تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
خاطرات و داستان های ادبی

‏Boghze ghazal | بغض غزل

صفحه  صفحه 1 از 13:  1  2  3  4  5  ...  9  10  11  12  13  پسین »  
#1 | Posted: 11 Mar 2013 13:56 | Edited By: مدیر
بغـض غـزل| ‏Boghze ghazal





  • سبک عاشقانـــه
  • شانــزده فصل
  • نویسنده فرخــــنده موحـد راد
  • Key Words|کلمات کلیدی:رمان های عاشقانه _ رمان بغض غزل _ متن کامل رمان بغض غزل _ دانلود رمان بغل غزل _ آثار فرخنده موحد راد _ زیباترین آثار عاشقانه _ زیباترین رمان های فرخنده موحد راد.

     
#2 | Posted: 13 Mar 2013 11:48
     
#3 | Posted: 13 Mar 2013 13:42

‎فصل نخست!‏‎
هیچ وقت فکر نمی کردم برایم اینقدر سخت باشه.همیشه می گفتند بهترین روزهاي عمر آدم دوران دبیرستان
است،اما هیچ وقت منظورشون رو نفهمیدم.بعد از اینکه آخرین امتحانم رو تمام کردم دوست نداشتم از سر جلسه و از
پشت میز و نیمکت بیرون بیایم ولی آن روز آخرین روزي بود که با بچه ها توي مدرسه کنار هم بودیم.باورش برایم
سخت بود که منم بزرگ شده باشم و دیگر نخواهم به مدرسه برم البته هرچند می دونستم تابستان دوباره برمیگردم
چون صد درصد دو، سه درس رو تجدید بهارمغان می آوردم.دلم گرفته بود،بغض کرده بودم ولی مجبور بودم براي
آخرین بار با بچه ها این راه همیشگیرا برگردم، راهی که دیگر هیچ وقت با بچه ها نمی اومدم و نمی رفتم .
وقتی به خونه رسیدم کلافه و خسته بودم،حوصله ي هیچ چیز و هیچ کس رو نداشتم، حتی نیما،نیما برادرم و بیست و
چهار ساله است.هر روز لحظه شماریمی کردم تا از سر کار برگرددولی اون روز حتی نمی خواستم نیما روهم
ببینم.مسئولین مدرسه گفته بودند ده روزبعد براي گرفتن کارنامه بریم و اصلا دوست نداشتم زمان بگذرد و آن روز
از راه برسد چون اصلا حوصله ي غرغر مامان و بابام رو نداشتم .
خیلی دلم گرفته بود،تصمیم گرفتم برم سراغ عکس هاي دوران مدرسه و دوباره تجدید خاطره کنم.با دیدن هر
عکس بغض گلویم رو می گرفت.باورم نمیشد که دیگر نه مدرسه می رفتم که بخوام با بچه ها باشم نه صفورا را می
دیدم. صفورادوستم و همسایه ي ما بود که شش ماه قبل با علی ازدواج کرده و از این جا رفته بود،صفورا از من چهار
سال بزرگتر و با عسل خواهرم همکلاس و همسن بود با وجود این بامن هم خیلی صمیمی و خونگرم بود. در واقع او
براي من حکم سنگ صبور رو دارد ولی بعد از ازدواجش دسترسی به او سخت ترشده بود.هم چنان مشغول تماشاي
عکس هاي مدرسه بودم که مامان از طبقه ي پایین توي آشپزخونه صدایم کرد،مجبور شدم آلبوم رو ببندم و به
آشپزخانه برم و گفتم :
-بله مامان کارم داشتی ؟
مامان نگاهی به سرتاپاي من انداختو گفت: آره غزل جان، یه دستی به سر و روي این خونه بکش قراره مهمون
برامون بیاد .
-مامان ! من تازه از امتحان برگشتم خسته ام.
-دخترم،منم خسته ام،می گی چکار کنم با دوتا دست؟
-عسل کجاست؟
-هنوز از دانشکده برنگشته،تو هم از وقتی اومدي رفتی تو اتاقت در رو هم بستی،معلوم نیست که چته،ببینم نکنه
امتحانت رو خراب کردي؟
-نه بابا
-پس چته ؟
-فقط حوصله ندارم،همین! حالا کی می خواد بیاد؟
-یعنی چی کی می خواد بیاد؟
-یعنی مهمون کیه ؟
-اول خونه رو تمیز کن تا بهت بگم.
-اذیت نکن مامان بگو دیگه.
-اگه بگم قول میدي ظرف ها رو هم بشوري ؟
-دیگه چی ؟ نمی خواي غذا هم من درست کنم؟
-بد نمیگی ها! اگه می تونی درست کن.
-خداییش دیگه داري سوء استفاده می کنی ها مامان.
-خب حالا می خواي بهت بگم یا نه ؟
-من ظرف نمی شورم ها!
-باشه بابا نشور.
-خب بگو.
-دایی پیام
-برو مامان! من میگم حوصله ندارم شما هم سربه سرم می ذاري.
-جدي گفتم غزل خانوم،به قیافه ام می خوره شوخی کنم؟ دایی صبح زنگ زد و گفت داره می یاد این جا مثل اینکه
تهران یه کاري داره،سه چهار روزههم برمیگرده !
-مامان! جون غزل راست میگی ؟
-واي غزل، کلافه ام کردي،دروغم چیه ؟
-آخ جون، مامانی هم خونه رو تمیز میکنم،هم ظرف هارو می شورم،هم غذا می پزم،اصلا هرکاري بگی انجام میدم!
-تو نمی خواد خودتو اذیت کنی همون خونه رو مرتب کن،شاهکار کردي!
در همین حین نیما از سرکار برگشت و گفت: سلام!من اومدم .
نمی دونستم چطور باید خوشحالی ام رو با یکی دیگه تقسیم کنم.دایی پیام داشت می اومد،دایی پیام بیست ونه سال
بیشتر نداشت،شاید به همین خاطر خیلی با هم صمیمی بودیم هرچند نمی واست زن دایی مرجان و عرشیا کوچولو را
همراه خود بیاورد. ولی باز هم خیلیخوشحال بودم به همین خاطر وقتی صداي سلام نیمارو شنیدم از خوشحالی خودم
رو توي بغلش انداختم و بوسیدمش.نیما که از کارهاي من تعجب کرده بود گفت :
-خدا امرزو رو بخیر کنه چه خبر شده که تو دوباره زده به سرت!؟
-داداش مژده بده.
-مژده کیه ؟
-مژده کیه،چیه؟ میگم مژدگانی بده.
-شرمنده من از این پول ها ندارم.
-گدا بابا پول نمی خوام ولی مژدگانی بده.
-خب اگه مژدگانی بدون پول می خوايباشه بگو.
-پیام داره میاد اینجا.
-خبر خوشت همین بود؟!
-داداش، میگم پیام داره از رامسر میاد تهران اون هم خونه ي ما!
-خب بیاد.
-وا! تو چرا این طوري می کنی؟
نیما انگار نه انگار که من حرف می زنم، به اتاقش رفت که لباسش رو عوض کند با تعجب از مامان پرسیدم: نیما چرا
اینطور کرد ؟
مامان گفت: چه طور کرد؟
-اصلا خوشحال نشد که پیام داره میاد.
-نه خیر مامان جان،سرکارت گذاشته.
-یعنی چی ؟
-یعنی اینکه من صبح بهش گفتم که پیام داره میاد و خبر تو دست دوم بوده.
نیما پشت سر ظاهر شد و گفت: نه مامان جان دست سوم بوده .
-مامان گفت: تو کی اومدي پایین؟
-همین الان.
-حالا یعنی چی دست سوم بوده؟
-آخه پیام هم خودش با من تماس گرفتو گفت که داره میاد.
من که دیدم نیما دستم انداخته عصبانی شدم و گفتم: نیما خان! واقعا بدجنسی !
نیما خندید و گفت:بدجنس خودتی .
-خیلی لوسی،بی نمک،بی خاصیت...
هنوز حرفم تمام نشده بود که خودش ادامه داد: بی مصرف،بی ظرفیت،بی شخصیت و همه ي بی هاي عالمم .
با اخم رویم را برگرداندم و گفتم: همش همین بود که گفتی .
-نه می خواي باز هم بگو،خجالت نکشیها یه وقت،بگو خواهرم،بگو عزیزم.
از لحن کلام او خنده ام گرفته بود ولی به روي خود نیاوردم.پاشدم تا خونه رو تمیز و مرتب کنم که نیما گفت :
-آهاي ورپریده!
با تعجب گفتم: با منی؟ !
-مگه غیراز تو و من و مامان این جا کس دیگه اي هم هست؟!
-نه.
-خب عقل کل با تو هستم دیگه! امتحانت رو چی کار کردي؟ هرچند نگی هم می دونم فقط لطف کن نگو چه می
دونم که من دیگه نسبت به این کلمه حساسیت پیدا کردم.حالا بگو چه کار کردي .
-خب چه می دونم!
     
