تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
خاطرات و داستان های ادبی

Ghazaleh |غزاله

صفحه  صفحه 1 از 11:  1  2  3  4  5  6  7  8  9  10  11  پسین »  
#1 | Posted: 5 Mar 2013 17:23 | Edited By: mereng
غزالـــــــــــــــــــــه‎




  • اثری از ‎نصرت الله بــــابــایی
  • سیـــــــــــزده فصل‎
  • کلمات کلیدی:رمان غزاله _ دانلود رمان غزاله _ متن کامل رمان غزاله _ رمان های عاشقانه _ برترین رمان های عاشقانه _ اثار نصرت الله بابایی _ برترین آثار نصرت الله بابایی _‏


     
#2 | Posted: 5 Mar 2013 18:50
     
#3 | Posted: 5 Mar 2013 19:05

‎پیش گفتــــــــــــار‎
‎رمان غزاله‎‎‏ دنیای تضاد ها تقابل هاست.تضاد عشق ها و تقابل عشق های کهن و عشق های جدید...‏
جایی که قلب ها به مصاف سرنوشت میروند...گاه پیروز میشوند و گاه مغلوب...گاه شاد و شاد و گاه هلاک و غم زده...
غزاله داستان عشق دو عاشق کهن ‎فریدون و غزاله‎‎‏ هست که پس از سالها دوباره به یکدیگر میرسند و سرنوشت جدیدی رقم میزنند اما...بازی سرنوشت...
     
#4 | Posted: 5 Mar 2013 19:23

‎رمان غزاله! فصل نخست!‏‎
آرام و نرم نفس میکشید بوی آشنا و خاطره انگیز باغ بوی علفهای شبنم زده که سالیان سال گم کرده بود پشت لب و کناره پره های بینی اش گردش میکرد حال خنده ای بی صدا روی چهره اش نشست.
فیروزی نگاهش کرد پیش نگاه مهربان و صمیمی فیروزی صورت دهدشتی حال چهره کودکی را نشان میداد که معصوم و آرام روی زانوهای مادرش سر نهاده باشد.در ذهن و خیال فیروزی مردی که روی صندلی اتومبیل و کنارش نشسته بود دیگر آن مدیر عبوس سختگیر و بدقلق ماههای گذشته نبود با دیدن چهره آرام دهدشتی نوعی احساس همبستگی حالت محبتی احترام امیز در ذهن فیروزی جوشید برای اولین بار احساس کرد دره عمیق و تاریکی که همیشه میان خودش و دهدشتی فاصله ایجاد میکرد از میان رفته است حالت بیزاری و احساس نفرتی که در گذشته با دیدن حرکات تند و عصبی دهدشتی در ذهنش جان میگرفت بی رنگ ومحو شده بود.بی صدا و سرزنش آلود با خودش حرف میزد.
-آدم حسابی چرا بیخودی از این بیچاره بدت می آمد خوب نگاش کن عین یک بچه آدمیزاد ساکت و اروم چشماشو بسته و راحت راحت خوابیده حتما این باباام مثل تمام آدمای روی زمین یهدردی غصه ای چیزی داره که سگرمه هاش تو همه ترو قهراشم ای بگی نگی همچین پرملات و غلی نیستش که ماها بهش میگیم سرکه فروش.
نهر آبی که در عرض کوچه باغ میگذشت توجه فیروزی را جلب کرد بعد از کم کردن سرعت اتومبیل چند لحظه آنرا متوقف کرد تا برای گذشتن از روی آب راه مناسبی پیدا کند آب با قوت حرکت میکرد فیروزی دل چرکین نگران و ناراضی به حرکت پر شتاب آب میان نهر نگاه کرد و زیر لب گفت:حالا بیا و درستش کن بیگدار بزنیم به آب و این ابولهول میان جوب آب نفس بر بشه چکار کنیم؟جواب آقارو چی بدیم؟اهای آقا آبه میخوای بشی خرمگس معرکه؟کجاها بودی که حالا سر راه ما سبز شدی؟
فیروزی دوباره به چهره ارام و خواب زده دهدشتی نگاه کرد خنده بیصدایی روی صورتش نشست آرام و آهسته در اتومبیل را باز کرد پیاده شد لنگر دررا گرفت که بسته نشود.
دهدشتی سرش را از روی ساعد و بازویش برداشت تعجب زده بجای خالی فیروزی نگاه کرد.
فیروزی...؟!
بله اقا.
فیروزی در حالیکه به سمت پنجره طرف دهدشتی میرفت دستش را از دستگیره در اتومبیل کنار کشید .قرار گرفتن اتومبیل در جاییکه عرض کوچه باغ شیب تندی داشت باعث شد که در رها شده با ضربت و صدایی خشک بسته شود قبل از آنکه فیروزی را کنار پنجره ببیند با نگرانی و حالت نیمه خشمگینی پرسید:فیروزی رفتی پایین گرگم به هوا بازی کنی؟
