خانوم جان خفت گیر قسمت ششم در مورد سابقه خانوادگے برام اصلا مهم نیست چجورے زندگے ڪردید اصلا مهم... »»
Amirreza767 درود بر شما هیچ اشکالی نداره دوست خوبم. قرار نیست همه نظرشون به یک نوشته مثبت... »»
قسمت بیست و هشتم راوی:ناهید حسابی تحقیر شده بودم کنار روشویی نشستم و شروع به گریه کردم تو کمتر... »»
قسمت80 متقابلا لبخندی زد: _اره مامان امروز هنر داشتیم نقاشی کشیدیم. از اون جایی که عمو شروین... »»
برش یازدهم : آغازی بر یک پایان بخش دوم : شیدا آفتابگیر سمت خودش رو میده... »»
قسمت یازدهم بعد از سکس داغمون سه تاییمون خسته شده بودیم و کنار هم دراز کشیده بودیم یه... »»
قسمت سی و هفتم بخش سوم خانم دکتر ساعت سه صبح بود. اینقدر خوابم میاومد که نمیتونستم... »»
قسمت چهل و هشت ۲سال بعد ..* دستی به لباس طلایی رنگم کشیدم در آن لباس تنگ و... »»
(قسمت60) تا چهار روز آینده، عجیب بود ولی سامی پیشم موند، دقیقا مثل دوتا زوج رفتار میکردیم، اون... »»
(قسمت شصت) :_من به اندازه تو خوب نیستم! با ناراحتی گفتم:به خاطر بچمون مهران! _:پای بچه... »»
(قسمت پنجاه) متوجه بحث مهتاب بایه نفر شدم صداشون به قدری بلند بود که من جلوی درخونه بودم... »»
(قسمت نوزدهم) -ناراحت کھ نشدین -نبابا این چھ حرفیھ..... اماده اید بریم؟ -بلھ ما اماده ایم بریم...... »»
قسمت پنجم : مازیار یه شب خیلی ریلکس اومد تو گروه برای من و تینا نوشت که... »»
قسمت سوم سرم و بلند کردم دیدم ازم عکس گرفته. می دونستم اعتراض فایده ای نداره و قبلا... »»
تاوان كردن خواهرم مهرانا(قسمت چهارم) و پاياني بهش گفتم لامصب هر كي به خواهرش شهوت داشته باشه با ديدن... »»
asan1372: abbas70 راستش داستانو ول نکردم،فقط احساس میکنم که دیگه داستانم هیچجذابیتی واسه کاربرا نداره واسه همین ادامه ندادم😀🙂... »»
قسمت بيستم واقعا زمين گرده كارما هميشه جواب ميده هر كاري كني تو همين دنيا جوابشو ميگيري خوبي... »»
فصل پنجم قسمت بيستم(شروع و پايان) تینا:چیه قبل رفتنی دلت هوامو کرده؟ شاهین:نه که تو خودت بدت میاد....... »»
قسمت آخر بعد از حموم ماهان نگاه تو صورت مادرش نمی تونست بکنه و تو اتاقش بود و بیرون... »»
مردود[font#DF0101][/font] ماجرا به زمانی برمیگرده که دخترم آنی 17 سالش بود و تو امتحان علوم رد شد. بچه... »»
صفحه 4 از 20