#4 | Posted: 13 Mar 2013 13:45

‎فصل نخست! ادامه!‏‎
حسابی حرصش گرفته بود.خیاري که توي دستش داشت به طرف من پرتاب کرد.آخه هردفعه که از من می پرسید
امتحانت چه طور بود من همین جواب رو بهش می دادم و او هم نسبت به اینکلمه حساس شده بود .
ساعت حدود نه و نیم شب بود که پیام اومد،خونه ي ما شور و حال دیگري داشت.همه ي ما پیام را دوست
داشتیم،مامان،بابا،من،نیما ،عسل و حتی سهیل دوست صمیمی نیما.چون که با پیام خیلی صمیمی بود و و قتی فهمیده بود
که قراره بیاد او هم اومده بود.سهیل بیست و پنج سال داشت و یک سال از نیما بزرگتر بود ولی از بچگیبا نیما بزرگ
شدند،مادر سهیل سر زایمان سهیل مرده بود و او هیچ کس رو جز پدرش نداشت که متاسفانه او را هم سال پیش در
طی یک سانحه ي رانندگی از دست داده بود.پدر من خیلی هواي سهیل رو داشت. او از همون بچگی پایش به خونه ي
ما باز شد و به راحتی خونه ي ما رفت و آمد داشت و به همین دلیل با همه ياعضاي فامیل هم مثل اعضاي خانواده ي
ما گرم و صمیمی و خودمانی بود و همه او را پسر آقاي مهربانی یعنی پسر باباي من می گفتند. خلاصه اون شب با پیام
و نیما و سهیل و شوخی ها و جک هاي آنها خیلی خوش گذشت.روز بعد نیما و پیام و عسل هم زمان بیرون رفتند و
مامان هم به مطب رفت.من هم که مثلا خیر سرم بیست و پنج روز دیگر امتحان کنکور داشتم و باید درس می خواندم
ولی هیچ وقت از این که کتاب دستم بگیرم و بخوام درس بخونم خوشم نمی اومد،نمی دونم به کی رفته بودم.مادرم
پزشک و بابام هم مهندس صنایع بود و بنا به کارش مدام در ماموریت بود،نیما هم که مثل سهیل مهندس معماري
وعسل هم دانشجوي سال آخر گرافیک بود. در واقع همه ي اعضاي خانواده از درس خوندن به جایی رسیده بودند جز
من .
کتاب رو گرفته بودم دستم و توي خونه قدم می زدم تا اگر مامان برگشت و کتاب رو دستم ندید غر نزنه که چرا
درس نمی خونم؟
تمام آن روز هرچه قدر با خودم کلنجار رفتم بیشتر از ده صفحه نتونستم درس بخونم! نیما وقتی به منزل برگشت و
فهمید که فقط ده صفحه درس خوندم دادش به هوا رفت و شروعع به غرغر کردن کرد.آخه نیما و سهیل همیشه در
درس هایم به من کمک می کردند و از همه بیشتر این دو نفر دوست داشتند کهمن به دانشگاه برم.صبح که اصلا
حوصله ي درس خوندن نداشتم و شب هم که پیام اومده بود،دلم نمی اومد از کنارش تکان بخورم .
روزي که پیام می خواست بره دلم خیلیگرفته بود بغض راه گلویم را بسته بود و نمی تونستم حرف بزنم.توي این
سه،چهار روز حسابی به او عادت کرده بودم.پیام وقتی دید من ناراحتم گفت :
-غزا جان،بی خیال،ان شاءالله کنکورترو که دادي و قبول شدي می یاي اون طرف پیش ما.
-البته اگه قبول شدم.
-حالا اگر قبول نشدي هم نشدي آخه ازتو انتظاري نمیشه داشت.
-یعنی چه دایی؟این چه حرفیه؟من درسمبه این خوبی.
نیما خندید و گفت: برمنکرش لعنت،آبجی خانوم ما علامه تشریف دارن ولی نیست که خیلی فروتن هستن به روي
خودشون نمی یارن .
پیام گفت: آره تو درست میگی،آخه ایشونمتواضع هستن ،مخصوصا از نظر علم،من نمی دونم این عقل کل به کی
برده؟
من هم کم نیاوردم و گفتم: بلاخره هرچی باشه فرزند حلال زاده به دایی اش میره دیگه ؟
با این حرف من همه زدیم زیر خنده و پیام دوباره سربه سرم گذاشت تا بلاخره توي ماشین نشست و به طرف رامسر
حرکت کرد.بعد از رفتم پیام خونه حسابی سوت و کور شده بود.حوصله ي هیچ کاري رو نداشتم تا مامان می گفت
فلان کار رو بکن،می گفتم بی حوصله ام.بلاخره مامان عصبانی شد و گفت :
-خوبه والا در حالت عادي که حوصله ي هیچ کاري رو نداره الان هم که دیگه رفتن پیام رو بهونه قرار داده و صاف
نشسته داره منو نگاه می کنه،کار که نمی کنی دختر،حداقل برو بشین پاي درست .
من هم براي اینکه مامان بیشتر از این غر نزنه پا شدم رفتم اتاقم که مثلادرس بخونم ولی دریغ از یک خط خواندن .
****
بابا که می خواست بره کارنامه ام روبگیرد بی خیال تر از همه خودم بودم،نیما و سهیل دل تو دل نداشتند ولی من زیاد
هم دلواپس نبودم چون می دونستم دو تجدید رو شاخشه .
وقتی بابا برگشت یک جعبه شیرینی همراهش آورده بود.همین که بچه ها از پشت پنجره بابا رو با شیرینی دیدند
هوراي بلندي کشیدند عسل هم پرید و من رو بوس کرده و تبریک گفت.خودم اصلا باورم نمی شد وقتی بابا وارد
سالن شد مامان سریع پرید و گفت :
-کارنامه غزل رو بده ببینم.
بابا هم گفت: کارنامه می خواي چکار؟سریع پاشو حاضر شو می خوایم بریم جایی .
عسل با خوشحالی می گفت: بابا به خاطرقبول شدن غزل می خواد به همه ي ما سور بده .
بچه ها همه تشویق کردند و هورا کشیدند جز من که نیما پرسید: غزل تو خوشحال نیستی؟
-براي چی ؟
-خب براي اینکه بعد از عمري تو یه ضرب همه ي درس هایت رو قبول شدي.
بابا به جاي من جواب داد: شما دو تاچرا دور برداشتید؟من که نگفتم حاضر شید فقط به مامانتون گفتم حاضر شو .
عسل گفت: بابا ،یعنی نمی خواي به ما سور بدي؟
بابا گفت: سور چی رو؟ سور این رو بدم؟
اینو گفت و کارنامه ي من رو انداخت روي میز و بعدش هم چشم غره اي به من رفت که جگرم آب شد و گفت :
-این شیرینی رو هم براي عیادت از آقاي سالاري گرفتم.مریض شده،می خوایم با مامانتون بریم بهش سر بزنیم.
بچه ها وقتی این موضوع رو شنیدند بادشان خوابید و عسل سریع دوید و رفت کارنامه رو خوند و بعد با حالتی غمگین
اون رو بر روي میز گذاشت و کنار رفت.بعد از اون نیما کارنامه رو برداشت و شروع به خواندن نمرات کرد.با شنیدن
نمره ي هشت از ریاضی و نه از عربی صداي سهیل به هوا بلند شد :
-من اینقدر با تو عربی کار کردم آخر سر شدي نه! تو خجالت نمی کشی؟ اگر من باشم که دیگه به تو درس یاد بدم.
-درس نده،مگه اینجا دایی پیام و نیمابرگ چغندرند که منت تورو بکشم.
-آي آي! عجب پررویی هستی! من سه روز تموم نه شب داشتم نه روز تا توي مغزگچ تو یه چیزي فرو کنم.حالا به
جاي تشکر اسمش رو منت گذاشتی؟
همین موقع بود که مامان گفت: خب دیگه بسه ،غزل رو هرکارش کنی همینه که هست مگر اینکه با سرنگ چیزي رو
تو سرش کنی .
     