فیروزی در حالیکه دقت میکرد پایش روی علفهای مرطوب اطراف نهر آب لیز نخورد دستش رابه گلگیر و سپر اتومبیل تکیه داد و برای پیدا کردن ساده ترین جمله ای که بتواند علت پیاده شدن خودش را توجیه کند کلمه ها را سبک سنگین کرد دهدشتی دوباره پرسید:داری چیکار میکنی؟برای چی پیاده شدی؟
فیروزی روبروی پنجره ایستاد دهدشتی عصبی و ناراضی نگاهش کرد.
ماشین عیب پیدا کرده؟
نه آقا.
پس چی؟
پیاده شدم نگاه کنم ببینم چه جوری باید ماشینو از تو آب رد کنم آبه خیلی تنده جوبشم باید گود باشه.
دهدشتی گردن کشید نگاهش روی آب و گل و لایی که در دو طرف نهر کپه شده بود گردش کرد.
خیلی خب هر کاری میخوای بکنی بکن فقط زودتر راه بیفت بریم خیلی خسته ام.
فیروزی به سمت راه اب زیر دیوار حرکت کرد روی دیوار چنبه ای کوتاه را سرشاخه های خشک و چوب درختچه های خاردار پوشانده بود.
زیر دیوار ایستاد پا بلندی کرد تا یکیاز چوبهای باریک سر دیوار را پایین بیاورد.
نگاه فرخ مسیر حرکت دستهای فیروزی را تعقیب کرد .روی دیوار لابلای سرشاخه های خشک و خاردار ترکه های بلند و بهم پیچ خورده نسترن گل ریزی پنجه زده بود دیدن غنچه های لب قرمزکپه گل نسترن آتشی لابلای برگهای دندانه دار سبزرنگ خیالش را به گذشته ها برد بجای فیروزی خودش را میدیدفرخ جوان شاداب و سرزنده پیش نگاه خیالش به طرف دیوار میرفت یادش آمد:
ایستاد اطراف خودش را نگاه کرد کوچه باغ خلوت بود چند بار نفس عمیق کشید ضربانهای تند قلبش ارامتر شد.دلهره همراه ترسی لذتبخش اما ناشناخته میان قفسه سینه اش چنگ می انداخت حرارتی تند و تب آلود میان رگها و زیر پوست تنش میخزید دهانش خشک شده بود تشنگی گلویش را فشار میداد صدای حرکت پر شتاب آبی را که از میان نهر حاشیه کوچه باغ میگذشت شنید.روی مسیر باریک و خاکی وسط کوچه باغکه هر دو سمت آنرا علفهای سبز و تردخودرو پوشش داده بود براه افتاد.جاییکه آب از محل راه اب زیر دیوار گلی و کوتاه خارج میشد روی تله سنگ سیاه رنگی ایستاد.
آرام و با دقت زانوهای شلوار اتو کرده اش را بالا کشید خم شد که بنشیند چند قطره اب روی کفشها ساق جوراب و پاکتی شلوارش افتاد.از نهر آب فاصله گرفت خط اتوی شلوارش را مرتب کرد دوباره براه افتاد.با قدمهای بلند و کشیده فاصله راه اب تا در چوبی باغ را طی کرد مقابل در باغ ایستاد به خوشه های گل نسترن رونده ای که روی دیوارهای هر دو طرف در چوبی باغ پنجه زده بودند نگاه کرد.روی پنجه پا بلند شد یک خوشه از گلهای نیم خفته نسترن آتشی راچید خارهای سبز جوان و کم زهر نسترن سر انگشتان و کف دستش را ازار داد درد و سوزشی پر قوت روی انگشتانش تیر کشید.
بی اراده و با حرکنی تند و شتاب زده دستهایش را نگاه کرد خندید.به نهر آب چشم دوخت فیروزی با چوب بلندی که از لای سرشاخهای خشک شده روی دیوار بیرون کشیده بود عمق آب نهر را اندازه گرفت گرد و خاکی را که روی موها و لباسش موقع کشیدن چوب از روی دیوار ریخته شده بود پاک کرد.دهدشتی شوخی آمیز پرسید:فیروزی داری سد میسازی؟
خندید چوب را روی زمین انداخت سوار اتومبیل شد.وقتی روی صندلی نشست با دقتخارهایی را که به کف دستش فرو رفته بود بیرون کشید از جای نیش خارها لکه های کوچک و کم نمود خون بیرون زد.
فرخ دوباره و بی اراده به دستهایش خودش نگاه کرد یادش آمد:
روی آستین پیراهن سفیدش نزدیک دکمه سردست یک لکه ریز قرمز جا مانده بود.
     
