انجمن لوتی
صفحه  صفحه 9 از 10:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  7  8  9  10  پسین »
داستان سکسی ایرانی

بازی

 مرد
#81   Posted: 1 Jul 2021 19:35

 0 Star

ارسالها: 13
عالیه عالیی. هیجان دارم برای ادامش
 
     
  
 مرد
#82   Posted: 1 Jul 2021 19:56


 1 Star

ارسالها: 278
قلمت بیست عزیز بی صبرانه منتظر ادامش هشتیم
 
     
  
 مرد
#83   Posted: 1 Jul 2021 23:15

 0 Star

ارسالها: 1
قلم عالی ....
فقط برای این داستان عضو شدم که یه نفس تا اینجاشو خوندم.نمیدونم چرا یه حس بدی دارم از اینکه داروک بره توی باغ و پرتو رو ببینه ک همه چی رو اون برنامه ریزی کرده.
یه حس بد نسبت به پرتو
شدیدا منتظر ادامشم
 
     
  
↓ Advertisement ↓
TakPorn
 مرد
#84   Posted: 3 Jul 2021 15:25


 1 Star

ارسالها: 240
بازی (قسمت سی و یکم) نوشته ی داروک..

سعی میکنم با نور چراغ قوه، زاویه های خیلی تاریک رو روشن کنم. میرسم به یه محوطه که رو به روم پنج تا در و سمت راستم یه راه پله که معلوم میره به طبقه ی دوم ساختمون وجود داره.
میون پنج تا در بلا تکلیفم.. اما باید بلاخره از یکیش شروع کنم. پس سعی میکنم توی ذهنم محیطی که اون زن رو توی وب میدیدم، برای خودم تصویر سازی کنم، تا شاید بتونم حدودا حدس بزنم کدوم از درها به سالنی که توی وب میبنم مربوط میشه.. حدس میزنم که در وسطی به علت فاصله ی بیشتر با باقیه ی درها، باید در اون سالن باشه.. هیچ صدایی از هیج جا بگوش نمیرسه.. وهم انگیزه.. دارم فکر میکنم، هر اتفاقی برام اینجا بیفته اونقدر امکانات ندارم، که بتونم از خودم دفاع کنم. ضربان قلبم بالاست و بازم آدرونالین خونم بیش از اندازه ست.. اما وقتی به این فکر میکنم، که چقدر به پرتو نزدیکم، شعفی خاص دلم رو پر میکنه و باعث میشه که تلاش کنم به روی ترسم غلبه کنم..
بلاخره دستم رو میبرم طرف در وسطی و بازش میکنم.. آروم آروم.. فضای داخل توی تاریکی مطلقه.. هیچ پنجره ایی وجود نداره، که بتونه از بیرون نور جذب کنه.. میرم داخل و در رو میبندم و بعد با نور چراغ قوه به دنبال کلید برق میگردم.. خیلی زود پیداش میکنم.. وقتی فشارش میدم.. سالن غرق نور میشه.. وای خدای من بوی پرتو رو حس میکنم.. عطر تنش رو.. انگار همین حالا اونجا بوده.. بغض گلوم رو میگیره.. آروم یه چرخی توی سالن میزنم.. اون عمودهای آهنی که پرتو رو بهش بسته بودند.. اونجا ست.. میرم طرفش و مثه یه مکان مقدس بهش دست میکشم.. برمیگردم به سمتی که اون زن همیشه روی یه مبل مینشست نگاه میکنم.. لپتاپش نظرم رو جلب میکنه.. میرم طرفش و مینشینم روی همون مبل و لپتاپ رو که روی میز قرار داره باز میکنم.. میخوام روشنش کنم.. اما منصرف میشم.. بیخیالش میشم و باز از جام بلند میشم و راه میفتم.. چون چیز خاصی اینجا پیدا نمیکنم، تصمیم دارم که از سالن خارج بشم، که یباره برقش قطع میشه و صدای چرخیدن کلید توی در سالن، توی تاریکی مطلق به گوشم میرسه.. توی دلم از ترس خالی میشه و ضربان قلبم بی اندازه زیاد میشه.. چراغ قوه رو روشن میکنم که یباره صدای اون زن از یه بلند گوی داخل سالن به گوشم میرسه، که امرانه بهم دستور میده..
داروک.. چراغ قوه رو خاموش کن..
توی چنان برزخی گیر میافتم که تصمیم گیری برام بسیار مشکل.. اما متوجه میشم که با پای خودم اومدم توی تله.. دارم افسوس میخورم که چرا اینقدر راحت فریب خوردم.. که باز صداش به گوشم میرسه.. آقای داروک نشنیدی چی گفتم؟ انگار نمیدونی تو چه موقعیتی قرار داری.. یباره صدای جیغ پرتو رو میشنوم.. بند دلم پاره میشه.. به سرعت چراغ رو خاموش میکنم. حالا توی تاریکی مطلقم و احساس فلج شدن میکنم.. میگم: باهاش کاری نداشته باش خواهش میکنم..
اگه به حرفم گوش بدی اتفاقی براش نمیفته.. اما اگه بخوای بی کله بودنتو به رخم بکشی ، اونوقت ممکنه خیلی اتفاقها بیفته.. گفتم بهت که من چند تا گرگ گرسنه دارم.. فقط کافیه خطا کنی تا بدمش دست اونها. اونوقت میبینی که از پرتوی خوشگلت هیچی نمیمونه..
صدای باز و بسته شدن یک در توی همون سالن رو میشنوم، ولی هیچ حدسی نمیتونم بزنم و به سرعت یه ضربه به روی گردنم میخوره.. تعادلم رو از دست میدم و روی زمین میفتم.. بعد یک نفر دست دراز میکنه و چراغ قوه و موبایلم رو از دستام در میاره و حس میکنم ازم فاصله میگیره.. میفهمم که ارتباط با نادیا قطع شد..
خب آقای داروک حالا پا میشی و آروم میری طرف همون میله هایی که پرتو رو بهش بسته بودم..