#5 | Posted: 13 Mar 2013 13:47

‎فصل نخست! ادامه!‏‎
.
عسل گفت: آخ گفتی مامان !
مامان گفت: خب دیگه با خودت هم هستمتا ببینم تو چی کار می کنی؟
نیما با خنده گفت:عسل جان،شما صحبت نکنی بهتره !
عسل گفت: با تو موافقم من باید همیشه نظاره گر باشم .
مامان گفت: آخه غزل،من به تو چی بگم؟با تو چی کار کنم هان؟حیف که دلم نمیاد بهت چیزي بگم و اگرنه خدا می
دونست چکارت می کردم .
با تمام شدن حرف مامان، من هم از این که این طوري ضایع شده بودم بغض کردم و به اتاقم رفتم.با رفتن من مامان و
بابا هم به ملاقات آقاي سالاري رفتند، آقاي سالاري پدر صفورا بود که دیابت داشت و مثل این که دوباره حالش بد
شده بود.چند دقیقه بعد عسل براي این که من ناراحت و تنها نباشم بالا اومد که مرا صدا کنه تا برم پیش آنها. وقتی
ابلا اومد و دید که من پاي کامپیوتر نشستم و دارم گیم بازي می کنم،گفت :
میگم غزل من موندم که تو چرا این قدر خودت رو ناراحت می کنی؟ خوب نیست ها؟بابا ول کن بیا خوش باشیم حالا
نمی خواد این قدر گریه کنی ان شاءالله جبران می کنی،بسه دیگه گریه نکن دلم گرفت !
-خب بابا تو هم این قدر مزه نریز،حال ندارم،جدي بیا نگاه کن ببین مرحله ي چند بالا اومدم،بی خیال درس شو.من
دیگه عادت کردم این یه چیز عجیب و غریب نیست که .
-آره بابا تو کی غصه خوردي که بار دومت باشه حالا پاشو بریم پایین که نیما و سهیل تنها نشستن.
****
شب کنکور رسیده بود.نیما دل تو دل نداشت که من فردا امتحان رو خوب میدم یا نه ولی من خیلی ریلکس داشتم
سریال تلویزیون رو نگاه می کردم.فرداي آن شب وقتی نیما به حوزه رسوندم،خواست که منتظرم بماند ولی به اصرار
من سرکارش رفت .
تا حالا به عمرم سوالات به این عجیب و غریبی ندیده بودم.انگار نه انگار که من سه،چهار سال دبیرستان درس خونده
بودم و اون سوال ها جزو درس هایم بودند.هر سوالی رو که بی خیال می شدم و می رفتم سوال بعدي بیشتر تو گل می
موندم. من هم که دیدم هیچ کدام از سوال ها را بلد نیستم سرم رو گذاشتم روي میز و خوابیدم.حدود یک ساعت بعد
مراقب امتحان ها بیدارم کرد و گفت :
-دخترم خوابت برده؟
-ببخشید،حواسم نبود.
-حتما دیشب تا دیروقت بیدار بودي؟آخه دختر خوب آدم که شب کنکوردرس نمی خونه که فرداش سر جلسه
خوابش ببره .
-ببخشید،معذرت می خوام.
اون طفلک فکر می کرد من از اون بچه درس خون ها هستم.من هم هیچی نگفتم و گفتم بگذار خوش باشه. وقتی
دیدم اگر بخوابم بیدارم می کنند تصمیم گرفتم خودم رو سرگرم کنم،قلم رو برداشتم،یکی یکی با انواع و اقسام
ده،بیست،سی، چهل و آش ماش بیرون باش و ... گزینه ها رو پر کردم و بعد رفتم پاسخنامه رو تحویل دادم و بیرون
رفتم.با دیدن اون مدل سوال ها براي همیشه دور دانشگاه رو خط کشیدم چونهیچ وقت فکر نمی کردم که بتونم به
این سوال ها پاسخ بدم.حالا تازه چهرشته اي هم شرکت کرده بودم،رشته اي که اصلا ازش سر در نمی آوردم.به قول
دایی پیام غزل نمی تونه به زبون مادري حرف بزنه اون وقت گروه زبان خارجه شرکت کرده .
وقتی ماشین نیما رو از اون طرف خیابون دیدم قیافه ي خسته اي به خودم گرفتم و با حالت کسلی و خستگی به سمت
ماشین رفتم.نیما طفلک هم تا من رو دید سریع پیاده شد و در ماشین رو باز کردو من نشستم،بیچاره کیک و آبمیه
هم برایم گرفته بود تا با خوردنش نیرو بگیرم،سریع گفت :
-خب آبجی جونم بگو چی کار کردي؟
-واي داداش مگه نمی بینی خسته ام!؟
-می دونم عزیزم،ولی دل تو دلم نیست.بگو چی کار کردي.بگو دیگه؟
-یعنی این قدر واسه ات مهمه؟
-آره عزیزم از همه چی واسه ام مهمتره.
وقتی دیدم که نیما این قدر به فکرمه و نگرانه از خودم خجالت کشیدم ولی خوب چه می تونستم بکنم در حالی که
هیچ کدام از سوال ها را انگار به چشمم هم ندیده بودم.گفتم :
-راستش داداشی، خیلی سخت گرفته بودن.
-قرار نیست که سوال کنکور آسون باشه عزیزم!
-خب می گی من چیکار می کردم با اونهمه سوال. اصلا کلافه شده بودم.
-خب، حالا همه رو نوشتی یا نه؟
-آره نوشتم.
-جون داداشی نوشتی؟!
-وا! چرا تعجب می کنی؟ خب نوشتم دیگه.
-همه رو با فکر نوشتی؟
-مگه بدون فکر هم میشه؟
-بابا ایول. من با این همه هارت و پورت نتونستم همه سوالاي کنکور رو جواب بدم.
-خب دیگه ما اینیم.
-خب تو رو جو نگیره تا جواب کنکور بیاد ببینیم چیکار کردي.
آن روز تو خونه همه در مورد من و کنکور من صحبت می کردند، من هم که اصلا حوصله نداشتم رفتم تا بخوابم. فقط
فکر من این بود که امتحان کنکور یا به قول من امتحان بهانه را داده بودم و تمام شده بود و الان دیگه براي رامسر
رفتن هیچ بهانه اي نبود. آخه مرداد ماه عروسی مریم دختر خاله ام بود و من دوست داشتم حداقل ده روز قبل به
آنجا برم و کنارشون باشم و کمکشان کنم. دیگر بعد از کنکور تمام فکر و ذکر من و غزل به دنبال خرید لباس و این
چیزها بود .
-ببین غزل به نظرت چه لباسی بخرم، هان! اسپرت بهتره یا پیراهن، کدومش؟
نه، تیپ اسپرت بزنی بهتره. همیشه پیراهن پوشیدي. حالا یه بار کت و شلوار بپوش .
آره، راست میگی. اون موقع می تونم با کت و شلوار برم جاي شوهر مریم وایستم .
-چه بی نمک!
-نمک دون اون بغل هست، بردار نمک بزن. فقط به پا شور نشه.
-چه قدر خندیدم!!
-خب بخند، خنده سلامتی میاره!
-اون سلامه که میگن سلامتی میاره، زیرك خانم.
-چه فرقی میکنه، جفتش سه تاست.
-جداً!
-جون تو.
-بی مزه نشو.
-خب بابا ول کن، عسل! تو پول داري؟
-می خواي چی کار؟
-می خواي چی کار نداره، می خوام لباس بخرم!
-تو می خواي لباس بخري اون وقت پولش رو من بدم، خیلی رو داري بابا! نیما قول داده برامون بخره ولی بیچاره این
مدت سرش شلوغه .
-آره بابا اون گناه داره ولش کن، تو مگه می میري سه چهار هزار تومن بدیی به من؟
-تو با سه چهار هزار تومن کارت راه می افته؟
-نه.
-پس حرف نزن.بگو می خوام پولت رو هپولی هپو کنم دیگه.
-نه به خدا! عسل تو رو خدا حالمو نگیر.
-برو ببینم بابا! برو از مامان بگیر، به من چه.
-آخه همین چند روز پیش به همین بهونه ازش پول گرفتم اما رفتم سی دي ها و فیلم جدید گرفتم.
     