#5 | Posted: 5 Mar 2013 19:27 | Edited By: mereng

‎فصل نخست! ادامه!‏‎
نفهمیدم آقا چوبه تیغ داره بی هوا گرفتمش کشیدمش پایین تیغاش رفت کف دستم.
از جای اونا خون زده بیرون میسوزه؟نه؟
ای...یه کمی.
دهدشتی باز هم به دستهای فیروزی نگاه کرد فیروزی فرمان اتومبیل را بسمت چپ گردش داد.
خیال خودتونو ناراحت نکنین آقا چیز مهمی نیستش آه اینه ها پاک شد رفت.فیروزی اتومبیل را حرکت داد.وقتیکه میخواست از نهر آب بگذرد چرخهای اتومبیل را به سمتی هدایت کرد که از راه اب زیر دیوار فاصله داشته باشد با دقت از میان اب اتومبیل را عبور داد دهدشتی پرسید:دستت خوب شد؟
فیروزی تشکر آمیز نگاه کرد برای اولین بار بود که میشنید دهدشتی با مهربانی و صداقت از حالش جویا میشود.خندید.
فدای سرتون اقاجان زخمش جوری نیست که قابل باشه شما مرحمت دارین.
دهدشتی خاطره آمیز نفس بلندی کشید و با لحنی مهربان و همدل گفت:دقیقا میتونم حس کنم که سوزشش چیجوریه میدونی چرا؟
در ذهن فیروزی لحن صمیمی و حال مهربان چهره دهدشتی باقیمانده هایفاصله ای را که میان خودش و دهدشتی احساس میکرد از میان برداشت محبت امیز جواب داد:شاید میان گلخانه یا توی باغچه دست خودتانم تیغ رفته باشه.آخه میگن شکسته استخوان داند بهای مومیایی را.
فیروزی خرده برگهای خشک و خاشاکی را که پشت گردن و گوشهایش افتاده بود پاک کرد و با همان لحن مهربان و صمیمی ادامه داد:سرتونو درد نیارم آقا میخوام یه تعریفی بکنم اجازه میفرمایین؟
بگو؟
خدمت اقای خودم عرض کنم یه محسن سیبیل نامی بودش که روزای دوشنبه بعدازظهر می آمد میان محله ما زیر سایه درختا معرکه میگرفت نه خیال کنیدمار و افعی و موش خرما و از این جورچیزا نشان میداد نه شعر میخواند نقل و داستان میگفت دو دفعه خیلی ام که حدت میکرد سه دفعه دوران میزد.
بعدش.
اقایی که شما باشین هر دفعه که سینی شو میگرفت رو دستش و شروع میکرد به دوران زدن یه اوازی میخواند...
یادش بخر شما که فرمودین از درد نیش تیغ و و خار خبر دارین یاد حرف محسن سیبیل افتادم وقتی که میخواست دوران بزنه اولش میگفت ای خلق الله کیسه بیماری درد بدیه خدا کیسه بیمارتان نکنه آهای آدمای کیسه بیمار شماها میدونین محسن سبیل چی میگه آخه...
فیروزی بدون توجه به موقعیتی که داشتدر حالیکه نگاهش را میان کوچه باغ یله کرده بود زمزمه کرد:شکسته استخوان داند بهای...مومیایی را...
نمیدونستم صدای قشنگی داری.
فیروزی خجالت زده سرش را پایین انداخت دهدشتی زیر لب کلماتی را که شنیده بود تکرار کرد.
شکسته استخوان داند بهای...مومیایی را...
ای آقا ما جماعت باید فکر نان بکنیمدل و دماغ آواز خواندن برامون نمونده جوونیام ای بگی نگی یه نیمچه صدایی داشتم ولی حالا زندگی حسابی خفه گیرمون کرده.
همه همینطوریم بالاخره درست میشه سختی تو یه خانه است به امید خدا اونم درست میشه یه دفعه دیگه بخونش؟
فیروزی ذوق زده و خوشحال پرسید:سربه سرمون میذارین آقا؟
نه جدی گفتم هم صدات خوبه هم حرفی کهاز زبان اون معرکه گیره گفتی حرفه نابیه قضیه خانه جدیه جدیه از او بابت اصلا نگران نباش.
فیروزی بدون آنکه دهدشتی صدایش را بشنود لبهایش را حرکت داد لبهایش را حرکت داد فرخ با لحن کشیده و حالتی پرسشگرانه گفت:شکسته استخوان داند بهای مومیایی را .بلندتر بخوان.
ببخشید...آقا به باطن مرتضی علی نه میخوام جلو رو شما پوستین دوزی بکنم نه میخوام چه جوری بگم؟یعنی خدای ناکرده تو کارتون دخالت بکنم یه چند وقتیه که حالتان بکل عوض شده ببخشیدا چه جوری بگم...یه خورده ای بگی نگیصورتتان غصه دار شده عوضش خیلی با صفا شدین علی الخصوص که فرمایشهایتان زمین تا آسمان توفیر کرده به باطن مرتضی علی بخاطر قضیه خانه این حرفهارو نمیگم.
حرف زدنم بد شده یا...؟
فیروزی با عجله حرف دهدشتی را قطع کرد و با لحنی پوزشخواه و خجالت زده ادامه داد:آقا شما از اولشم خوب بودین فقط ای بگی نگی یه خورده عصبانی میشدید و پاری وقتا داد و بیدادمیکردین و یه کمی ام ...ای...
سخت گیری میکردم؟
خب حقم دارین اگه ماها درست درمانکار نکنیم چه جوری بگم کارای شرکت زمین میمانه نمیمانه اقا؟
میخوای بگی عصبانی شدن من کارای شرکت رو جمع و جور میکنه؟اینطور خیال میکنی؟
فیروزی ساکت ماند اتومبیل از کوچه باغ وارد کوچه پهنی شد فرخ سیگارش را روشن کرد و پرسید:تمام او چیزاییرو که سفارش داده بودم خریدی؟
بله اقا همه رو خریدم خاطر جمع باشین دو دفعه قلم به قلم اونارو تیک زدم.
فرخ به سرفه افتاد سیگار روشن به نیمه رسیده را میان جای سیگاری له کرد جا سیگاری کشو مانند را بست از لای شیار باریک اطراف جا سیگاری دودکم جان و بی رمقی خارج شد.
بوی ازار دهنده سیگار نیمه خاموش که میان هوای بارانی بیشتر احساس میشد فیروزی را آزار میداد تصمیم گرفت شیشه پنجره سمت خودش را پایین بیاورد .اما پشیمان شد اتومبیل به کمر کوچه رسید دهدشتی و فیروزی ساکت وبی صدا چشم دوخته بودند روی کف کوچه ساختمانهای دو طرف کوچه با دو حالت و نمای متفاوت روبروی هم قد کشیده بودند ساختمانهایی تازه ساز چند طبقه با نماهای سنگی و آجری و خانه های قدیمی شیروانی دار یک طبقه دیوار خانه های قدیمی را ورقه ضخیم کاه گل که روی بیشتر دیوارها طبله کرده بود پوشش میداد.درهای چوبی دو لختی طاق نماهای آجری که بالای سر درها ایستاده بودند همانند دهانی باز مانده از گذشته ها حرف میزدند پشت دیوارهای کاه گلی درختان بلند بالای سرو و کاج جمال فروشی میکردند دیوار یکی از خانه های کمر کوچه راخراب کرده بودند داخل حیاط مشجر پشت دیوار خراب شده زیر سایه سار درختان سرو و کاج چند درخت کهنسال شاتوت با شاخه های قطور و درهم تاب خورده برگهای زبر و دندانه دارشان را بهم گره زده بودند فیروزی بخاطر کپه آجرهای ریخته شده کنار دیوار مجبور شد سرعت اتومبیل را کم کند و با احتیاط از کنار آجرها بگذرد فرخ با صدای ارام و لحنی که شنیدنش برای فیروزی تعجب آور بود گفت:فیروزی یه کمی صبر کن؟
     