مجبورم که به حرفش گوش کنم.. اما چشمام جایی رو نمیبینه.. گردنم هم به شدت درد گرفته.. سعی میکنم برای اینکه به جایی برخورد نکنم چهار دست و پا از روی حدس و گمان به طرف اون میله ها برم، که نور چراغ قوه ی خودم، از یه گوشه میفته روی اون میله ها. برای اینکه من بتونم راحت تر پیداشون کنم.. از جام بلند میشم، که دیگه مثه جونورها نخزم.. میرم طرف میله ها..
خب حالا خودت پاهاتو ببند..
-میخوای چه غلطی بکنی هرزه؟
خفه شو عوضی. گفتم تو توی موقعیتی نیستی که بخوای حرف زیادی بزنی.. گفتم پاهاتو ببند..
نور میفته روی پاهام. دوتا زنجیر میبینم که سر هر کدوم تسمه های چرمی وصل. مثه قلاده ی سگ.. مجبورم که به حرفش گوش کنم.. شروع میکنم به آرومی تسمه ها رو بستن به پاهام.. بلاخره تموم میشه..
خب حالا یکی از دستاتو ببند..
اونقدر از دست خودم عصبیم، که دائم دارم لبهام رو میجوم.. چرا من اینقدر ساده فریب خوردم.. میخوام دست چپم رو ببندم.. که صدای خنده ش بلند میشه و میگه.. نه نشد آقای داروک.. باید نیشتو بکشم.. دست راستتو ببند.. من میدونم که راست دست هستی..
بازم مجبورم به خواسته ش عمل کنم و دست راستم رو میبندم.. وقتی از بستن دستم فارغ میشم، چراغ قوه خاموش میشه و لحظاتی بعد حس میکنم یکی نزدیکم ایستاده و به سرعت دست چپم رو میگیره و میبنده به اون یکی تسمه و از سالن خارج میشه..
لحظاتی بعد صدای باز شدن در سالن میاد و به دنبالش صدای کفشهای پاشنه بلند زنونه، که معلوم با لوندی قدم برمیداره.. همه جا تاریکی مطلق. اما اون به راحتی داره راه میره و این برام عجیب! که اون چطوری میتونه توی این تاریکی به این سهولت راه بره؟!
بلاخره صدای قدمها یه جا تموم میشه و یباره یه چراغ هالوژن از بالای سر من روشن میشه و نورش میفته روی همون مبل کذایی که دقیقا رو به روم قرار داره.. دارم میبینمش.. توی اون نور نشسته روی مبل با یه لباس خواب سفید.. که تقریبا برهنه ست.. زیباست.. در حد یه رویا.. دیگه ماسک نداره.. توی ذهنم دارم با پرتو مقایسه ش میکنم.. پرتو اون چهره اییکه من همیشه دوستداشتم.. اما این زن هم به اندازه ی پرتو زیبایی داره.. لبخند به لب داره. معلوم که من رو نمیتونه ببینه. چون نور چراغ توی چشمشه.آروم میخنده.. هر چقدر توی چهره ش نگاه میکنم، هیچ نشونه ایی از خوشونت نمیبینم.. اون زیباست و چهره ایی مهربون داره! اگه تو حالت عادی میدیدمش و کسی میگفت که این زن شخصیتی چنین وحشی داره، برام باور کردنی نبود.. صورتی بیضی شکل با چشمایی روشن.. سبز یا شایدم آبی.. دهنی کوچیک و دماغی قلمی.. چونه ایی ظریف و گونه های استخونی و برجسته.. با پوستی برنزه.. همچنان لبخندی زیبا به لب داره.. دست میکنه لای موهاش و میگه:خب، اون بالا بلاها میپریدی؟ خوبه حالا یکم اومدی نزدیک زمین..
همچنان دارم.. با خودم فکر میکنم، که چرا هیچ چیز بدی توی نگاه و حرکات چهره ش برای منفی بودنش پیدا نمیکنم؟!چرا اینقدر تو نگاه و صورتش آرامش؟!
نمیخوای چیزی بگی داروک؟
-چی بگم؟ اصلا چی دارم که بگم؟
نوشته هاتو نیاوردی؟
-نه.. نتونستم بنویسمش..
تو خیلی زود عمل کردی.. هنوز دوزاده ساعت بیشتر نشده! میتونستی به جای قهرمان بازی بنشینی و اونو تموم کنی.. اونجور راحت تر میتونستی عشقتو نجات بدی..
-ببین من داروکم و برام هیچ چیز مهمتر از این نیست که داروک باید یه انسان درستکار باشه.. من نمیتونم تو ظرف ده روز این رمان رو تموم کنم.. پس بیا منو پرتو رو رها کن. منم به شرافت داروک قسم میخورم، که توی چند ماه اونو تمومش کنم و بهت بدم..
حالمو بد نکن داروک.. بر فرض اینکه تو هم راست بگی و تصمیم داشته باشی که به عهدت وفا کنی، اما من نمیتونم به تو اعتماد کنم.. تو برای خودت داروکی.. برای من فقط یه نویسنده ایی که چون عشقت رو گیر انداختم به هر ترفندی متوصل میشی، تا اونو از چنگم نجات بدی.. پس خواهش میکنم بیخیال این جفنگیات شو.. در ضمن من یه چیز دیگه هم از تو خواستم که البته اونو همینجا و همین حالا ازت میگیرم..
-فکر نمیکنی این کار توی این وضعیت خیلی مسخره ست؟! تو میخوای از من لذت ببری، نمیخوای که فقط با من به این صورت بی معنی سکس کنی!
عزیز دلم، من سادیسم دارم.. لذت میبرم وقتی توی این وضعیت با تو سکس کنم..
سپس از جاش بلند میشه، اون نور مستقیم روی تنش ب، یه هیبت به معنای واقعی زیبا رو میبیم.. لباس خوابش که از حریره، فقط تا انتهای رونش رو گرفته. بدون سوتین و با یک شورت به همون رنگ که به وضوح پیداست.. چیزیکه میبینم، از تصویر توی وب خیلی خیلی زیباتره!
خب؟ نظرت چیه در مورد هیکلم؟ فکر میکنی من زیباترم یا شیرین داستانت و یا پرتو عشقت؟
یباره هالوژن خاموش میشه و باز سالن توی تاریکی مطلق فرو میره.. صدای پاهاش بلند میشه که آروم به طرف من میاد..