#6 | Posted: 13 Mar 2013 13:48

‎فصل نخست! ادامه!‏‎
-خب دیگه به من ربطی نداره! من رفتم.
-عسل، وایسا دیگه، مسخره نشو.
-خودت رو ننکش، من نمی دم.
-نده بابا، گدا!
من که دیدم عسل ناخن خشک تر از این حرف هاست تصمیم گرفتم به سراغ نیما بروم و از نیما پول قرض کنم. پیش
او رفتم و گفتم :
نیما جان، خوبی؟
هان! چی می خواي؟
یعنی چی؟ دارم احوالپرسی می کنم !
من تو رو می شناسم. بگو چی می خواي من کار دارم .
داداشی جونم، این مدت خیلی کار کردي؟ بمیرم الهی .
نمی خواد تو بمیري، بگو ببینم چی می خواي؟
بگم؟ !
بگو دیگه .
هر چی باشه میگی چشم؟
انگار بابامه اینجور میگه .
جون من نیما .
خب باشه بگو .
یه مقدار پول می خواستم .
چی؟ !
پول .
اي واي دیدي چی شد غزل؟
چی شد؟ !
واي واي! یادم رفت سهیل منتظر تماسم بود، من برم یه تماس باهاش بگیرم .
نیما پا شد رفت که مثلا به سهیل تلفن بزنه هرچند که تماس با سهیل اصلا قرار نبود گرفته بشه، فریاد کشیدم :
نیما کجا رفتی؟ من پول خواستم ها !
مامان کارت داره غزل، برو ببین چی میگه؟
همتون شکل هم هستید خسیس ها! اصلا می رم از مامان میگیرم .
وقتی دید از عسل و نیما چیزي به او نمی ماسد مجبور شدم به سراغ مامان برم :
-مامان گلم، سلام!
-علیک سلام. الان چه موقع سلام دادنه.
-مامان ول کن این حرف ها رو، مامانجون، اونقدر دوست دارم که نمی دونی.
-برو غزل من پول ندارم.
-وا، من کی گفتم پول بده؟ اصلا نمی شه تو این خونه به کسی اظهار علاقه کرد.
عسل با خنده گفتک آخه سلام گرگ بی طمع نیست .
عصبی گفتم: مزه پرونی روباه چطور؟
عسل غش غش خندید و گفت: حالت گرفته شد .
نیما که وارد آشپزخانه شده بود گفت:عسل، ولش کن بچه رو گناه داره .
همه می خندیدند و سر به سرم می گذاشتند، من هم که عصبانی شده بودم به اتاقم رفتم، وقتی بابا به منزل آمد مامان
نهار را کشید. موقع غذا خوردن به بابا گفتم :
بابا کجا رفته بودي؟
بابا گفت: قراره کجا برم؟ سرکار دیگه !
-راستی؟!
بابا نگاهی به مامان کرد و گفت: جریان چیه؟ منظور غزل چی بود؟
من هم دیدم اگر این دفعه بخوام قربون صدقه بابا برم ممکنه دوباره ضایع شوم، پس سریع گفتم :
بابا من پول ندارم .
بابا گفت: خب چی کار کنم؟
-یعنی چی بابا! پول ندارم دیگه؟
بابا گفت: خب من چیکار کنم که تو پول نداري. واضح حرف بزن ببینم چی می خواي؟
نیما با خنده رو به بابا گفت: بابا جان، شما متوجه نشدي غزل چی گفت؟! پول ندارم یعنی پول می خوام !
بابا گفت: اي ببخشید عزیزم، متوجه نشدم،خب حالا چه قدر می خواي؟
-یه ده تومن.
-همش ده تومن؟ خب برو از سر میز بردار. چیزي که زیاده ده تومنی یه
-اي بابا جون ده تومنی چیه؟ ده هزار تومن.
-چی؟!
-ده هزار تومن.
عسل گفت: بابا جون، غزل یه خورده پر رو تشریف دارن، شما به دل نگیرید. ولش کنید، غذاتون رو بخورید .
بابا گفت: براي چی پررو؟ غزل جان براي چی می خواي؟
-می خوام براي عروسی مریم لباس بخرم.
-ده هزار چرا می خواي؟ بیست هزار بردار بابا جان تا بتونی یه لباس درست و حسابی بخري.
دهان همه باز مانده بود. عسل دیگر هیچ نگفت و من هم پدر را غرق بوسه کردم و از او تشکر کردم و بعد از تشکر
از مامان بابت غذا به اتاقم رفتم و قرار شد که فردا با عسل براي خرید لباس به بازار بریم. من هم از فرصت استفاده
کردم و با صفورا تماس گرفتم و از اوخواستم تا همراه ما بیاید، من در حینخرید یک دست کت و شلوار دودي که
زیرش تاپ طوسی می خورد گرفتم. خیلی به من می اومد و از همه شیرین تر براي من این بود که نیما خیلی از لباس
من خوشش آمده بود و مدام از سلیقه من تعریف می کرد. وقتی با صفورا به بازار رفته بودیم، صفورا از من خواست تا
در جشن پایان تحصیلیش شرکت کنم، من و خانواده ام به این مهمانی دعوت شده بودیم و قرار بود تا روز پنجشنبه
یعنی سه روز بعد براي مهمانی صفورا به خونه پدرش برویم چون جمعیت زیاديرا دعوت کرده بودند، مجبور بود
مهمونی رو خونه ي پدرش که همسایه ما بودن بگیرد. ما قرار بود پنجشنبه به رامسر بریم. به همین خاطر اعصاب من
به هم ریخته بود، چون نمی توانستم بیناین دو یکی را انتخاب کنم. به هر حالوقتی نیما قول داد که ما جمعه حر کت
می کنیم و به رامسر می رویم کمی خیالم راحت شد که می توانم به هر دوخواسته ام برسم .
****
روز مهمانی رسیده بود مثلا مهمانی صفورا بود اما من دل تو دلم نبود. مدام این طرف و آنطرف می رفتم، ده تالباس
درآوردم و عوض کردم ولی هنوز لباس مناسبی رو انتخاب نکرده بودم که مامان با دیدن تختم که پر از لباس بود،
جیغش به هوا رفت و گفت :
آهاي دختر، مگه می خواي عروس ببري؟ داري چیکار می کنی؟
-هیچی مامان.
-پدر سوخته، تو به این همه ریخت و پاشی که کردي میگی هیچی؟
عسل به جاي من جواب داد: مامان گیردادي ها! خب می خوایم بریم جشن .
-جشن می خواین برین، دیدن رئیس جمهور نمی خواین برین که این قدر به خودتون می رسین؟
در همین لحظه نیما از سر و صداي ماوارد اتاق شد و با دیدن اون ریخت و پاش ها، ایستاده بود و مثل آدمهاي کلافه
سرش را می خواروند و گفت :
منو بگو اومدم از شما سراغ ادکلن ام رو بگیرم .
عسل گفت: برو نیما جان، بدجایی اومدي دنبال ادکلن بگردي .
-آره راست میگی. لطفا شما هر موقع خودتون رو پیدا کردین، یه سر دنبال ادکلن من بگردید.
عسل گفت: باشه حالا تو برو .
-می گردید ها.
-قول بهت نمی دم، چون معلوم نیست ما خودمون رو پیدا کنیم. چه برسه بهادکلن تو.
-من سرم نمی شه، من ادکلن ام رو می خوام.
این را گفت و بی خیال به وضع ما از اتاق بیرون رفت. به هر ترتیبی بود همگی حاضر شدیم و بعد از یک ساعت غرغر
بابا پایین رفتیم که بابا عصبانی گفت :
-چه عجب، تموم شد قر و فرهاتون؟
-آره بابا تموم شد. دیدي ما چه سریع حاضر شدیم، همه اش معطل نیما بودیم.
نیما گفت: غزل تو عجب پدر سوخته اي هستی ها! من که یک ساعته حاضرم .
بابا بعد از شنیدن حرف نیما گفت: آهاي آقا نیما، از خودت مایه بذار، پدر سوخته هم جد وآباد و باباته !
نیما خندان گفت: آهان این طوریه! اگراین طوري باشه غزل جان، خیلی بابا و جد و آباد سوخته اي !
     