#6 | Posted: 5 Mar 2013 19:34 | Edited By: mereng

‎فصل نخست! ادامه!‏‎
فیروزی بهت زده پرسید:چکار کنم اقا!میخواهید تشریف ببرید سر ساختمان؟
اون طرف آجرا ترمز کن.
کار تعطیله آقا!وایسم؟
فرخ با حرکت دادن سر جواب فیروزی را داد.فیروزی اتومبیل را از کنار آجرها گذراند برای پیدا کردن جای مناسبی که بتواند اتومبیل را متوقف کند که بصورتی ذهنی عرض کوچه را اندازه گرفت!
جلوتر نرو همین دست راست ترمز کن...
فیروزی کنار دیوار کاه گلی نیمه فرو ریخته اتومبیل را متوقف کرد حیاط مشجر ساختمان درهم شکسته قدیمی حالت غربت گرفته و تنها مانده ای را نشان میداد ساختمان روی زمینی شیروانی دار وسط حیاط به صورتی نیمه مخروبه قصه جوانی های بر باد رفته او را واگو میکرد فروریختگی های حاصل از گذشت ایام زیر لایه ضخیمی از خاک و خاشاک برگهای پوسیده و بقایای پر خاکستری رنگ کبوتران صحرایی ارام و خاموش خوابیده بودند بلدوزر زرد رنگی نزدیک تنه درختان قطع شده مثل غول خسته ای که از یغما برگشته باشد زیر سایه درختان خاک گرفته شاتوتها بی صدا و خاموش به زمین چسبیده بود دهدشتی خانه شیروانی دار نیمه ویرانرا نشان داد:
اونجا رو نگاه کن تو اون خونه اونجا که شیروانیش افتاده بدنیا آمدم خونه ما تو شهر بود ولی بیشترش می آمدیم باغ بچه که بودم از بعد سیزده نوروز تا آخر آخرای پاییز ماندگار باغ میشدیم روزگار عجیبی بود.
فیروزی با دقت فضای سبز رنگ باغ و شیروانی قرمز فرو ریخته را زیر نظر گرفت.
چرا اینجارو خراب کردین آقا؟جای خیلی با صفاییه!حیفه درختاشو بندازین عین هو یه جنگله.
دهدشتی دلگیر و غمگین فضای سبز رنگ باغ و شیروانی فرو ریخته را زیر نظر گرفت با حالتی عصبی انگشتانش را بهم گره زد.
بد وقتی اره گذاشتم پای این درختا.
نگاه افسرده حالش را از روی درختان خاک گرفته برداشت نیمرخش را روی پنجره اتومبیل گذاشت پلکهایش را بست و با لحنی غمزده زیر لب گفت :اگه سه حتی دو ماه و نیم پیش روی این باغ معامله نکرده بودم و بلدوزری نیفتاده بود بجان درختا...واالله نمیذاشتم دست بنی بشر به یکی از تنه اونا تلنگر بنزه تا چه برسه این آهن پاره اونارو ریشه کن بکنه.
دهدشتی ساکت ماند فیروزی دو دل و مردد نگاه کرد.
میخواید تشریف ببرید تو باغ.
نه حوصله ندارم هر وقت از اینجا رد میشم خیلی دلم میگیره.
خب آقا دستور بدین کارو تعطیل کنن.دهدشتی صورتش را از روی لبه پنجره بلند کرد با حالتی درمانده و چاره خواه به چشم فیروزی خیره شد.سایه لبخند تلخی روی چهره اش نشست.
هر چی کردم نشد اونایی که تو کار خرد کردن باغ و ساختمان سازی باهاشون شریک شدم اصلا و ابدا از کار عقب نمیکشن.
نمیشه پولشونو برگردانین.
دهدشتی با حالتی درمانده و تسلیم شده سرش را تکان داد:نه پول براشون علف خرسه باغو میخوان و سومه شونم پرزوره و پشتشونم محکمه محکم.فیروزی در حالیکه جهت نگاه و صورتش بسمت باغ مانده بود اتومبیل را به راه انداخت دهدشتی مهربان و همدل دوباره به صورت فیروزی خیره شد.
توام از باغ دل نمیکنی؟بد کردم.
اتومبیل از روی جاده بسمت باغ منحرف شد .دهدشتی با عجله فرمان اتومبیل را محکم گرفت فیروزی تکان خورد.
ببخشید آقا حواسم مانده بود پیش درختای تو باغ باید همشونو قطع بکنن.
دهدشتی ساکت ماند فیروزی با مهارت اتومبیل را در مسیر پیچهای تند هدایت کرد وقتی که وارد محوطه شدند فیروزی برای بهم زدن حال سکوت زیر لب به بهانه پرسیدن نشانی گفت:درست آمدم آقا!باید بپیچم سمت چپ؟
دهدشتی جوابش را نداد فیروزی میدانچه را دور زد قبل از وارد شدن بداخل کوچه سرعت اتومبیل را کم کرد و دوباره پرسید:همینه آقا!درست آمدم؟
آره.
از کمر کوچه گذشتند درهای کهنه و قدیمی دیوارهای چنبه ای سکوتی که همراه بوی دلچسب علف تازه و کاه گل اب خورده میان کوچه باغ پرسه میزد خیال فیروزی و فرخ را دزدیده بودند.
فیروزی اتومبیل را مقابل در چوبی کهنه شده دو لختی و ماشین را متوقف کرد در حالیکه برای باز کردن در باغ از اتومبیل پیاده میشد گفت:انشاالله باید این در چوبی هم عوضش بکنین اقا.
نگاه فرخ روی ستونهای دو طرف در چوبی برای پیدا کردن خوشه های گل نسترن آتشی پرسه زد.جای گل روی جرز دیوارها خالی بود فیروزی تاب و گره سیمهای زنگ زده ای را که بوسیله آنها در باغ مهار شده بود باز کرد.دهدشتی از اتومبیل پیاده شد کناردر ایستاد و ذوق زده گفت:وقتی که باغو درست بکنن و اینجا دیوار کشی بشهباید بدم این جرزارو ضخیمتر بسازن که بشه بالای اونا هم چراغ بزاریم همین که گل نسترن بالای چراغهای قلمه بزنیم میدم برای گلا داربستم درست بکنن قدیما رو این جرزا دو تا کپه نسترن آتشی گل ریز بودش که بهارا گلاش غوغا میکرد.
فیروزی درهای دو لختی را باز کرد دهدشتی چابک و سرزنده پشت فرمان اتومبیل نشست.
میارمش برو که در رو ببندی.
بعد از سوار شدن فیروزی فرخ اتومبیل را از جاده ای طولانی و علف گرفته عبور داد.دو طرف جاده روی حاشیه نهرهای کم عمق و دو ردیف درخت تبریزی قامت کشیده بودند باغ حالتی وحشی و دست نخورده داشت شاخ و برگ درختان باغ درهم فرو رفته بودند روی پشته نهرهای دو طرف خیابان را علفهای ساقه بلندی پوشش داده بود.
بعد از گذشتن از زیر سایه درختان تبریزی در محوطه شن ریزی شده مقابل ساختمان کهنه و قدیمی اتومبیل متوقف شد فیروزی پرسید:آقا وسایلو که گذاشتم زمین بمانم یا برگردم شما میخواید بمانید؟
دهدشتی چند لحظه متفکرانه نگاه کرد با نوک انگشت روی فرمان اتومبیل زد.
باید ببینم عمو احمد اتاق رو خوب جمعو جور کرده یا نه فکر میکنم باید برگردم شهر!
برای چی آقا؟
کار دارم شورلته روبراهه!
کاملا مرتبه حسابی دادمش سرویس عین رخش پرواز میکنه حالا شما تشریف ببرید بنشینید روی چمن من و مش مصیب و عمو احمد وسایل رو میبریم تو.
فرخ از اتومبیل پیاده شد دو دل و مردد سروع به قدم زدن کرد مرد میانه سالی که از داخل باغ بیرون آمده بود با سرعت بطرف ماشین خیز برداشت فرخ کنار فیروزی ایستاد...
فیروزی!
     