میدونی من دارم تورو با یه عینک مادون قرمز میبینم.. حالا جالبتر اینکه، عشقتم طبقه ی بالا نشسته و داره از یه مانیتور با یه دوربین مادون قرمز وضعیت ما رو نگاه میکنه.. هههه تا چند لحظه ی دیگه، پرتو میبینه که داروک اونقدر ها هم آدم سخت و نفوذ ناپذیری نیست.. میخوام نشونش بدم که در عرض چند ثانیه برا یه زن دیگه راست میکنه.. میخوام ببینه که چطور عاشق سینه چاکش از اینکه کیرش بره تو تن یه زن دیگه حشری میشه و به اوج میرسه.. از حالا فقط سکوت و سکوته.. میخوام صدای نفسهاتو بشنوه . اینجا چند تا میکروفن قوی کار گذاشته شده، که میشه باش حتی صدای ضربان قلبتو شنید.. میخوام ببینه که چطور آروم آروم هوس تن یه زن دیگه وجودتو پر میکنه و نفستو به شماره میندازه..
ساکت شده و فقط صدای پاهاش که آروم به طرفم میاد به گوشم میرسه و بعد چند لحظه با تماس دستش روی سینه م.. از هیجان میلرزم.. سعی میکنم نفس نکشم.. بهش میگم:
این کارو با من نکن.. منو نشکن.. منو در برابر پرتو داغون نکن.. تو با این کارت هر دومون خرد میکنی..
دستش شروع میکنه زیپ کاپشنم رو باز میکنه و بعد دکمه های پیرهن آکاری که تنمه رو..
-فکر کنم اسمت سوزان.. سوزان خواهش میکنم.. التماست میکنم، این کارو نکن.. نرمی لباشو روی سینه م حس میکنم.. بازم میلرزم.. به سرعت تحریک میشم.. دارم تلاش میکنم که افکارم رو از این فضا به بیرون ببرم.. اما اونقدر فضا وهم انگیز و تصویر سوزان توی ذهنم واضح که هر چه تلاش بیشتری میکنم، نتیجه ی کمتری میگیرم! و اون داره با لباش و دستاش همه ی سینه و شکمم رو لمس میکنه و میبوسه.. کلافه میشم.. بازم از اینهمه عاجز بودنم بغضی سنگین مینشینه توی گلوم.. حس میکنم آروم آروم دارم میشکنم.. وقتی نگاه پرتو میاد توی ذهنم، که چطور نشسته و داره سکس به اجبار من رو نگاه میکنه، میخوام سر خودم رو بکوبم به یه جایی.. اما اسیرتر این حرفهام، که بتونم حرکتی بکنم.. دستاش میره طرف کمربندم و اون رو باز میکنه.. تقریبا راست کردم.. نفسهای گرمش داره روی پوست تنم بیداد میکنه.. زیپ شلوارم رو باز میکنه و شلوارم رو تا زانوهام پایین میکشه و دستاش رو میاره بالا روی سینه م و آروم میکشه روی موهاش.. بعد سعی میکنه که با دندوناش شورتم رو بکش پایین.. اصلا عجله ایی نداره.. بلاخره موفق میشه و یکم شورتم رو پایین میکشه.. اونقدر که نیمه آلتم ازش بیرون اومده..که یباره گرمی و خیسی دهنش رو تو فرو بردنش حس میکنم.. گرمی دهنش به اندازه ی کافی روم تاثیر میذاره و دیگه کاملا راست میکنم.. شروع میکنه با زبونش زیر اون رو لیسیدن و هر چند لحظه سرش رو فرو میبره توی دهنش تا کاملا خیس بشه..
-سوزان خواهش میکنم این کارو نکن.. خواهش میکنم.. التماس میکنم..
بازم با دندونهاش شورتم رو پایینتر میکشه و صورتش رو میبره زیر آلتم بین پاهام. ناخودآگاه یه نفس عمیق میکشم و نفسهام به شماره میفته.. شروع میکنه زیرش رو مکیدن.. میخوام دهنم رو باز کنم و باز التماسش کنم.. که یباره در سالن با صدایی وحشتناک میشکنه و به کف سالن میفته و به دنبالش نور چند تا چراغ قوه و باز در ادامه چراغ سالن روشن میشه..
پلیس.. هیچ کس از جاش حرکت نکنه..
نور ناگهانی چشمام رو زده.. سعی میکنم با باز و بسته کردن اونها بتونم نوری که به چشمم میرسه رو کنترل کنم و موقعیت رو بهتر ببینم، که چشمم میافته به کسیکه جلوی پاهام زانو زده و داشت من رو میلیسید.. نه باور نمیکنم! چیزیکه میبینم به هیچ وجه توی هیچ کجای ذهنم نمیگنجه! پرتو جلوی پام و داره توی چشمام نگاه میکنه.. کسی که داشت با من سکس میکرد پرتوئه! باور کردنی نیست! یعنی چی؟!
دارم نگاهش میکنم.. اونم داره توی چشمام با وحشت نگاه میکنه.
تنها کاریکه این میون انجام میده، فقط شورت من رو به سرعت بالا میکشه و از جاش بلند میشه.. کاملا پوشیده ست.. با شلوار جین و پلیور سفید رنگش که من عاشقشم.. نگاه میکنم اثری از سوزان نیست.. هنوز توی بهتم، که پلیسها جلو میاند.. نادیا پشت سرشون آروم میاد جلو و وقتی من رو توی اون وضعیت میبینه سراسیمه، میدوه جلو..
شهروز عزیزم.. خوبی؟
حتی نمیتونم به نادیا جواب بدم..
پرتو سرش رو زیر انداخته و رو به روم ایستاده..
پلیسها دارند دستام رو باز میکنند..
-پرتو.. بگو که تو توی این ماجرا نقشی.. اما حرفم رو میخورم.. همه چیز مثه روز روشن!
وقتی دست و پاهام باز میشه.. میرم رو به روی پرتو و یکم خم میشم تا صورتش رو که بطرف پایین گرفته ببینم..
-پرتو؟ جواب بده...
اما حتی به چشمام نگاه هم نمیکنه.. عصبانی میشم و دستم رو بلند میکنم، که بزن زیر گوشش.. ولی با تموم عصبانیتم، نمیتونم این کارو تموم کنم..