#7 | Posted: 13 Mar 2013 13:51

‎فصل نخست! ادامه!‏‎
با این گفته نیما، بابا کوسن مبل را برداشت و به سمت نیما انداخت و بعد یکی یکی به دنبال ما ها افتاد تا ما رو هم
گوشمالی بده. به همین خاطر همه به بیرون پریدیم و بابا هم بیرون آمد و با هم به منزل آقاي سالاري، پدر صفورا
رفتیم .
مهمانی خیلی خوبی بود، الحق که علی هم براي صفورا سنگ تمام گذاشته بود، همه دوستان صفورا و حتی دوستان علی
هم دعوت بودند. علی براي گرم کردنمجلس از یکی از دوستانش خواسته بود که ارگ خود را بیاورد و مجلس
گرمی کنی. واقعا معرکه بود طوري مجلس گرمی می کرد که من یکی از بس رقصیده بودم هلاك شدم. البته فقط من
نبودم که می رقصیدم در واقع همه صندلی خالی شده بودند و هیچکس ننشسته بود. به هر حال بعد از صرف شام علی
اومد بین خانم ها و اعلام کرد حالا به جاي ارگ زدن چند نفر دیگر از دوستانش می خواهند گیتار و ویلون بزنند و
بخوانند و از ما خواست به جمع آقایونبپیوندیم. دوست هاي علی دو نفر بودند.یکی از آنها گیتار می زد و می خوند و
دیگري ویلون می زد که اسمش مهرشاد و اونی که گیتار میزد و می خوند رو آرمان صدا می کردند .
کار مهرشاد واقعا در نواختن ویلون معرکه بود هرچند که صداي آرمان همفوق العاده زیبا بود، تمام لحظه اي که این
دوتا ساز می زدند، من چشمم یا به ویولون مهرشاد بود یا به دست آرمان که صداي گرم و با نفوذي داشت. وقتی می
خوند و گیتار می زد انگار یه چیزي تو دل آدم تکان می خورد. من خیلی سعی کرده بودم گریه نکنم، ولی وقتی گریه
عسل و یکی دو نفر دیگه رو دیدم، بغض بدجوري گلویم را گرفته بود. نمی دانم یک دفعه چی شد که چشمم به چشم
سهیل افتاد، تا حالا نگاه سهیل را این جوري ندیده بودم. چشمانش پر از اشک بود. وقتی نگاهش به نگاهم افتاد، اولین
نفري که سرش را پایین انداخت او بود، ولی من هنوز مات و متحیر به او نگاه می کردم که یکی از دوستان صفورا من
را از اون عالم بیرون کشید و گفت :
-مثل اینکه خیلی عاشقه.
متعجب گفتم: منظورت کیه؟
-همون پسره که اون طرف ایستاده، تو می شناسیش؟
-آره چطور مگه؟
-هیچی همین طوري گفتم.
بعد از این من بچه اش را گرفتم و بغل کردم، اسم دوست صفورا آیسان بود، از همون اول دختر خوبی به نطرم اومد،
دختر زیبایی بود، شادي دخترش هم به خودش رفته بود. چون با پوست سفید و چشمانی سبز و موهاي قهوه اي فوق
العاده از نظر زیبایی شبیه آیسان بود. شادي بچه آرومی بود و از اینکه تو بغل من بود اصلا بی قراري نمی کرد وآروم
ایستاده بود. نمی دانم چرا حالم یه جوري شده بود، گریه عسل، اشک سهیل، صداي غمگین آرمان، خیلی بهم ریخته
بودم. مخصوصا بعد از شنیدن این قطعه از آرمان که می خواند :
دریا اولین عشق مرا بردي دنیا دم به دم مرا تو آزردي
دریا سرنوشتم را به یاد آور دنیا سرگذشتم را نکن باور
بغض هم چون بختک گلویم را می فشرد. نمی دونم چرا، ولی شادي را بغل کردهبودم و فشار می دادم بلکه بتونم دلم
را یه جوري آروم کنم، اون طفلک رو از بس فشار داده بودم سرخ شده بود. شادي مدام به یک جا نگاه می کرد و می
خندید. من هم نگاه او را دنبال کردم و دیدم نگاه او آرمان است و به هواي خنده هاي آرمان می خندد. نگاهی به
آرمان انداختم که با لبخند ملیح او مواجه شدم. آرمان سرش را پایین انداخت و ادامه داد :
باز هم آمدي تو بر سر راهم اي عشق می کنی دوباره گمراهم
دردا، من جوانی را به سر کردم تنهااز دیار خود سفر کردم
صداي گرم و دلنشین آرمان باعث شد کهبی اختیار نگاهم را به طرف سهیل سوق دهم، انگار شکست بزرگی در
زندگی اش خورده بود هر چند که هنوز به غم از دست دادن پدرش عادت نکردهبود، آروم و معصوم سرش را پایین
اندخته بود و با آواز آرمان زمزمهمی کرد. نمی دانم چرا ولی آرزو می کردم کاش این مهمانی زودتر به پایان برسد و
به خونه برمی گشتیم. من سهیل رو به اندازه عالم دوست داشتم و نمی توانستم ببینم که این طور ناراحت و غمگین
است. با به پایان رسیدن آواز آرمان،صداي تشویق همه به هوا برخاست. علی هم روي آنها را بوسید و صمیمانه از
آنها تشکر کرد .
حیرون مونده بودم که شادي چرا یهوتو بغل من بی قراري می کرد. هر چی دنبال آیسان می گشتم پیدایش نمی
کردم. در این حین یک نفر گفت :
معذرت می خوام خانم، شادي بهانه من رو می گیره .
نگاهم را بالا آوردم و نگاهم به آرمان افتاد. متعجب نگاهش کردم که دوباره گفت :
ببخشید متوجه بودم که در این مدت اذیتتون می کرد. واقعا شرمنده .
-خواهش می کنم، شادي بچه آرومیع ولی یه دفعه نمی دونم چش شد.
-چیزیش نیست. این همیشه بی قراري من رو می کنه.
شادي دستاش رو باز کرده بود که به بغل آرمان برود. آرمان هم اون رو از بغل من گرفت و دوباره از من معذرت
خواهی کرد و رفت. چند لحظه بعد آیسان پیش من آمد و سراغ شادي رو گرفت و من هم گفتم که آرمان از من
گرفتش. او گفت :
این هم خودش را کشت با آرمان جونش. فکر کنم شادي آرمان رو بیشتر از من دوست داره .
-چه طور مگه؟!
-آخه همیشه وقتی بغل منه تا آرمان رو می بینه براي این که پیش ةرمان بره می زنه زیر گریه.
من هم که فکر کرده بودم آرمان پدر شادي است گفتم: به هر حال باباشه ، دختر بچه ها همیشه به باباهاشون وابسته
اند .
آیسان خندید و گفت: بابا چیه؟ آرمان برادرمه .
-راست میگی؟! آخه شادي به تو و آرمان خیلی شباهت داره.
-خب مگه چیه؟ من مادرشم، اونم دایی اش. کلا به خانواده من رفته.
به هر حال خیلی ناز و دوست داشتنیه .
-به مامانش برده دیگه.
-خب بابا تو هم خودت رو کشتی!
هر دو نفرمون زدیم زیر خنده و به جمع پیوستیم. عسل از وقتی گریه کرده بود خیلی آروم تر شده بود. ولی من دلم
داشت می ترکید. دنبال یه فرصت بودم که بزنم زیر گریه. همه اش چشمم دنبالاین بود که ببینم سهیل چی کار می
کنه. یک لحظه دیدم سهیل کنار نیما ایستاده. از فرصت استفاده کردم تا بهبهانه صحبت کردن با نیما کمی هم از حال
و هواي سهیل سر در بیارم :
-نیما جونم، خسته نباشی.
نیما به طرفم چرخید و گفت: چرا خسته ام، بیا شونه هام رو ماساژ بده خستگیم در بره
     