#7 | Posted: 5 Mar 2013 19:37 | Edited By: mereng

‎فصل نخست! ادامه!‏‎
بله آقا.
خسته ام میخوام استراحت کنم خودت برگرد ماشینو عوض کن فردا صبح اول وقت برو خانم کهزادو از هتل بیارش مشکلی که ندارید؟
نه آقا خاطر جمع باشید شب میمانید اینجا دیگه؟
شاید بمانم.
برای خودتان کم و کسری ندارید ؟برای خوابیدن جاتون راحته؟
آره همون جای پریشبی میخوابم.
فردا تو دیگه نمیخواد بری کارگرارو بیاری به حیدری بگو با کمپرسی جمعشون کنه بیاره اگه هوا خوب بود که تو باغ کار میکنن اگه ام باران بگیره تو خانه باغ میشه کار بکنن حالا حالا اینجا کار داره که دوباره بشه باغ اسفندیار خان کهزاد.
باران شبانه بهاری تن و برگ و بار درختان را صفا داده بود رنگ و رخ سبزو سرزنده باغ میان چادر آسمانی حالو برو روی دختران نو رسیده و سایه نشین دم بخت و مراد را پیدا کرده بود نور و گرمای پر نشاط و سر به هوای آفتاب دم صبح لابلای برگهای ترد و جوان درختان گرم بوسه بازی بود روی چمن تازه واکاری شده سبزه های جوان مخمور و خواب زده شرابباران شبانه دانه های ژاله را صبوحی وار سر میکشیدند کپه های گل محمدی بوته های پا کوتاه شمشاد با سر و زلفآرایش شده حاشیه چمن نشسته بودند.
پیرمرد گلکار روی باغچه های بیضی شکل و برجسته گوشه های چمن بوته گلهای بنفشه ابلق اطلسی میان پر مینا وهمیشه بهار را نشا میکرد.
دو نفر مرد جوان بالا بلند و هیکل مند درختهای مرده را با زخم تبر روی خاک میانداختند لحظه ای کوتاه و گذرا انعکاس نور آفتاب روی تیغه های براق و صیقلی تبر میان چشم فرخ نشست.
یکی از تبر زنها تیغه برش را میان گردن زخم خورده درخت قد بلند راجی نشاند نفر دوم که از درخت مرده فاصله میگرفت با صدایی بلند فریاد کشید:آهای نمانید اینجا درخت راجی خشکه تبر خورش تمام شده الانه میفته روی زمین.
درخت بی برگ و بار با صدای خشک و روح مرده روی زمین افتاد یک جفت دارکوب که تا لحظه زمین خوردن تنه درخت لبه سوراخ لانه هایشان نشسته بودند وحشت زده پرواز کردند صدای برخورد درخت باز مین پرندگانی را که لابلای برگهای درختان زنده جست و خیز میکردند آواره کرد.
صدای شکسته شدن شاخه های خشک درخت تبر خورده میان صدای پرواز و هیاهوی پرندگانی هیجان زده گم شد زن میانه سال با انگشت دارکوبهای سرگردان را نشانه گرفت.
نگاه کن.
فرخ مسیر اشاره انگشت او را تعقیب کرد.
کجارو میگی صفورا؟
اون دارکوبارو میگم دارن دنبال لانه خودشان میگردند میبینی در آشیانه اونا افتاده روی زمین .چند قدم دورتر ازجایی که تنه خشکیده درخت راجی افتاده بود یک مرغ شانه به سر تند و ریز میدوید و با حرکتهای شتاب زده از لابلای علفهای تازه و سبز دانه برمیداشت.صفورا نگاهش را بسمت شانه به سر گردش داد چند لحظه مات حیرت زده و ناباورانه تاج سر هد هد را نگاه کرد.هد هد خیز برداشت و با پرواز کوتاهی که بیشتر شبیه پریدن بود روی تنه درخت خشکیده نشست فرخ با دیدن هد هد ذوق زده و با لحن شادو کودکانه ای فریاد کشید :اونجارو یه شانه بسر میبینیش؟
آره خیلی ساله هد هد ندیدم.
منم ندیده بودم.
صفورا جست و خیزهای هد هد را زیر نظر گرفت یکی از تبر زنها برای برداشتن تبرش بطرف درخت قطع شده رفتصدای پای مرد تبر زن هد هد را فراری داد.صفورا تا زمانیکه هد هد لابلای برگ و بار درختان ناپدید شد نگاهش را از روی پر و بال مرغ شانه بسر برنداشت تبرزنها بطرف درختهای خشکیده بادام و گیلاس رفتند.
سایه حالی متفکرانه روی صورت صفورا نشست بدون آنکه نگاهش را از مسیر مرغ شانه بسر کنار بکشد پرسید:فرخ میدونی حضرت سلیمان چی جوری میمیره؟و چه جوری مردم از مرگش خبردار میشن؟
فرخ متعجبانه نگاه کرد صفورا لبخند زد.
تعجب میکنی؟
آخه تو یه دفعه و همینطوری بی مقدمه پرسیدی منظور؟
هیچی اون شانه بسرو که دیدم یاد ماجراهای حضرت سلیمان افتادم.
صدای ضربه های پی در پی و یکنواخت تبر دوباره پرندگانی را که لابلای شاخ و برگ درختها نشست و برخاست میکردند فراری داد.صفورا از کنار کپه های گل محمدی دور شد.
نمیخوای بری سر قنات؟حوضچه اونجارو هم دادم سیمان کاری کردن.
یه کم خسته شده خیلی سرپا موندیم.
بریم بنشینیم.
براه افتادند از کنار درختهای عریان شده توت سفید گذشتند.صفورا پرسید:اینارو میخوان پیوند بزنن؟
آره.
ارام و با احتیاط از مسیر باریک سنگ چین شده روی چمن عبور کردند.زیر سایه درختان سالدیده چنار روی صندلیهای تاشو پارچه ای نشستند فرخ با نوک کفشبه زمین دایره شکل و سیمانی وسط چمن ضربه زد.
باران سیمانای اینجارو دیشب حسابی سیراب کرده .صفورا خم شد دانه های شن و ماسه ای را که ساقه علفها را خوابانده بود کنار زد.
کاش اینجارو سیمان نکرده بودیم همون جوری مثل قدیم سنگچینش میکردیم بهتر نبود؟
رو سنگچین که نمیشه آب نمادرست کرد.
صدای کمر شکن شدن و افتادن درختهای مرده را شنیدند صفورا نفس بلندی کشید یادها و خاطرات گذشته پیش چشم خیالش زنده شدند.مزه می خوش و کال گیلاس روی زبانش نشست.
حیف شد اون درخت گیلاس زود رس خشک خشک شده گیلاسهای ریز و خوشمزه اش میشد میوه نوبرانه باغ یادته تا اسفندیار خان اجازه نمیداد و خودش نمی آمد زیر درخت وایسه هیچکس جرات نداشت یه دونه گیلاس اونو بچینه و بذاره دهنش سایه قامت کشیده و خوش بر بالای اسفندیار خان میان فضای درختان چنار ایستاد صفورا پژواک صدای او را شنید.
هر کی پا بذاره روی چمن با ترکه آلبالو کرچ و کبودش میکنم میخواین بیاین تاب بازی بکنین از روی اون سنگا رد بشین.
اون وقتا اینجایی که سیمان کاری شده عین تنور نانوایی سنگکی پر ریگ بود.عصر به عصر بابام وادارمون میکرد ریگهای پرت و پلا شده رو دانه دانه جمع بکنیم برشون گردونیم جای تاب بازی .رطوبت اشک روی شیشه های عینک ظریف زنانه پرده نازک بخار مانندی پهن کرد عینکش را برداشت آنرا روی میز گذاشت و بعد از چند لحظه مردد ماندن برای برداشتن دستمال کاغذی دستش را دراز کرد.
چیزی میخوای؟
     