ادامه دارد..
داروک
 
     
  
 مرد
#85   Posted: 3 Jul 2021 23:45

 0 Star

ارسالها: 24
خیلی عالی هیجان رو وارد داستان کردی دست مریزاد به قلمت
﷼﷼
 
     
  
 مرد
#86   Posted: 6 Jul 2021 18:16


 1 Star

ارسالها: 240
بازی (قسمت سی و دوم) نوشته ی داروک..

دستم رو میارم پایین و سرم رو از تاسف زیر میندازم. تازه میبینم که شلوارم تا نیمه های پاهام آویزونه!
نگاه میکنم، میبینم همه دارند به وضعیت من نگاه میکنند.. با شرم خم میشم و شلوارم رو بالا میکشم..
باز پرس آگاهی جلو میاد، خودش رو معرفی میکنه و میگه: برای ما روشن، که شما اینجا به اسارت گرفته شده بودید و همچنین، این خانوم خبر دادند، که شما به دنبال نامزدتون اومدید اینجا.. اما به دلیل در جریان نگذاشتن پلیس و اقدام خودسرانه اجازه داریم و لازم میبینیم که بازداشتتون کنیم.. البته با قرار وثیقه میتونید قاضی کشیک رو متقاعد کنید، که موقتا آزاد بشید. تا به پروندتون رسیدگی بشه..
جواب میدم: حل میشه...
باز پرس به پرتو میگه: خانوم لطفا لباستون رو بپوشید.. پرتو اونقدر تو شوک فرو رفته، که اصلا متوجه نیست، در برابر اهالی دین و دیانت بی حجاب ایستاده.. یباره به خودش میاد و جواب میده: باید برم طبقه ی بالا.. بازپرس برمیگرده و به دوتا از نیروهاش میگه: خانوم رو همراهی کنید، لباسشونو بپوشند..
پرتو منفعلانه میگه: محال باهاشون برم.. فقط در صورتی میرم، که نامزدم دنبالم باشه..
بازپرس مکثی طولانی میکنه و میگه: ایرادی نداره.. نامزدشونم ببرید.. پرتو به طرف در راه میافته و منم به دنبالش.. غرق در اوهام .. که آیا پرتو تو این ماجرا نقش داره یا نه؟ ورودی پله ها میبینم. سوزان و سیامک و یک زن دیگه رو دستبند به دست، دارند از پله ها پایین میارند.. از پرتو با زهر خند میپرسم: اینها دستیاراتند؟
بغض داره.. اما نمیخواد حرف بزنه..
-نمیخوای حرفی بزنی؟
محزون جواب میده چی بگم؟
-نمیخوای توضیح بدی قضیه چیه؟
یه بازی بود برای داروک.. که شاید دلیلی برا نوشتن پیدا کنه..
-میخوای بگی، تو هم تو این ماجرا نقش داشتی؟! من هنوز نتونستم باور کنم پرتو؟
میرسیم انتهای پله ها، یه سالن و چند تا اتاق خواب میبینم. پرتو میره طرف در یکی از اتاقها.. من و دو مامور هم میریم دنبالش..
با صدایی ماتمزده جواب میده: من همه کاره ی این بازیم.. خودم طرحش کردم..
عصبانی میپرسم: میدونی چی کشیدم؟
مغرور اما غمزده جواب میده: تاوانشم میدم..
-تاوان چیو میدی؟ من میخوام بدونم، این همه آزار من، برای این بود، که منو متقاعد کنی بنویسم؟!! خیلی وحشتناکی پرتو!
وارد اتاق میشیم و اون از توی یه کمد، پالتوی سیاهرنگش رو در میاره و شروع به پوشیدن میکنه.. آهسته جواب میده: میدونم شهروز.. اما فکرشو بکن اگه پلیس بازی نمیشد، چه ماجرایی برای نوشتن داشتی.
-واااای خدا! این چی داره میگه؟!
شهروز میتونی ماجرا رو به شوخی بگذرونی، ازش یه خاطره بسازیم و بریم ادامه ی زندگیمون.. میتونیمم مثه سگو گدا بیفتیم به جون هم و سر اینکه حق با کی، خودمونو تو دستای این آدمخورا بیشتر گرفتار کنیم.. در کل بهت میگم: همه ی کارها گردن من.. مسوول همه ی اتفاقها منم..
تو میتونی با یه پرونده ی بزرگ بری سراغ اینها و منو محکوم کنی و حتی میتونی سوزانو سیامک و اون زنی که حالا دیدیش رو گیر بندازی.. اما با شناختی که ازت دارم، بعید میدونم که حاضر باشی، پرتوی خودتو بدی دست این سگها..
-هه. معلومه که نمیذارم این اتفاق بیفته.. اما با تو هم دیگه نمیمونم.. حس میکنم رنگ پرتو پرید.. دستش از حرکت بستن دکمه های پالتوش باز میمونه..
داره سعی میکنه بهم لبخند بزنه، که نشون بده حرف من رو شوخی گرفته.. توی چشمام زلزده.. یباره تمام انرژیش رو جمع میکنه، که فقط لبخندش رو کامل کنه و نگاهش رو میبره پایین و شروع میکنه تند تند ادامه ی دکمه هاش رو بستن.. تا دکمه هاش تموم میشه.. سرش رو بالا میاره، تا موهاش رو که لخت و سیاه دور تا دورش رو گرفته جمع کنه و ببنده بالای سرش.. بازم تو چشمام مستقیم نگاه میکنه و به زور یه لبخند دیگه میزنه.. یه کلاه عنابی رنگ میذاره سرش و بعد شال مشکیش رو میبنده دور اون.. میشه یا تابلوی کامل از یه دختر شرقی..
اما حس میکنم تو دلم خالی شده.. هر چی دارم به این ماجرا فکر میکنم، نمیتونم دلیلی برای باش بودن پیدا کنم! هنوزم زیباست اما برای من غریبه شده! حس میکنم خیلی بینمون فاصله ست.. وگرنه اون چطور میتونست این همه مدت، من رو تو چنین جهنمی نگهداره؟! تصمیمم رو گرفتم.. لباسای پرتو کامل شده و بازم بهم داره لبخند میزنه و آروم میاد طرفم که دستم رو بگیره.. تو صورتم زل زده و دستم رو میگیره.. اما من فقط سرد نگاهش میکنم..
بمیرم.. چشمت داغون شده! رفتی دکتر؟
صورتش پر از مهربونی! اما من نمیتونم بفهممش.. با هم راه میفتیم و از اتاق میریم بیرون..
پرتو همینطور که داره سعی میکنه، پنجه های من رو بین پنجه هاش نگهداره، با ترس میگه: حالا جواب این اشغالا رو چی بدیم؟
-چیزی نیست.. من همه چی رو گردن میگیرم و برا همیشه از زندگیت میرم بیرون..
وسط پله ها یهو از حرکت می ایسته.. حالا من دو تا پله از اون پاینتر ایستادم و برمیگردم بهش نگاه میکنم.. اخماش توهم و بغض داره..
شهروز دفعه ی دوم داری این حرفو میزنی!
-سرم رو زیر میندازم و میگم:جدی دارم میگم.. دیگه نمیتونم بات بمونم...
از عصبانیت و ناامیدی لبهاش رو میجوه..
بگو که داری سر به سرم میذاری؟
-نه پرتو، به هیچ وجه قصد ندارم سر به سرت بذارم.. تصمیمم جدی..
چرا؟!!
-چون نمیشناسمت.. چون نمیدونم کی هستی.. چون حس میکنم خیلی ازت فاصله دارم..
اشک تو چشماش حلقه میزنه.. اما من میخواستم مغزتو به حرکت بندازم..
- من نمیتونم اینقدر سنگدلیتو تحمل کنم.. از کجا معلوم که بازم از این کارها نکنی.. حتی شاید خیلی فاجعه بارتر..
شهروز من دوستتدارم.. تو هم منو دوستداری...
-من پرتوی خودمو دوستدارم.. اونکه حاضر بود بمیره، اما منو اینجوری نبینه.. تو منو با این عذاب چند سال پیر کردی و تموم مدت نشسته بودی و به تلاش مذبوحانه ی من میخندیدی.. این خیلی برام دردناکه...
دوتا پله رو میپره پایین و در برابر مامورها من رو میگیره تو بغلش..
اینجوری حرف نزن عزیزم. من همون پرتوام...
از خودم جداش میکنم.
-انگار دورو برت رو نمیبینی خانوم؟!
دوباره میچسبه به سینه م و میگه: اصلا برام مهم نیست..
یکی از سربازها میگه: آقا یکم سریعتر باشید، حالا به ما گیر میدند..
پرتو رو از خودم جدا میکنم و راه میافتم به طرف پایین..
وقتی دوباره برمیگردیم توی سالن از چیزیکه میبینیم وحشت میکنیم.. بازپرس نشسته و داره فیلم قلابی من و نادیا رو نگاه میکنه.. صداش واضح و بلند از روی لپتاپ میاد. دوباره رنگ پرتو میپره.. نادیا تو آب و عرق خیس و بازپرس سرش رو بلند میکنه و خطاب به من میپرسه: این فیلم چیه؟! اگه اشتباه نکنم باید طرفت این خانوم باشه!
با شرم نگاهم رو به زمین میدوزم و میگم.. این فیلم ساختگی.. من درستش کردم.. نادیا یباره به خودش میاد و عصبانی میاد حرف بزنه، که با اخم بهش حالی میکنم که ساکت باشه..
بازپرس به من میگه: خب به چه منظور این فیلمو درست کردی؟
-فقط یه شوخی.. میخواستم سربه سر خانوم فرخی بذارم..
بازپرس عصبانی از جاش بلند میشه، لپتاپ رو میبنده و میگه: خیلی عجیب! چرا داری منو میپیچونی؟! من نمیتونم باور کنم که این فیلم کار توئه..
من بیتفاوت شونه هام رو بالا میندازم و میگم: چی بگم.. اما این کارو من کردم و نمیتونم به گردن کس دیگه بندازم..
باز پرس دیگه حرفی نمیزنه و لپتاپ رو برمیداره و به همه میگه بریم اداره...

***************************************

با قرار وثیقه از طرف آقای فرخی و همچنین شهره، همه گی آزاد میشیم و قرار میشه، که صبح اون روز خودمون رو به دادگاه انقلاب معرفی کنیم.. از اداره ی آگاهی که بیرون میایم.. پرتو خودش رو میرسونه بهم و باز دستم رو میگیره.. نادیا کنار من ایستاده و عصبانی داره رفتار پرتو رو نگاه میکنه..
نادیا: چطوری روت میشه بازم خودتو بچسبونی به شهروز؟!
پرتو سرش رو زیر میندازه و میگه: باور کن نادی این فقط یه بازی بود و قصد نداشتم به هیچ کس آسیبی برسونم..
نادیا: معلوم هست چی داری میگی؟! به صورت شهروز نگاه کن.. میدونی تموم این مدت هزار بار مرد و زنده شد؟ میدونی چه روز و شبایی رو گذروند؟ میدونی هنوز یه وعده غذای درست نخورده؟ میدونی هنوز نتونسته یه شب راحت بخوابه؟ اونوقت تو میگی یه بازی بود؟! واقعا که!
پرتو سرش رو زیر انداخته و ساکت.. من دستم رو از دستش بیرون میکشم، که باعث میشه با وحشت به صورتم نگاه کنه.. بعد ازش جدا میشم و پیاده راه میافتم و اون مبهوت ایستاده و داره رفتنم رو نگاه میکنه.
نادیا به سرعت خودش رو بهم میرسونه و میگه: بیا باهم بریم.. بابا منتظرمونه..
-نه نادی. نیاز دارم که یکم پیاده برم و فکر کنم...
ساعت حدود چهار صبح.. هوا سرده عزیزم.. بیا باهم بریم..
-نه. تو با پدرت برو خونه و از طرف منم تشکر کن و بگو بعدا برا عرض ارادت و تشکر خدمتشون میرسم.. در ضمن یه کاری باهات دارم، که وقتی رسیدم خونه بهت زنگ میزنم و باز به راهم ادامه میدم..
هوا سرد و من تنها.. تنهای تنها.. بدون پرتو.. خالی از عشق.. تو قلبم یه خلاء ایجاد شده!
دستام رو میکنم تو جیب کاپشنم و راه میافتم..
وقتی میرسم خونه اولین کارم این، که میرم سراغ بطر عرقم.. برمیدارم و یه ضرب سر میکشم.. چون معده م خالی، سریع اثر میکنه.
نشسته م روی تختم و دارم به عکس پرتو نگاه میکنم.. چنان بلا تکلیفم، که کلافه میشم و خودم رو روی تخت ولو میکنم.. --آی پرتو چیکار کردی باهام؟
دست دراز میکنم و گوشیم رو برمیدارم و زنگ میزنم به نادیا..
سلام عزیزم.. کجایی؟ خونه؟
-آره.. خونه ام..
دوباره مشروب خوردی؟
-آره.. اما اینم دیگه روم تاثیر نداره.. نادی باید یه کاری بکنی..
چه کاری؟
-باید از دست من به خاطر اون فیلم شکایت کنی؟
تو دیوونه ای، برای چی باید این کارو بکنم؟
-نادی اگه این کارو نکنی، پرتو میفته تو درد سر. من نمیتونم ببینم پرتو رو به خاطر اشاعه ی فساد بندازند زندان..
به جهنم.. بذار تاوان کارشو بده
-چی داری میگی نادی اون....
هان چی؟ اون کی توئه؟ عشقت؟
-جون شهروز بحث نکن.. به خاطر من این کارو بکن..
دیوونه میندازنت زندان.. میفهمی؟
-آره . اما بهتر از این که پرتو رو بندازند زندان...
من نمیتونم این کارو بکنم..
-خواهش میکنم نادی.. بعد که ماجرا تموم شد، تو رضایت میدی و من زود آزاد میشم...
بیچاره فکر کردی منم رضایت بدم، حکومت دست از سرت بر میداره؟
-نمیدونم.. نمیدونم.. اهههه.. فقط جون شهروز این کارو به خاطر من بکن.. خواهش میکنم...
آه عمیقی میکشه و میگه: در موردش فکر میکنم..

ادامه دارد..
داروک
 
     
  ویرایش شده توسط: darvack  
↓ Advertisement ↓
↓ Advertisement ↓
↓ Advertisement ↓
 مرد
#87   Posted: 6 Jul 2021 22:36

 0 Star

ارسالها: 13
سلام
آقای داروک فک میکنم چند قسمت آینده قسمت های پایانی باشه
اگه اشکالی نداره میشه این چند قسمت رو با سرعت بیشتری بزارید البته همین روال هم خوبه
و درآخر قلمت عالیه
 
     
  
 
#88   Posted: 7 Jul 2021 01:25

 0 Star

ارسالها: 3
داداش دمت گرم ولی اینجور که داری پیش میری می ترسم اخرش داروک شهید شه😂😂
here to have fun
 
     
  
 مرد
#89   Posted: 7 Jul 2021 06:44

 0 Star

ارسالها: 20
داستان مهیج و پر فراز و نشیبیه منتظر ادامش هستم
 
     
  
↓ Advertisement ↓
↓ Advertisement ↓
↓ Advertisement ↓
 مرد
#90   Posted: 7 Jul 2021 10:12


 1 Star

ارسالها: 240
بازی (قسمت سی و سوم) نوشته ی داروک..

صبح حدود ساعت دهه و همه مون توی دادسرا پشت در اتاق دادگاه حضور داریم.. پرتو کنارم ایستاده و میپرسه.. دیشب رفتی خونه؟
-آره..
چرا منو با خودت نبردی؟
-چون چیزی بینمون نیست..
دوباره بغض میکنه و میگه: نمیخوای قبول کنی که من فقط خواستم یه حرکتی برا فعال شدنت بکنم؟
-تو هر مقصودی داشتی، من وضعیت روحی خوبی ندارم و نیاز دارم که تنها باشم..
یعنی چی؟
-یعنی اینکه فعلا نمیتونم خودمو متقاعد کنم، که با هم باشیم..
تاکی؟
-نمیدونم، شاید همین فردا و شاید هیچ وقت...
لبهاش رو روی هم فشار میده و ازم جدا میشه، میره پیش شهره..
مامور شعبه از اتاق بیرون میاد و اسم من و پرتو و نادیا رو میخونه و بعد میگه: همه ی کساییکه به این پرونده مربوطند برند تو..
همه گی ایستاده یم.. کنار هم.. قاضی نگاهی به جمع میندازه و میگه: اینقدر این پرونده بی سروته، که من نمیفهمم دقیقا ماجرا چیه! آقای شهروز....... کی؟
-بنده هستم جناب قاضی..
خب شما بگو ببینم ماجرا از چه قراره؟
-چیز خاصی نیست جناب قاضی.. نامزده بنده یه شوخی ساده با من کرده بود و منم جو زده شدم، پلیس بازی راه انداختم و خودم رفتم ببینم قضیه چیه.. البته خانم فرخی که از دوستانمون هستند هم، با خودم همراه کردم و ایشون هم از روی اشتباه که فکر کردند توی اون باغی که حتما ماجراشو خوندید، برای من اتفاق بدی افتاده، با پلیس تماس گرفتند و کلا این بلبشو درست شد..
دارم به این فکر میکنم تا اینجای حرفم باید برا قاضی منطقی باشه.. چون کسی هم از کسی شاکی نیست و میتونه واقعا یه شوخی بوده باشه.. اما از اونطرف هول این تو دلم، که حالا در مورد فیلم میپرسه و آیا چیزیکه اینجا میخوام گردن بگیرم، کار درستیه یا نه؟ دارم به این فکرمیکنم، که اگه قاضی رو بتونم کاملا متقاعد کنم، که این فیلم کاره من. اونوقت میمونه سریال نامبر لپتاپ.. که مطمئنا توی فاکتور به نام چهار نفر به زعم آگاهی میتونه باشه و هیچ کدوم اون چهار نفر، من نیستم.. پس این ایراد میتونه دلیلی بر این باشه، که من دروغ میگم، که این فیلم رو درست کردم.. اما به دلیل اینکه، نادیا موقعه ی اومدن مامورای آگاهی، چیزایی گفته که حالا به سختی میشه بگی اون چیزا و اون اتفاق دقیقا اون نیست، که از طرف نادیا گفته شده و از طرف دیگه اگه بعد از قبول ساختن فیلم ادعای شرف نکنه، یعنی اونم با من رابطه ش رو تایید میکنه. هرچند خود فیلم به معنای واقعی ساختگی و این نقطه ی قوت برای نادیا بود..
بلاخره تعمق آقای قاضی به پایان میرسه و یراست میره سر موضوع فیلم...
خب قضیه ی این فیلم چی؟
از شروع این تراژدی سخت در عذابم، که باید اعتراف کنم.. یعنی راه دیگه ایی وجود نداره.. اینجوری دوتا زندگی یکم آرومتر بود. دوباره همه ی انرژیم رو جمع میکنم، که بگم من این فیلم رو درست کردم، که صدای پرتو سخت و محکم بلند شد: من این فیلمو درست کردم..
صداش تو اتاق میپیچه.. برا چند لحظه همه ی نفسها بند میاد.. قاضی آرنجاش رو میذاره رو ارکش و میگه: خب توضیح بدین.. نمیدونم باید چیکار کنم.. گیج شده م.. اصلا انتظار این کارو از طرفش نداشتم.. دارم فکر میکنم، حالا که پرتو این کارو کرده من باید چیکار کنم، که کمترین آسیب رو ببینه؟ نتیجه میگیرم که منم مدعی بشم. که اون فیلم کار من..
-جناب قاضی. نمیدونم منظور نامزدم از این که میگه این فیلم کار اونه چی؟! لطفا اگه شما متوجه میشید به ایشونم بفهمونید، نباید به دروغ بگند این کارو ایشون کردند..
قاضی یکم رو حرف من فکر میکنه و میگه:
ظاهرا این فیلم به رابطه ی شما و خانوم.. خانوم.. نادیا.. فرخی.. بعد نگاه میکنه تو جمع و میگه: خانوم فرخی؟
نادیا یکم از جاش به طرف جلو میاد و شرمزده میگه بله حاج آقا.. بنده هستم..
قاضی نگاهی به سرتا پای نادیا میندازه و میگه: البته برای ما مبرهن، که این فیلم کاملا ساختگی و کاملا از نظر قانونی ساقط.. اما میتونید ادعای شرف کنید.. کما اینکه شما میبینید، هنوز معلوم نیست که فیلم کار کی.. فعلا که دو تا مدعی داره.. شما تا پایان ماجرا آزادید.. وثیقه که سپرده ایید و امیدوارم که دیگه بهتون نیازم نباشه.. پرونده که ختم شد تشریف بیارید و وثیقتون رو بگیرید..
موقعی که نادیا داره از اتاق بیرون میره، قاضی با یه زهر خند میگه: میدونم این دوتا میخواستند قربونیت کنند، اما بذار ببینم چطوری و چرا میخواستند این کارو بکنند.. لبخند تلخی روی لبای نادیاست..
میتونید برای ادعای شرف همین حالا اقدام کنید و فرمشو از منشی بگیرید و پرش کنید.. نادیا مغموم میگه:
اجازه بدید با پدرم مشورت کنم.. با اجازه حاج آقا..
قاضی: به سلامت..
خب،آقای سیامک کثیر و.. خانوم سوسن کثیر.. سیامک با اون خانومی که نمیشناختم میاند جلو.. قاضی اونا رو هم برانداز میکنه و میگه:
خب شما کجای داستان بودید؟
یه نگاهی تو پرونده میندازه و میگه: شما هم که خواهرو برادرید! هیچ کجای ماجرا درست حسابی وجود ندارید.. سیامک مثه مادر مردها، لب ور میچینه و میگه:
باور کنید آقای قاضی ما نه سر پیازیم، نه ته پیاز.. یباره از حرفش میجوشم و میخوام حرف بزنم، که میبینم با حرف زدنم یه کار بیجا در حق نادیا میکنم.. پس حرفم رو قورت میدم.. این یکی رو میذارم خود نادیا براش تصمیم بگیره...
قاضی میگه: شما رو میدم زندان.. چون از قبل هم پرونده دارید. پس فعلا برید حبس تا تکلیفتون روشن بشه..
سیامک میگه: حاج آقا تورو خدا این کارو با ما نکنید، ما کاری نکردیم..
قاضی: حتما باید جلو همه بگم، که قبلا هم سابقه ی فریب دخترا رو داری و هنوز پرونده ی آخریت تو جریان؟
سیامک ساکت میشه و سرش رو زیر میندازه.. هیچ حسی بهش ندارم.. نه میتونم ازش متنفر باشم و نه میتوتم برای گرفتار شدنش متاسف! اما از اینکه میدیدم چطور از نادیا سوءاستفاده کرده، حالم ازش بد میشد.. ولی درمورد اسارتش هیچ حسی ندارم.. مامورشون میاد داخل و با دسبند میبردشون..
حالا باز قاضی، روی پرونده نگاه میکنه و اسم سوزان رو میخونه. بعد به سوزان نگاه میکنه و میگه: خب تو حرف حسابت چی؟ کجای ماجرا بودی؟
سوزان: حاج آقا بنده فقط دوست خانم بنکدار هستم و به این قضیه ربطی ندارم.. یباره پرتو رو به قاضی میکنه و میگه: جناب قاضی ایشون کاملا راست میگند.. قاضی نگاهی به سوزان زیبا میندازه و میگه: خب اینجور که معلوم، کسی از دست تو شکایتی نداره.. بعد پروندش رو باز میکنه، یکم تو ورقها نگاه میکنه و میگه: شما هم تا بسته شدن پرونده میتونید با قرار وثیقه آزاد باشید، که ظاهرا قرار وثیقه از خانم شهره فلاح گذاشته شده.. میتونید آزاد باشید..
شادی رو تو چهره ش میبینم.. دارم با خودم فکر میکنم، این همون هنرپیشه ی اصلی ماجرای بازی بود.. اما مجبورم ساکت بمونم.. مجبور بودم اونهمه فشار عصبی که این زن بهم وارد کرد بود رو ندیده بگیرم.. فقط به خاطر پرتو..
سوزان ذوق زده اجازه میگیره و از در خارج میشه و من تو این فکرم که چرا قاضی اینقدر راحت داره با پرونده برخورد میکنه؟! حالا دیگه کسی به جز من و پرتو نمونده.. پس رو میکنه به من و میگه: خب تو بگو ببینم برا میکس فیلم ، فیلمهای مجزا رو از
کجا آوردی؟
موندم چی جواب بدم، که پرتو میگه: حاج آقا خانوم نادیا فرخی از دوستای نزدیک منند و من این فیلم رو از کامپیوتر شخصیشون برداشتم و هیچ ربطی به شهروز نداره.. زبون تو دهنم فریز میشه.. هیچی نمیتونم بگم..قاضی آرنجاش رو از رو میز برمیداره تکیه میده به صندلیش..دستاش رو میماله به هم...خنده ی طعنه آمیزی میکنه و میگه: خب برا من روشن که برنامه چی بوده.. تو یه بامبول برا نامزدت درست کردی.. حالا به چه منظور نمیدونم! اما مهم این که تو خلاف قانون کار کردی و ما میتونیم بابت این خلاف شما رو به زندان بفرسیم..
پرتو: تاوانشو میدم آقای قاضی..
من به قاضی میگم: جناب قاضی شما یه کاری کنید که مسوولیت ابن قضیه بیفته با من. ایشون که نمیشه بره زندان..
قاضی: ببینید ساختن این فیلم از نظر شرع و قانون جرم.. اما من میدونم بین شما چه اتفاقی افتاده.. دوباره پرتو به حرف میفته..
جناب قاضی بی پرده میگم: ایشون شغلش نوشتنه.. مدتی دارم بهش میگم بنویس، اما هیچ حرکتی نمیکنه.. منم جلوی خونوادم آبرو دارم.. رفته برام راننده تاکسی شده.. خب منم به عذاب اومدم و برا اینکه فعالش کنم تا بنویسه، یه بازی راه انداختم.. اما باور نمیکردم آخرش به پلیس بکشه.. یعنی اینجاشو حساب نکرده بودم.. تمام مسوولیت این کار با من...
قاضی: خب به هر حال شما جرم مرتکب شدید.. همینکه این کار با دخالت پلیس پرونده ش کامل شده و پلیس هم از اعلام کشف یک باند نام برده.. باید در موردش سخت گرفت.. اما حالا که میبینم دعوا سر یه چیز قلبی و نهایتا به رضایت شما دونفر ختم میشه.. من از تبصر استفاده میکنم و جریمتونو نقدی میکنم. منو پرتو ناخودآگاه به هم نگاه میکنیم!
رضایت توچهره ی هر دومون موج میزد..
قاضی ادامه داد: تاچند روز دیگه، حکم جریمه براتون ارسال میشه.. شما مبلغ رو پرداخت کنید و فیشش رو بیارد، بعد از اون پرونده مختومه اعلام میشه. بعد شروع میکنه تو پرونده چیزی نوشتن و به ما اشاره میکنه، آزادید و...
منو پرتو هیپنوتیزم شده داریم از در خارج میشیم که قاضی میگه: آقای شهروز...... با همین شماره مبایل توی پرونده در دسترس باشید...
-چشم جناب قاضی..
از در اتاق که خارج میشیم، پرتو دستم رو میگیره و ذوق زده میگه: بخیر گذشت! دستاش گرم و مرطوب.. مثه همیشه.. تا خروجی دادگاه همچنان دست تو دستیم و اونطرف خروجی، که مرد و زنها از هم جدا میشند، منتظرم ایستاده و باز میاد کنارم و دستم رو میگیره و هم قدم با من راه میفته! میرسیم به ماشین نادیا که قرض گرفتمش.. از هم جدا میشیم و سوار میشیم. من همچنان ساکتم.. وقتی مینشینم تو ماشین.. ازش میپرسم کجا میره؟ یباره خودش رو میبازه.. بعد عصبی میگه: یعنی چی کجا میری؟ خب معلوم میرم خونه!
-نه پرتو. گفتم.. فعلا میخوام تنها باشم..
شهروز چی داری میگی؟ تو واقعا میخوای از من جدا بشی؟!
-من نمیتونم قبول کنم کنار تو باشم. نیاز دارم به تنهایی.. اینو درک کن..
ناامید آروم میگیره.. چند لحظه ایی سکوت میکنه و باز میپرسه پس تکلیفت رو با من روشن کن.. دیگه منو دوست نداری؟
-نمیدونم پرتو.. خودمم نمیدونم دوستتدارم یا نه! برا هیمن که میگم، نیاز به تنهایی دارم.. پرتو سکوت میکنه.. اما بغض داره.. دیگه حرفی رد و بدل نمیشه و من ناخودآگاه دارم میرم طرف خونه ی شهره و بلاخره پشت در خونه ش نگهمیدارم. پرتو برمیگرده تو صورتم نگاه میکنه و میگه: برا آخرین بار سوال میکنم.. واقعا میخوای ازم جدا شی؟
-پرتو بهم فرصت بده.. فعلا میخوام تنها باشم..
به سرعت و با خشم از ماشین پیاده میشه و در رو بهم میکوبه و لحظه ایی پشت شیشه می ایسته و بهم نگاه میکنه و من حرکت میکنم... توی آینه که نگاه میکنم، ایستاده و دور شدن من رو میینه....

پایان سری اول زندگی داروک..
داروک
 
     
  
صفحه  صفحه 9 از 10:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  7  8  9  10  پسین » 
پاسخ شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که بازگفت کردید برگردید
رنگ ها List Insert YouTube video   

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.

 

↓ Advertisement ↓
↓ Advertisement ↓
↓ Advertisement ↓
 
DMCA/Report Abuse (گزارش)  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti
↑ بالا
Copyright © 2009-2021 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites

RTA