#8 | Posted: 13 Mar 2013 14:01

‎فصل نخست! ادامه!‏‎
-نه بابا، دیگه چی؟
-هیچی همین یه کارو بکنی دیگه چیزي ازت نمی خوام.
سهیل هم ایستاده بود و ما را نگاه می کرد. نمی دانم چرا ولی از اینکه برگردم و مستفیم توي چشم هایش نگاه کنم
می ترسیدم. چون چشمان تیله اي سهیل در حالت عادي آدم رو هیپنوتیزم می کرد واي بحال زمانی که غمگین هم
بود. به هر سختی که بود به سهیل نگاه کردم و گفتم :
آقا سهیل، تحویل بگیر .
-کی رو؟
-رفیقتون نیما رو.
-براي چی من تحویل بگیرم؟
-خب پس انتظار داري جلوي این همه آدم من شونه هاي رفیق تون رو ماساژ بدم!
-همچین می گی رفیق تون که انگار داداش جنابعالی نیستند؟!
-جدا؟ مگه نیما داداشمه ؟! ببینم نیما تو داداش منی؟!
نیما گفت: والله دقیقا نمی دونم ! حالا اگه خیلی اصرار داري می پرسم بهت می گم .
در این لحظه علی هم به جمع ما اضافهشد و بعد از کمی بگو و بخند با ما رو به سهیل کرد و گفت :
آقا سهیل چی شده تو خودتی؟
سهیل دستپاچه گفت:کی ؟من؟
نیما گفت: نه پس من رو می گه ، خب راست می گه چیه انگار کشتی هات غرق شده !
سهیل هیچی نمی گفت نمی دونم دلیلش چیبود ولی اصلا دوست نداشتم اینجور سوالها رو از سهیل بپرسند .
احساس کردم داره اذیت می شه ، سعی کردم بحث رو عوض کنم تا سهیل بیشتر از این تو تنگنا قرار نگیره . بی
مقدمه گفتم :
-راستی علی آقا دوستاتون دوره ي موسیقی رو گذروندن؟
-کدوم ها رو می گی ؟ اونا که ویولون و گیتار می زدن یا اونی که ارگ می زد ؟
-هر سه نفرشون.
-اونی که ارگ می زد دانشجوي موسیقی بود . ولی اون دو نفر دیگه هردوشون فارغ التحصیل رشته ي مکانیک از
دانشگاه ایتالیا هستن .
-اُه اُه !نه بابا!
-آره بچه هاي خیلی خوبی هم هستند.
بعد از من سهیل گفت: علی آقا، غزل جانپرسید دوره ي موسیقی رو گذروندن یا نه ؟ اون وقت شما رشته ي
تحصیلی اونا رو می گی .
با این حرف سهیل همگی زدیم زیر خنده که علی گفت: من چه می دونم ؟ اینا تازه سه ماهه که از ایتالیا برگشتن.
توي این سه ماه هم من اصلا فرصت دیدنشون رو درست و حسابی نداشتم ، بذارید برم صداشون کنم از خودشون
بپرسید .
علی این را گفت و رفت تا دوستانش و صداکند ولی من از اینکه بخوام بین جمع آنها باشم زیاد راضی نبودم و همین
که اومدم برم علی صدایم کرد و گفت :
-بفرمایید غزل خانوم ، این هم دوستان ما اگر سؤالی، امضایی، عکسی، شماره تلفنی، چیزي می خواید دیگه خودتون
می دونید .
نیما و سهیل و مهرشاد به هواي گفته ي علی خندیدند. ولی آرمان خیلی سنگین سرش رو انداخته بود پایین و هیچ
نمی گفت ، من اصلا از گفته ي آخر علی اون هم جلوي دوستانش خوشم نیامد البتهنیما و سهیل نیز دست کمی از من
نداشتند ولی براي حفظ آبرو مجبور بودند بخندند ، من هیچ سؤالی نمی کردم ولی سهیل به خاطراین که سکوت را
بشکند گفت :
-مهرشاد جان ، شما دوره ي ویولون زدن رو گذروندید ؟
مهرشاد گفت : نه .
با نه گفتن مهرشاد ، من و نیما و سهیل و علی با هم گفته ي او را تکرارکردیم و گفتیم :
-نه؟
مهرشاد از حیرت ما تبسمی بر لب راند و گفت : خب آره ، چرا تعجب می کنید؟
نیما گفت: یعنی وافعا خودتون ذاتی بلدید؟
مهرشاد گفت: نه .
علی با اخم گفت : تو هم که انگار قرص نه خوردي ، پس اگر ذاتی بلد نیستی حتما مربی داشتی دیگه .
-اون که بله ، مگه بدون مربی می شه سازي به این سختی رو زد.
سهیل گفت: اما شما گفتید که دوره ي موسیقی رو نگذروندید .
-آره من گفتم ، ولی نگفتم که مربی نداشتم.
من گفتم : پس حتما مربی خیلی خوبی داشتید که این قدر سلیس و روان می زنید .
مهرشاد گفت: نه بابا کجا مربی خوبی داشتم . یه مربی مزخرفی داشتم که لنگهاش رو کسی نداشته ، خدا نصیب
گرگ بیابان نکنه همچین مربی رو .
مهرشاد پسر شوخ طبع و سرزنده اي بود ولی برعکس او آرمان خیلی آدم سخت و البته آرامی به نظر می اومد . با این
گفته ي مهرشاد من گفتم :
-چه طور مگه؟ شاید سخت گیر بوده ؟ درسته؟
-خانوم سخت گیر چیه ؟ مثل برج زهرمار بود لامذهب!
همه ي ما به حرفهاي مهرشاد می خندیدیم که سهیل پرسید : ویولون زدن رو ایتالیا یاد گرفتید؟
مهرشاد: بله، درسته، ولی تو رو خدا اون روزهاي مصیبت بار رو یاد من نیارید .
نیما گفت : به هر حال هرچقدر هم مربی بدي بوده ولی خوب ویولون زدن رو به شما یاد داده .
-نه بابا بی خود کرده من خودم استعداد داشتم می گید نه از آرمان بپرسید!مگه نه آقا آرمان ؟!
-چی رو ؟ چی شده؟
مهرشاد خندید و گفت: رفیق مارو باش، فقط براي خر خونی آفریده شده فقط واسه اینکه سرش رو ببره تو کتاب و
بیرون نیاره پدر سوخته !
ما همه به حرفهاي مهرشاد می خندیدم خود آرمان هم خنده اش گرفته بود و در جواب مهرشاد گفت :
-این حرف ها به جاي دستت درد نکنه است دیگه، تو باز دو نفر آدم محترم دیدي خود شیرینی و زبون بازیت
گرفته؟
-آرمان جان براي چی باید بگم دستت درد نکنه عزیزم ، لزومی نداره ، در ضمن اگه من خودشیرینی می کنم بهتر از
اینه که گرگ باشم ولی جلو دو نفر آدم محترم خودم رو مثل آهوي ناز نازي جلوه بدم، آهو خانوم .
-خجالت بکش مهرشاد.
-کش نمیاد ، می گی چیکار کنم ؟
-ببخشید من از شما معذرت می خوام این یه مقدار مغزش آب برداشته ، شما ناراحت نشید لطفا.
مهرشاد انگار دست بردار نبود با همان لحن شوخ و شنگ خود جواب داد: بیا برو پدر سوخته ! من مغزم آب برداشته
؟خب اگه اینطوره آب که از پاره آجربهتره مغز تو که پاره آجر برداشته ،آهو خانوم .
-من جوابت رو نمی دم چون خودت خوب می دونی اگه جوابت رو بدم دیگه نمیتونی سرت رو بالا بگیري ها؟
-این یکی رو راست گفتی خوشم می یاد خودت اعتراف می کنی که بی حیایی و شرم سرت نمی شه ، آخه می دونید
بچه ها این یه بی شرفیه ، این جوري نگاش نکنید که مثل آهو ایستاده یه پدر سوخته اي بی شرمی هست که لنگه اش
نیست .
-بسه مهرشاد ، تمومش کن این وراجی رو.
-آه خوبه ، گفتم شاید می خواي بگی زندگی رو ، یهو ترسیدم ، آخه من جوونم و هزار آرزو دارم.
آرمان بی حوصله گفت : خوبه پس یادم باشه به یکی از آرزوهاي عزیزتون موضوع رو برسونم .
     