#8 | Posted: 5 Mar 2013 19:41 | Edited By: mereng

‎فصل نخست! ادامه!‏‎
میخوام عینکم. پاک کنم.
فرخ عینک را از روی میز برداشت شیشه های آنرا با دقت پاک کرد آنرا نزدیک دستهای صفورا قرار داد.
ببین تمیز شد؟
صفورا عینک را برداشت با هر دو دست دسته های او را گرفت عینک را روی چشمهایش گذاشت.وقتی که آنرا روی صورتش جابجا میکرد فرخ پیدا شدن لبخندی کم جان و غم زده ای را از میان فاصله دستهای صفورا روی صورت او دید صفورا غمزده و ناراضی گفت:عینک نداشته باشم خیلی راحت نمیتونم ببینم تو عینک نمیزنی؟
موقعیکه کار کنم حتما باید عینک بزنم نوشته های ریز را اصلا نمیتوانم بدون عینک بخوانم.
فرخ ساکت ماند صورتش را تسلیم نگاههاش کنجکاو و پرسشگر صفورا کرد.صفورا کند و با دقت نگاهش را روی خطوط پیشانی و چینهای کم نمود صورت فرخ گردش داد.
انگشت اشاره صفورا بی اراده و هم آهنگ با حال گردش چشمانش میان فضایی خالی و از دور ردپا و اثر نگاههای کند او را روی چهره فرخ نشانه گرفت.
ردپای نگاهتو نشونم میدی؟
خیلی شکسته شدی فرخ!چقدر موهات کم شده!اون وقتا موهای سرت خیلی پرپشت و سیاه بود یادمه اونا برق میزدن.صفورا چشمهایش را بست پشت پلکهای روی هم افتاده اش صورت جوانیهای فرخ را نقاشی کرد.
چند رشته موی خاکستری رنگ نزدیک گوش صفورا از زیر روسری ابریشمی خوش رنگ و نقش به شکا نیم هلال بیرون آمده بود موهای خاکستری پیش نگاه خیال فرخ رنگ عوض کرد و به شکل موهای سیاه بلند و مواج روی شانه های صفورارها شد.رنگ سیاه تند و براق موهایی که با تابهایی کم انحنا از چهره شاداب و پر خون صفورا پشت آنها پنهان مانده بود روی سیاهی و مردمک چشم فرخ گردش کرد.
غمزده و آهسته پرسید:توام شبقو فروختی و کافور خریدیها؟
اون موهای بلند و تابدارتو میان آب کدام چشمه شستی که اونارو اینجوری خاکستری کردی؟
اگه بگم میان چشمه اشک باورت میشه؟
آره.
منم میان خون آبه ها لابلای غصه ها دست و پا زدم و اینجوری شدم که میبینی نمیدونم تو چیجوری زندگی کردی من همه اش عذاب کشیدم باورکن.
عذاب کشیدی؟آره؟همین؟نه چشمات فریاد میزنه درد هجری کشیده ام که مپرس.
آره مپرس که نمیتونم تعریف کنم نمیشه برای تعریف کردنش کلمه ندارم.
راست میگی نمیشه گذشته ها رو با کلمه تعریف بکنیم گذشته رو بذار کناراز حالا بگو حالا چی؟
وقتی دیدمت سنگینی تمام لحظه هایی کهآمد و شد اونارو نفهمیده بودم یه دفعه مثل سنگینی سنگای آسیاب ده بالا جوب افتاد رو شانه هام افتاد رو تخم چشام روی قفسه سینم.
صفورا تکان خورد با خستگی پلک چشمهایش را باز و بسته کرد تصویر صورت جوانیهای فرخ مثل موجهای دایره واری که روی آب برکه ای آرام پدید آمده باشند چند لحظه رویپرده های خیالش لرزیدند.
خیال میکردی یه روزی بیاد که باز همدیگرو ببینیم؟
نمیدونم ولی چی جوری بگم همیشه تو رو میدیدم راست میگن صفورا میدیدمت باهات حرف میزدم سرت فریاد میکشیدم باهات قهر میکردم برات هدیه میخریدم.
خیال میکردی یه روزی بیاد که منو اینجوری با این چهره شکسته چشمهای کم سو صدای خسته و یه دل خاکستر نشین شده ببینی؟
نه توی خیالت من تو اصلا پیر نشده بودی من تو رو یه جور بخصوصی میدیدمت.
چه جوری منو میدیدی؟
یه دختر بلند قامت با یه صورتی به نازکی پره گل اطلسی صورتی وقتی می آمدی تو خیالم اونقدر صورتت لطیف بود که میترسیدم اگه زیاد نگاهش بکنم جای نگاههام روی صورتت بمانه توی خیالم توی پریزاد بودی که میترسیدم باهاش حرف بزنم میترسیدم گرمای تند و تب آلود نفسهام دانه های شبنمی رو که پشت لبای صورتی رنگ اون پریزاد سبز شده بسوزانه تو رو یه جای دوری یه جایی مثل سایه سار درختایی که گل وبرگ اونا مهتاب و ستاره بود میدیدم تو روی خوشه های خفته بیدار گلهای نسترن گردش میکردی صدات میکردم صفورا صفورا ولی تو بهم جواب نمیدادی.
حالت بغضی که میان حرفهای صفورا پنهان مانده بود مثل غنچه ای که نسیماول صبح نوازشش بدهد باز شد صفورا بی صدا گریه میکرد دوباره پرده بخارروی شیشه های عینکش پهن شد و دانه های اشک روی گونه هایش علت خورد فرخ اندوه زده نگاهش کرد.
     
#9 | Posted: 5 Mar 2013 20:26

‎فصل دوم!‏‎
کهزاد آرام و سنگین سرش را از روی دستهای فرخ برداشت نفسهای بلندی کشید در حالیکه با زحمت کلمه ها را از میان دندانهای کلید شده اش بیرون میکشید گفت:فرخ پنجره اتاقو بازش کن برو بگو یدالله بیاد مواظب باش خانم متوجه نشه که داری اونو خبرش میکنی.
فرخ شتاب زده پنجره ها را باز کرد پرده ها را کنار کشید قبل از آنکه از اتاق خارج بشود کمک کرد تا کهزاد دکمه یقه پیراهنش و گره کمربند روبدوشامبر خودش را باز کند.
فرخ با قدمهای کشیده بطرف در اتاق رفت کهزاد صدایش کرد.
فرخ نمیخواد بری ولش کن بیا بشین حالم داره جا می آد نمیخوام یدالله متوجه قضیه امروز بشه توام به کسی چیزی نگو.
چشم آقا مطمئن باشین.
بله آقا از بابت تو دل قرصی دارم تو رو مثل پسرم بزرگ کردم تو خوب از آب و نم در آمدی جوان برازنده ای شدی کرم خدا هم برو بالات خوبه هم کار و کردارت.
کهزاد شکست خورده و ناراضی نگاه کرد فرخ دلواپس و نگران پرسید :بهترشدید آقا؟
هی جوان بدی و خوبی ما توفیری نداره بله آقا این اسفندیار خان کهزاد دیگه اون توان قدیمارو نداره.
ناراحتتون کردم اقا.
تو چه گناهی داری!این منم که پیر شدم...بله آقا پیر شدیمو یه مشت خان وخانزاده لندهور دورمو گرفتن یه جوری ام نازک نارنجی شدم که طاقت خیلی چیزارو ندارم اصلا میان این جماعت نسناس بیخودی زنده ماندم از دست اونا دارم دق مرگ میشم.
خیال میکردم اگر قضیه رو خدمتتان عرض بکنم خوشحال میشین باور کنین قد یه سر سوزنم گمان نمیکردم حرفام اینجوری اسباب ناراحتی شما بشه شما به گردن ما حق دارن آقا ببخشین.
کهزاد یقه پیراهن و چروک روبدشامبرش را مرتب کرد و در حالیکه از روی مبل بلند میشد گوشه اتاقو نشانداد و گفت:فرخ بابا اون عصای منو برام بیار.
کجا میخواهید برید بنشینید بذارین حالتون کاملا جا بیاد.
عصامو بیار میخوام بیام وایسم جلو پنجره حالا که نمردم اینجوری نگام میکنی.
فرخ زیر بازوی کهزاد را گرفت.
آقا سنگینی خودتونو بندازین روی دسای من.
نه خودم بلند میشم گفتم عصامو بیار یهخورده جان تو پاهام مانده زمین گیر نشدم که یکی بخواد زیر بغلمو بگیره.
فرخ عصای ظریف و کنده کاری شده کهزاد را از گوشه اتاق برداشت نوک نقره گرفته عصای سیاه رنگ و براق را روی فرش گذاشت دسته نیم هلال را مقابل دست کهزاد گرفت.
بفرمایید آقا حالا اجازه بدید زیر بغلتونو بگیرم.
کهزاد بلند شد رگه های اثر درد استخوان پا و کاسه زانو روی چهره گوشه چشم و لبهای کهزاد خودی نشانداد.
درد زانوهاتون بهتر نشده آقا؟
کهزاد سرش را تکان داد و با ناله گفت:درد پیری ام مثل درد عاشقی علاج و دوا نداره این دو تا درد تا آخرشتا اون لب گور پا به پای آدم باهاش میاد .هی جوان پاهایی که کوهو کمر را خسته میکرد حالا عین یک جفت نی قلیان ترک خورده تا تکانشون میدم درد اونا امانمو میبره بله اقا اسفندیار کهزاد اون آدم چهار شانه و سینه فراخی که وسط چارا چارا زمستان تا کمر میان برف میرفت و در می امد که رد شکارش گم نشه حالا شده یه چنگه استخوان پوک پوک بله اقا اسفندیار خان یکه سوار مجبوره منت کش عصا بشه که پاهای نی قلیانی کم قوتش نلرزه بهت روراست بگم دیگه اسفندیار خان تو زندگشیم کاره ای نیستش برادر خان زاده اش که از زن عقدیه بهش میگه این کارو بکنه اون کارو نکنه ملتفت شدی.
کهزاد با قدمهای کوتاه و ناپایداربطرف پنجره حرکت کرد فرخ با فاصله کم همپای کهزاد براه افتاد.
کنار بگیر فرخ نذار باور کنم پاهای اسفندیار خان بی غیرت شدن اصلاچرا این جماعت منو میان خانه خودم زندانی کردن یه دفعه بذارنم میان قبرستان و خلاص.
کهزاد کنار پنجره ایستاد و فرخ نگران و شتاب زده دستهایش را دور کمر او قلاب کرد کهزاد مقاومتی نشان نداد خندید.
میرزا فرخ میترسی از این بلندی بیفتم روی آجر فرش کف حیاط ؟آره بابا؟کهزاد آرام و آهسته صورتش را بطرف فرخ برگرداند نفسهای پیرمرد روی چهره فرخ گردش کرد .چشمان خسته و گود افتاده کهزاد با حالت خاصی که برای فرخ تعجب آور بود و تازگی داشت عضلات چهره گونه های سرزنده پیشانی فراخ و موهای پرپشت فرخ را ذره به ذره زیر نظر گرفته بودند فرخ حس میکرد نفسهای داغ و تبدار پیرمرد روی صورت و میان مردمک چشمهایش جرقه های آتش میریزد.لبهای کهزاد بشدت دچار لرزش شد در حالیکه پلکهایش روی هم می افتاد صورتش را آرام آرام روی گونه طرفراست صورت فرخ قرار داد.فرخ حلقه قلاب شده دستهایش را دور کمر کهزاد تنگتر کرد با حرکتی ارام پاهای او را از زمین کند و یک قدم از پنجره فاصله گرفت یک داشنه درشت اشک از لای مژه های پیرمرد روی گونه هایش چکید لحظه ای که شوری اشک اسفندیار گوشه لبهای فرخ مینشست کهزاد خودش را میان آغوش مرد جوانرها کرد و دستهایش دور گردن فرخ بهم گره خوردند حال بغض و گریه ای رضایت آمیز میان رگهای اسفندیار به گردش در آمد.
گریه میکنید آقا؟
کهزاد موهای سر فرخ را نوازش کرد ارام چهره اش را از روی گونه او برداشت .فرخ قلاب دستهایش را شکست و با سر انگشت روی گونه ها و اطراف چشم پیرمرد جای مرطوب دانه های اشک را نوازش داد.احساس غریبی پیدا کرده بود نمیدانست چرا در مدتی کوتاه چنان حالات متفاوت و احساسات گونه به گونه روی ذهنش جابجا شدند درک موقعیتی که پیش آمده بود برایش سخت و دشوار جلوه میکرد پرسشهای پی در پی مثل چکه های آبی که از نوک قندیلهای یخی برابر گرمای کم توان خورشید زمستانی روی برف ابها فرو میافتند پرده های نازک مغزش را آزار میداد.بنظرش میرسید شخصی ناشناس فردی غریبه و بیگانه ای که از سرزمینی دور و بی نام و نشان بار سفر بسته و کنج خانه ذهن و خیالش منزل گرفته فریاد میزند:
فرخ دهدشتی تو با این پیرمرد چه وابستگیهایی داری؟چرا...اون همه مقدمه چینی و پیش و پس کردن حرفها و کلمه ها را فراموش کردی...؟چرا در برابر سرسختی و نه گفتنهای او ساکت ماندی؟چرا فراموش کردی برای گفتن حرفهایی مقابل او نشسته ای که یک سالتمام ساعتهای متمادی با ذهنی خسته آنها را پی در پی تکرار کردی!
     
#10 | Posted: 5 Mar 2013 20:30

‎فصل دوم! ادامه!‏‎
چرا فریاد نزدی و نگفتی نقطه به نقطه کلمه به کلمه آن حرفها یک سال تمام میان خواب همانند قطره های سرب داغ روی مردمک چشمهایم نشستند و وقت بیداری به شکل اشباح و درختان پر شاخ و برگ بدون ریشه پیش چشمهای مرقصیدند.
صدای ضربه های ارامی که به پشت در اتاق زده میشد پرده های درهم پیچ خورده خیالات فرخ را پاره کرد.وارفته و کرخ از کهزاد فاصله گرفت پیرمرد چند بار سرفه کرد و با سرعتی که تصور آن برای فرخ دشوار بود بعد از مرتب کردن یقه پیراهن و گل انداختن به گره کمربند روبدوشامبر بدون متکی شدن به عصا فاصله 5 متری پنجره تا مقابل در ورودی اتاق را با قدمهای کشیده و محکم طی کرد.
فرخ با نگاهی گنگ و مردد حرکان کهزاد را زیر نظر گرفت.
برای دومین بار که صدای ضربه ها را شنید هراسان اطرافش را نگاه کرد کهزاد سرش را برگرداند به مبلی که فرخ قبلا روی آن نشسته بود اشاره کردو گفت:برو همونجا بنشین سرجات
کهزاد نوک نقره ای عصای دستش را روی در قرار داد در را با فشار دادن عصا نیمه باز کرد یدالله پیشکار مخصوص خودش را پشت در دید خشکو بهانه جویانه گفت:پیری خرفتت کرده آدمیزاد یا پاهات قلم شده بودند کدام مزاری رفته بودی که حالا پیدات شده؟این وقت قلیان آوردنه؟پیرمرد فکسنی!
یدالله دستگیره در اتاق را گرفت و در حالیکه کرنش میکرد پرسید:خان اجازه میفرمایید در اتاق باز بشه؟
از لای این دره صاحب مرده که نمیشهیه آدم دیلاقی مثل تو بیاد تو لش مرگت جان بکن آدمیزاد وازش کن.
کهزاد که از مقابل در اتاق کنار رفت فرخ ناباورانه به حرفهای پیرمرد گوش میداد یدالله در دو لختی اتاق راباز کرد خم شد و دو طرف مجسمه مسی ترعه داری را که روی زمین گذاشته بود گرفت.آنرا از زمین بلند کرد میان استانه در اتاق ایستاد کهزاد در حالیکه روی مبل مینشست عصای دستش را بطرف فرخ دراز کرد و گفت:میرزا فرخ بذاریدش سرجاش همین جوری سودای سر سیری عصا ور میدارم یدالله بروز ندیبه کسی راپرت ندی اسفندیار عصادستش گرفته.
فرخ متعجبانه نگاه کرد یدالله با اشاره سر و گردن به او فهماند که دستور کهزاد را اجرا میکند فرخ وارفته و بهت زده بلند شد عصا را از دست پیرمرد گرفت کهزاد بدون آنکه سرش را بطرف اتاق برگرداند با لحن خشک و پرخاشگرانه و با صدای بلند گفت:علم یزیدی؟قلم پاتو بشکن بیا تو وایسادی رونما بگیری دیلاق؟تنباکوی سر قیلان کاه دود که نشده؟آب ته قلیان خنکه یا شده عین آب خزینه حمامکوچیکه؟
یدالله وارد اتاق شد مجمعه را مقابل دست کهزاد گرفت کهزاد با سر انگشتان روی آتش سر قلیان ارام ضربه زد.
اینکه آتیشش از نا افتاده میخوای سمندر از خاکسترش در بیاری؟
به سر مبارک خان این دفعه سومه که آبو آتیش قلیان خانو تازه به تازه اش میکنم اجازه تو آمدن نداشتم یه نفس بگیرید اگر کام نداد تازه اش میکنم.
کر کری نخوان.
کهزاد گلوی ته قلیان بلو نقش ناصری را گرفت کف آنرا روی زانو گذاشت در حالیکه به لبه بادگیر نقره ای سر قلیان تلنگر میزد با لحنی که میخواست نشان بدهد نسبت به فرخ محبت بخصوصی دارد و او را جز افراد نزدیک بخودش قلمداد میکند گفت:آخه نمیگی مهمان ما این میرزا فرخ دهدشتی آدم نظام بی قوت و غذا اینجا زندانی شده؟حالا چاشتی شب چره ای یه چیزی که باب دندان مهمان ما باشه آوردی یا نه؟بذار زمین مجمعه رو نی پیچ قلیانو بده بشقاب و دوری ها رو بذار جلو دست مهمان چای میان قوری جوشانده گل گاو زبانه یا چای تازه دم جان بکن یدالله .یدالله بدون نشان دادن کوچکرتین حرکتی که واگو کننده سردرگمی اش باشد با ارامش کامل مجمعه را روی فرش گذاشت سر نی پیچ نقره ای قلیان را با دستمال سفید تا کرده میان مجمعه پاک کرد آنرا در فاصله یک وجبی دهان کهزاد نگاه داشت پیرمرد بدون آنکه برای گرفتن نی قلیان دستش را حرکت بدهد با لحن تمسخر آمیز آمیخته به خنده گفت:الحق والانصاف یدالله پیری خرفتت کرده نی پیچ قلیانو کجا گرفتی ؟نکنه چشمات تا به تا میبینه و خیال میکنی دستای ما رو لبای ماسبز شده؟بده دستم.
یدالله که با معنی خنده های کهزاد آشنایی داشت و میدانست خنده های تمسخر آمیز خان رخصت و اجازه شوخی کردن را به او میدهد نیمه کرنشی کرد و در حالیکه نی پیچ را به دست کهزاد میداد بی اعتنا به حرفهای خان بشقابهای میو و مغز بادام گزدو و شیرینی را روی میز گذاشت سر قوری پارچه ای و گلدوزی شده را کنار زد در قوری را برداشت چای داخل آنرا بو کرد و با خوشحالی و حالتی هیجان زده چند بار سر تکان داد .
به به چای نگو بگو آب حیات بگو اکسیر جوانی.
حواستان جمع باشه جناب اسفندیار خان نکنه بذارید افسر خان یه استکان بیشتر از این چای بخوره ها.
کهزاد دود میان ریه هایش را پس زد وبا خنده پرسید:چرا؟نکنه استراکنین یا طاطوله جوشاندی؟تو چایی چی ریختی؟
طاطوله کجا پیدا میشه خان استراکنین چه زهرماریه؟میگم اب حیاته میفرمایید نه؟باشه دو تا استکان ازشنوش جان بفرمایین بعدش معلوم میشه که چه حکمتی داره.
فرخ برای دور نماندن از فضایی که خودش را گوشه نشین احساس میکرد قبل از آنکه کهزاد حرفی بزند پرسید:مشتی یدالله چه حکمتی داره؟
یدالله چشمک زد.
کهزاد با صدای بلند خندید.
فرخ دوباره پرسید:نمیخوای بگی حکمتش چیه؟
عرض میکنم...خوردن این چای یه ته استکان بیشتر برای شما بن کل قدغن قدغنه و اما جناب اسفندیار خان اگه دو تا استکان از این معجونی که یدالله پیشکار عمل آورده نوش جان بکنه همین شب صبح نشده یکی که چه عرض کنم سه تا نشه دو تاش خاطر جمعه خاطر جمعه...بله اقا.
یدالله دهانش را مقابل گوش فرخ گرفت و گفت:خان سر خانم بزرگ دو تا هوو میاره ملتفت شدی.
یدالله ساکت ماند زیر چشمی صورت کهزاد را نگاه کرد منتظر بود که خان با صدای بلند قهقهه بزند و خودش هم با صدای بلند بخندد.
فرخ با حالتی مردد حرکات کهزاد و یدالله را تماشا میکرد نمیدانست مقابل شوخی و مزاح پیشکار خان چه عکس العملی را باید نشان بدهد
     
صفحه  صفحه 1 از 11:  1  2  3  4  5  6  7  8  9  10  11  پسین » 
خاطرات و داستان های ادبی انجمن لوتی / خاطرات و داستان های ادبی / Ghazaleh |غزاله بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites