقیقه ی بعد از خونه اومد بیرون. پشت سرش دیدم مادرشم داره از خونه خارج میشه! با یه چادر مشکی. یه حس بدی بهم دست داد. پرتو ایستاد جلوی مادرش. فهمیدم دارند با هم بحث میکنند و یباره مادرش اون رو دور زد و به طرف ماشین من راه افتاد. پرتو پشت سرش کلافه سرش رو به چپ و راست حرکت داد و دستاش رو زد به کمرش. فهمیدم که یه اتفاقات بدی تو راه. پرتو به دنبال مادرش راه افتاد و با اون کلنجار میرفت. قدمهای مادرش پر شتاب ولی مضطرب بود. به چند متری ماشین که رسید، من به احترامش از ماشین پیاده شدم. تو آستانه ی در ماشین ایستاده بودم و مادر پرتو اونطرف رو به روی من قرار داشت. سعی کردم تمام خضوع دنیا رو توی صدام جمع کنم.
سلام خانم بنکدار.
در حالی که داشت نفسش رو تازه میکرد و سعی میکرد روی هیجانش مسلط باشه گفت:
سلام مادر... خوبی پسرم؟
پرتو خودش رو رسوند کنار مادرش. چهره ش از شرم برافروخته بود.
مادرش ادامه داد: ببین عزیزم، من میدونم که تو پسر خوب خونواده داری هستی. اما این نوع روابط تو شان خونواده ی ما نیست. این دختره که عقل تو کله ش نیست. اما تو که بزرگتری و فهمت بیشتر، باید بدونی مادر، که این کارتون داره حیثیت فامیلمونو از بین میبره. ما خونواده ی آبرو داری هستیم. اومدی خواستگاری و ما هم از خودت خوشمون اومد و هم از خونوادت. با اینکه از نظر فرهنگی با هم تفاوت داریم. اما به خدا به جون خود پرتو از خدامون بود، که این دختره ی سرتق جواب مثبت بده. که خودش همه چی رو بهم ریخت. من نمیتونم بفهمم، اگه این تو رو نمیخواد، پس این رابطه چه معنی میده حالا؟!
پرتو پرید وسط حرف مادرش و گفت: مامان خانوم زمونه عوض شده و منم اجازه نمیدم شما برام تصمیم بگیرید. یا برید روند فکریتونو تغییر بدید و یا اگه نمیتونید منو اینجوری که هستم قبول کنید، برم گورمو گم کنم.
صداتو بیار پایین بی حیا. میخوای همه ی همسایه ها بفهمند که داری چه غلطی میکنی؟

داشتم فکر میکردم، حالا بیا و درستش کن. بلاخره بعد از اونهمه کلنجار رفتن با هم، میخواستیم یکم کنار هم آروم بگیریم. دوباره مادرش من رو مخاطب قرار داد و گفت: ببین عزیزم، اگه این رابطه در جهت شناختن بیشتر هم دیگه ست؟ باید در حضور خانواده ها باشه. ولی اگه دارید جریان دوست دختر و دوست پسر راه میندازید؟ باید بگم ما نمیتونیم اجازه همچین کاری رو به پرتو بدیم. دیگه حالا خودتون میدونید. اگه قرار باشه به این کار ادامه بدید، خود به خود قضیه به مردها کشیده میشه و منم نمیتونم جلو دارشون بشم. دارم به هر دوتون از حالا هشدار میدم. بدون درنگ جواب دادم: خانوم بنکدار، بنده هنوز سر خواستگاریم ایستاده ام و هیچ مانعی برای اینکار نمیبینم. دیدم پرتو یه چشم غره به من رفت و گفت: معلوم هست دارید چی میگید؟! باشه مادر جواب بابا با خودم. شما هم حالا برگرد تو خونه. من باید با شهروز برم جایی کار دارم و درو باز کرد و نشست روی صندلی و درو محکم زد بهم.
من ماشین رو دور زدم و رفتم کنار مادر پرتو. سعی کردم لبخند رو روی لبام بگنجونم . آروم بهش گفتم: شما نگران نباشید. من باهاش حرف میزنم. باور کنید که من نیت بدی ندارم. خودتون میدونید که چقدر لجباز و یه دنده ست. اجازه بدید، من به زودی همه ی کارها رو ردیف میکنم. نگران نباشید.
نفس عمیقی کشید و گفت: بهت اعتماد میکنم مادر... اما یکاری کن که ماجرا به افتضاح کشیده نشه...
همونطور که به طرف خونه راه افتاده بود، منم باش هم قدم شدم. شما نگران نباشید. من آروم آروم همه چی رو درست میکنم. من از خدامه که با پرتو ازدواج کنم. مطمئن باشید تو اولین فرصت دوباره رسما برا خواستگاریش خدمتتون میرسم.
تا در خونه مادرش رو همراهی کردم و وقتی اون وارد خونه شد برگشتم و نشستم توی ماشین. نگاه کردم به اون صورت ماهش. عصبانی بود.
آروم دستش رو گرفتم تو دستم. برا یه لحظه جا خورد و دستش رو از دستم بیرون کشید و بعد لبخند رو لباش نشست و خودش دستم رو گرفت. برگشت و مستقیم تو چشمام نگاه کرد. از سیاهی چشماش دلم لرزید. گفت: از اینجا برو.
استارت زدم و راه افتادم.
-کجا برم؟
نمیدونم. منو ببر یه جاییکه هیچکی جز تو نباشه. منو ببر بگیر تو بغلت. فقط همین.
نگاهش کردم. چهره ش برافروخته بود. تصمیم رو گرفتم. میخواستم ببرمش خونه. میخواستم ببرمش و به پدر و مادرم نشونش بدم. بهش گفتم چه قصدی دارم.
با لحنی کشدار پر از گله گفت: نه خونه نریم. گفتم منو ببر یه جایی که هیچکی نباشه.
-قربونت برم. میریم تو اتاق خودم...
یباره چشماش برق زد...
میخوای منو ببری تو اتاق داروک؟
-هههه آره... دوستداری؟
چشماش رو بست و سرش رو تکیه داد به شونه ام... آره دوستدارم... چقدر خوبه که شهروز و داروک یکی هستند و بعد ساکت شد. منم دیگه حرفی نزدم.

پشت در خونه بودیم. با چشماش داشت تموم کوچه قدیمی رو جستجو میکرد. هیجانزده بود. به در خونمون که چوبی بود نگاه کرد و گفت: وای خدای من، شما تو خونه ی کاهگلی زندگی میکنید؟
-آره ما عاشق این خونه اییم.
درو باز کردم و وارد شدم. با دو دلی ایستاده بود و نگاه میکرد. معلوم بود که استرس شدید داره. گفتم بیا تو دیگه.
شهروز میترسم. اگه خونوادت باهام برخورد خوبی نکنند من میمیرم.
-ههه البته حقت که هست حالتو بگیرند. به خاطر اینکه از خونتون بیرونشون کردی. اما خونواده ی من مثه تو بیمعرفت نیستند. سپس دستش رو گرفتم و کشیدمش تو خونه.
و به دنبال خودم کشیدمش. مقاومت میکرد و میگفت: صبر کن... جون پرتو صبر کن... خودت کم برام هیجان درست میکنی، حالا باید تو این شرایط خونوادتم ببینم؟ قلبم داره از سینه م میپره بیرون به خدا...
من از همون دالون داد زدم مامان... سیمین... بیاین ببینید کی اومده... مامان...
و دوباره پرتو رو به دنبال خودم کشیدم. پیچ دالون رو که رد کردم، دیدم مادرم و سیمین هر دو تو آستانه ی دالون ایستادند! انگار موشون رو آتیش زدند! سیمین تا چشمش به پرتو افتاد ، دوید سمت ما و با خنده گفت: ای شهروز حقه باز. بلاخره این یکی رو هم کشیدی تو خونه؟ و اومد سمت پرتو... وقتی باهاش سینه به سینه شد، گفت: بذار ببینم عروسمونو و سپس به طرز مسخره ایی خم شد و تو صورت پرتو زل زد. پرتو با دستپاچگی سلام کرد.
مادرم که از کارای سیمین خنده اش گرفته بود گفت: سیمین اذیتش نکن. داره آب میشه از خجالت...
هههه. میخوام از خونمون بیرونش کنم، این دختره ی کله شقو... مامانی یادت رفته چطوری انداختمون بیرون و سپس آروم دستش رو باز کرد و پرتو رو کشید تو بغلش...
برام جالب بود که پرتو هم خودش رو راحت تو بغل سیمین رها کرد و شروع به خندیدن کرد. داشتند هم دیگه رو میبوسیدند.! من از این برخورد حیرت کرده بودم! آخه چرا زنها اینقدر راحت میتونند با هم رابطه برقرار کنند؟! بعد سیمین دست پرتو رو گرفت و به طرف مادرم حرکت کرد. مادرم درحالی که سعی میکرد همه ی مهربونیهای دنیا رو تو چشماش بگنجونه آروم پرتو رو گرفت تو بغلش و بوسیدش.
من از کنارشون گذشتم و گفتم: هر وقت معاشقه تموم شد نوبت من رسید خبرم کنید و رفتم طرف اتاقم. پدرم رو اونطرف حیاط دیدم. همونطور که روی ویلچر به روی ایوون بود ، با لبخند داشت نگام میکرد. دستم رو بالا بردم و با صدای بلند گفتم: خیلی مخلصیم قربان و رفتم داخل اتاقم. میخواستم قبل اینکه پرتو وارد اتاقم بشه، یکم مرتبش کنم. اما از کجا شروع کنم؟ اتاقم مثه بازار شام بود. هیچ وقت نتونسته بودم خودم رو آدم منظمی کنم. هر تکه لباسهام یه گوشه از اتاق افتاده بود. کتابهام کف اتاق با کاستها و سی دی هام. درهم و برهم. تختم بهم ریخته بود و پتو ها ازش آویزون و بالشم افتاده بود پایین. هرچی نگاه کردم، چیزی رو مرتب ندیدم. به این نتیجه رسیدم که این وضع رو نمیشه حالا سر و سامون داد. پس بیخیال شدم و رفتم از لای پرده تو حیاط رو نگاه کردم. دیدم پرتو روی ایوون جلوی پدرم ایستاده و دارند با هم حرف میزنند. مادرم و سیمین هم دوطرفش ایستاده بودند و بعد حرکت کردند و رفتند داخل اتاق...
براش مسیج دادم: خوش میگذره؟ جواب داد: میکشمت شهروز... گفتم منو ببر یه جایی که تنها باشیم. میخوام بیام پیش تو...
برا سیمین پیام دادم. پرتو رو ردش کن تو اتاق من... داره اذیت میشه...
بیشتر از دو دقیقه نگذشته بود، که دیدم در اتاق باز شد و پرتو تو آستانه قرار داره... همونطور که روی تخت ولو شده بودم بهش لبخند زدم و گفتم: بفرما داخل...
آروم وارد شد... با چشماش شروع کرد کنکاش کردن. یه جوری به در و دیوار اتاقم نگاه میکرد، که انگار به یه صومعه ی قرون وسطی وارد شده! کیفش رو از روی شونه ش برداشت و انداخت روی یه صندلی و باز محو تماشای اتاق بی سرو سامون من شد. من داشتم نگاهش میکردم...
اینجا اتاق داروک؟!
-ههه، نه اتاق شهروز.
چقدر ریختو پاشه... دوستش دارم... چقدر اتاقت بوی تورو میده...
دستم رو دراز کردم و دستش رو گرفتم و آروم کشیدمش کنارم. نشست لبه ی تخت. شالش رو از سرش باز کرد و موهاش رو که بسته بود رها کرد. عطر موهاش مشامم رو پر کرد. مستقیم تو چشمام نگاه کرد. یه دسته از موهاش رو تو دستم گرفتم و نوازش کردم. مثه ابریشم نرم و لطیف بود. آروم آروم داشت دکمه های مانتوش رو باز میکرد. ساکت و بی صدا. مانتوش رو از تنش خارج کرد و انداخت روی همون صندلی که کیفش بود. با یه تاپ سیاه رنگ و یه شلوار جین آبی رو به روم نشسته بود. یاد حرفش افتادم که گفت: من رو ببر یه جایی که کسی نباشه و فقط بغلم کن. دستم رو انداختم دور بازوهای سپیدش و آروم کشیدمش روی تخت. با یکم مقاومت کنارم دراز کشید. پشت به من. دستم رو دور شکمش حلقه کردم و کشیدمش توی سینه م و صورتم رو بردم لای موهاش. آروم زیر گوشش گفتم دوستت دارم پرتو... از هرم نفسهام زیر گوشش لرزید. بیشتر به خودم فشارش داد و آروم آروم با لبهام گونه هاش رو لمس میکردم.
با صدایی آروم و غمگین گفت: شهروز؟
-جووونم؟
دخترای زیادی تو زندگیت بودند مگه نه؟
-چرا این سوالو میکنی؟
چون وقتی از راه رسیدیم سیمین اون حرفو زد...
چیزی نداشتم که بگم. برا همین ساکت موندم و به بوییدنش ادامه دادم. مست شده بودم.
شهروز؟
-جوونم؟
منم برات مثه دخترای دیگه ام؟
-خواهش میکنم چرت و پرت نگو...
چند تاشونو آوردی تو همین اتاق؟
بازم ساکت موندم...
منو کی رها میکنی؟
-هیچ وقت...
به اونهام همینو گفتی؟
-من به هیچ کس تا حالا نگفته بودم که باش میمونم... تو اولی هستی...
اوه پس معلومه تعداشونم زیاد بوده؟
-میشه این حرفها رو تموم کنی؟
بغض کرده بود...
چرا تو باید قبل من با کسای دیگه هم باشی...
-میخوای امروزمونم اینجوری خراب کنی؟
اگه منم برات مثه دخترای دیگه ارزش داشته باشم چی؟
-خواهش میکنم پرتو تمومش کن... تو برام عزیزترین موجودی... به هیچ وجه تو رو نمیتونم با کسی دیگه مقایسه کنم.
با هموشون خوابیدی؟
-قربون بوی موهات برم. بس کن و آروم گونه ش رو بوسیدم. چشماش خیس بود...
من خودم انتخابت کردم... با هر گذشته ایی که داشتی. اما اگه یه روزم منو بذاری کنار چیکار کنم؟ اگه بعد یه مدتی از منم خسته شدی و رفتی سراغ یکی دیگه من چیکار کنم؟
بیشتر به سینه م فشارش دادم و گفتم: من عاشقتم پرتو... نمیتونم ازت دل بکنم. هیچکدوم از دخترای قبل حتی یک هزارم ارزش تورو برام نداشتند. فقط دوست دخترم بودند. اما تو عشقمی... آینده ی منی... میخوام کنارم باشی برا همیشه...
بازم بگو... بگو که دیگه فقط مال من میمونی... بگو شهروز...
دست بردم زیر پهلوش و چرخوندمش سمت خودم و مستقیم تو چشماش نگاه کردم. دوتا قطره اشک از گوشه ی چشماش سر خورد و رفت زیر گلوی مثه قوش... آروم صورتم رو بردم نزدیک. دستش رو آورد و گذاشت روی صورتم. ناخودآگاه چشمامون بسته شد و لبهامون بهم چسبید و اونقدر هم دیگه رو محکم فشردیم که حس کردم الانه که بریم توی هم... هر دو نفس نفس میزیدیم و اون لبم که از فشار دندونای خودش اون لحظه ی گاز گرفتن پاره شده بود، شروع به سوختن کرد. اونقدر بوسه مون طولانی بود که هر دومون نفس کم آوردیم و آروم لبامون رو از هم جدا کردیم.
شهروز منو فشار بده به خودت... محکم عزیزم...
-قربون تن ظریفت برم و محکمتر از قبل فشارش دادم... اونقدر آرامش تو وجودمون نشسته بود و اونقدر از بوی تن هم مست شده بودیم، که نفهمیدم کی هر دومون به خواب رفتیم...

ادامه دارد...
داروک
 
     
  
 
#35   Posted: 17 Jun 2021 17:48

 0 Star

ارسالها: 4
داروک شیر مادرت حلالت👌❤️
تحلیلگر
 
     
  
 مرد
#36   Posted: 17 Jun 2021 17:57


 1 Star

ارسالها: 240
aashkaan705

فدای شما بشم. از شما هم به همچنین. امیدوارم کائنات همه ی مادران ایرانم رو حفظ کنه.
🌹🌹🌹🌹
داروک
 
     
  
↓ Advertisement ↓
↓ Advertisement ↓
↓ Advertisement ↓
 
#37   Posted: 17 Jun 2021 23:17
Streetwalker



ارسالها: 2866
داروک عزیز
بیش از 10000 بازدید در مدتی به این کوتاهی!
تبریکات صمیمانه من را پذیرا باشید
هر مردی در درونش یک دیوث درون و هر زنی در وجودش یک هرزه درون داره.
 
     
  
 مرد
#38   Posted: 17 Jun 2021 23:23

 0 Star

ارسالها: 13
سلام آقای داروک
واقعا عالیه داستانت چندتا سوال داشتم ازت ممنون میشم جواب بدی
من تازه عضو شدم از طریق این داستان با داستان دوران ابری آشنا شدم آیا دیگه ادامش نمیدید؟
و این داستان هم که عالیه قسمت هاش رو مثل ۲روز که من چک میکردم هروز میزارید یا خیر؟
و سوال آخر من اینکه شما فقط همین ۲تا داستان رو دارید یا نه؟ اگه بیشتر هستش اسم داستان رو لطف کنید بدید بخونیم.
 
     
  
 مرد
#39   Posted: 17 Jun 2021 23:23

 0 Star

ارسالها: 2
داروک جان قلم بسیار زیبا و روانی داری
لطفا ی تایم مشخص کن برای قسمت های جدید
فقط به عشق تو و داستانت میام توی سایت
سافت گی دوطرفه با شخصیت از اصفهان
 
     
  
↓ Advertisement ↓
↓ Advertisement ↓
↓ Advertisement ↓
 مرد
#40   Posted: 17 Jun 2021 23:23

 0 Star

ارسالها: 1
من مدت خیلی زیادیه داستان های مختلفی رو دنبال میکنم و کلا 2 تا داستان (داستان که نمیشه گفت رمان بهتره بنظرم) رو خوشم اومد که شما فکر کنم #1 اشونی امیدوارم شما هم مثل بقیه وسط داستان بیخیال نشی و در کل داستان عالیه همینطور ادامه بده
 
     
  
صفحه  صفحه 4 از 10:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  7  8  9  10  پسین » 
پاسخ شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که بازگفت کردید برگردید
رنگ ها List Insert YouTube video   

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.

 

↓ Advertisement ↓
↓ Advertisement ↓
↓ Advertisement ↓
 
DMCA/Report Abuse (گزارش)  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti
↑ بالا
Copyright © 2009-2021 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites

RTA