#9 | Posted: 15 Mar 2013 23:46

‎فصل نخست! ادامه!‏‎
-آرمان جان، حالا دو دقیقه باهات صمیمی شدم پسر خاله نشو. به تو چه که تو زندگی خصوصی دیگران دخالت می
کنی ؟ البته من که گفتم تو بی حیایی، کاري هم نمی شه برات کرد !
همگی می خندیدم و من تصمیم به رفتن گرفتم که نیما پرسید : آقا مهرشاد نگفتید مربیتون کی بود؟
-شما هم هی مارو یاد اون غول بیابونی بندازید.
نیما گفت : خب حالا ببخشید دیگه ، شما هم سریع بگو که زیاد یادشون نیفتید .
مهرشاد چشم هایش را بست و آرام گفت:این !
نیما متعجب گفت : این یعنی کی؟ !
-این دیگه ، این آهو خانوم رو می گم.
-آقا آرمان ؟!
-آقا آرمان چیه؟ چرا توهین می کنی ؟ آهو خانوم!
همه ي نگاه ها به سمت آرمان جلب شد که علی گفت : آرمان راست می گه؟ تو مربیش بودي؟
آرمان گفت: آره نمک نشناس !
سهیل گفت : جدا؟
مهرشاد گفت : آره بابا، می بینید تو رو خدا از چه غولی من ویولون زدن رویاد گرفتم ، اصلا حقیقتش اینه که اگه من
ویولون خوب می زنم همه اش از اون ته دلمه که خونه ، داغدیده است ، بیچاره جوون مرگ !
همگی زدیم زیر خنده که نیما دوباره پرسید : آقا آرمان یعنی شما ویولون زدن هم بلدید؟
-تقریبا
نیما گفت: هم ویولون ، هم گیتار ، هم صداي خوب کار دیگه اي هم بلدید؟
-گاهی وقتها پیانو هم می زنم.
سهیل با خنده گفت : ایوالله بابا، این همه هنر باهم ؟
مهرشاد با حسرت گفت : نه سهیل جان، همچنین نگو این همه هنر باهم ، من اگه مثل ایشون مایه دار بودم و از بچگی
خونمون این جور اسباب بازي ها بود ، استاد می شدم ، تو هم می شدي !
سهیل گفت: چه طور مگه؟
-هیچی دیگه ، آقا از بچگی با استادهاي بزرگ نشست و برخاست کردن حالا انتظار دارید هنر هم نداشته باشه ؟
نیما گفت : آرمان جان مگه در خانواده ي شما کسی به غیر از شما هم ساز میزنه؟
-اکثر بچه هاي فامیل ما ساز زدن بلدن.
مهرشاد وسط حرفش پرید و گفت: آخه همشون مایه دارن .
آرمان بی توجه به مهرشاد ادامه داد: پدر بزرگ من از جوونی سه تار می زد و همیشه خونه اش پر بود از مهمون اون
هم بهترین استادهاي بزرگ موسیقی . ما بچه ها هم اکثرا چون پدر و مادرهامون شاغل بودن از بچگی پیشپدر
بزرگ و مادر بزرگمون بزرگ شدیم . کم کم انواع ساز رو چه از خود پدربزرگم چه از دوستانش یاد می گرفتیم حالا
یکی بیشتر یاد گرفته و یکی کمتر ولی هرکدوم حداقل یه ساز رو بلدیم این آقا هم که ارگ می زد و می خوند
پسرخاله ي منه .
نیما گفت : راست می گی؟
مهرشاد گفت : آره دیگه ، من که گفتم همشون مایه دارن .
آرمان اخمی کرد و گفت : آخه به مایهداري چه ربطی داره ، آدم باید استعداد داشته باشه در ضمن ما خودمون علاقه
داشتیم و ساز زدن و خوندن رو دنبال کردیم و به اینجا رسیدیم . تو هم اگه آدم بودي و یه کم از خودت لیاقت نشون
می دادي من به غیر از ویولون زدن ، گیتار و پیانو هم یادت می دادم .
-خب بابا، حالا چرا عصبانی شدي ؟ بچهها این خطرناکه ، الان مغزش جوش آورده وقتی هم مغزش جوش بیاره غیر
قابل کنترله و شبیه خوناشام می شه .
همگی می خندیدم که من گفتم: به هر حال آقا مهرشاد ، اگه اینطور هم باشه که شما می گید و به مایه داري واین
حرفها مربوط باشه ، صدا که دیگه به مایه داري ربطی نداره ، هم ایشون و هم پسرخاله شون صداي قشنگی دارن و
این یک استعداد طبیعی و درونی و خدادایه و به مایه داري هم ربطی نداره و بستگی داره که آدم چه جور ازش
استفاده کنه ؟ و ایشون کنار ساز از صداي زیباشون استفاده می کنن و این خودش یک هنر و یک استعداده فوق
العاده اس .
مهرشاد سکوت کرد و هیچی نگفت ولی آرمان به جاي او گفت : شما لطف دارید سرکار خانوم .
بعد رو به مهرشاد کرد و گفت : خوبت شد مهرشاد جان ، این برات لازم بودتا زیادي حرف نزنی ، یکی باید پیدا می
شد تا حال جناب رو بگیره ، دلم خنک شد .
مهرشاد گفت : اي وا به پا دلت از خنکی زیاد سرما نخوره آهوجون !
بعد رو کرد به بچه ها و گفت : من نمیدونم چرا این آقا آرمان این قدر خوششانسه لامذهب، پیش همه ي دختر ها
مهره ي مار داره همیشه این دخترها منو یه خاطر این آقا ضایع می کنن .
من بی هوا سرم رو بالا آوردم و متوجه ي نگاه نافذ آرمان شدم ، هردو با هم سرمون رو پایین انداختیم و من هرچند
که از صحبت مهرشاد خوشم نیومده بود ولی گفتم :
نه خیر آقا مهرشاد ،سوء تفاهم پیش نیاد . من قصد اینکه شما رو ضایع کنم نداشتم فقط نظرم رو گفتم حالا هم با
اجازه تون من پیش دوستانم برگردم از این که در جمع شما بودم خیلی خوشحال شدم .
این رو گفتم و از پیش اونها به جمع دخترها پیوستم ، تمام این مدت زمان خودم رو بدجوري زیر بار نگاه هاي پنهانی
آرمان و نگاه هاي مظلومانه ي سهیلاحساس کردم . نمی دونستم چطور باید از اون جمع فرار می کردم . نیما هم
متوجه ي حال من شده بود ولی کاري نمی توانست بکند به هر حال از این که از جمع آنها بیرون اومده بودم احساس
راحتی و آرامش می کردم .
به هر ترتیبی که بود مهمانی آن شب تموم شد و ما حاضر شدیم تا اینکه روزبعد به سمت رامسر حرکت کنیم در این
سفر سهیل هم همراه ما بود . براي فامیل او درست مثل نیما بود و همه او را دوست داشتند . من هم از اینکه سهیل در
این سفر همراه ما بود خیلی خوشحال بودم چون دوست نداشتم که با اون حال و روحیه اي که داشت تنها در تهران
بماند .
فصل 3
صبح جمعه بود ، این صبح مثل همه ي صبح هاي جمعه دل انگیز بود ولی این دفعهبیش از هر بار دیگري به من و
همه مزه داد ، همه مشغول انجام کاري بودند هرکس به دنبال چیزي می گشت . انگار هرچیزي رو که ما احتیاج
داشتیم گم شده بود . با آنکه از دیشب لباسهایمان را جمع کرده بودیم ولی هنوز آماده ي رفتین نشده بودیم . طبق
معمول بابا هم ایستاده بود و فقط غر می زد . آخه بابا زود وسایلش رو حاضرکرده بود و منتظر ما بود ، سهیل هم
هنوز نیامده بود و دیر کرده بود که من به نیما گفتم :
-نیما، برو یه زنگ به سهیل بزن دیر کرده ها.
-به درك نیومد ما میریم.
عسل با اخمی گفت: نیما! این حرف یعنی چی ؟ خجالت بکش .
     
#10 | Posted: 15 Mar 2013 23:47

‎فصل نخست! ادامه!‏‎
-خب بابا ، شوخی کردم شما چرا به دل می گیرید ؟ راستی غزل تو اون حافظمن رو ندیدي؟
-چی ؟
-همچین می گی چی انگار تا حالا نشنیدي، دیوان حافظم رو می گم.
-چی؟!
-اي یرقان و چی؟ مسخره بازي درنیار،دیره، بابا الان دوباره صداش درمی یاد.
-دیوان حافظتون؟!
-آره.
-من خبر ندارم الان خودم کجام، حالاتو از من حافظ می خواي ؟! در ضمن حافظ تو نه و حافظ من.
-خب بابا، دیدي یا نه؟
-نه.
-خب اینو از همون اول می گفتی ، حالا خیلی وقت داریم واسه من سوسه هم میاد.
در همین لحظه مامان ما رو از پایین صدا زد و گفت : بچه ها در می زنن یکی بره در رو باز کنه .
نیما آهسته طوري که صداش پایین نره گفت: اون ها پایین هستن اون وقت ما باید از بالا بریم پایین در رو باز کنیم .
عسل گفت : خب حالا ، غر نزن برو در روباز کن .
نیما گفت: غزل جان با شماست دیگه می گه برو در رو باز کن .
-اوامر دیگه ؟
-نیست!
-رو تو برم بابا!
من هم رفتم پایین و ا  ف ا  ف رو جواب دادم : بله؟ بیا بالا !
نیما گفت : کی بود غزل ؟
-سهیل.
-پس آقا سهیل هم تشریف آوردن!
سهیل اومد و سلام کرد ، بیچاره فکر می کرد دیر کرده ولی وقتی وضع ما رو دید خیالش راحت شد، به هر ترتیبی بود
همگی حاضر شدیم و به سمت رامسر حرکت کردیم . من و عسل با ماشین بابا و نیما و سهیل هم با ماشین سهیل
بودند ، در بین راه دایی و خاله چند بار تماس گرفتند که ببینند کی می رسیم .ما هم هر قدر به رامسر نزدیک می
شدیم قلب هامون تندتر می زد ، هم واسه ي اینکه خیلی وقت بود که مادربزرگ و خاله اینا رو ندیده بودیمو هم
اینکه بار اولی بود که می خواستیم بانامزد مریم روبه رو بشیم ، آخه هر کسی یه نوع قیافه رو براي ما تفسیر کرده
مجتبی تقریبا کچل است و چشمان سیاه و پوستی » : بود ، رئوف پسر خاله ي من و هم سن سهیل بود او به ما گفته بود
هنوز از ماشین پیاده نشده بودیم کهدایی پیام و رئوف از خانه بیرون اومدند ، از قرار معلوم در حیاط « سبزه دارد
منتظر ما ایستاده بودند . بعد از سلام و احوالپرسی با رئوف خودم رو محکم تو بغل پیام انداختم و بوسیدمش . با آنکه
دو هفته ي پیش دیده بودمش ولی کلی دلمبرایش تنگ شده بود . بعد از شنیدن سر و صداي ما دیگران هم به حیاط
آمدند و بعد از کلی احوالپرسی ، من و عسل و مامان زمانی که خواستیم به مجتبی سلام کنیم همین طور هاج و واج
موندیم که مجتبی پرسید :
-ببخشید اتفاقی افتاده؟
عسل گفت: شما آقا مجتبی هستید؟ !
-بله چطور مگه؟
من گفتم : هیچی آقا مجتبی، مو کاشتید نشناختیمتون؟
همه زدن زیر خنده . مجتبی بیچاره متعجب ایستاده بود که رئوف گفت :
-مجتبی، غزل، نیازي نیست تعجب کنید این ها همش به خالی بندي هاي من بر میگرده؟!
بعد از حرف رئوف، مامان کفشش رو درآورد و به دنبال رئوف دوید که مجتبی از من پرسید :
-ببخشید مگه رئوف به شما چی گفته؟
من ماجرا رو براي مجتبی تعریف کردم و او هم که تازه متوجه شده بود کلی خندید ، طفلک اصلا به اون چیزي که
رئوف گفته بود شباهت نداشت ، پوستی گندمی ، موهاي مشکی و بلند و پر و چشمانی مشکی داشت ، در کل چهره اي
جذاب داشت که به مریم می اومد و برازنده ي هم بودند .
به هر ترتیب سلام و احوالپرسی ها که تمام شد همگی به داخل خونه رفتیم ، خونه مادربزرگ خیلی شلوغ بود ، همه
اونجا بودند خاله پري و خانواده اش به همراه نامزد مریم و خانواده ي عمو حسام که پسر خاله ي مادرم بود و یک
دختر بیست و یک ساله به نام رها داشت . رها واقعا زیبا بود و مهربانیاش به زیباییش دو چندان اضافه کرده بود من
در همان لحظه اول متوجه ي نگاه نیما به رها شدم و از نگاهی که میان این دو تلاقی شد غاقل نموندم و این سرآغاز
سربه سر گذاشتن هاي من با نیما بود .
اون شب خونه مادربزرگ شور و حال خاصی داشت، خیلی خوش گذشت من هم تا توانستم سربه سر نیما، سهیل و
رئوف گذاشتم و هر دم به ساعت براي آنها یک زن انتخاب می کردم و اذیتشونمی کردم. به هر حال آن شب با این
موضوع ها و با حرفهایی در رابطه با عروسی مریم گذشت و قرار شد که روز بعد ناهار رو بیرون یعنی کنار دریا
بخوریم، من سر از پا نمی شناختم بیشتراز همه من خوشحال بودم. وقتی که رئوف خوشحالی من رو دید گفت :
_خوش بحالت شده غزل مگه نه؟
_منظورت چیه؟
_منظورم اینه که فردا می خوایم بریم پیش رفیقتون دیگه!
همه از گفتۀ رئوف تعجب کرده بودند و من هم که اصلاً از حرف هاش سر در نمی آوردم پرسیدم :
_می خوایم بریم پیش رفیق من؟!
_آره دیگه.
_می شه بپرسم رفیق من کیه؟
_تو عجب دوستی هستی ها یک ساله ندیدیش فراموشش کردي؟
_درست حرف بزن رئوف، متوجه منظورت منی شم!
_اي بابا، می خوایم بریم دریا دیگه، دریا هم که عشق جنابعالی یه و هر دفعهمی بینیشون کلی باید تنهایی باهاشون
درد و دل کنی، خوب آدم شک می کنه و فکر می کنه دریا هم آدمه .
همگی خندیدیم البته من هم کم نیاوردم و جواب رئوف را دادم ولی او راست می گفت من هر وقت دریا رو میدیدم
از خودم بی خود می شدم و کلی با دریا درد و دل می کردم و باهاش حرف می زدم، درست مثل این که درام با یه
انسان حرف می زنم .
صبح روز بعد غذا رو آماده کرده بودیم که همراه خود ببریم. همگی آماده بودیم، من هم یک شلوار با پیراهن چهار
خونه ي کرم و قهوه اي پوشیده بودم و روسري قهوه اي هم سر کرده بودم که خیلی به من می اومد به قول نیما شکل
ماه شده بودم .
به منطقه ي خاکباز رفته بودیم، منطقه ي با صفا که دریاش خیلی قشنگ و دیدنی است.در فاصله ي راه ممن و دایی
پیام و زن دایی و نیما با ماشین سهیل رفتیم و من صندلی عقب پشت راننده نشستم،آیینه ي ماشین دقیقاً به سمت من
تنظیم شده بود و چشمهاي سهیل راحت و دقیق من رو می دید، ولی من فقط از شیشه ي ماشین به بیرون نگاه می
کردم و از دیدن طبیعت لذت می بردم. اما با شنیدن صداي آهنگی که ضبط پخش می شد ناخودآگاه نگاهم به سمت
چسمهاي سهیل سوق خورد ولی سهیل داشت رانندگی اش رو می کرد.
     
صفحه  صفحه 1 از 13:  1  2  3  4  5  ...  9  10  11  12  13  پسین » 
خاطرات و داستان های ادبی انجمن لوتی / خاطرات و داستان های ادبی / ‏Boghze ghazal | بغض غزل بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites